اینک با توجه به موارد گفته شده، به بررسی مکانیزم و نحوه نقد دو جریان مزبور میپردازیم.
1- جریان غربگرا
این جریان شامل تمامی گروهها و شخصیتهای برخاسته از بستر تفکر و تمدنی غرب و خودباختگان در مقابل آن که سرنوشت خود را به سرنوشت غرب پیوند زدهاند و همچنین جریان مارکسیستی است. حرکت مارکسیستی سعی نمود تا با تکیه بر بدیهیات، سرمایهداری غرب را مورد نقد و بررسی قرار داده، نوید جهان بیطبقه و بدون استثمار را سر دهد.
به دنبال کسب استقلال کشورهای عربی و اسلامی، محافل آکادمیک غرب به سمت ایجاد زمینه جدیدی از نوگرایی و توسعه گرایش پیدا کردند که در واقع هدف آنها، ترویج مفاهیم و شیوههای غربی اداره و حکومت (در معنای وسیع آن) و نیز تأکید بر نخبگان تحصیلکرده یا به اصطلاح هوشیاری کشورهای عربی و اسلامی بوده است. این محافل پس از کسب استقلال با حمایت نخبگان حاکم مبادرت به انجام مأموریت خود نمودند و در این راستا، اقدام به متحول ساختن برخی از آرا و خط و مشیهای مربوط به روند نوگرایی جامعه و دولت نمودند که از مجموعه این نظریات به طور خلاصه این مضمون به دست میآید: «تحقق توسعه و نوگرایی در کشورهای عربی و اسلامی، تنها از طریق پیروی از الگوهای کشورهای غربی امکانپذیر است و به عبارت دیگر، تنها راه ورود به جهان نوگرایی و تمدن، گام نهادن در مسیر غرب و دنبالهروی و وابستگی سیاسی، فرهنگی و اقتصادی به غرب است. این اندیشمندان جهان صنعتی غرب بودند که جهان سوم را مورد توجه خود قرار داده، سعی کردند تا نابسامانیهای آن را تشخیص دهند که البته کوششهای تحلیلی و نظری آنان مبتنی بر چارچوبهای غربی که همان چارچوب جانبداری یا تمرکز بر خویشتن اروپایی است، بود. بدینترتیب، تفکر در نابسامانیهای جهان سوم به نمایندگی از طرف اصلی صورت گرفت و مفهومی را که ادبیات توسعه درباره ماهیت جهان سوم و نشانههای مشکلات آن ارائه نمود، یک مفهوم نادرست بود. بنابراین، یکی از استنتاجهای این تشخیص نادرست این بود که عامل اصلی عقبماندگی را ناشی از اوضاع زیربنایی، اجتماعی و تمدنی این جهان دانسته، گستاخانه اعلام نمودند که پدیده استعماری، عامل اصلی پیشرفت و توسعه جهان سوم بوده است. این اشتباهات موجب شد تا نسلهایی از پژوهشگران و رهبران جهان سوم با چنین افکاری رشد کنند که این امر در برنامههای توسعه آنان کاملاً مشهود بود. همچنین مکاتبی در این خصوص به وجود آمدند که راهحل سوسیالیستی یا سرمایهداری را به عنوان یک قضیه محوری برای رشد و توسعه مطرح میکردند.
کشورهای غربی در تلاشند تا کشورهای عقبمانده را همچنان عقبمانده نگاهدارند؛ چرا که این کشورها ناگزیر خواهند شد برای بازسازی ساختار دولت و نهادهای جامعه خود، به الگوی غربی پناه برند و بدینترتیب، سرنوشت آنها در دست دولتهای غربی قرار میگیرد. البته دولتهای غربی نیز در حد حفظ وابستگی آن کشورها، مساعدت خواهند کرد. «س - آیزنستادت» با اشاره به این موضوع میگوید: روند نوگرایی عبارت است از الگوپذیری از سیستمهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی که اروپای غربی و آمریکای شمالی را از قرن هفدهم تا قرن نوزدهم متحول ساخت و سپس به سوی دیگر کشورهای اروپایی گسترش یافت و در قرن نوزده و بیست نیز به کشورهای آمریکای جنوبی، آسیایی و آفریقایی راه یافت. آری «آیزنستادت» و دیگران از نمونه واضحی نام میبرند که بیانگر عدم تفاوت میان غربی شدن و نوگرایی به عنوان دو روند تاریخی جدا از هم میباشد. آنها دو روند مزبور را یک مقوله پنداشته و فراموش کردهاند که روند تغییر و تحول میان بشر و محیط طبیعی از هنگام حضور او در روی کره زمین وجود داشته است و آنچه را که اکنون در ارتباط با تسخیر جهان طبیعت میبینیم، حلقه پیشرفتهای از زنجیره تکامل بشری در طور تاریخ زندگی بشر است.
در خصوص نظریهپردازی غرب که برخی مکاتب فکری، سیاسی و اقتصادی نیز سعی در الهام از آن دارند، به طور خلاصه میتوان گفت که در جهت تداوم وابستگی ما است.
دو نکته قابل تأمل در ارتباط با نقد و اقتباس این جریان وجود دارد:
الف - نخبگان سیاسی و فرهنگی که به موضوع پرداختند. به معیارها و موازین غربی استناد میکردند، بدین معنا که کوششهای فکری، فرهنگی و تحلیلی آنان در جهت تأکید بر سیر وابستگی و کرنش در برابر غرب بوده، هیچ گاه در مسیر آزادی و خروج از سلطه غرب قدمی برنداشتند.
به عبارت دیگر، نقطه مشترک میان رژیمهای محلی که شامل نخبگان اقتصادی و سیاسی میشوند و قدرتهای بینالمللی، تلاش در جهت از هم گسستن زیربنای اجتماعی و سیاسی ملل استعمار شده و در نهایت، از بین بردن اصول و مبانی ارزشی ایجادکننده هویت اجتماعی و سیاسی آن ملتهاست که در نتیجه، نوعی آشفتگی ایدئولوژیک را به وجود آورده و بر توسعه این کشورها تأثیر گذاشته است. همچنین در کنار آن شاهد بیپایه بودن اوضاع اقتصادی و گسترش بروکراسی در جهان سوم میباشیم. بنابراین، ملاحظه میشود که طبق گفته «ژرژقرم»، اکثر نظریات کشورهای صنعتی، در برگیرنده عناصر تشکیلدهنده الگوی فرهنگی سرمایهداری است.
ب - به طور کلی حرکت نوگرایی مبتنی بر به فعلیت درآوردن تواناییهای ذاتی جامعه و به کار بستن آن در راستای خدمت به آرمانهای آن جامعه میباشد، نه بر اصل تقلید کورکورانه و به دور از فراگیری و نوآوری.
همچنین روند نوگرایی یک حرکت دینامیکی صرف نیست تا بتوانیم مواردی همچون میزان رفاه اجتماعی، میزان جمعیت شهرها نسبت به روستاها، تعداد شهرهایی که جمعیت آنها از حد معینی بیشتر است، میزان کارگران صنعتی در مقایسه با کل کارگران یک کشور، درآمد سرانه افراد و مسائلی از این قبیل را با شاخصهای کمی محاسبه کنیم، بلکه روند نوگرایی بایستی به صورت مکانیزمی مبتنی بر اصول و عوامل ثابت در جامعه باشد. در این خصوص، کشورهای نفتی بهترین نمونه بارز عدم کارآیی شاخصهای اعلام شده درباره نوگرایی است. کشورهای مزبور توانستند با کمک درآمدهای نفتی، نتایج و مظاهر نوگرایی را خریداری کنند و طبق شاخصهای فوقالذکر، به عنوان کشورهای متمدن یا لااقل در راه متمدن شدن به شمار آیند. در حالی که اگر اصل موضوع را در نظر بگیریم، در مییابیم که اکثر کشورها غیرمتمدن و عقبمانده ماندهاند.
بر این اساس، ملاحظه میکنیم که غالب الگوهای نوگرایی وارداتی، به همراه استبداد سیاسی و سرکوب تواناییهای ملتها، به منظور تحقق اهداف ظاهری نوگرایی ظهور یافتهاند. بدینترتیب، روند مسالمتآمیز نوگرایی، با موضوع اصلی و اساسی، یعنی انسان، آغاز میگردد، نه مظاهر و شاخصهای کمی. بدون تحمل انسان در فرهنگ، ارزشها و دیدگاهش نسبت به خود و دیگری، روند نوگرایی به صورت امری ظاهری و ساختگی بوده، بیانگر واقعیت نخواهد بود. این همان نکتهای است که خداوند متعادل در سوره رعد آیه 11 به آن اشاره فرموده است (انالله لایغیر ما بقوم یغیروا بانفسهم).
به عبارت دیگر، این جریان در چارچوب کلی خود، آرزوی سیاسی و استقلال اقتصادی را دارد، ولی در عین حال، مایل است در مسیر تمدنی غرب حرکت کند؛ یعنی اینکه در نهایت، آرزوی آزادی استقلال، به موضوعی خیالی تبدیل میشود؛ زیرا حرکت در مسیر تمدنی غرب، با آزادی سیاسی و استقلال اقتصادی در تناقض است. (وقتی همراه کسی میرویم، دیگر در مقابلش نمیایستیم)
2- جریان سنتی اسلامی
بیتردید جهان اسلام دچار بحرانهای شدید و مختلفی در زمینههای گوناگون شده است و این بحران نیز به خاطر سلطهجویی غرب بر جهان و تلاش برای از میان بردن تمامی پایههای اصلی هر جامعه بوده است تا بدین وسیله، این جوامع در بند قدرت و تواناییهای غرب باقی بمانند.
همچنین بروز برخورد و رویارویی میان جهان اسلام و جریان استعمار غرب، ملل جهان اسلام را بر آن داشت تا در جهت انتقاد از الگوی نوگرایی که استعمارگران، بویژه در برهه اخیر، سعی در ایجاد و تثبیت آن داشتند، برآیند که مهمترین حرکت در این ارتباط، از بستر اسلامی آغاز گردید. به دلیل تأکید بر بعد اخلاقی آینده الگوی نوگرایی است که اتخاذ چنین موضعی را میتوان ناشی از بروز آشفتگی در بخش عظیمی از جوامع اسلامی دانست؛ تا جایی که برخی از علمای مذهبی درصدد برآمدند تا ارزشها و ضوابط اسلامی را با نهادها و ساختارهای به وجود آمده توسط الگوی نوگرایی سازگار سازند. البته بدیهی است که تنها عنصر اخلاق نمیتواند تمدنساز باشد، همچنین انحرافات اخلاقی و جرایم اجتماعی نیز نمایانگر وجود خلل نهفته در زمینههای عقیدتی، فکری و اجتماعی آن کشور میباشد. هنگامی که مشاهده میکنیم آمار جرم و جنایت رو به افزایش است، به معنای آن است که آن جامعه از ریشه دچار مشکل شده است. در این راستا، اسلامگرایان سنتی در ارتباط با انتقاد از الگوی نوگرایی، تنها به مقابله با این انحرافات پرداخته و هیچ گونه توجهی به عمق قضیه و ساختاری که این مشکلات را به وجود آورده، ننمودهاند، در حالی که شایسته است سیستم داخلی ساختار و نهادهای دولت و سایر مراکز اجرایی مورد انتقاد قرار گیرد، نه تنها ظواهر کاری آنها، زیرا انحرافات اخلاقی و افزایش جرم و جنایت و گسترش دامنه اعتیاد به مشروبات الکلی و مواد مخدر، بیتردید جامعه را به سوی انحطاط و فروپاشی خواهد کشاند. ناگزیر بایستی شاخصهای دیگری را برای تعیین روند نوگرایی در نظر گرفت. شاخصهایی که با مسائل اساسی و زیربنایی جامعه ارتباط داشته باشد. بنابراین، انتقاد مطلوب و سازنده زمانی است که علاوه بر آثار و مظاهر، علل و ریشهها را نیز مورد توجه و بررسی قرار دهد. به طور خلاصه میتوان گفت که جریان سنتی سعی نمود تا ارزشهای مادی غرب را مورد انتقاد قرار داده، براساس آن، تصورات و استراتژی خود را در داخل و خارج تعیین کند. حرکتهایی که جریان سنتی در قبال خط و مشی نوگرایی غربی انجام داد شامل امور زیر بود:
الف - از جمله مسائل اصلی که بایستی همگی به آن توجه کنند، این است که عنصر اخلاق به تنهایی به وجود آورنده تمدن نیست، البته عامل اخلاقی نقش اساسی در سیر زندگی و تحول دارد، اما نمیتوانیم نسبت به عوامل مادی و فنی مؤثر در پیشرفت و ترقی اهمیت قائل نشویم و تنها به انتقاد از جوانب اخلاقی یا استثمار و یا ظلم و ستمهای مختلف جهانی بسنده کنیم. اگر تنها از جایگزینی یک سیستم خوب اخلاقی و عدالتگستر جهانی سخن بگوییم و اجازه بدهیم تا هر بلایی بر سر نهادهای تمدنی غرب، یعنی تشکیلات دولت، بانکها و شرکتها و مؤسسات مختلف بیاید و فقط برخی تغییرات ظاهری به وجود آید. بدون تردید، تبعاب چنین وضعی، مشکلاتی را فراروی نظام اسلامی جایگزین قرار خواهد داد، زیرا نهادهای مزبور به عنوان یک وسیله بیاختیار نیستند، بلکه به صورت عناصر زیربنایی و ساختاری یک نظام متکامل بوده، مکانیزمها و ضوابط خاص خود را دارند و چه بسا صاحبان خود را بیش از خود تحت تأثیر قرار دهند، حتی اگر آن صاحبان با صاحبان قبلی تفاوت اخلاقی داشته باشند.
ب- الگوی نوگرایی غرب، تمامی جهان را درنوردیده و به زوایای درون ما، خانهها، مدارس، کارگاهها، اذهان جوانان، بخشهای مختلف عمومی و خصوصی جامعه نفوذ کرده است.
بنابراین نمیتوان با این غول با منطق صوفیها و ورشکستهها یا نظام فکری خود برخورد کنیم، بلکه باید با کمک اسلام فراگیر و توانمند، به رویارویی با شیوه نوگرایی غربی بپردازیم، زیرا این طور نیست که حاکمیت اسلامی در سویی و دشمنان آن در سویی دیگر قرار داشته باشند، بلکه دشمنان در بطن حاکمیت اسلامی و در بطن خود قرار دارند.
بنابراین جایگزین اسلامی ناگزیر است در سایه عدم وجود موازنه قدرت پیکار کند، یعنی بایستی خود را از زیر آوار و خاکستر خارج سازد و در حالی وارد میدان مبارزه شود که خود در دامان تمدن غرب و در دل دامی است که پیرامون خود تنیده است، دامی همچون نهادهای دولتی، سیستمهای اقتصادی و شیوههای زندگی و نیز راهی جز به کارگیری برخی از وسایل و نهادهای غرب در اختیار ندارد. حتی دولتی که بر سر کار خواهد آمد به عنوان دولت همان تمدن بوده، متکی به همان تشکیلات و نهادها خواهد بود.
ج - بدیهی است سیر نوگرایی به عنوان تداوم روند تکاملی بشریت بوده، ارتباط مستقیمی با تحول مستمر انسان در جهت کسب علم و معرفت و بهرهبرداری از آن به منظور تسخیر طبیعت برای پیشرفت مستمر دارد. مفهوم نوگرایی در درجه نخست، مفهومی نسبی و بیانگر توانایی انسان به عنوان فرد و جامعه در ایجاد ارتباط با طبیعت و به کارگیری آن به نحو احسن است. بنابراین، نباید کوششهای پیوسته بشر در طول تاریخ را نادیده گرفت. کوششهایی که به تدریج این تحول شگفتانگیز را برای بشریت به ارمغان آورده است. به نظر من، هیچ یک از دو جریان نتوانستهاند مبنای مطلوبی از درک و شناخت علمی و دقیقی از تمدن غرب ارائه دهند. بنابراین اغلب تلاشهای فکری و شناختی که در جهت نقد تمدن غرب صورت گرفته است، از سطح تحلیلی مستدل و اصولی برخوردار نمیباشد. بدین معنا که تحلیلهای ارائه شده، غرب را به صورت جنگلی توصیف کردهاند که در آن انحرافات مختلف و مشکلات غیرقابل حل وجود داشته، علت آن نیز به خلاء روحی جوامع غرب باز میگردد. براین اساس، با سادهانگاری، این گونه قلمداد شد که جهان به مثابه صحنهای به دور از هرگونه اراده عقیدتی و سیاسی است. دکتر النفیسی در این خصوص میگوید: «از جمله مسائل قابل تأمل که تصورات غلطی را در بین اسلامگرایان به وجود آورده، این است که جهان در خلاء فکری، روحی، ارزشی و تمدنی به سر میبرد و جنبش اسلامی برای پر کردن این خلاء به صحنه آمده است.» بدینترتیب، نظریات ارائه شده به نحوی، نقاط قوت مورد اتکای تمدن غرب و مدنیت معاصر آن را نادیده گرفته است. لازم است تأکید شود که تمدن غرب به رغم بیماریها و بحرانهای بغرنج و روزافزونش هیچ گاه حاضر نیست در پاسخ به ندای عقل و وجدان با اعتقاد به حقانیت اسلام و تعالی آن و با در نظر گرفتن حقایق یا آرمانهای تاریخی و انسانی و یا احترام به محیط زیست و طبیعت که این تمدن بیشترین خسارت را به آن وارد ساخته است، جایگاه خود را از دست بدهد.
این تمدن همچنین تمامی قدرت و توانایی خود را در جهت جلوگیری از ظهور یک قدرت رقیب یا مخالف الگوی تمدن غرب به کار خواهد گرفت. بر این اساس، مقوله ایجاد جایگزین اسلامی نمیتواند تنها در بعد نظری صورت گیرد، بلکه بایستی عملاً وارد میدان کارزار جهانی شده تا در چنین کارزاری، برنامههای آینده اسلامی متبلور گردد و آن برنامهها به عنوان راهحل نهایی معضلات بشریت خواهد بود، چرا که این موضوع را نمیتوان به همهپرسی عمومی گذاشت تا مردم زیبایی اسلامی را بر زشتی غربی ترجیح دهند، بلکه این مسأله به عنوان پیکاری سرنوشتساز است که بایستی فرزندان اسلام، آن را در زمینههای مختلف دنبال کنند تا به مردم جهان ثابت نمایند که راهحل اسلام نسبت به هر راهحل دیگری برتر و بالاتر است و دین اسلام با ذخیره تمدنی که در اختیار دارد، قادر است تا نوشداروی عافیت بشری را برای رهایی از بیماریهای تمدنی (امروز) فراهم سازد. بالاخره این که مناسبترین موضع در قبال روند نوگرایی و امروزی شدن، موضع فراگیری و پشت سرگذاشتن است، یعنی فراگیری آن چه که در نزد جوامع پیشرفته از لحاظ علم و قدرت وجود دارد و نیز فراگیری اسرار تکنولوژی نوین و گذر از هرگونه الگوی نوگرایی دیگر.