تاریخ انتشار : ۳۰ دی ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۵  ، 
کد خبر : ۸۸۱۸۲

صهیونیسم و ادبیات جهان (بخش دوازدهم)


ترجمه ابوالحسن نجفی ـ نشر نیلوفر
دوره دوم  
ژیل پرو یکی از نویسندگان معاصر فرانسه است که در سال 1939 در پاریس بدنیا آمده است. خبرنگار و پژوهشگر و وکیل دادگستری بوده است که داستان نویسی را شغل خود قرار داده و کتاب‌های زیادی نوشته است. در یکی از برجسته‌ترین آثارش " راز پادشاه " در سال 1992 به حکومت ملک حسن دوم پادشاه مراکش پرداخته است که روابط سیاسی فرانسه و مراکش را تا مرز قطع روابط پیش برده است. مجموعه داستان " وعده‌گاه شیر بلغور " نگاه عمیق سیاسی و جانبدارانه به جنگ جهانی دوم ‌، جنگ الجزایر و حوادث خاص آن دوران و روابط شرق و غرب اروپا در دهه هشتاد و نود میلادی دارد. آنچه در این ادبیات از آلبر کامو و سارتر و سیمون دوبوار و مارگریت دوراس تا ژیل پرو یگانگی دارد نه کشف حقایق ستم ستیزی بلکه روایتی غیر مستقیم به نفع موجودیت سوم است. دو سوی جبهه جنگ جهانی دوم یعنی متفقین و متحدین هر دو مشروعیت‌شان به زیر سوال می‌رود. اهداف‌شان و عملکردهایشان نمودار تجدید گشتاپو در هیات اقتصاد ‌، پلیس امنیتی ‌، روابط سیاسی اجتماعی است. این که گشتاپو در آلمان شرقی ،‌ در فرانسه و در آلمان غربی بازسازی شده است همان تلقین قداست گرایی مطلق به نفع صهیونیسم است که روژه گارودی‌ها را به دادگاه فرانسه می‌کشاند.
کمترین اظهارنظر اجتماعی شهروندان اروپایی در مورد خطر تروریسم دولتی و تسلیحات هسته‌ای رژیم اشغالگر را خشم جنون آمیز شارون و.... با استیضاح جواب می‌دهد. رییس جمهور منتخب چهار سال پیش اطریش (2002) را وادار به استعفا می‌کند و در فرانسه در قالب یک قانون سکولار حجاب را ممنوع اعلام می‌کند. سیاست مداران ناگزیر از پیروی فرهنگ سازان و اقتصاد مداران هستند. این فرهنگ سازان از دهه هشتاد به این سو فعالیت‌های جانبدارانه را شدت بخشیده‌اند. در مجموعه داستان " وعده‌گاه شیر بلغور " که متشکل از شش داستان است خطوط بسترساز برای منع حجاب ‌، رد حماسه‌های ملی فرانسویان در قالب روایت داستانی در هر یک از داستان‌ها گنجانده شده است. برای روشن‌تر شدن مبحث نخست داستان چهارم " مردی از اکراین " را مرور می‌کنیم.
این پیش زمینه را متذکر شویم که ادبیات داستانی یهودیان اروپای شرقی و پیدایش زبان مخصوص‌شان در اروپای شرقی " ییدش " از ( اکراین ) شروع و به وسیله داستان نویس یهودی اکرایینی " سولومون رابینوویچ و مویخر اسفریم و... " ترویج و مورد استفاده قرار گرفته است. در مردی از اکراین جوانی به نام " م " در فرانسه از پدر و مادر اکرایینی بدنیا آمده مقیم آلمان غربی شده‌اند. او درصدد است به یک سازمان جاسوسی بپیوندد. از سازمان‌های جاسوسی فرانسه و انگلستان ناامید شده سعی می‌کند به سازمان جاسوسی آلمان غربی نزدیک بشود. رییس شبکه جاسوسی غیر حرفه‌ای ژنرال " گهلن " است که در زمان جنگ رییس قسمتی از گشتاپو در اردوگاه " بوخنوالد " جایی که بیشترین یهودیان در آنجا کشته شده‌اند بوده است. شرط ژنرال گهلن آن است که داوطلب باید در آلمان شرقی عملیاتی خرابکاری موفق داشته ،‌ بعد به استخدام گروه او در بیاید. "م " بعد از ورود به آلمان شرقی به سراغ " فرانسوا بلوک " می‌رود. او روزنامه‌‌نگار است و در آپارتمانی زندگی می‌کند. به آلمانی و فرانسوی حرف می‌زند. کتابی چاپ کرده است به نام " فهرست سیاه جنایتکاران جنگ و نازیهای ساکن آلمان غربی " که در آن از گهلن هم نامبرده است که مشغول همان شغل زمان جنگ خود است. " م " باید او را بکشد تا از امتحان گهلن سربلند بیرون بیاید.
م در توصیف فرانسوا بلوک می‌گوید : " یهودی نسبتاً بلند اندمی بود و درباره ایجاد اغتشاش‌های گهلن در اروپای شرقی اطلاعات زیادی داست " م با ترحم برانگیزی نظر مساعد فرانسوا بلوک را به خود جلب می‌کند. گهلن گفته بود فرانسوا بلوک نباید بعد از ده سال همکاری با فرانسه بی مجازات بماند. بلوک در تشریح اندیشه‌های خود گفت : " آنها ( فرانسوی‌ها ) برای من اطلاعات جمع‌آوری می‌کنند. من مشغول نوشتن کتابی هستم درباره‌ی " شب بلور " یعنی کشتار یهودیان در 10 نوامبر 1938 و امیدوارم ... " م از فرصت پیش آمده استفاده کرده به یاد فرمان قتل فرانسوا که به دستور فرمانده مستقیم‌اش " لوستوف " می‌افتد. فرانسوا را به بهانه نامفهوم بودن جمله‌ای در نوشته‌اش مشغول می‌کند و با کوبیدن زیر سیگاری بزرگ بر سرش ، او را می‌کشد و فرار می‌کند. چنانکه در تشریح نیات و اعمال "م " و گهلن و موقعیت‌شان می‌بینیم ‌، فرانسوا بلوک باید کشته شود تا آنچه او مدعی است حقایق را درباره دهم نوامبر 1938 افشأ خواهد کرد نوشته نشود. حقایقی که گهلن را وادار می‌کند از این سوی دیوار برلین "م " را برای کشتن بلوک بفرستد تا در صورت دستگیر شدن جزو ماموران شناخته شده و در استخدام سازمان او محسوب نشود. در آن سوی داستان و در ورای یک ماجرای پلیسی آنچه القأ می‌شود این است که یهودیان همچنان بوسیله گشتاپو کشته می‌شوند. گهلن‌ها را بعد از جنگ جهانی دوم هم نگه داشته‌اند تا همچنان از کینه و تجارب آنها علیه یهودیان استفاده کنند.
در داستان دوم " بازگشت بیبندوم " یا غول پیکر به فرانسه از داخل آلمان هم مورد تاکید قرار گرفته است. در این داستان هم در مناظره بین یک زندانی سابق فرانسوی بدست آلمانی‌ها ‌، زندانبان یعنی اشنایدر بعد از بیست و پنج سال در یک رستوران همدیگر را در پاریس می‌بینند. اشنایدر که در بین زندانیان به غول پیکر مشهور بوده است کمی تغییر کرده است و کمی لهجه داشتن هنگام فرانسه حرف زدن او را یک آلمانی معرفی می‌کند. در صفحه‌های 40-39 کتاب زندانی سابق به کثافت بودن برای زندانیان و زندان بانان تاکید می‌کند. ببیندوم هم به شرح موقعیت وزیر فعلی و رییس یکی از شبکه‌های نهضت مقاومت ملی آن موقع اشاره می‌کند که چگونه با این توجیه که " باید زندانی شده بمانند تا در فرانسه آشوب زده بعد از جنگ " جزو رهبران باشند. اشنایدر کارخانه‌دار پلاستیک شده است و برای مقابله با کالاهای ژاپنی در بازار جهانی از فرانسویان استفاده می‌کند تا علاوه بر بازار فرانسه ، رقابت جهانی هم داشته باشد.نه اشنایدر همان گشتاپو مسلح است و نه زندانی سابق یک مبارز آرمانگرا. هر دو تغییر کرده‌اند و این تغییر به نفع اشنایدر و نوع ضد یهودی آن تفکر و قوم است که بر اریکه اقتصاد نشسته است. مبارز شکست خورده کسی است که باید به انکار گذشته‌اش و همه مبارزان بپردازد. مبارز سابق قدرت برتر اشنایدر را قبول کرده است و مخالفت را ناممکن می‌داند.
در سال 1943 که او زندانی بوده است و اشنایدر اراده همه قهرمانان نصضت مقاومت را خرد می‌کرده است آن هنگام پسر چند ماهه زندانی را در روز‌های ملاقات در بغل مادرش می‌دیده است. اشنایدر از او می‌پرسد و به نام هم می‌گوید که دوست دارد " ونسان " بیست و دو ساله شده را در قسمت فرانسوی شعبه‌هایش بر سر کار بگمارد. اشنایدر به مبارز سابق ثابت می‌کند که همیشه زشتی پیروز می‌شود. مبارز سابق در برابر استدلال او و به عنوان آخرین دفاع می‌گوید : " تو بالاخره با همه حیله‌ها و شکنجه‌ات از کسی شکست خوردی و او برادرم ژان بود " اشنایدر می‌گوید : " شاید ! " و مبارز سابق در اثبات حرف خود می‌گوید : " چون او در انتقال به اردوگاه بوخنوالد مرد. ما شکست خوردیم اما با مرگ شرافتمندانه او خود را پیروز می‌دانیم. برای همین و به خاطر ژان هم که شده باشد ما از قماش شما نبودیم. "
اشنایدر می‌گوید : " برادرتان ژان ،‌ البته ‌، البته. چون اگر حاضر می‌شد که نشانی شما را به من بدهد من سه ماه زودتر شما را دستگیر می‌کردم. نقطه‌ای هست که چند وقت بعد که با بعضی از دوستان مشترکتان حرف می‌زدم پی بردم.
مطمئن باشید ،‌ عشق برادرانه نبود که باعث شد تا ژان دهنش را ببندد. بلکه عشق معمولی بود. عشق مرد به زن. اگر نشانی شما را می‌داد در عین حال زن شما را هم گرفتار می‌کرد. بله عشق مرد به زن ،‌ درست نیست که حتی بگوییم عشق پدرانه ،‌ چون هنوز ونسان کوچولوی آنها به دنیا نیامده بود. خداحافظ ‌، دوست عزیز و ... " آنچه در این داستان هم تشریح می‌شود توجیه بیشتر قوت گرفتن دشمنان صهیونیسم یعنی آلمانی‌های گشتاپو و نازیسم است. چنانچه در داستان پیشین هم مشاهده کردیم دشمن واقعی امثال ژنرال گهلن نه در داخل آلمان شرقی و اردوگاه سوسیالیسم بلکه فرانسوا بود و " م " رفته بود آنجا نه صاحب منصب کمونیست آلمان شرقی را بکشد بلکه رفته بود یهودی کتاب نویس را بکشد. در این داستان هم فرانسویها تنها در خدمت گسترش آلمان ،‌ آلمانی که در چهره اشنایدر متجلی است قرار دارند. از نظر اقتصادی بازار کالاهای آلمانی هستند و از نظر مبارزاتی هم خود باخته‌اند. چنانچه می‌بینیم مبارز سابق حتی می‌خواهد به مرگ پیروزمندانه ژان تکیه کند که اشنایدر آن را هم برملا می‌کند و با اثبات این که ونسان بیست و دو ساله هم یک زنا زاده آن هم محصول خیانت برادر به برادر و زن به شوهر به وجود آمده و بزرگ شده است.
پس جایی برای تکیه کردن و قهرمانی برای دلخوش داشتن وجود ندارد. اشنایدرها رقبای مستقیم خودشان را یا کشته‌اند یا مستحیل کرده‌اند ، پس حق با نیروی سوم معادله یعنی یهودیان است. حق به اصطلاح " قوم برتر بودن " از میان تقلب در تاریخ و توجیه برتری طلبی فعلی ذهنیت سازی می‌شود. خطر بازگشت نازیسم به شکل غلّو شده در قالب اشنایدرها و ژنرال گهلن‌ها ارائه می‌شود. آشتی دیگر کشورها را با نازیسم فعلاً‌ دندان پنهان کرده محرز می‌سازد تا حق مطلق به آشتی ناپذیر با نازیسم برسد. در داستان سوم " سالگرد " به شکل دیگری قهرمانان جنگ مورد تمسخر قرار می‌گیرند. قهرمان ، او کسی نیست جز " بن " یک انگلیسی که با چتر نجات در فرانسه اشغالی در سال 1944 پایین آمده بود. بر روی درختی گیر کرده بود که زنی به نام " ماری آنژل " نجاتش داده بود و ماهها در خانه‌اش از او محافظت و پرستاری کرده بود. آن هنگام او با نشان دادن عکسی از یک خانه ویران شده به ماری آنژل گفته بود زن ندارد و زنش با بچه‌هایش زیر بمباران و آوار مانده و کشته شده‌اند.
با این عنوان ماری آنژل را وادار کرده بود که از روی ترحم نسبت به او مهربان باشد و به شوهرش بی‌اعتنایی بکند. چترباز سابق از آن زمان چاق‌تر به نظرش می‌رسید و همراه با دختری حدود بیست و شش ساله که با گروه تلویزیونی خوشحال به نظر می‌رسیدند، آمده بودند تا از محل اقامت‌اش در سال 44 فیلم تلویزیونی تهیه کند. حس کنجکاوی ماری آنژل برانگیخته می‌شود تا بفهمد چطور بچه‌هایی که مرده بودند یکی‌شان به این سن رسیده است. از اعضای گروه تلویزیونی می‌گویند او هرازگاه زنی می‌گیرد و آنها را به محل‌هایی که مکان افتخاراتش در جنگ جهانی می‌نامد به گردش و بازسازی تلویزیونی می‌برد. " جنگ جهانی دوم که خیزش جهانی بر علیه نژادپرستی نازیسم هیتلری و میلیون‌ها انسان با فداکاری آن شر جهان برانداز را خاموش کردند از زوایای مختلف مورد نکوهش نویسنده کتاب " ژیل پرو " قرار می‌گیرند. نویسنده قهرمانان را یکی پس از دیگری در روایتی جدید از واقعیت‌ها به خیانت متهم می‌کند. قهرمانان را از زبان خود و دیگران به رذالت ،‌ خیانت و کثافت اعمالشان محکوم می‌کند و آنها خود نیز همه جنایت‌ها و ریاکاریها را بر گردن می‌گیرند. هیچکس از آن همه انسان مقاومت کننده در سطح اروپا و در عرض پنج سال از 45- 1939 حرفی برای تبرئه خود ندارند.
نویسنده نتیجه‌گیری را در هر داستان بیشتر و بیشتر به نفع نظریه‌اش که آنها همه مرعوب و مستحیل شده فاشیسم بوده‌اند. هیچ ملتی از اروپا به خصوص اروپای غربی مقاومت راستین نکرده‌اند. پس باید همه اروپا اذعان بکنند تنها حق با کسانی است که " فرانسوا " در آلمان شرقی از دهم ژانویه 1938 می‌نوشت و آنها در شب بلور در سال 1938 نابود شده‌اند ، است. در نتیجه باید دشمن آشتی ناپذیر بزرگ‌تر و بزرگ‌تر شود چرا که پوشش دموکراسی برای عدم ظهور فاشیسم کافی نیست. هر واکنش رژیم صهیونیستی به خصوص حزب دست راستی لیکود و شارون و متحدین مسیحیان صهیونیست در آمریکا و در قالب برش و اطرافیان چنین جایگاهی می‌یابند. در داستان پنجم که نام کتاب برگرفته از آن است " وعده‌گاه شیر بلغور " باز هم همان شخصیت‌ها و همان اعمال با اشکال دیگر نمایانده می‌شوند. همه خیانت می‌کنند. همه تغییر می‌کنند. تنها کسی تغییر نمی‌کند که مرده است.
یکی از بازماندگان جنگ جهانی دوم " پنل " پنجاه و چند ساله فرانسوی است که در نهضت مقاومت فرانسه همراه با " روکه ماکس و زنش دومینیک " در سال 1944 در جنگ بزرگ " وعده‌گاه شیر بلغور " مقابل مجسمه شیر بلغور ارتش آلمان را شکست داده بودند. بعد از پایان جنگ جهانی دوم و رهایی فرانسه از استیلای آلمان هیتلری ،‌ اعضای نهضت مقاومت به عنوان قهرمانان در جنگ‌های هندوچین شرکت می‌کنند. در احزاب مختلف هویت تازه می‌یابند. جنگ‌های رهایی بخش و استقلال طلبانه در الجزایر شروع می‌شود. استقلالی که چندین سال پیش، خود نهضت مقاومت در آن شرکت جسته بود. گروهی از کارکشته‌های طرفدار دوگل خواهان حفظ استعمار فرانسه در الجزایر هستند. آنها می‌خواهند ارتشیان و سیاست مداران طرفدار استقلال الجزایر و نزدیکان و طرفداران میتران را بکشند.
احزاب چپ گرا و شخص میتران خواهان به رسمیت شناختن استقلال الجزایر بودند. فشارهای بین‌المللی بیشتری بر فرانسه وارد می‌شد. در این میان " روکه " معاون وزیر برای پنل پیغام می‌فرستد و در ملاقات با او همکار قدیمی‌شان ماکس و چند مزدور دیگر را جزو ارتش سری قرار داده با فرماندهی خود علیه استقلال الجزایر بجنگند. او قول می‌دهد همه پول‌ها از قبیل حقوق مادام العمر و خون‌بها نقداً‌ به حساب بانکی‌شان ریخته می‌شود. پنل همراه با مزدورانی از فرانسه ،‌ ویتنام و جاهای دیگر سوار هواپیمای نظامی شده در فرودگاه الجزیره پیاده می‌شوند. ارتش طرفدار میتران جلوی ورود آنها را می‌گیرند. پنل با ناباوری می‌بیند گروه مقابل از نازی‌های سابق آلمانی استفاده می‌کند و پست بازرسی‌ها در دست آنان است. ماکس به هنگام فرار کشته می‌شود و بقیه را به طرف چوبه اعدام پیش می‌برند. پنل در آخرین لحظات عمر خود خوشحال است که آن چترباز آلمانی پا شکسته را در سال 1944 کشته است. خوشحال است چون او در ابدیت حداقل بر سر عقیده نازی بودن خود پای‌بند مانده است. در این داستان هم تنها مرده‌ها گناهان خود را بیشتر نمی‌کنند. ارتش خارجی فرانسه با استفاده از افسران ارتش هیتلری به جنگ استقلال رفته است.
باز هم این بقایای ارتش هیتلری و پلیس سیاسی گشتاپوی اوست که همچنان در قالب ارتش فرانسه کارها را به پیش می‌برد. نویسنده با همین عنوان حضور داشتن گشتاپور ‌، ارتش فرانسه را بالقوه از آن نازیسم آلمان می‌شمارد. از اینجاست که جانی‌ترین نظامی فرانسوی خوشحال است که آن سرباز پاشکسته آلمانی در سال 44 دیگر نمانده است تا در قالب ارتش فرانسه از عقاید خود به صراحت دست بکشد. هر چند اگر از او هم نبش قبر می‌شد مثل قهرمان داستان دوم یعنی " اشنایدر " که اثبات می‌کرد همان که مبارز سابق خیال می‌کرد ژان برادرش مقاومت کرده و مرده است. کسی نبوده جز آدمی که با زن برادر خود رابطه داشته و نگران فرزند درون شکم او بوده است. آخرین داستان " ناله‌های بلند " چنانکه از اسمش پیداست بلندترین ناله‌ها از همان اندیشه پیوند دهنده بین داستان‌های مختلف پنجگانه این مجموعه است.
ناله‌های بلند از نظر بلندی داستان دارای بیشترین شخصیت‌ها و شرایط مکانی و زمانی مختلف است. در پاریس 1968 جنبش‌های دانشجویی فعال شده‌اند. باز هم تلاش برای به لجن کشیدن قهرمانان و مرگ و زندگی آنان می‌شود. داستان در نیمه اول از زبان شخصیت‌های مختلف برای به تصویر کشیدن واقعه‌ای در سال 1944 که در طی آن گروه زیرزمینی مسلح فرانسوی " مریخ " بدست آلمانی‌ها می‌افتد بازگو می‌شود. شروع داستان از طرف سروانی گفته می‌شود که به یک سواری شش نفر سرنشین دار مشکوک شده از آنان اسناد خودرو و گواهینامه می‌خواهد. پنج نفرشان ( سه دختر و دو پسر ) مست و بی هوش هستند.
از تنها نفر هوشیار ششم است که پشت فرمان نشسته است می‌پرسد. سروان آنها را به اتمام گواهی نامه نداشتن و سرقتی بودن خودرو به کلانتری منتقل می‌کند. از هر کدام بازجویی می‌کند و نتیجه را به آنجا می‌رساند که شخص پشت فرمان نشسته متهم اصلی است. سر کلانتر " شارل " از راه می‌رسد و ادامه بازجویی را خود به عهده می‌گیرد. آن پنج نفر را آزاد می‌کند و نفر ششم که متهم اصلی شناخته شده است سوار خودروی خودش می کند. از میان اوراق شناسایی متهم متوجه می‌شود که او دانشجوی رشته حقوق است. از فامیلی‌اش هم متوجه می‌شود که فرزند " واینه " یکی از همرزمان دوره نهضت مقاومت خود اوست.
او می‌گوید : " چون پسر " موریس واینه " هستید می‌توانم شما را آزاد بکنم. فردریک واینه پسر موریس واینه. ما با هم خاطرات و مبارزات مشترک داشتیم. همه عضو گروه مریخ بودیم که هفده نفرمان اعدام شدند و بقیه هم به زندان افتادند. فردریک اعتراض می‌کند که پدر من جز ارتش بوده و شهید شده است. فردریک به یاد می‌آورد مادرش بیست و پنج سال است در قبال پدرش گریه می‌کند و هرگاه که اعصابش بیشتر خرد می‌شود قرص لیبریوم می‌خورد تا کمی آرام گردد. فردریک در بازگشت به خانه راز فعالیت و مرگ پدرش را جویا می‌شود. مادرش طبق معمول همان حرف‌های قبلی که عضو ارتش بوده ،‌ زخمی شده بوده و چهار سال بعد در بیمارستان فوت کرده است را تکرار می‌کند. فردریک حرف‌های سر کلانتر شارل را بازگو می‌کند و از گروه مریخ نام می‌برد و دیگر گفته‌های مادر را مورد سوال قرار می‌دهد. مادر نمی‌تواند گذشته را بیشتر توضیح بدهد.
فردریک راه می‌افتد تا یک به یک از بازماندگان گروه مریخ درباره فعالیت پدرش ‌، زندانی شدن و مقاومتش در زندان آلمانی‌ها را بپرسد. هر یک از نام‌هایی که سر کلانتر به عنوان همرزم گفته بود برای فردریک هر یک دریچه‌ای رو به حقیقت محسوب می‌شوند. از هر کس سوال می‌کند. جواب‌هایی که می‌گیرد روی هم رفته بر این امر است که سهم خیانت موریس بیشتر از دیگران بوده است. چون او مسوول فرستادن همه اطلاعات و پیغام‌ها به ستاد انگلیسی‌ها بوده است. گروه مریخ هم آمار کارخانه‌های نظامی مستقر در فرانسه را اطلاع می‌داده و هم خرابکاریهایی که نهضت مقاومت علیه آلمانی‌های اشغالگر به آن دست می‌زدند. مادر فردریک ،‌ بودن پدرش را در شبکه مریخ قبول نمی‌کند فقط تکرار می‌کند او در ارتش و در لشگر ژنرال لوکلر بوده است. فردریک درمی‌یابد مادرش نمی‌تواند از مستمری و کمک‌های دیگر دولت نسبت به وی از پدر " شهیدش " می‌رسد دست بکشد، برای همین نمی‌تواند حقایق را بگوید.
نگاه فردریک به عکس‌های پدرش از ستایش به نفرت تغییر می‌کند. قسمت سوم را " سیریو " مکانیکی که او هم در آن زمان عضو شبکه مریخ بوده است توضیح می‌دهد. فردریک هرچه از دوستان قدیمی درباره پدرش می‌شنود درمی‌یابد که او نه تنها شهید و قهرمان نبوده و بلکه یک خائن خطرناک هم بوده است. سیریو به او می‌گوید اگر پدرش تنها شش ساعت مقاومت می‌کرد گروه جابه‌جا می‌شد و کسی دستگیر نمی‌شد. اما او حتی یک دقیقه هم مقاومت نکرده بود و اسامی همه را لو داده بود. در نتیجه هفده نفر تیرباران شده بودند و من و دیگران به اردوگاهها منتقل شدیم. توی اردوگاه بوخنوالد بودیم که متفقین ما را آزاد کردند.
هر کدام از ما اسامی زهره و ماه و خورشید و ... داشتیم. مثلاً‌ اسم پدرتان ماه بود. یکی از اعضا که اسمش مارسل کاروژ بود ما به او لقب زهره داده بودیم. او می‌تواند بیشتر به شما توضیح بدهد. در قسمت چهارم فردریک واینه به سراغ زهره می‌رود. خود مارسل کاروژ مرده بوده است. پسرش رستون داری می‌کرد. او هم نکات دیگری از خیانت پدر فردریک را بازگو می‌کند که مادرش به او می‌گفته است. در قسمت پنجم فردریک باز هم به نزد سر کلانتر می‌رود. به هر ترتیبی شده سر کلانتر وادار به صحبت می‌شود. فردریک می‌خواهد بداند گشتاپو ‌با چه وسیله‌ای پدرش را وادار کرده بود به سرعت به حرف دربیاید. سر کلانتر در جواب گفت : " جاهایی هست که بازنشستگان گشتاپو را می‌شود پیدا کرد. شرطش آن است که همکاری متقابل انجام بگیرد " منظورش آن بود که فردریک از دانشگاه برای آنها اطلاعات مربوطه به جنبش دانشجویان را می‌داد و او هم در مقابل از گشتاپوهای سابق به فردریک معرفی می‌کرد. فصل دوم داستان از زبان راوی بیان می‌شود. فردریک با آدرسی که از سر کلانتر گرفته است به دیدن " کارل ریشتر " بازنشسته گشتاپور در شهر اشتوتگارت می‌رود. در بین راه شش جلد کتاب در رابطه با فعالیت‌های نهضت مقاومت فرانسه در سال‌های پایانی جنگ جهانی دوم می‌خواند. در همه کتاب‌ها سیمای قهرمانان نجیب و سلحشور تصویر شده بودند و در مقابل دشمن سیاه سیرت و دد منش معرفی شده بود. هرچه می‌گذشت فردریک در جنگ درونی خود که آیا پدرش یک قهرمان بوده است یا یک خائن به سختی نفس می‌کشید. از فرط هیجان هفت کیلومتر مانده به خانه " کارل ریشتر " را پیاده طی می‌کند. در حیاط خانه ریشتر با دختر و زن دوم او روبرو می‌شود که در کنار استخر نشسته‌اند.
مارتا زن ریشتر چهل ساله است و دخترش بیست و پنج ساله. با ریشتر تماس تلفنی می‌گیرند و او می‌گوید فردا صبح به خانه خواهد آمد. فردریک شب را با دختر ریشتر می‌گذراند و صبح هنگامی که از خواب بیدار می‌شود ریشتر را در کنار زن و دخترش دور میز صبحانه می‌بیند. گرته دختر ریشتر به خاطر شب گذرانی دیشب با او مهربان‌تر از بقیه است. ریشتر او را به گرمی می‌پذیرد و پیشنهاد می‌دهد که فردریک می‌تواند در کار بازرگانی شرکت او در فرانسه مشغول بکار بشود. فردریک عنوان گشتاپو بودنش و دستگیری شبکه مریخ و چگونگی حرف کشیدن از زندانیان را از او جویا می‌شود. ریشتر برآشفته می‌شود و از خود به عنوان ضد اطلاعات ارتش آلمان بودن دفاع می‌کند.
فردریک می‌گوید پسر " موریس واینه " است او به صراحت بگوید جریان دستگیری و محاکمه چگونه بوده است : ریشتر خود را از ارتباط مستقیم با آن دستگیری جمع مریخی‌ها مبرا می‌داند و می‌گوید این شخص دو آتشه فرانسوی " رودی " بود که کارها را انجام می‌داد و به آنها گزارش کار می‌داد. ریشتر حاضر نمی‌شود از رودی به وی نشانی بدهد. فردریک با خودروی گرته به اشتوتگارت می‌رسد. گرته دویست فرانک پول و آدرس رودی را به وی می‌دهد. فردریک رودی را با عنوان راهنمای توریست‌های خارجی در آلمان که آنان را به محل‌های پست می‌برد و به هتل برمی‌گرداند روبرو می‌شود. رودی می‌گوید با هر متهم در دفتر کار خودش به شیوه مخصوص روبرو می‌شده است. یعنی از کشوهای میزش انواع ابزار جراحی را بر روی میز می‌چیده و از متهم می‌خواسته یا همه چیز را اعتراف کند یا استفاده از ابزار جراحی شروع بشود. رودی حرف تازه‌ای را درباره موریس واینه مطرح می‌کند و آن این بود که قرار بوده است از طرف شخصی به نام " باب " سی هزار فرانک از هزینه‌های انگلیس در رستوران کوپول داده بشود. در آخرین لحظه وقتی موریس واینه به طرف تلفن رستوران می‌رود و لحظه‌ای با جایی تماس می‌گیرد " باب " فرار می‌کند و در فاصله‌ای دورتر با سیانور خودکشی می‌کند. رودی از فردریک می‌خواهد با هم آن مبلغ را از یکی از اعضای شبکه مریخ که نزد خود نگه داشته است و لابد زندگیش بعد از جنگ تحول عظیم پیدا کرده است بگیرند و با هم تقسیم کنند. فردریک در پایان می‌پرسد : " آیا پواریه بود ؟ "
در قسمت بعدی فردریک رودی را به رستوران کوپول می‌کشاند و صحنه دستگیر شدن پدرش را بازسازی می‌کند. در آن هنگام به یاد دانشجویانی می‌افتد که از مسایل سیاسی سرخورده شده با عکس‌های چه گوارا و مسیح گدایی می‌کنند و در چمبره مواد مخدر جان می‌کنند. تصمیم می‌گیرد از رودی انتقام بگیرد. سر کلانتر شارل را می‌بیند که پشت میزی نشسته است. رودی را به نزد او می‌برد و می‌گوید دستگیرش بکند: " این همان شخص گشتاپوی فرانسوی در خدمت آلمان بوده است. " سر کلانتر فردریک را توجیه می‌کند که دستگیری او بی فایده است. او آزاد می‌شود و در مقابل مستمری همه آنهایی که به عنوان خانواده‌های قهرمانان شهید دریافت می‌کردند قطع می‌شود. سر کلانتر رودی را کنار می‌کشد و چند دقیقه‌ای با هم خصوصی صحبت می‌کنند.
سر کلانتر به نزد فردریک برمی‌گردد و اطلاع می‌دهد که از رودی خواسته است از میان توریست‌ها برای پلیس گزارش بدهد. فردریک نزدیک رسیدن به محل زندگی با رودی روبرو می‌شود. از او می‌خواهد بیشتر با هم راجع به آن مبلغ صحبت کنند. فردریک می‌گوید تنها زندگی می‌کند. با هم وارد آپارتمان می‌شوند. مادر فردریک با دیدن رودی به وی حمله می‌کند. می‌گوید : " همین شخص بود که آن روز صبح آمد کلت را بر روی برادرت که توی قنداق بود گذاشت و از من خواست اسامی اعضای شبکه و محل قرارشان را بگویم. من هم گفتم ظهر در رستوران پوکول ملاقات دارد. " مادر به رودی حمله می‌کند و چنگ‌هایش را به دهان او فرو می‌کند و آن را پاره پاره می کند. رودی از فردریک کمک می‌خواهد. نفس نفس می‌زند و می‌گوید : " اعتراف این خانم مهم نبود. من چند روز قبل موریس را بازرسی کرده بودم و از جیب او رسید کرایه آپارتمان اجاره شده برای گروه مریخ را درآوردم و او خواب آلود بود و بعد هم که رفت چیزی یادش نبود و ما همه اعضا را شناسایی کرده بودیم. "
فردریک عصبانی شده او را از پله‌ها به پایان پرتاب کرد. فردریک و مادر بعد از بیست و پنج سال به عکس‌های موریس شهید با چشمان دیگر می‌نگریستند که به غیر از تحسین و احترام بود. داستان ناله‌های بلند آنگونه که از اسمش هم پیداست تنها ناله‌های بلند است. اعضای گشتاپو از قبیل رودی و ریشتر همچنان در اقتصاد و سیاست حرف اول را می‌زنند. سر کلانتر شارل به یقین می‌داند که دستگاه قضایی فرانسه در نهایت حامی گشتاپو هستند. فردریک جوان دانشجو باید به سان دانشجویان پناه برده به مواد مخدر خود را آرام سازند و تنها به عکس‌های چه گوارا و مسیح بسنده کنند. آن هم از روی عقیده نه ،‌ بلکه وسیله‌ای برای گدایی استفاده کنند. در سال 2007 در نمایشگاهی از عکس‌های بین‌المللی عکاسان در دانمارک و زیر رژیم صهیونیستی هنگام بازدید از تابلوهای نقاشی و عکاسی کودکان فلسطینی را از جاهایشان برداشت و هر یک را به در و دیوار نمایشگاه کوبید.
این حرکت وحشیانه یک وزیر در سطح یک مستبد در اروپا انجام گرفت. آیا به زعم وزیر رژیم صهیونیستی بیانی به غیر از مصلحت آنان در هر کجای جهان باید خورد و خراب بشود؟ در مقابل عکس العمل اروپاییان فقط یک ابزار تأسف بود. اروپاییان که سمت و سوی زندگی خود را به دست حامیان ضد مسلمانان سپرده‌اند. سلمان رشدی‌ها با حمایت انگلیس کتاب علیه مقدسات مسلمانان می‌نویسند و مورد تکریم هم قرار می‌گیرند. در شرایطی که حاکمیت سیاسی. فرانسه،‌ اندیشمند بزرگ روژه گارد دی را به دادگاههای متوالی می‌کشاند همه سکوت می‌کنند. در این شرایط نه تنها اعتراض به نویسندگانی امثال " ژیل پرو " نمی‌کنند، بلکه در مقابل، قانون منع حجاب را تصویب و به اجرا می‌گذارند.          ادامه دارد ...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات