مازیار بهروز را به عنوان تاریخ نگار جریان چپ در ایران می شناسند. کتاب »شورشیان آرمانخواه« او که درباره فرجام جریان چپ مارکسیست در ایران نوشته شده، به ناگاه انتشار حرف و حدیث های زیادی درپی آورد و کتابی شد مرجع و مهم. پس بی دلیل نبود که بعد از سلام و احوالپرسی و گپ و گفتی ابتدایی، ناخودآگاه حرف چپ به میان آمد. دیدار ما با مازیار بهروز به گپ و گفتی درباره جریان های چپ ایران تبدیل شد، نقطه عزیمت بحث هم آنگاهی بود که بهروز برآن شد تا مدل مطلوب چپ از دیدگاه خود را برایمان توصیف کند:»من به عنوان یک استاد تاریخ نمی توانم برحقایق و واقعیات چشم ببندم.مارکسیست لنینیست بعد از 74 سال عملکرد شکست خورده است. آن چیزی که من از چپ قبول دارم تعدیل و رام کردن سرمایه داری است. این اتفاق در فرانسه و خیلی دیگر از کشورهای اروپایی رخ داده و حتی دولت های راست هم برآن شده اند که سیستم های رفاهی را در کشور برقرار کنند. من می گویم نباید مثل آمریکا بود که 50 درصد از جمعیت آن بیمه های درمانی ندارند و به گمان من سرمایه داری وحشی در آنجا حکومت می کند و نه مثل شوروی که 10 سال طول می کشید یک ماشین به فرد بدهند و نه سرویسی بود و نه خدماتی و بنیان هایش به وقت فروپاشی هم فروریخت. به عنوان یک استاد تاریخ معتقدم که نسل بعد از من باید از حقایق و عملکردها آگاه شوند، اشتباهات را بشناسد و عملکردهای درست را هم ببیند. بنابراین وقتی به من می گویند که لنین زیاد آدم کشته است، تایید می کنم اما می گویم که آدم کشی او در چارچوب انقلاب بوده است. آدم کشی جزو قانونمندی انقلاب است و البته این آدم کشی با آدم کشی های مائو و استالین تفاوت زیادی دارد.
* یعنی شما می گویید که منطق انقلاب منطق ترور است و آدم کشی در آن طبیعی است؟
** من می گویم منطق انقلاب منطق قهر است...
* آیا قابل فهم کردن این آدم کشی از قبح آن می کاهد؟
** من فقط روایت می کنم، شما باید فکر کنید و نتیجه بگیرید.
* شما که آدم کشی را در ذهن خود ضرورت انقلاب می دانید تبعات آن برایتان مهم نیست؟
** من فقط می دانم که انقلاب بسیار خسارت بار است. ضرورت انقلاب را که یک پدیده خودانگیخته است طول زمان نشان می دهد.
* یعنی شما می گویید که بعد از هر انقلاب ضرورتا باید قهر هم وجود داشته باشد؟
** تاکنون هرچه ما دیده ایم چنین بوده است. از انقلاب کبیر انگلستان و فرانسه به این طرف انقلاب بدون قهر نداشته ایم. یا قهر قبل از انقلاب بوده و به انقلاب رسیده یا انقلاب سریع حادث شده و بعد از انقلاب قهر حاکم شده است ولی قهر جزو قانونمندی انقلاب است. اتفاقاتی که در این سال ها با عنوان انقلاب مخملی از آن یاد می کنند، اصلاانقلاب نیست. خودانگیخته نیست و تحت دخالت نیروی خارجی اتفاق می افتد.
* آیا بعد از انقلاب، انقلابیون ضرورتا باید با رقبا و حتی رفقا وارد منازعه و قهر شوند؟
** تاکنون هرچه انقلاب دیده ایم چنین بوده است. در هر انقلاب گروهی برای دستیابی به هدفی مشخص دورهم جمع می شوند و بعد از دستیابی به هدف، تجزیه شده و قطبی می شوند و آنقدر روابط آنها قهری می شود تا زمانی که توفان بخوابد.
* اگر از نگاه جامعه شناسی فاصله بگیریم و بخواهیم ایدئولوژیک به قضایا بنگریم، آیا می توان شخصیت هایی که الگوی یک ایدئولوژی هستند و بعد از وقوع انقلاب درگیر قهر می شوند را همچنان ستایش کرد؟ آیا این مشکل اندیشه چپ نیست که مولد انقلاب و قهر به صورت توامان بوده است؟
** این مشکل مربوط به اندیشه چپ نیست و به ذات انقلاب مربوط است. قبل از اینکه کمونیست ها وارد گود شوند، ما با انقلاب کبیر انگلستان و انقلاب فرانسه روبه رو هستیم که در آن زمان چپ به مفهوم کمونیسم هنوز وجود نداشت اما در همان انقلاب ها جناح راست و چپ موجود بود و انقلاب به قهر منتهی شد. من می گویم که قهر ذات انقلاب است و نه ذات اندیشه چپ. می خواهم بگویم این درست که لنین آدم کشته اما باید دید که این اتفاق درچه فرآیندی اتفاق افتاده است.
* یعنی شما آدم کشی بعد از انقلاب را قابل قبول می دانید؟
** نه! اشتباه نکنید. من قبول ندارم. من اصلامی گویم به جای انقلاب بروید پیک نیک... اما قبول داشتن و نداشتن من اینجا مهم نیست. درضمن توجه کنید که نظام مطلوب من سوسیال دموکراسی و عدالت اجتماعی است.
مازیار بهروز در میانه این گپ و گفت نظام سیاسی مطلوب خود را سوسیال دموکراسی معرفی کرد و از حاکمیت چنین ایده ای در عموم کشورهای اروپای امروز گفت و همین تاکید او چراغ این پرسش را در ذهن روشن کرد که آیا مصداق چنین اندیشه ای در نیروهای سیاسی ایران وجود دارد یا خیر؟ اما پیش از طرح این پرسش، پرسشی دیگر را به عنوان مقدمه این بخش از گپ و گفت از او پرسیدیم:
* به نظر شما آیا روندی که سیاست ایران طی می کند به دموکراسی منتهی می شود؟
** دموکراسی پیش شرط هایی دارد. از جمله بالابودن آگاهی و تسامح شهروندان که به گمان من اندک اندک در ایران شاهد بالارفتن ظرفیت ها و آگاهی های عمومی هستیم.وقتی من با شما صحبت می کنم می بینم که سطح آگاهی شما به مراتب بالاتر از زمانی است که من همسن و سال شما بودم و با دوستان بحث می کردم. شما تجربه دوران بعد از انقلاب را دارید و درباره وقوع رویدادها سوال می کنید و درباره علت ها شک می کنید. به اعتقاد من ایران در مسیر گذار به دموکراسی است اما امکان دارد که این مسیر طولانی باشد. ما در سه دوره و با سه شوک مشروطیت، نفت و انقلاب درپی این بودیم که دموکراسی را حاکم کنیم که درهیچ کدام هم موفق نبودیم به صورت کامل آن را اجرا کنیم.
* چه کسانی حامل اندیشه چپگرایانه ای که شما آن را مطلوب می دانید هستند؟ آیا اندیشه امثال آنتونیونگری در این تقسیم بندی موردنظر شما می گنجد؟
** مثلااحزاب سوسیال دموکرات در کشورهایی همچون فرانسه، سوئد، ایتالیا، آلمان و...که برنامه های اجتماعی خود را بر محور عدالت اجتماعی و بیمه های تامین اجتماعی و درمانی تعریف کرده اند.
* آیا در ایران مصداق چنین اندیشه ای وجود دارد؟ آیا چنین رویکردی تبار تاریخی در ایران دارد؟
** در ایران اصلامشخص نیست که چه چیزی وجود دارد! اوضاع بلبشو است و حزب واقعی وجود ندارد. اما بالاخره در تمام شکل بندی های سیاسی چپ و راست وجود دارد و مطلوب این است که این چپ و راست معقول رفتار کنند.
* متاسفانه اندیشه چپی که در چند سال اخیر در دانشگاه های ما زنده شده، کاملالنینیستی است.
** اشکالی ندارد. در دانشگاه ما در آمریکا هم چنین چپی وجود دارد.
* تنها بازتولید چپی که ما در سال های اخیر داشته ایم همین رویکرد لنینیستی بوده است. کسانی هم آرای متفکرانی همچون ژیژک، آگامبن، اشمیت و... را به صورت برنامه ریزی شده مطرح کردند که ربط وثیقی به نیروهایی دارد که در قالب چپ رمانتیک در دانشگاه ها فعالیت می کنند.
** اینکه در دانشگاه های ایران هم این چپ رمانتیک نضج گرفته، برای من غم انگیز است این چپ رمانتیک و آرمانخواه هیچ وقت از بین نمی رود و همیشه خود را بازتولید می کند. در اروپا و آمریکا حاشیه ای هستند اما در برخی جوامع حضور پررنگ تری دارند. مثلااکنون هندوستان درحال جدال با یک جنبش بزرگ مائوئیستی است. پس این چپ رمانتیک قرار نیست از میان برود.
* در جامعه امروز ایران اما اندیشه چپی که بازتولید می شود تنها همین چپ رمانتیک است.
** ببینید به این دلیل است که چپ سوسیال دموکرات همیشه در طول تاریخ معاصر ایران ضعیف بوده است. دلیل ضعف آن هم این است که سوسیال دموکراسی تنها وقتی می تواند فعالیت کند که فضای سیاسی باز باشد. مثلاجبهه ملی در فضای اختناق نمی توانست فعالیت کند و برعکس چریک های فدایی خلق در فضای اختناق بود که می توانستند فعالیت کنند.امید من این است که وقتی یک فرد به تجربه انقلاب روسیه نگاه می کند بتواند خوب و بد آن را تشخیص بدهد و تنها قضاوت رمانتیکی نداشته باشد.
* چپ معتدل و واقع بینی که شما از آن دفاع می کنید آیا در یک نظام لیبرالی بهتر می تواند رشد کند یا در یک نظام کمونیستی؟
** نظام کمونیستی سر چنین اندیشه ای را از تن جدا می کند. مسلم است که دریک نظام لیبرالی می تواند رشد کند. به هرحال بن مایه وجودی نظام لیبرالی تعدد فکر است. بنابراین چنین اندیشه و رویکردی در دموکراسی لیبرالی می تواند فعالیت کند.
ما البته مازیار بهروز را در روز کشته شدن بیژن جزنی، از رهبران چریک های فدایی خلق دیدیم. از علاقه بهروز به بیژن جزنی هم که مطلع بودیم و همین بهانه کافی بود تا در گپ و گفت نقدی هم به عملکرد چریک هایی فدایی وارد کنیم و روایت استاد تاریخ را بشنویم چه آنکه خود مازیار بهروز در جای جای گفته هایش یک ترجیع بند را تکرار می کرد وقتی که می گفت:«اشکال این است که همیشه زنجیرها پاره شده و تجربه ها و وقایع به نسل های بعدی درست منتقل نشده است. هدف من از مطالعه در جریان های چپ ایران این است که تجربه های گذشته منتقل شود تا نسل بعدی اگر داعیه چپ بودن و راست بودن دارد، با شناخت موضع گیری کند.»
* حماسه جنگل نقطه اوج مبارزات مسلحانه در ایران بود و به نظر می رسد که این واقعه از وجوه تراژیک و کمیکی برخوردار است. اینکه در فصل زمستان که برگ درختان می ریزد یک گروه چریک که هنوز آمادگی لازم را نیافته وارد جنگل شود و بخواهد بدون درنظر گرفتن جوانب جغرافیایی و طبیعی یک مبارزه را شکل دهد کمی عجیب و نسنجیده است. به نظر می رسد که چپ های چریک ایران شتابزده حرکتی را آغاز کردند و با معیارهای مبارزات چریکی جهانی فاصله داشتند. آیا اتفاقات رخ داده در جنبش جنگل را نباید مبتنی بر ساده انگاری اندیشه افرادی همچون پویان و جزنی دانست؟
** من در کتاب »تاملاتی پیرامون تاریخ شورشیان آرمانخواه در ایران« که دو سال قبل در ایران چاپ کردم درباره این حادثه یک فصل نوشتم. کمونیست ها تلاش داشتند که جامعه سرمایه داری را براندازند و الگوی آنها هم در بهترین حالت یا چین بود یا شوروی و نهایتا آلبانی. این مدل ها اکنون همه شکست خورده اند و منطقا ایدئولوژی احمدزاده، جزنی، پویان، حیدراوغلی و آنهایی که تلاش داشتند ایران را به نظام سراسری برادرانه جهانی وصل کنند نیز شکست خورده است. هرچقدر هم که به جزنی علاقه مند باشم نمی توانم منکر شکست خوردن ایدئولوژی آنها بشوم و اگرهم زمانی به ایدئولوژی آنها اعتقاد داشتم اعتراف می کنم که آن ایدئولوژی شکست خورده است ولی در کاری که آنها کردند جوانب رمانتیک و زیبایی وجود دارد. آنها یک نسل بی تجربه از خانواده های متوسط و تحصیلکرده بودند که می توانستند زندگی خوبی داشته باشند. بیژن جزنی آنقدر در فعالیت اقتصادی موفق بود که تمام خرج خانواده اش را هم می داد. این بچه ها از منافع خود گذشته بودند و می دانستند قدم در راهی می گذارند که کشته می شوند. تجربه هم نداشتند و اسلحه هم خودشان ساخته بودند. تنها چیزی که این بچه ها داشتند شهامت و قوه تحلیل بود. امیرپرویز پویان می گفت که می خواهم دو مطلق (مردم ضعیف و حکومت قوی) را از بین ببرم، احمدزاده می گفت چرخ کوچک چرخ بزرگ را می چرخاند و بیژن جزنی می گفت جنبش دو پا لازم دارد؛ سیاسی و نظامی. پروژه آنها مربوط به نسلی بود که در مقابل استبداد حکومتی حاضر به سکوت نبود. این حقیقت درباره حنیف نژاد و مجاهدین هم صادق است. الان می توانیم با قطعیت بگوییم که هدف آنها به نتیجه نمی رسید ولی نمی توان در تحلیل تاریخ در زمان حال نشست و به آسانی درباره وقایع گذشته قضاوت اخلاقی کرد.
اما آیا نمی توان درباره عدم توجه چریک ها به اشتباه بودن شروع مبارزه در جنگل در فصل زمستان هم داوری کرد؟
آنها تمام تلاش خود را کردند. مثلاچند تیم برای آموزش نظامی به خارج از کشور فرستادند.
* اما گروه پویان و احمدزاده می گفتند که زمان برای عملیات چریکی مناسب نیست و در مقابل گروه جزنی معتقد بود که اگر عملیات را آغاز نکنند گروه لو می رود. به نظر می رسد که آنها بدون برنامه و کاملابنابر جبر شرایط حرکت می کردند.
** دقت کنید که در دهه 40 گروه هایی بودند که دورهم جمع می شدند و آنقدر حرف می زدند که ساواک آنها را پیدا می کرد. پس آنها چند بار چنین تجربه ای داشتند. پس باید پیشینه ذهنی آنها را درنظر بگیرید. آنها معتقد بودند که اگر عمل بکنند شانس بقا و پیشرفتشان بیشتر است. از این زاویه حرف آنها غلط نبود. این درست که عملیات جنگل شکست خورد اما چریک های فدایی خلق تا آخر حکومت پهلوی حضور داشتند و مبارزه می کردند. چریک های فدایی خلق در طول مبارزه رشد زیادی کردند و اما با طبقه متوسط و دانشجو همخوانی زیادی داشتند.
* اما تصور آنها از جامعه روستایی و اینکه گمان می کردند اگر مبارزه در جوار روستا آغاز شود با موج حمایت روستاییان مواجه می شود هم اشتباه بود؟ چراکه اصلی ترین کسانی که با فعالیت های آنها مخالفت کردند روستاییان بودند.
** آنها خیلی زود متوجه اشتباه خود شدند و در سیاهکل عملیات خود را به چریک شهری تبدیل کردند. ولی در چریک شهری هم به علت جو پلیسی نمی توان با طبقه کارگر تماس گرفت. بنابراین مبارزه تبدیل به عملیات انتقام مسلحانه شد و نهایت کارشان این بود که اعضای ساواک را می کشتند. مبارزه مسلحانه در جامعه ایران که جایی برای عقب نشینی در آن وجود ندارد و از طرف روستاییان هم حمایت نمی شود به چریک شهری تبدیل می شود که البته پلیس برآن غالب است. بنابراین آنها با صرف هزینه زیاد نهضتی را پایه گذاشتند که میوه آن بعد از مرگ آنها رسید. اگر قرار بود بعد از انقلاب 57، چپ ایران به حزب توده محدود شود اکنون من و شما درباره چپ با یکدیگر مباحثه نمی کردیم. این بچه ها چپ را زنده کردند و به آن معنی جدید بخشیدند.
* ولی آیا تبدیل شدن نظام های مارکسیستی به نظام های طبقاتی همانطور که جیلاس هم می گوید، به این معنی نبود که تحقق نظام غیر طبقاتی امری غیرممکن است؟
** به نظر من همینطور است و تحقق نظام غیرطبقاتی غیرممکن است. به همین دلیل معتقدم که به جای مطلق گرایی باید سرمایه داری را تعدیل کنیم.
* شما از زنده کردن چپ توسط این بچه ها بعد از عملکرد منفی حزب توده اشاره کردید. اما وقتی ما به روابط درونی و مناسبات این نیروهای چپ نگاه می کنیم می بینیم خیلی از اتفاقاتی که در حزب توده افتاد و قابل نقد هم هست درمیان همین گروه های مسلحانه هم بعدا روی داد. مثلاعملکرد اقتدارگرایانه اشرف در میان چریک های فدایی واقعا پرسش برانگیز است. گویی که او نماینده نوعی تفکر پل پوتی بود.
** من از واژه پل پوتی استفاده نمی کنم. وقتی این واژه را به کار می برید باید درباره نسل کشی صحبت کنید و من معتقد نیستم که عملکرد حمید اشرف ارتباطی به نسل کشی داشت. واژه ای که من استفاده می کنم استالینیسم است. تفکر استالینی است که میان مخالف نظری و مخالف امنیتی خود خط فاصلی نمی گذارد.
* بالاخره در گروه های چپ یک سانترالیزم دموکراتیک حاکم بود که در دیگر گروه ها بسیار خفیف بود. گویا همین سانترالیزم دموکراتیک است که بعد از انقلاب بازتولید شد و مشکلاتی را به وجود آورد و به خشونت و قهر انجامید. آیا سانترالیزم دموکراتیک ذاتی تفکر جریان های چپ نبود؟
** سانترالیزم دموکراتیک ساخته چپ ایرانی نیست و به جنبش کمونیستی جهانی و حزب بلشویک باز می گردد. اسم آن هم غلط انداز است و خیلی هم دموکراتیک نیست. به نظر من روابط درونی سازمان های چپ، دموکراتیک نبود و در کتاب »شورشیان آرمانخواه« هم گفته ام کسانی که درمیان خود دموکراسی را رعایت نمی کردند چگونه می خواستند در جامعه از دموکراسی دفاع کنند. بنابراین آنها نمی توانستند دموکراسی را قبول داشته باشند و از دموکراسی دفاع کنند.
* اگر درمیان نیروهای چپ این سانترالیزم دموکراتیک موجود نبود شاید اتفاقات بعدی خیلی متفاوت رقم می خورد. به نظر می رسد که سانترالیزم دموکراتیک در خشن و قهری شدن روابط نقش زیادی داشته است.
** من این تحلیل را قبول ندارم. علت اصلی چنین اتفاقاتی بستر جامعه ماست که بسیار نقش آفرین تر از سازمان های متعدد چپ بوده است. جامعه ما استبداد زده است و راه حل آن برای حل مسائل رای دادن نیست. سازمان های چپ جلوه ای از واقعیت این جامعه هستند. بنابراین باید قضیه را بسط داد و اینطور نگاه کرد که جامعه تحمل دموکراسی را ندارد. در خانواده های ما روابط استبدادی پررنگ است. اگرچه به مرور این روابط درحال تغییر است و از همین زاویه من به آینده و دموکراتیک شدن جامعه امیدوار هستم.
* اما انشعاباتی که در چریک هایی فدایی و یا حزب توده صورت گرفت در گروه های دیگر همچون نهضت آزادی و جبهه ملی به این شدت صورت نگرفت.
** توجه کنید که فقط سازمان های چپ انشعاب نکردند اما اینکه چرا فقط انشعاب سازمان های چپ محرز است به مهم بودن فعالیت این سازمان ها بازمی گردد. نهضت آزادی هم منشعب از جبهه ملی است. حتی جبهه ملی هم بعد از دکتر مصدق یک سازمان همگون نبود. همین الان هم بیانیه هایی با امضای سازمان های جبهه ملی منتشر می شود. هنوز با خاطره مصدق زندگی می کنند اگرچه مصدق تنها فردی بود که این احزاب را برای 24 ماه به هم متصل نگاه داشت. حتی منحل شدن حزب جمهوری اسلامی هم به این علت بود که از داخل به سمت فروپاشی پیش می رفت. مشکل این است که فرهنگ تحزب ما هنوز قوام نگرفته است. تازه به زمان نزدیک برگردیم. یادتان می آید که بعد از پیروزی اصلاح طلبان آنها شروع به تسویه حساب با دیگران از جمله هاشمی رفسنجانی کردند؟ یادتان هست چه مطالبی در نقد و تخریبش نوشتند؟ از طرف دیگر همان زمان خارج از کشوری ها هم شروع به نقد پیشینیه اصلاح طلبان کردند.
اشاره مازیار بهروز به اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور هم بهانه ای به دست داد تا نگاه او به آن جریان ها را جویا شویم و اینکه آیا هنوز هم در همان فضای 30 سال قبل سیر می کنند یا تغییراتی در مواضع و نظرات آنها ایجاد شده است، پس از او پرسیدیم:
* بعد از انقلاب ایران خیلی از اعضای گروه های چپ همچون حزب توده و چریک های فدایی از ایران خارج شدند. وضعیت این نیروهای چپ را چگونه ارزیابی می کنید؟ آیا با زندگی کردن در یک جامعه آزاد و لیبرالی نگاه های رمانتیک آنها تعدیل شده است؟
** بخشی تغییر کرده اند و بخشی دیگر هم اصلاتغییر نکرده اند. این گروه دوم در اروپا بیشتر هستند چراکه اروپا حمایت بیشتری از پناهنده های سیاسی می کند و اگر شما سری به سایت های آنان بزنید انگار در سن پترزبورگ زندگی می کنند و منتظر انقلاب پرولتاریا هستند! در این میان مثلاوضعیت حکمتیست ها که غم انگیز است. چریک هایی فدایی خلق هم که 17 شاخه شده اند.اما بخشی از نیروهای چپ تغییر کرده و تجربه اندوخته اند. مشکلی که گریبانگیر این جریان هاست پیر بودن کادرها و عدم توانایی در بازتولید و جذب نیروهای جدید است. درواقع جامعه ایرانی خارج از کشور به حرف این گروه ها گوش نمی دهد.البته این فقط مشکل گروه های چپ نیست بلکه حرف عموم نیروهای سیاسی اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور خریدار ندارد. به همین دلیل آنها از حزب سیاسی به کلوپ های کوچک تبدیل شده اند. یک مثال می زنم.وقتی حادثه 18 تیر اتفاق افتاد من در ایران بودم. ارزیابی من از آنچه در آن روزها دیدم این بود که حرکت دانشجویان به هیچ وجه حمایت مردمی همراه ندارد. در دانشگاه تهران دانشجویان کتک می خوردند و مردم هم بی تفاوت از خیابان های مقابل دانشگاه می گذشتند.
* تازه، واقعه 18 تیر اوج همراهی و حمایت مردمی از جنبش دانشجویی در سال های اخیر بوده است!
** اما من می خواهم بگویم کسانی که 30 سال به ایران نیامده اند، نمی توانند شنونده حرف حساب باشند و اگر من مشاهدات خود را آنجا عینا بیان کنم، فقط انگشت اتهام به سمت من نشانه می گیرند.
زمان گذشته بود و باید مازیار بهروز را تنها می گذاشتیم. پذیرایی مادر پیرش در میان مصاحبه، شرمسارمان کرده بود اما دلمان نیامد که از آخرین کارهایش از او نپرسیم و ندانیم که در آینده چه مکتوبی برای ارائه به بازار نشر ایران دارد: »درحال حاضر روی 3 پروژه کار می کنم. یکی کتابی است مربوط به دوسال بعد از انقلاب یعنی از 22 بهمن تا 30 خرداد سال 60. این پروژه تحت عنوان»شانس ها و انتخاب ها« درحال آماده شدن است و شانس هایی که درمقابل سازمان های سیاسی ایران در دو سال اول انقلاب وجود داشت را بررسی می کند.دیگر اینکه درحال نوشتن یک مقاله برای ارائه کنفرانسی در لندن هستم. موضوع این کنفرانس روابط ایران و روسیه است و عنوان مقاله من نیز »از اتکا به نفس تا وحشت« است و به جنگ ها و روابط ایران و روس مربوط می شود. مقاله دیگری هم هست که روی آن کار می کنم و مربوط به اتفاقات میان دارالخلافه تبریز و تهران پیرامون جنگ با روس هاست که عباس میرزا در تبریز مخالف بود و درمقابل روحانیت و سیاسیون مستقر در تهران حامی جنگ بودند. در این مقاله اختلافات این دو جریان بیان می شود. البته این مقاله بخشی از کتابی است که درباره زندگینامه عباس میرزا درحال نوشتن هستم. من همیشه از عباس میرزا خوشم می آید چراکه او هم شخصیتی رمانتیک بود مثل چه گوارا و جزنی که رمانتیک بودند و مورد علاقه من هم هستند.البته باید بگویم که این خوشامد به معنای بی نقص بودن آن افراد نیست.