بهراد فرهمند
اگر پرچم کشور ونزوئلا را بنگریم در آن اسبی را مشاهده میکنیم که رخ آن به سمت راست چرخیده است که بیانگر نگاه راست گرایانه نظام سیاسی حاکم بر این جمهوری بوده است.
امروز جناب آقای «هوگو چاوز» خود را در کسوت «سیمون بولیوار» قهرمان استقلال خواهی این کشور میبیند، که مجددا در قرن 21 ظهور کرده است تا استعمارگر بزرگ قاره آمریکا یعنی ایالات متحده را به کمک پیرسوسیالیست کوبا و چپگرایان نوظهور آمریکای لاتین از این پهنه گسترده اخراج کند و با فرمان گردش به سمت چپ رخ، تغییر جهت نظام سیاسی را اعلام میکند.
رئیس جمهور چاوز در سال 1998 با به قدرت رسیدن باعث شد تا معادلات سیاسی جدیدی در آمریکای لاتین شکل بگیرد وی که یک سرهنگ برکنار شده و کودتاچی ارتش ونزوئلا بود از یک خانواده نه چندان مرفه جنوب کشور در فوریه 1992 تصمیم گرفت تا علیه سیاستهای دولت «کارلوس آندرزپرز» که نقش مجری سیاستهای «صندوق بینالمللی پول» و «بانک جهانی» را برای اقتصاد رانتی ونزوئلا بازی میکرد کودتا کند اما شکست خورده، محاکمه و زندانی شد.
وی در سال 1998 موفق شد با پیروزی قاطع بر علیه احزاب سنتی طرفدار آمریکا و با شعار مبازره با فساد اداری و مالی، مبارزه با فقر و دفاع از حاکمیت ملی و اعتراض به ساختار معیوب دو «قوه مقننه و قضاییه که مردم به شدت از آن دو نهاد ناراضی بودند به کرسی ریاست جمهوری تکیه زد. ملت ونزوئلا که به شعارهای ضد نهادهای سیاسی و اقتصاد بینالمللی (صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی) امید بسته بودند پشت سر رئیس جمهور خود ایستاده و حتی در برابر کودتای نافرجام آمریکایی مقاومت قاطعی از خود نشان دادند، تا به آمریکا یادآوری کنند تازه کابوس جنبشهای چپ در حال به حرکت درآمدن است. عملیات تروریستی یازدهم سپتامبر جهت پیکان سیاست خارجی دولت ایالات متحده را به سوی خاورمیانه و آسیای مرکزی چرخاند، تا فرصتی برای آمریکای لاتین ایجاد کند. جنبشهای چپ که با وعدههای مبارزه با فقر، فساد و وابستگی به آمریکا به صحنه آمده بودند یکی بعد از دیگری یا پیروز شدند و یا زمینه پیروزیهایشان فراهم شد.
از زمان به قدرت رسیدن دولت کمونیستی «فیدل کاسترو» در کوبا، تنها یک بار در شیلی دولت چپگرای ضدامپریالیستی دکتر «سالوادور آلنده» روی کار میآید و آن نیز با دسیسههای عوامل آمریکا و کودتای 1973 توسط ژنرال «آگوستینو پینوشه» سرنگون میشود، تا آمریکا تا اواخر قرن بیستم دغدغه چندانی نداشته باشد.
در سال 1979 همزمان با انقلاب ایران، «ساندینیستها» به رهبری «دانیل اورتگا» در نیکاراگوئه به پیروزی رسیدند، اما زمانی نگذشت که آنان حکومت را به طرفداران آمریکا واگذار کردند. سال 1998، سال شروع دردسرهای واشنگتن در آمریکای لاتین بود و یازدهم سپتامبر سکوی پرتاب برای جنبشهای تودهگرای چپ در این منطقه شد.
پیروزی «لولا دوسیلوا» رهبر حزب کارگران برزیل در سال 2003 نیز نقطه عطفی در تحولات آمریکای لاتین است. پیروزی او از آن جهت دارای اهمیت است که برای اولین بار در تاریخ برزیل رهبر یک حزب چپگرا به پیروزی میرسید تا بزرگترین و موثرترین کشور آمریکای لاتین، نویدبخش ظهور یک دولت پوپولیستی (تودهگرا) چپگرا شود.
از سوی دیگر «ارنستو کراچر» با شعار مبارزه با نابرابریهای اجتماعی و آشتی ملی به حکومت در آرژانتین دچار بحران اقتصادی - اجتماعی رسید. اولین سفر او به جای ایالات متحده آمریکا که یک رسم سنتی رهبران تازه به حکومت رسیده آمریکای لاتین بود، به برزیل انجام و این رسم شکسته شد.
با ظهور دولت آقای «تاباره واسکز» چپگرا در اروگوئه، به حکومت 170 ساله دو حزب سنتی «بلانکو» متعلق به فئودالها و «کلرادو» متعلق به شهرنشینان مرفه پایان داده شد، تا حلقه این جنبش چپ کاملتر شود.
در شیلی نیز خانم «میشل باشلت» که از احزاب چپ میباشد و پدرش به دستور پینوشه اعدام شده است، دارای اهداف چپ گرایانه و ضد سیستم حاکم به ویژه نظامیان است.
اما از همه جالبتر انتخابات بولیوی است. در بولیوی حلقه زنجیرهای که از ونزوئلا آغاز شده بود کاملتر شد و «اوو مورالس» سرخ پوست به رئیس جمهوری، آن هم اولین رئیس جمهور سرخ پوست بولیوی در 300 سال گذشته انتخاب شد.
او که خود را پیرو چاوز و کاسترو میداند موجب نگرانی شدید دولتمردان آمریکا شده است، به طوری که آمریکائیان از انتخاب چنین رئیس جمهوری به طور علنی به عنوان کابوس نام بردهاند.
ملت بولیوی علیرغم داشتن منابع غنی گاز از فقیرترین ملل جهان است. 56% از جمعیت 400/7 هزار نفری آن را سرخپوستان تشکیل میدهند و اقلیت مرفه آن کشور همیشه قدرت را در این کشور در دست داشتهاند. بولیوی محصور در خشکی بوده و شغل اکثر مردم آن، کشاورزی و دامپروری است، و تولیدات صنعتی چندانی ندارد و تنها اقتصاد آن به غیر از کشاورزی و دامداری، بر اساس اکتشافات و استخراج معادنی مانند: سرب-قلع-روی-سنگ آهن- نفت خام و گاز طبیعی است، که ثروت اصلی آنان را همین گاز طبیعی تشکیل میدهد، اما به علت بیثباتی سیاسی و هزینه سنگین استخراج به جز در حوزه نفت و گاز، سرمایهگذاری در سایر موارد تقریبا انجام نمیشود.
مورالس از جمله رهبرانی است که همانند چاوز در ونزوئلا، کراچنر در آرژانتین، سیلوا در برزیل علیه منافع نخبگان مرفه طرفدار آمریکا قیام کرده است. وی پس از یکصد روز بعد از به حکومت رسیدن، در روز دوشنبه اول ماه مه اعلام کرد کلیه منابع نفت و گاز کشور ملی شده و ارتش کنترل حوزههای نفت و گاز را به دست گرفته است. وی در مراسمی در کاراپاری در جنوب بولیوی گفته است، از این پس کلیه حوزههای نفت و گاز کشور ملی شده و تحت نظارت شرکت دولتی YPFB اداره خواهد شد. مورالس هنگام قرائت فرمان حکومتی ملی شدن منابع نفت و گاز گفت: دولت مالکیت، اختیار و کنترل کامل و مطلق این منابع را باز پس میگیرد. حدود 26 شرکت خارجی از جمله «رپسول» اسپانیا، «توتال» فرانسه، «اکسون» آمریکا، «بریتیش گاز» بریتانیا و «پتروبراس» برزیل در بولیوی مستقر هستند. بولیوی پس از ونزوئلا دارای دومین ذخایر گاز آمریکای جنوبی است که حدود 1550 میلیارد متر مکعب برآورد شده است. بولیوی علاوه بر این 40000 بشکه در روز نفت تولید میکند.
با این وجود 70 درصد مردم این کشور زیر خط فقر زندگی میکنند و مردمی که زیر پایشان دریایی از گاز و نفت خوابیده است همچون کشورهای آن سوی کره زمین بهره چندانی از آن نمیبرند.
بالا رفتن درآمد دولت ناشی از صدور نفت و گاز به قیمت جهانی موجب خواهد شد تا دولت بولیوی نیز مانند دولتهای نفت خیز دیگر دارای اقتصاد رانتی شود و با به وجود آمدن یک طبقه نو کیسه، به دنبال حفظ منابع ناشی از این اقتصاد رانتی، دولت را به سمت مقصود هدایت نمایند. در واقع در یک دولت برخوردار از رانت سه گروه اجتماعی عمده به وجود میآیند:
الف)گروه تحت الحمایگان دولت که بزرگترین منافع و مزایا را از رانت دریافت میکنند.
ب) توده جمعیت شهری که این گروه هم از آثار افزایش هزینههای دولتی که بر اثر متکی شدن دولت به اقتصاد رانتی ناشی از استخراج معادن و تک محصولی شدن آن، به دولتی بزرگ و پرهزینه تبدیل میشود، نفع بسیار میبرند.
ج) جمعیت روستایی که این گروه کمترین میزان دریافت رانتها را داراست. اقتصاد رانتی تاثیر بر روی استقلال دولت از جامعه و اقشار آن خواهد گذاشت بدین معنا که دولت در سایه وجود اقتصاد متکی به رانت دیگر به منابع داخلی درآمد مانند مالیات و عوارضهای گوناگون احساس نیاز نمیکند. پس پاسخگوی مردم خویش در قالب نهادهای مدنی و رسانههای آزاد نخواهد بود و با تکیه به نظام پوپولیستی و احساساتی، حرکات داخلی و خارجی آن واقع گرایانه و حساب شده کمتر خواهد بود.
با توجه به واقعیتهای جهانی و تحولات شگرف آن در عصر جهانی شدن چنین دولتهای درگذر زمان همچون دول عصر دو قطبی که شعارهای جهانی سوسیالیستی سر دادند و در نهایت پس از فروپاشی، اغلب آنها گردش به راست کردند، اگر نخواهند درک درستی از چگونگی تامین منافع ملی و اراده برای توسعه همه جانبه داشته باشند ممکن است، عرق ناشی از تب تندشان زود به سردی گراید. آنگاه گردش رخ از چپ بار دیگر به راست تمایل نشان دهد، که باز این ملتها میباشند که در این گردشها متضرر میشوند.