تاریخ انتشار : ۱۶ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۹:۳۷  ، 
کد خبر : ۸۸۷۹۶

رئالیسم انتقادى و روش‌شناسى تحقیق

بهار رهادوست اشاره: آنچه در پى مى آید متن سخنرانى بهار رهادوست در همایش انجمن علمى کتابدارى و اطلاع رسانى ایران است که در کتابخانه ملى ایران برگزار شد. نویسنده در نگارش این اثر دو نکته را مدنظر داشته است. نخست اینکه اکثر متون روش تحقیق، ناظر به روش هاى کمى و تحت تاثیر دیدگاه دانشمندان علوم طبیعى است و با این که بسیارى از این کتاب ها به روش هاى غیرکمى هم پرداخته اند، در تعریف ها به روش شناسى کیفى اشاره نشده و دیگر اینکه در متون روش تحقیق، به مبانى نظرى چنان که باید پرداخته نمى شود و کمتر اثرى از جریان هاى فکرى و فلسفى جدید در آنها مى توان یافت. متاسفانه در دانشگاه هاى ما و دیگر کشورها همین متون نارسا تدریس مى شود و باز متاسفانه از نقد این مباحث در سطح عام آموزش عالى خبرى نیست و فقط در محیط ها و نشریات علمى و فرهنگى ویژه مى توان جذابیت هاى پنهان روش شناسى تحقیق را عمیقاً دریافت و از حرف هاى کلیشه اى در فضاهاى آکادمیک فاصله گرفت. نویسنده قصد دارد یکى از پرده هایى را که بر فضاى روش شناسى تحقیق افتاده کنار بزند تا با چشم انداز رئالیسم انتقادى که از بنیادى ترین مبانى نظرى روش شناسى تحقیق در عصر جدید است، نگاهى بیفکند.

تحقیق چیست؟ تعریفى که من از کتاب هاى روش تحقیق برگرفته ام و این اواخر در کلاس هاى درس ارائه مى کردم این است: «تحقیق فرآیند جست وجوى نظام مند است با هدف کشف حقیقت یا ناشناخته ها و یا معضل گشایى از طریق تحلیل و تبیین و تفسیر روابط پدیدارها با بهره گیرى از یک یا چند روش که در روش شناسى کمى و کیفى تحقیق معرفى مى شود.»
این تعریف جز اینکه واژه هاى تحلیل و تفسیر و کیفى را به آن افزوده و واژه علمى را از تحقیق حذف کرده ام تا جامعیت تعریف براى انواع حوزه هاى دانش حفظ شود، مطلب تازه اى ندارد و تقریباً مورد اجماع صاحبنظرانى مى تواند باشد که فقط روش هاى کمى را در نظر ندارند و با وسعت دید به این مقوله مى نگرند.
علاوه بر آن، این تعریف کامل هم نیست و نشان نمى دهد که این فرآیند از بافت اجتماعى و اقتصادى و سیاسى فرهنگى تاثیر مى پذیرد و به ویژه زبان بر آن تاثیرى تعیین کننده دارد. نشان نمى دهد که هدف همیشه کشف نیست و درک و ساختن هم هست و عاملیت پژوهشگر رکن مهمى در این فرآیند است و خیلى نکته هاى دیگر. اما همین تعریف گویاى نظریه اى زیربنایى است: وقتى مى گوییم هدف کشف حقیقت یا ناشناخته ها و یا معضل گشایى است، پیشفرض این است که حقیقتى، ناشناخته هایى و معضل هایى وجود دارد و این وجود واقعى است و این خود نشان مى دهد reality کجاست که شاه کلید نظریه زیربنایى تحقیق یعنى واقعیت یا واقعیت چیست؟ به زبان ساده آنچه در خارج از ذهن و در عالم واقع وجود دارد که مى تواند رخداد(ها)، موجودیت(ها)، حالت(ها)، و چیز(ها) باشد. نه تنها این واقعیت در طول تاریخ تغییر کرده، بلکه رابطه انسان یا فاعل شناسا هم با واقعیت یا جهان واقعى دستخوش تحولات اساسى شده است. با این حال، دو پرسش باستانى که واقعیت چیست و چگونه مى توان آن را شناخت، همچنان پابرجاست: آیا واقعیت همان چیزى است که صرفنظر از قابل مشاهده بودن یا نبودن در جهان واقعى وجود دارد و یا وجود آن به ادراک و تجربه حسى ما و عوامل محیطى و اجتماعى وابسته است؟ آیا به تعداد بى شمار تجربه حسى و ادراکى واقعیت وجود دارد و آیا مى توانیم واقعیت را بشناسیم و اگر مى توانیم چگونه و با بهره گیرى از چه شیوه هایى مى توانیم به آن برسیم؟ دستگاه هاى فکرى متعددى چون ایده آلیسم، رئالیسم، ناتورالیسم، پوزیتیویسم، نسبیت گرایى، هرمنوتیک، پست مدرنیسم و رئالیسم انتقادى و دیگر جریان ها به این پرسش ها پرداخته اند و از آنجا که رئالیسم بیش از دیگر مکتب ها با واقعیت پیوند دارد، به آن مى پردازیم. رئالیسم چیست؟ براى پاسخ به این پرسش نخست باید مشخص کنیم کدام یک از انواع رئالیسم مورد نظر است؟ چون رئالیسم در حوزه هاى علوم طبیعى و اجتماعى، ادبیات، نقد ادبى و تاریخ علم لایه هاى بسیار دارد. اصلاحاتى مثل رئالیسم ساده و مستقیم، رئالیسم مینى مال، رئالیسم مینى مال، رئالیسم اخلاقى، رئالیسم تجربى، رئالیسم على، رئالیسم ریاضى، رئالیسم بازنمایانه، رئالیسم روانشناختى، رئالیسم کلاسیک، رئالیسم اجتماعى، رئالیسم جادویى، رئالیسم جهانى، رئالیسم علمى، رئالیسم جدید و رئالیسم انتقادى نشان مى دهند که گستره مبحث واقعیت، بسیار وسیع است و از نظر پیچیدگى هم روایت ها متفاوتند. مثلاً رئالیسم ساده یا مستقیم به معناى آن است که جهان واقع کمابیش به همان گونه است که ما تجربه مى کنیم و رئالیسم ساده یا مستقیم به معناى آن است که جهان واقع کمابیش به همان گونه است که ما تجربه مى کنیم و رئالیسم بازنمایانه برعکس قائل به تفاوت دنیاى محسوس و تجربه شده ما با دنیاى واقعى است. رئالیسم ریاضى قائل به فاکت هاى تغییرناپذیر ریاضى است که مستقل از انسان وجود دارد و ریاضیدان آن را کشف مى کند، بى آنکه در ایجاد آن دخالتى داشته باشد و رئالیسم اخلاقى به موجودیت مستقل اصول اخلاقى باور دارد و این که کار علماى اخلاق، تبیین این اصول است. در ادبیات، رئالیسم به معناى واقع نمایى ادبى، به جنبشى در قرن 19 گفته مى شود که در اعتراض به مکتب رمانتیک در فرانسه و انگلستان و آمریکا پدید آمد و بر پایه آن واقعیت در نفس حوادث جاى دارد نه در تخیل نویسنده و به همین دلیل، نویسنده رئالیست مى کوشد با دیدگاهى غیرشخصى و بى طرف، حوادث زندگى واقعى مردم را بازگو کند. البته در این فرصت، نمى توان همه انواع رئالیسم را معرفى کرد، و براى شناخت دقیق رئالیسم به ویژه رئالیسم علمى و انتقادى، ناگزیر به مقایسه چند مکتب و جریان فکرى و فلسفى به شرح زیر هستیم.
ایده آلیسم و رئالیسم
در اواخر قرن 17 لایب نیتس اصطلاح ایده آلیست را براى اشاره به فیلسوفى به کار گرفت که اولویت را به ذهن بشر مى دهد، اهمیت کمترى براى حواس قائل است و با ماده گرایى مخالفت مى ورزد. به زبان دیگر، ایده آلیسم قائل به آن است که آنچه وجود دارد، شکلى از تجربه انسان و یا موضوع آن است. ذهن بنیادى ترین واقعیت است و دنیاى مادى نمودى از ذهن و وابسته به آن است. قدمت این فلسفه به دوران افلاطون و نظریه معروف مثل هاى او بازمى گردد و در فلسفه غرب، برکلى، کانت و هگل بنیان گذاران شاخص روایت هاى متفاوت ایده آلیسم اند. هرچند بین ایده آلیسم خداباورانه و هستى شناسانه برکلى که همه جهان هستى را قابل تقلیل به ایده ها مى داند و ایده آلیسم معرفت شناسانه و متعالى کانت تفاوت هست و کانت فلسفه خود را شکلى از ایده آلیسم و در عین حال رئالیسم مى داند و قائل به وجود بودها (در برابر نمودها) و واقعى بودن تجارب حسى و ادراکى است و بر این باور است که بخشى از جهان را ما به دلیل دانش ترکیبى قبلى مان مى توانیم بشناسیم، اما پرسش هاى بزرگى چون سرنوشت انسان و وجود خدا را نه با دانش قبلى و نه با دانش تجربى نتوان پاسخ داد و به این اعتبار، شناخت جهان تصورى ایده آلى است. البته ایده آلیسم مطلق گراى هگل این را نمى پذیرد و به جاى تاکید بر محدودیت توان انسان براى شناخت حقیقت، قائل به وجود حقیقت مطلق یا روح مطلق است و همچون افلاطون معتقد به وجود واقعى مفاهیم است و اینکه با درک رابطه درونى مفاهیم نسبت به کل نظام مفهومى مى توان به درجاتى از حقیقت دست یافت. در این نظام همه چیز به هم مربوط است و هیچ چیز تصادفى رخ نمى دهد و این ایده آلیسم تمایلى به وحدت وجود و جمع گرایى دارد.البته رئالیسم نیز همچون ایده آلیسم، روایت هاى بسیار دارد و به لحاظ قدمت نیز مباحث رئالیسم درباره واقعیت ماده، چون مباحث ایده آلیسم درباره ذهن به دوران پیش از میلاد و زمان افلاطون و ارسطو بازمى گردد. در قرون میانه رئالیسم در تقابل با مفهوم نومینالیسم به کار مى رفت. پس از رنسانس و به ویژه با انقلاب علمى در اروپا بحث فلسفى درباره آن عمیق تر و گسترده تر شد. در قرن 19 رئالیسم در اروپا با تاکید بر علوم تجربه باورانه به شورشى علیه ایده آلیسم مطلق تبدیل شد و در آمریکا در اوایل قرن 20 روایت هایى از رئالیسم با عنوان رئالیسم نو و رئالیسم انتقادى پایه گذارى شد با فاکت یا امر واقع است و این که فاکت ها و واقعیت truth رئالیسم به لحاظ هستى شناسى، قائل به تناظر حقیقت یا مستقل از تجارب حسى و ادراکى ما وجود دارند، و به لحاظ معرفت شناسى مبتنى بر این نظر است که تناظر حقیقت با واقعیت، صرفاً یک امکان است و وقوع آن حتمیت ندارد یعنى ممکن است فاکت هایى باشند که شناخت آنها در حیطه و توان عالم یا فیلسوف نباشد.
رئالیسم انتقادى
اصطلاح رئالیسم انتقادى عنوان کتابى از روى دبلیو سلارز است که در 1961 منتشر شد و گروهى از رئالیست هاى آمریکایى که با سلارز درباره نظریه هم عقیده بودند، در 1920 کتابى با عنوان «رئالیسم انتقادى: مطالعه اى گروهى درباره مسئله دانش» منتشر کردند تا دیدگاه خود را از دیدگاه نوواقع گرایان که در دهه نخست قرن 20 به نقد نظریه هاى ایده آلیستى و ماتریالیستى پرداخته بودند، متمایز کنند. گروه یاد شده مباحث فلسفى شان را بر پایه دوگانه انگارى دکارت بنا نهادند و معتقد به نوعى دوگانه انگارى هستى شناسانه ذهن و جسم بودند. این مباحث در چند دهه بعد یعنى در دهه 70 مبناى تاملات فلسفى دامنه دار روى باسکار فیلسوف انگلیسى و یارانش قرار گرفت و در حال حاضر عموماً رئالیسم انتقادى را جنبشى فلسفى در علوم اجتماعى و انسانى مى دانند که با نام روى باسکار و رم هاره و مارگارت آرچر شناخته مى شود. در 1978 باسکار عنوان رئالیسم استعلایى را براى فلسفه علم برگزید و فلسفه علوم انسانى اش را ناتورالیسم انتقادى نام نهاد و اصطلاح رئالیسم انتقادى از ترکیب این دو به وجود آمد. در واقع جریان رئالیسم انتقادى از نقد پیگیرانه پوزیتیویسم در علوم طبیعى نشات گرفته و کل مبحث ناتورالیسم در علوم اجتماعى را متحول ساخته است.از ویژگى هاى بارز رئالیسم انتقادى چندرشته اى بودن و برخوردارى از دیدگاه هاى تحول طلبانه و آزاداندیشانه است و ضمن پذیرش نقادانه مبانى رئالیسم از دیدگاه هاى دیگر حوزه هاى فکرى همچون سازندگرایى اجتماعى، هرمنوتیک، پست مدرنیسم، فمینیسم، هگل گرایى و مارکسیسم بهره مى جوید. همچنین برخلاف گفتمان ابهام آمیز و غیرمنسجم پست مدرنیسم، واجد گزاره ها و پیام هاى بنیادى روشن و دقیق است و مى توان آن را همچون فلسفه اى تعریف کرد. این مکتب فلسفى در عین حال که روایت هاى پوزیتیویستى را مردود مى داند، نفى تبیین على را در علم نمى پذیرد. به هستى شناسى بیش از معرفت شناسى و به جامعه بیش از افراد جامعه اهمیت مى دهد. بى طرفى و ابژکتیویته را در تبیین علمى نفى مى کند. معتقد است تبیین علمى مى تواند انتقادى باشد و مسئله اصلى اش متقاعد ساختن ما به این نکته است که درک آگاهانه مبانى فلسفى علوم اجتماعى و دلایل علمى بودن علوم اجتماعى، کار علوم اجتماعى (و علوم طبیعى) را بهتر و موفقیت آمیز تر خواهد کرد.
هستى‌شناسى رئالیسم انتقادى
هستى شناسى رئالیسم انتقادى با نقد تجربه باورى و پوزیتیویسم آغاز مى شود. از دیدگاه این مکتب پوزیتیویست ها و تجربه باوران، فلسفه را با معرفت شناسى آغاز مى کنند و این خطا است. چون پرسش هاى معرفت شناختى به پاسخ هاى هستى شناسانه اى بستگى دارد که ما به سئوالاتمان درباره وجود مى دهیم. پرسش بنیادى این است که براى موفقیت تجربه هاى علمى در تولید دانش مفید در جهان ماهیت واقعیت چه باید باشد؟ متاسفانه پوزیتیویسم و تجربه باورى صرفاً تلویحاً (و نه صراحتاً) به چنین پرسش هایى پاسخ مى دهند و این نخستین مسئله آنها است. دومین مسئله هم پاسخى است که به این پرسش مى دهند و حاکى از این است که هستى شناسى تلویحى آنان به لحاظ فلسفى یکپارچه و منسجم نیست. چون مرتکب خطاى فعلیت انگارى مى شوند. از دیدگاه فعلیت انگارى، واقعیت دو بخش دارد: واقعیت بالفعل و واقعیت تجربى که مبناى همه دانش ها است. ما در محیط هاى آزمایشگاهى شاهد اعمال متغیرها بر آزمودنى هایى هستیم و هرگاه مکرراً مشاهده کنیم که همیشه رویداد ب پس از رویداد الف مى آید، چنین استنتاج مى کنیم که الف علت ایجاد ب است. در واقع ما نه تنها علیت را از مشاهده همزمانى رخدادها و نتایج تغییرناپذیر حاصل شده استنتاج مى کنیم، بلکه از چنین علیتى نتایج عام استخراج کرده و به تعمیم مى پردازیم و این تعمیم ها را مبناى قوانین علمى حاکم بر طبیعت مى دانیم. یک چنین فعلیت انگارى که در واقع هستى شناسى رخدادمدار و مبتنى بر تغییر ناپذیرى قوانین على است، مورد قبول پوزیتیویست ها است و رئالیسم انتقادى آن را نمى پذیرد و آن را بیش از حد ساده کردن واقعیت مى داند. چون بر این باور است که رخدادهایى که عملاً رخ مى دهند، همه واقعیت را دربرندارند و وجه بالقوه واقعیت نیز [که محقق نشده و عملاً رخ نداده]، وجه بسیار مهمى از واقعیت است. بنابراین رئالیسم انتقادى بیشتر بر پایه هستى شناسى شىء مدار است تا هستى شناسى رخدادمدار و در اینجا شىء یا چیز معنى فلسفى مهمى دارد: چیز(ها) مى توانند اشیاى مادى و در عین حال قدرت ها، نیروها، مکانیسم ها و یا مجموعه اى از رابطه ها باشند و به دلیل ساختارشان گرایش دارند با دیگر چیزها به شیوه هایى خاص تعامل ورزند. کار علم صرفاً کشف و تبیین روابط على استنتاج شده از اعمال متغیر هاى اعمال شده در محیط هاى بسته آزمایشگاهى نیست، بلکه شناخت ماهیت چیزها و گرایش آنها به تعامل با دیگر چیزها است و این تعامل تغییرپذیر است. پس بهتر است به جاى تعمیم قوانین عام و تغییرناپذیر علمى از تبیین مکانیسم هاى على و توصیف تعامل چیزها با همدیگر سخن بگوییم.البته هستى شناسى صرفاً شامل آزمودنى ها در محیط هاى بسته آزمایشگاهى نمى شود، بلکه ما انسان ها نیز که بخشى از واقعیت جهانیم، نوع خاصى از همان چیزهاى پیچیده ایم که گرایش به تعامل با جهان داریم و تعامل ما با جهان و تعلیل هایمان دو بعد دارد: بعد لازم و بعد غیرلازم. واقعیت هست پس وجود دارد. چیزها مستقل از باورها و ادراک و دانش ما هستند، پس وجود دارند و این واقعیت ها بعد لازم دارند، در حالى که دانش ها، باورها و ادراک هاى ما چنین نیستند و لذا دستخوش خطا هستند.
هستى شناسى گفتمان هاى علوم طبیعى و علوم اجتماعى با هم تفاوت دارد. چون اساساً ابژه هاى دانش در این دو گفتمان متفاوت است. واقعیت ساختار اتم ها و رفتار مولکول (که واجد بعد لازمى است)، از نوع تبیین ساختار اتم و رفتار مولکول نیست و چیز دیگرى است. اما در گفتمان هاى علوم اجتماعى چنین نیست و مثلاً نظریه منزلت اجتماعى وبر دقیقاً از جنس همان مفهوم سازى هایى است که مردم در زندگى اجتماعى شان به کار مى برند. به عبارت ساده تر، بحث درباره موضوع تبیین از جنس همان مفهوم سازى هایى است که در خود عمل تبیین وجود دارد. بنابراین گفتمان علوم اجتماعى، برخلاف گفتمان هاى علوم طبیعى همزمان هر دو بعد لازم و غیرلازم واقعیت را دارند و ما باید بین ابژه هاى لازم و غیرلازم علم، یعنى ابژه هایى که مستقل از ما وجود دارند و ابژه هایى مثل دانش ها، باورها و نگرش ها تفاوت قائل شویم تا از حوزه خطاهاى معرفت شناسى مان بیشتر آگاه شویم.
معرفت‌شناسى رئالیسم انتقادى
برخلاف پوزیتیویست ها که حوزه تحقیق علمى را به آنچه قابل مشاهده است محدود مى کنند، معرفت شناسى رئالیستى براین باور است که امکان تبیین ابژه هاى غیرقابل مشاهده وجود دارد. هر چند این تبیین از نوع تبیین پوزیتیویستى و تبیین روابط على رخدادمدار فعلیت انگارانه نیست، بلکه تبیین مکانیسم هاى على و گرایش هاى ماهیتى چیزهاست که واقعاً وجود دارند، حتى اگر عملاً محقق نشوند مثل قوه جاذبه زمین که در بسیارى از مواقع زمینه تحقق آزمایشگاهى آن فراهم نمى آید.
اختلاف معرفت شناختى دیگر رئالیسم انتقادى و پوزیتیویسم، در نفى تقلیل گرایى است. هستى شناسى لایه اى رئالیسم انتقادى براین پایه است که پدیدارهاى طبیعى و اجتماعى لایه لایه اند و هر لایه ریشه در لایه دیگر دارد. رویدادها از دل همدیگر پدید مى آیند و علیت ها صرفاً از نوع رابطه علت و معلولى خطى نیست. امکان اینکه یک علم، مکانیسم هاى حوزه هاى علمى دیگر را بررسى کند وجود دارد. اما این نباید باعث شود که ما انسان را به موجودات طبیعى و علوم زیستى را به علوم غیرزیستى فروکاهیم.
در علوم اجتماعى و انسانى، بسیارى از نظریه ها برپایه تبیین و تعلیل و تفسیرند. اما تعلیل ها مى توانند از نوع تعلیل رخدادمدار نباشند. مى توان پذیرفت که انسان ها براى اعمالشان، دلایلى دارند و این دلایل ممکن است علل اعمالشان باشد هر چند این امکان هست که علل در جاى دیگر باشد. بنابراین علوم انسانى مى توانند غیرتقلیل گرا و تفسیرگر و در عین حال مبتنى بر تبیین و تصحیح اندیشه ها باشند.
در حوزه هاى وسیعى از علوم طبیعى پیش بینى کاربرد محدودى دارد. لذا معرفت شناسى رئالیسم انتقادى هم ترازى تبیین و پیش بینى را که پوزیتیویست ها بر آن تاکید مى کنند، نمى پذیرد و بر این باور است که تبیین، لزوماً توانایى پیش بینى نیست و عکس آن نیز صادق است. البته مشاهدات تجربى جایگاه محکمى در علم دارد و در علوم اجتماعى هم مى توان منطقاً پیش بینى کرد که بین دو تبیین از یک تعامل اجتماعى کدام پاسخگوتر است. اما پیش بینى در علم به معناى پیش بینى در پژوهش هاى پوزیتیویستى نیست و بنابراین لزومى ندارد علوم اجتماعى از دقت و قید و بندهاى پوزیتیویستى برخوردار باشند، بلکه لازم است با ابژه هایشان تناسب داشته باشند و این معطوف به قبول تفاوت هاى هستى شناختى گفتمان هاى علوم طبیعى و اجتماعى است.از نظر رئالیسم انتقادى، انسان تولیدکننده علم است و این انسان جایز الخطاست. پس نه تنها علم ناب نیست و مى تواند دستخوش خطا باشد، این خطاپذیرى شامل خطاهاى ایدئولوژیکى و روش هاى تبیین علمى هم مى شود. به ویژه اینکه در فرآیند تولید دانش، چه دانش طبیعى و چه دانش اجتماعى، عوامل تعیین کننده جامعه شناختى نقش دارند. اما اولاً دانش قابل تقلیل به این عوامل جامعه شناختى نیست و امکان ناتورالیسمى غیرتقلیل گرا در علوم اجتماعى وجود دارد و ثانیاً مى توان با پژوهش علمى، خطاهاى تبیین علمى و حتى منابع این خطاها را در خود واقعیت مشخص ساخت و نسبى بودن حقیقت، این امکان را سلب نمى کند.رئالیسم انتقادى پژوهش تجربى را در سیستم بسته یا آزمایشگاهى که در آن مکانیسم هاى طبیعت دقیقاً کنترل و مطالعه مى شود مجاز مى داند. اما طبیعت و محیط هاى طبیعى را نظامى باز مى داند که به دلیل کنترل ناپذیر بودن متغیرها، پژوهش تجربى مناسب آن نیست. هر چند زمین شناسان و ستاره شناسان از این قاعده مستثنا هستند.
نقد رئالیسم انتقادى
رئالیسم انتقادى هم مثل پست مدرنیسم نظام فکرى بسته اى با چارچوبى قطعى نیست و روایت هاى گوناگونى از آن وجود دارد. در سال 1998 همایش بین المللى رئالیسم انتقادى در اسکس انگلستان برگزار شده است و از سال 2000 به بعد مجله اینترنتى رئالیسم انتقادى با هدف نشر مقاله هاى پژوهشمندانه در زمینه وجوه گوناگون این مکتب فلسفى جدید منتشر مى شود که با نگاهى به عنوان مقاله هاى این مجله مى توان گسترش این فلسفه را در حوزه هایى چون اقتصاد، آموزش، ادبیات، نقد ادبى، مدیریت، مردم شناسى، روان شناسى اجتماعى، بوم شناسى، سایبراسپیس و علوم کامپیوترى به خوبى دریافت. البته اغلب رئالیست باوران درباره مبانى رئالیسم انتقادى، اتفاق نظر دارند، اما نقد و نظرهاى فراوانى هم از سوى منتقدان موافق و مخالف منتشر شده است که به یکى دو مورد اشاره مى شود:
جاناتان پراتکه در مقاله اى گسترده با عنوان «مدل هاى رئالیستى: رئالیسم انتقادى و مدل هاى ریاضى در علوم اجتماعى» شکاکیت رئالیسم انتقادى را در زمینه استفاده از روش هاى آمارى در پژوهش هاى علوم اجتماعى به ویژه اظهارنظر صریح روى باسکار را در مورد لزوم حذف مدل هاى آمارى در تبیین علمى مورد انتقاد قرار مى دهد و ضمن برشمردن قابلیت هاى مدل هاى آمارى در پژوهش هاى کیفى، اظهار مى دارد که رئالیسم انتقادى با بهره گیرى از مدل هاى ریاضى مى تواند یاریگر فلسفه در حل مسائلى چون اندازه گیرى، ارزیابى و تفسیر مدل هاى آمارى باشد.انتقادهایى نیز به مبانى هستى شناسى رئالیسم انتقادى (که توسط روى باسکار ارائه شده و بیشتر رئالیست ها آن را مى پذیرند) صورت گرفته که ذکر آن خالى از لطف نیست: رم هاره و چارلز وارلا از جمله کسانى هستند که واقعیت و وجود ساختار اجتماعى را مى پذیرند اما برخلاف باسکار نیروى على آن را رد مى کنند و به نظرشان قدرت عوامل انسانى در انتخاب و عمل محدود نیست و فرانک پیرس و تونى وودى ویس با مدل باسکار به دلیلى کاملاً متضاد مخالفت مى کنند. آنها قدرت على بسیار زیادى براى ساختار اجتماعى قائل اند و قدرت هایى را که معمولاً به عوامل انسانى نسبت داده مى شود به شدت محدود مى کنند. بنابراین رئالیسم انتقادى در عمل حوزه همگن و متجانسى ایجاد نمى کند، بلکه امکان رسیدن به وحدت از طریق کثرت را فراهم مى آورد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات