تاریخ انتشار : ۲۳ فروردين ۱۳۸۸ - ۱۳:۰۱  ، 
کد خبر : ۸۸۵۹۱

پایان تاریخ و آینده دولت


نویسنده: کبری مجیدی

موضوع نوشتار حاضر پایان تاریخ و آینده دولت دراندیشه میشل فوکویاماست. یکی از مسائل مورد نظر فوکویاما ، دیدگاه وی پیرامون آینده و پایان تاریخ است.

مراد وی از پایان تاریخ ، مفهوم مارکسی آن است ؛ یعنی رسیدن نهادهای اقتصادی و سیاسی به اوج خود. او قائل است که این نهادها در آینده به مجرد ورود به عرصه اقتصاد بازار و پایان دموکراسی نابود خواهند شد و این که سرانجام حکومت لیبرال دموکراسی بر جهان حاکم خواهد شد. او با فرضیه قرار دادن پایان تاریخ ، معتقد است این فرضیه با پیش زمینه هایی همچون بارزترین تحول ربع آخر قرن بیستم و آشکار شدن ضعفهای بزرگ موجود در کنه دیکتاتوری های ظاهرا قدرتمند جهان آغاز می گردد.

آنچه در این نوشتار می خوانید ، بررسی آینده دولت و نوع حکومت حاکم در پایان تاریخ از دریچه نگاه میشل فوکو است.

فوکویاما [متفکر امریکایی و معاون ژاپنی الاصل سابق بخش برنامه ریزی سیاسی وزارت امور خارجه امریکا] دیدگاه خود را درباره آینده سیاست و دولت با عنوان پایان تاریخ و آینده انسان مطرح کرده است.

این مقاله که قبلا به صورت کنفرانس در سالهای 1988 - 1989 در دانشگاه شیکاگو ارائه شده بود ، در تابستان 1989 در نشریه The National Interast شماره 16به چاپ رسید. ترجمه فرانسوی این مقاله به فاصله کوتاهی در مجله commentaire شماره 47 چاپ شد و سر و صدای زیادی بپا کرد. این مقاله واکنش های فراوانی در کشورهای مختلف دنیا برانگیخت و نویسنده را وادار به پاسخگویی به آنها کرد. فرانسیس فوکویاما به تعدادی از این انتقادها در همان مجله The National Interast شماره 18 زمستان 1989 - 90 پاسخ داد. ترجمه فرانسوی این پاسخ در مجله commentaire شماره 50 نشر یافت.

سرانجام فوکویاما با توضیح و تشریح نظرات خود کتابی با عنوان پایان تاریخ و آخرین انسان فراهم آورد. با توجه به اهمیت نظریات فوکویاما از لحاظ تئوریک و این که وی تا چند سال پیش ، از مشاوران وزارت خارجه امریکا بوده است ، او را می توان سخنگوی دیپلماسی نسل جدید یا حداقل بخشی از آن تلقی کرد. از دیدگاه وی ، از همان ابتدا در جدی ترین و منظم ترین کوششها برای نوشتن تاریخ های عمومی ، گسترش آزادی به عنوان موتور اصلی تاریخ تلقی شده است.

چنان که پیرامون آن می نویسد: «تاریخ یک سلسله رویدادهای کور نیست بلکه یک کل معنادار است که در آن اندیشه های انسانی در مورد ماهیت نظم سیاسی و اجتماعی توسعه می یابد و شکوفا می شود. اگر ما در حال حاضر به جایی رسیده ایم که نمی توانیم دنیایی ذاتا متفاوت از جهان کنونی را تصور کنیم به طوری که هیچ شاخصی امکان بهبود بنیادی نظم جاری را نشان نمی دهد در این صورت باید این امکان را در نظر بگیریم که تاریخ ممکن است به پایان خود رسیده باشد».

وی همانند هگل و مارکس معتقد است : «تحول جوامع انسانی بی پایان نیست ، بلکه این تحول بالاخره پایان می پذیرد. پایان تاریخ زمانی است که انسان به شکلی از جامعه انسانی دست یابد که در آن عمیق ترین و اساسی ترین نیازهای بشری برآورده شود.»

گرچه فوکویاما (چنانچه بعد از این خواهیم گفت) مدل حکومتی دموکراسی لیبرال را شکل نهایی جوامع بشری و پایان تاریخ تلقی می کند اما بر این نکته انگشت می گذارد که : «این سخن به آن معنا نیست که سیر طبیعی زاد و ولد و مرگ و میر متوقف خواهد شد یا دیگر وقایع مهمی اتفاق نخواهد افتاد بلکه منظور این است که احتمالا دیگر تحول مهمی در نهادهای اساسی و اصول جاری ، پدیدار نخواهد شد».

وی در ادامه می گوید: «من تاریخ را به معنای هگلی مارکسی اش ، یعنی ، به معنای رشد تکاملی نهادهای سیاسی و اقتصادی بشری به کار گرفته ام.

در پرتو این گونه فهم ، 2 عنصر اساسی برای حرکت تاریخ وجود دارد:

1- فناوری و تداوم اکتشافات علمی که راه را برای نوسازی اقتصادی هموار می کند.

2- مبارزه برای مشروعیت یافتن و به رسمیت شناخته شدن از سوی نیروهای موجود در جامعه که در پایان به ایجاد روالی سیاسی برای به رسمیت شناختن حقوق اساسی بشر می انجامد.

برخلاف نظریه مارکس ، من فرض گرفته ام که این روند تحول تاریخی ، در دموکراسی و اقتصاد بازار به اوج خود رسیده است».

به نظر فوکویاما ، این میل به تولید و مصرف بیشتر و بهتر در اقتصاد بازار است که انسان را وادار به فعالیت شدید و قبول تغییر و تحول های هر روز جدیدتر می کند اما برخلاف تصور مارکس جامعه ای که به انسان ها امکان می دهد بیشترین مقدار محصولات را به عادلانه ترین روش ممکن تولید کنند ، جامعه کمونیستی نیست بلکه جامعه کاپیتالیستی است.

پس او همانند هگل و مارکس معتقد است : «تحول جوامع انسانی بی پایان نیست ، بلکه این تحول بالاخره پایان می پذیرد. پایان تاریخ زمانی است که انسان به شکلی از جامعه انسانی دست یابد که در آن عمیق ترین و اساسی ترین نیازهای بشری برآورده شود».

فوکویاما می گوید: «اگر انسان اساسا موجودی اقتصادی باشد ، جریان دیالکتیکی تحول تاریخی برای تمامی جوامع و فرهنگ ها تقریبا یکسان خواهد بود. این در واقع همان نتیجه نظریه مدرنیزاسیون است که مانند تئوری مارکسیستی ، نیروهای محرک تاریخی را اساسا اقتصادی تلقی می کند.

نظریه مدر نیزاسیون یعنی گذار از جامعه سنتی (کشاورزی به جامعه صنعتی) که در 2 دهه اخیر هدف شدیدترین حملات انتقادی قرار گرفته بود ، امروزه دوباره با قدرت و مقبولیت بیشتری طرح شده است.

به طور خلاصه این تئوری می گوید توسعه اقتصادی در همه کشورها اساسا یک جریان منسجم است ، به طوری که نتایج اجتماعی و سیاسی ثابت و معینی را در همه موارد به دنبال آورده است. در واقع تمامی کشورهایی که قدم در راه توسعه اقتصادی گذاشته اند ، رفته رفته شباهت بیشتری به هم پیدا کرده اند».

وی در این باره می نویسد: «با وجود راههای متفاوتی که همگی به پایان تاریخ منتهی می گردد ، غیر از مدل سرمایه داری دموکرات لیبرال ، کمتر نسخه ای از تجدد وجود دارد که ظاهر موفقی داشته باشد. کشورهایی که در راه مدرنیزاسیون هستند، از اسپانیا و پرتقال گرفته تا تایوان و کره جنوبی و نیز شوروی و چین ، همگی در این جهت گام برمی دارند.»

فوکویاما بلافاصله اضافه می کند که : «با این حال ، نظریه مدرنیزاسیون همانند تمامی نظریه های اقتصادی تاریخ ، تئوری کاملا رضایت بخشی نیست».

او معتقد است تفسیر اقتصادی مارکس از تاریخ و تمامی علوم اجتماعی جدید که بر مبنای آن درست شده اند ، توضیح کاملی از تاریخ جهانی و بخصوص گسستهای آن به دست نمی دهد. او درک هگل از تحول تاریخ جهانی را بسیار عمیق تر از درک مارکس یا سایر را قادر می سازد که گسستها ، جنگلها متخصان علوم اجتماعی معاصر می داند.

او بر این باور است که : «برای هگل اولین موتور تاریخ انسانی ، فیزیک مدرن یا افق دائما در حال گسترش تحت سیطره آن نیست ، بلکه انگیزه ای کاملا غیراقتصادی یعنی مبارزه برای ارج شناسی [شناخته شدن ارج شخص از جانب دیگری] است.

تاریخ جهانی هگل ، مکانیسمی را که ما ارائه کردیم ، کامل می کند و درک گسترده تری از انسان انسان در منزلت انسان به دست می دهد و ما و هجوم ناگهانی خردستیزی را در آرامش توسعه اقتصادی که خصلت جریان واقعی تاریخ انسانی است ، درک کنیم».

اصطلاح ارج شناسی در مقابل Reconnaissance را از شادروان دکتر حمید عنایت وام گرفته ایم.

از نگاه فوکویاما از آنجا که تفسیرهای اقتصادی تاریخ ، کامل و رضایت بخش نیستند ، به سوی هگل و تفسیر غیرمادی او از تاریخ که بر پایه پیکار برای شناسایی استوار است باز می گردیم.

پس میل یا آرزوی شناخته شدن می تواند حلقه گمشده میان اقتصاد لیبرال و سیاست لیبرال را که در تفسیر اقتصادی تاریخ جایش خالی بود فراهم کند. با بالا رفتن سطح زندگی ، شهرنشینی و بهبود تعلیم و تربیت مردم و دستیابی کل جامعه به شرایطی کیفی بهتر ، افراد بتدریج نه فقط طالب ثروت بیشتر بلکه خواهان شناسایی شان و مرتبه خویش می شوند. انسان به آزرم خویش نیز ، اعتقادی مغرورانه و نشات گرفته از قوه غضبیه دارد و همین اعتقاد وی را به طلب حکومت هایی دموکراتیک وامی دارد حکومت هایی که با وی به مثابه فردی بالغ و نه کودک رفتار کنند و خود مختاری اش را به عنوان فردی آزاد ، مورد شناسایی قرار دهند. کمونیسم در زمان ما ، به این دلیل جای خود را به دموکراسی لیبرال می دهد که انسان ها متوجه شده اند. کمونیسم ، تامین کننده شکل بسیار ناقص و معیوبی از شناسایی است ؛ این آرزوی شناسایی که به عنوان موتور محرکه تاریخ است ، به ما امکان می دهد بسیاری از پدیده هایی چون فرهنگ ، مذهت ، کار و جنگ را از نو تفسیر کنیم.

گفتنی است ، در اندیشه فوکویاما، حکومت لیبرال دموکراسی به جای میل به شناخته شدن به عنوان موجودی برتر از دیگران ، میل به شناخته شدن به عنوان موجودی برابر با دیگران را قرار می دهد. پس جهانی متشکل از دموکراسی های لیبرال ، انگیزه کمتری برای جنگ خواهند داشت [و تضادها از بین خواهد رفت] ، چراکه در چنین جهانی ، تمام ملتها متقابلا مشروعیت یکدیگر را موردشناسایی قرار می دهند. وی با تایید دیدگاه الکساندر کوژو [مفسر ، بزرگ هگل] ، می نویسد: «کوژو اصرار داشت که تاریخ به فرجام خود رسیده است ؛ چراکه آنچه وی «دولت همگانی و همگن» می نامید و ما آن را به نام دموکراسی لیبرال می شناسیم ، با جایگزین کردن شناسایی همگانی و برابر ، به جای رابطه خدایگانی و بندگی ، مساله شناسایی را به شکل قطعی حل کرده است».

وی چنین می نویسد: «انسان سرانجام در جهان ، مطلوب خود را یافت و به طور کامل ارضا شد ، ما این مساله را جدی می گیریم ، زیرا مساله اصلی سیاست در طول هزاران سال ، تاریخ بشر را می توان تلاش برای حل مساله شناسایی دانست.

شناسایی مساله اصلی سیاست است... اگر حکومت قانونی امروز [دموکراسی لیبرال] به راستی دستورالعملی یافته باشد که به وسیله آن همه افراد به ترتیبی مورد شناسایی قرار گیرند که در عین حال از ظهور جباران هم اجتناب شود ، در این صورت به راستی و بویژه می تواند در میان رژیم هایی که تاکنون بر پهنه زمین ظهور کرده اند ، مدعی داشتن ثبات و دوام باشد».

در نتیجه وی دموکراسی لیبرال را به عنوان پایان تاریخ بدین شرح زیر توصیف می کند:

1- نقطه پایان تکامل ایدئولوژیک بشر

2- آخرین شکل حکومت بشری

3- فارغ از تضادهای درونی و بنیادی

4- متکی بر دو اصل آزادی و برابری.

فرضیه پایان تاریخ طبق نظریات فوکو ، می توان گفت پایان تاریخ که در حکم فرضیه است ، معادل پایان ایدئولوژی یا به طور دقیق تر پایان کار ایدئولوژی های به دلیل ایدئولوژی مسلط [لیبرالیسم] می باشد. این فرضیه با پیش زمینه هایی شروع می شود ازجمله این فرضیه ها می توان به مواردی همچون بارزترین تحول ربع آخر قرن بیستم ، آشکار شدن ضعفهای بزرگ موجود در کنه دیکتاتوری های ظاهرا قدرتمند جهان (اعم از دیکتاتوری های راست و اقتدارگرا تا دیکتاتوری های چپ و کمونیستی) بوده است ، اشاره نمود ؛ چراکه به گفته وی «حکومت های نیرومندی مضمحل شده اند و هرچند در همه موارد ، به جای آنها دموکراسی های لیبرال با ثبات ننشسته ولی دموکراسی لیبرال همچنان آرزوی سیاسی منسجمی است که الهام بخش مناطق و فرهنگ های مختلف پیرامون جهان است افزون بر این اصول اقتصادی لیبرال بازار آزاد نیز دامن گرفته است و هم در کشورهای توسعه یافته صنعتی و هم در کشورهایی که در پایان جنگ جهانی دوم ، بخشی از جهان سوم فقر زده را تشکیل می دادند ، در ایجاد سطوح بی سابقه ای از سعادتمندی مادی موفق بوده است».

فوکویاما پس از بیان این مقدمات ، نظریه خود را چنین طرح می کند: «علوم طبیعی جدید ، نقطه آغاز خوبی است زیرا تنها فعالیت اجتماعی مهمی است که حتی اگر تاثیر نهایی آن بر خوشبختی بشر نامعلوم باشد ، باز همگان به اتفاق ، آن را فرایندی هم تجمعی تراکمی و هم جهت دار می دانند. تسخیر پیش رونده طبیعت که به واسطه تکوین روش علمی در سده های شانزدهم و هفدهم میلادی امکان پذیر شده هماهنگ با قواعد قطعی معینی که واضع آنها طبیعت و قوانین آن بوده ، به پیش رفته است».

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات