نگارنده: سکینه نعمتی
پدیدار شناسی (Phenomenology of Religion) در سدههای اخیر رواج فراوانی یافته است. دانشمندان بزرگی بر اخذ روی آورد پدیدار شناسانه در مطالعات دینی تاکید کردهاند. ل.پ. تیله (1830-1902) C.P.Tiele ، پ.د. سوسه (1848-1920) P.P.Saussaye ، که او را موسس پدیدارشناسی دین خواندهاند، رودلف اتو (1869-1937)R.Otto ، و.ب. کریستنس (1867-1953) W.B.Kristensen رافائل پتاتسونی (1883- 1959) R.PettaZZoni و مسیر چاالیاده (1907-1986) M.Eiiade از دینپژوهان نوین هستند که در پدیدارشناسی دین سهم و نقش موثری داشتهاند. از میان متالهان نیز میتوان کسانی چون شلایرماخر (1768-1834) F.Schleiemacka ، پل تیلیخ و ادوارد فارلی را به نحوی ملاحظه نمود که به نحوی رهیافت پدیدارشناسی را در الهیات برگرفتهاند(1). رواج پدیدارشناسی دین، مفهوم سازیهای مختلفی از آن به میان آورده است. داکلاس آلن سعی میکند چهار گروه از پژوهندگانی را که این اصطلاح را به کار بردهاند متمایز کند. گروه نخست، کسانیاند که پدیدارشناسی دین را به معنایی مبهم و موسع به شیوهای بسیار غیرنقادانه به کار بردهاند. در این کاربرد، پدیدارشناسی دین تا حدودی مساوی با دینپژوهی انگاشته میشود. گروه دوم، این مفهوم را به معنای مطالعه تطبیقی و ردهبندی انواع مختلف پدیدارهای دینی به کار بردهاند و گروه سوم، پدیدارشناسی را به عنوان یک گستره خاص در دینپژوهی به کار میبرند. چهارمین گروه، پدیدارشناسی دین را از مظهر پدیدارشناسی فلسفی مطرح میکنند(2). بنابراین مفهوم پدیدارشناسی دین، به دلیل اطلاقهای مختلف مبهم است. این ابهام، ابعاد دیگری نیز دارد که ناشی از ابهام مولفههای آن است. اساسا پدیدارشناسی چیست؟ به تعبیر علمای سمانتیک، معنای پایه در واژه پدیدارشناسی چیست و مفهوم نسبی آن، آنگاه که در دینپژوهی به صورت پدیدارشناسی دین در میآید کدام است؟ ابهام در معنای پایه پدیدارشناسی تا حدود زیادی به ابهام در کاربردهای متنوع و سلیقهای ویژه پدیدار برمیگردد. بنابراین، سوال این است که پدیدار (Phehnomenon) چیست؟ و مراد از پدیدارشناسی چیست؟ پس از پرسش از مفهوم و ماهیت پدیدارشناسی دین، میتوان از فرایند پژوهش پدیدار شناختی در دین سوال کرد. آیا پدیدار شناختی را میتوان به منزله رهیافتی پژوهشی اخذ کرد؟ آیا میتوان در تحقیقات از منطق پدیدارشناسی بهره برد؟ اگر پاسخ مثبت است، فرایند و برنامههای مبتنی بر پدیدارشناسی در مطالعات دینی چیست؟ راهها کدام و موانع چگونه است؟
نقش پدیدارشناسی در دین پژوهشی چگونه است؟ آیا آن یک رویآورد است یا روش؟ آیا آن یک گستره و رشته است یا یک مبانی فلسفی و نظری؟ و به میان تمثیلی، آیا کارکرد پدیدارشناسی در مطالعات دینی، مانند نقش آن در مطالعات اجتماعی است؟ یعنی همانگونه که شوتز (Alfred Schoutz)، پدیدارشناسی جهان اجتماعی (Of the social Word The Phenomenology) نوشته است میتوان پدیدارشناسی دین نوشت؟(3) عدهای از دینپژوهان به چنین رهیافتی اقبال نکردهاند بلکه گروهی رهیافت پدیدارشناسان را نامفید تلقی نمودهاند. به هر روی سوال این است که آیا پدیدارشناسی در تحلیل و توصیف علمی امور کارآمد است و یا اینکه خاستگاه آن صرفا نوعی اشراق بیپایه و الهام متافیزیکی است. پدیدارشناسی دین، برخلاف مطالعات تاریخی و یا پژوهشهای تطبیقی، نزد دینشناسان فارسی زبان رواج ندارد (4). در میان دانشمندان مغرب زمین، هانری کربن (Honry corbin) سعی کرد با الهام از اندیشههای هوسرل به تحلیل پدیدارشناسانه از تشیع بپردازد. از نظر وی، اصطلاح کشف المحجوب در ادبیات عرفانی و اصطلاح قرآنی تاویل، همان پدیدارشناسی است(5). انههاری شمیل ( Annemarie Schimmel ) نیز با رهیافت پدیدارشناختی به اسلامشناسی پرداخته است (6).
پدیدارشناسی دین رهیافتی است با اهمیت فراوان در دین پژوهشی معاصر که به لحاظ تاریخی محصول تلفیق دو جریان فکری – پژوهشی در قرن نوزدهم بوده است. این دو جریان عبارتند از: پژوهش علمی در باب دین و دیگری روش پدیدارشناسی هوسرلی. این هر دو در پی آرمان بلند روشنگری ظهور کردهاند. آرمان علمی اندیشیدن، اینکه معرفتی معرفت است که همچون علم قابل عرضه باشد. به تبع همین آرمان که از پایگاه معرفتشناسی کانتی تقویت میشد، موضوعیت بخشیدن، بررسی روشمند و تعیین حدود معارف درجه اول اسکان یافت. در این رهیافت دین نیز موضوعی برای مطالعه عملی گردید و حاصل آن رشتهای نو با ویژگیهای اندیشه مدرنیته شد که مجامع عملی از آن به «علم دین (Of religion Science ) » تعبیر گردید. نخست ماکس مولر بود که این تعبیر را به کاربرد و در تاسیس «علم دین» سعی وافر و جهد بلیغ کرد (Essays on the science of Religion) از سوی دیگر پدیدار شناسی نیز همچون روشی که در پی حل بحران اندیشه در پایان قرن نوزدهم از جانب هوسرل (E.husser) عرضه شد بر آن بود تا از فلسه یک «علم دقیق» (rigorous Scince) سازد. مزیت این روش به گمان هوسرل آن بود که چون بر حوزههای معرفتی اطلاق میگردد. از آن ، علم حاصل میآید. این روش را نه خود هوسرل بلکه دیگران، همچون ماکس شلر، کریستنسن، فان درلیو، ایلیاده و اسمارت در حوزه دین به کار بردند و توفیقات فراوان در تحلیل و توصیف پدیدارهای دینی یافتند. (7)
پدیدارشناسی چیست؟ بر اساس فقه اللغه کلمات، پدیدارشناسی عبارت از مطالعه یا شناخت پدیدار است؛ چون هر چیزی که ظاهر میشود پدیدار است. قلمرو پدیدارشناسی در عمل نامحدود است و نمیتوان آن را در محدوده علم خاصی قرار داد؛ بنابراین نمیتوان مانع کسی شد که ادعای پدیدارشناسی دارد به شرط آنکه نگرش وی به گونهای با ریشه کلمه پدیدارشناسی ربطی داشته باشد. این مساله از ویلیام وهول (William Whewell) که میخواست جغرافیای پدیدارشناسی را دایر کند یا انرستهاخ که یک پدیدارشناسی فیزیک عمومی را در نظر داشت تا تیارد شاردن که «فیزیک افراطی» او میخواست فقط پدیدار را کشف کند صادق است. اولین متنی که اصطلاح پدیدارشناسی در آن به چشم میخورد، ارغنون جدید اثر «ژان هنری لامبر» شاگرد آزاد کریستیان ولف است که مرادش از واژه پدیدار شناسی ،نظریه و هم پندار با صور مختلف آن بوده است. از آنجا که مراد وی از پدیدار، خصوصیات موهومی ادارک انسانی بود لذا پدیدارشناسی را نیز با عنوان نظریه توهم، مفهوم سازی نمود (9)
بعد از آن مذهب اصالت تجربه که با فلسفه لاک و ستک هیوم روند اوج آن پیش از پیش نمودار میشود. با اعتقاد بر استقلال واقعیت بیرونی و انکارناپذیری آن و با تاکید بر عینگرایی، توجه خود را معطوف دست یافتن به واقعیت جهان، از طریق تجربه و احساس نموده است. از نظر این مکتب، واقعیت از هر نوع که باشد، منفک و مستقل از افرادند و به طریق تجربه و آزمایش قابل اکتساب است و این تنها راه آگاهی بر پدیدهها و واقعیات است. ره آورد چنین تفکری، علوم تجربی رایج و دستآوردهای علمی گوناگون در زمینه علوم فیزیکی است. اما با مطرح شدن علوم رفتاری و علوم انسانی. مساله به صورتی غامضتر و پیچیدهتر از پیش مطرح میگردد. مشکل از یک طرف در رابطه با پیچیدگی علوم انسانی به دلیل مواجهه با انسان، به صورت موجودی مادی – روانی است و از طرف دیگر با مساله عمده چگونگی شناخت در این جهان بیکران و وسیع که سرشار از روحیات، گرایشها و انگیزشهای گوناگون و مملو تنوع گروهها ، جوامع و ملاحظات مربوط به آن است، روبهروست. مشکلی که در مرکز خود، مناقشات میان عینگرایی و داعیههای فراوان و متخالف آنها را نهفته دارد (10). در این میان کانت گامی فراتر مینهد و استیا را آنگونه که در ادراک ما ظاهر میشود در مقابل استیا فی نفسه (Noumena) پدیدار نامید. بر مبنای کانت، نومن هرگزی به تور شناخت ما نمیافتد و لذا هر گونه شناختی، پدیدار شناسی است. در پی آن هگل با مفهومسازی نوین از پدیدارشناسی با حصرگرایی کانت مخالف نمود. وی در پدیدارشناسی روح نشان داد که چگونه روح در مراحل تکامل خود از خودشناسی پدیداری به خودشناسی، آنگونه که هست میرسد. در این مفهوم سازی پدیدارشناسی، علمی است که در آن به روح، آن طور که فینفسه است، آگاهی مییابیم (11). فرق اساسی پدیدارشناسی هگل و کانت در تصور رابطهای است که میان پدیدار با هستی یا با مطلق، وجود دارد. به نظر هگل چون مطلق (هستی) شناختی است، بدان جهت به عنوان من یا روح قابل توصیف است، به گونهای است که پدیدارشناسی در آغاز، عبادت از فلسفه «مطلق» یا فلسفه روح است. اما این فلسفه در عین حال پدیدارشناسی هم هست (12).
در اواسط قرن نوزدهم پدیدار ، مفهوم عامتری یافت و بر هر واقعیت یا چیزی که واقعیت خارجی دانسته میشود اطلاق میگردد. پدیدارشناسی مصطلح در فلسفه معاصر، بر همین معنی از پدیدار استوار است. تحقیقی توصیفی صرف در باب موضوع معین، پیرس (C.Speirce) در سال 1902 معنای فراگیرتر از پدیدارشناسی را عنوان کرد که شامل تحقیق در هر امری اعم از محقق، ذهنی، موهوم ، رویا و… است. (13)
با این همه این پدیدارشناسی هگلی نیست که در قرن بیستم به صورت یک حرکت فکری به نام پدیدارشناسی ادامه یافت بلکه مبتکر حقیقی این حرکت ، ادموند هوسرل (1938-1859) بود که به این کلمه کهنه شده مفهوم تازهای بخشید. هوسرل به وجود فینفسه و نومن کانت معتقد نبود بلکه میگفت پدیدار که عین ماهیت است در طی دو تحویل مثالی و بشه متعالی در خودآگاهی ما بر ما آشکار میشود. به نظر میرسد که مساله ادراک که از زمان دکارت دشوار و دشوارتر شده بود و از زمان کانت آن را یک مساله حل شده تصور میکردند دوباره در فلسفه هوسرل مطرح میشود. هوسرل کوژیتو را دور نمیاندازد و حتی تاملات دکارتی را نگاه میدارد اما از اثر کنینوسیم و راسیونالیسم دکارت اعتراض میکند. به نظر او کوژیتو تهی است و مضمون ندارد و ادراک نمیتواند بی مضمون باشد؟ آیا ادراک، ادراک اشیا، به همان صورتی است که در خارج وجود دارند؟ با یک اعتبار پاسخ مثبت است اما ادراک منتقش شدن صورت اشیا در ذهن نیست بلکه پدیدار شدن و پدید آمدن ماهیات در نفس است. این نکته بیشباهت به قول ملاصدرا نیست که اشیا خارج از نفس را مدرک بالعرض و صورتی از آن را که نفس ابداع میکند مدرک بالذات میدانست (14).
پدیدارشناسی دین: در نیمه دوم قرن نوزدهم همراه با رشد و توسعه مطالعات تطبیقی ادیان که همچون یک علم میان رشتهای از علوم و معارف گوناگون، نظیر زبانشناسی، باستانشناسی، روانشناسی، جامعهشناسی، تاریخ ادیان و فلسفه دین بهره میبرد، روش نوینی برای بررسی پدیدارهای دینی و دستیابی به مشترکات ادیان ظهور کرد که آن را «پدیدارشناسی دین» خواندند. کریستنسن پدیدارشناس بلند آوازه دین ، در این مورد بیان میدارد که : پدیدارشناسی دین بحث منظم درباره تاریخ دین است، یعنی وظیفه آن طبقهبندی و دستهبندی کردن دادههای متعدد و به طور گسترده دور از هم است، به شیوهای که بتوان یک چشمانداز کلی در مورد محتوای دینی آنها و ارزشهای دینیای که در بر دارند به دست آورد. به نظر کریستنسن این چشمانداز کلی همان چشمانداز تاریخ ادیان نیست بلکه با آن متفاوت است. چرا که تاریخ ادیان تنها به ملاحظه جزییات منجر میشود. حال آنکه این چشمانداز کلی مطلوب است و این چشمانداز کلی از پدیدارشناسی دین میکوشد تا فراهم آورد. به نظر او پدیدارشناسی دین یک عالم نظاممند است.