تاریخ انتشار : ۱۶ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۹:۲۱  ، 
کد خبر : ۸۹۰۸۰
سخنرانی صادق زیباکلام

فیلسوف و اندیشه


تا به حال دقت کرده‌ایم که فیلسوفان چگونه و تا چه میزان در حساس‌ترین مقاطع و تعیین کننده‌ترین مراحل و منازل تعملات و استدلالاتشان بر مفاهیمی چون بداهت، ضرورت، مقبولیت، مطبوعیت، معقولیت، صحت، حقیقت، وضوح یا روشنی، مسلم بودن، معلوم بودن، شهودی بودن، قابل تصور بودن، طبیعی بودن و آشکار بودن و مفاهیم مقابل و مخالف امثال آنها یعنی این چیزی که می‌گویند غیرقابل تصور است. این استدلال نامعقول است، این موضع مبهم است، این‌ها مفاهیم مقابل آنها است.
آیا توجه کرده‌ایم که فیلسوفان با تکیه بر این مفاهیم چگونه به سهولت تمام ارزشها و بینش‌هایی را پیش فرض یا مصادره می‌کنند در نظریه‌پردازی بر استدلالات خود دخول می‌دهند؟ آیا ملاحظه کرده‌اید که پیش‌فرض‌ها، مصادرات، اصول موضوعه و مبادی که برای فیلسوفی مسلم، صحیح، بدیهی، ضروری، حقیقی، شهودی، طبیعی، معلوم، معقول، مطبوع، قابل تصور، واضح و آشکار است برای سایر فیلسوفان هم همین طور است؟ ‌لا هول و لا قوه الله بالله علی العظیم.
آیا تاکنون از خود پرسش کرده‌ایم چرا مصادیق این ژرف‌ترین و مبنایی‌ترین مفاهیم تعیین کننده و سرنوشت‌ساز جمیع تعملات و استدلالات فیلسوف طول تاریخ فلسفه بدین وسعت و شدت گرفتار تشتت و تفرق است؟ مصادیق آنها یعنی می‌گوییم واضح است که هر آدم عاقلی این طور، این امر طبیعی است که هر انسانی، بعد حرف را می‌زنیم و فیلسوف دیگری می‌گوید این معلوم یا طبیعی است که هر انسانی، آن وقت حرفش را می‌زند. یعنی فیلسوف دیگری برای او معلوم یعنی مصادیق معلوم، صحیح، حقیقی، شهودی، مسلم، این امر واضحی است که، بعد حرف خود را بلافاصله می‌گوییم. یک فیلسوف دیگری همین را به کار می‌برد و می‌گوید این امر واضحی است که، بعد حرف خودش را می‌گوید، یعنی با سخنان من کاملاً فرق دارد. یعنی مصادیق وضوح، بداهت، معلوم بودن، آشکار بودن و الی آخر.
سؤال این است آیا از خود پرسش کرده‌ایم چرا مصادیق این ژرف‌ترین و مبنانی‌ترین مفاهیم تعیین کننده و سرنوشت‌ساز جمیع تعملات و استدلالات فیلسوفان طول تاریخ فلسفه بدین وسعت و شدت گرفتار تشتت و تفرق است؟ و آیا با این اوصاف می‌توان نتیجه گرفت که این ژرف‌ترین و مبنایی‌ترین مفاهیم همه نظریه‌پردازی‌های فلسفی طول تاریخ معنا و مدلول مشخص و معینی ندارند و فیلسوفان بسته به تعلقات خفی و جلدی کثیر و ذوابعاد خود آنها را باردار از مرادات و مقاصد و اهداف خود می‌کنند؟ یا باید نتیجه بگیریم که این مفاهیم مثلاً به طور موثولی (اشاره به موثول افلاطون است) که مثلاً ما موثول معرفت داریم، موثول عدل، موثول زیبایی، موثول صداقت، موثول شجاعت داریم و در یک جایی هستند اما ما در غار هستیم. یعنی در واقع این‌ها وجود دارند، در جایی هستند، مقصود از این اشاره این است و یا باید نتیجه بگیریم که این مفاهیم فی‌المثل به طور موثولی واجد معنا و مدلول متعین و مشخص هستند، لیکن فیلسوفان ازآن جهت که مع‌العصف موجوداتی آزاد، رها، فارغ از تعلقات و رهیده از جمع تمنیات نیستند به عوض فهم معنای فی‌النفسه و صحیح آنها بسته به تعلقات خفی و جلدی کثیر و ذو ابعاد خود آنها را باردار از مرادات و مقاصد و اهداف خود می‌کنند و گرفتار آن تشتت و تفرق رسوا و ناامیده کننده می‌شوند.
بدیل دیگری هم وجود دارد: آیا می‌توان قایل شد که اولاً این مفاهیم معنای فی‌النفسه و صحیحی دارند؟‌ و ثانیاً فیلسوفان موفق به فهم معنای صحیح و فی‌النفسه آنها نایل می‌شوند؟ لیکن هنگام نظریه‌پردازی و استدلال ورزی گرفتار ابلیس ملعون شده تعلقات خود را با تمام جدیت و وجود در آنها فرو می‌ریزند و آن تشتت و تفرق رسوا و ناامید کننده را ایجاد می‌کنند. بحث و تحلیل درباره معنای ذاتی یا صحیح مفاهیم را در مقام دیگری مخصوصاً انجام دادیم. (این کار را در رساله با نام اصلاحات یعنی چه انجام شده.) و دریافتن مشکل معرفت شناختی این سخن که فیلسوفان به فهم معنای صحیح و فی‌النفسه آنها نایل می‌شوند را به خواننده فکور و هوشمند واگذار می‌کنیم. اینک که به تحلیل نشان دادیم که تعلقات و تمنیات انسان در جمیع نظریه‌پردازی‌ها، استدلالات و اخذ مواضع فلسفی‌اش حضور و دخولی همه جایی، همیشگی و گریزناپذیر دارد شایسته است تیغ تدقیق را متوجه سخن پایانی منقوله فوق نمایید.
مطلب به گونه‌ای بیان شده که گویی در فلسفه مواضعی داریم که جوهراً غیرمنطقی فلسفی هستند و مواضعی هم داریم که جوهراً منطقی فلسفی هستند. به نظر می‌رسد این شیوه بیان به غایت گمراه کننده و لغزنده است و شایسته است احتمال هرگونه سوء برداشت در همین جا رفع و دفع شود.
نخستین نکته این که وقتی سخن از فلسفه می‌رانیم باید روشن باشد که مقصود چیزی جز آثار فیلسوفان نیست و فیلسوفان هم عموماً کسانی هستند که به طور حرفه‌ای به طرح و بحث و نقد تقریباً تمام وقت و یا بعضاً پاره‌وقت آثار و مکتوبات سایر کسانی که به طور سنتی فیلسوف خوانده می‌شوند، می‌پردازند.
نکته دوم این است که به سبب نکته نخست ما نمی‌توانیم از جوهر فلسفه یا از مواضع جوهراً فلسفی یا از فلسفه ناب و خالص یا از حاق فلسفه، یا از ذات فلسفه و یا از روح و جان فلسفه سخن محصل و قابل توجیه و دفاعی به میان آوریم و برای این که خواننده غیرمتفنن بتواند خود بدین نکته ژرف و سهمگین، بصیرت یابد از وی دعوت می‌کنم تا ابتدا سعی کند مفهوم بازی را و سپس مفهوم جنگ را و سپس مفهوم علم به معنای اخص آن را و بالاخره مفهوم فلسفه را به نحوی که جامع افراد باشد و مانع اغیار؛ تعریف و تبیین و تحدید کنیم. و برای تفتن بیشتر به وی توصیه می‌کنیم موضعی را در تاریخ فلسفه برگرفته و سپس موازین و مواضع اتخاذ شده فیلسوفان در رابطه با آن موضوع را مورد تأمل قرار دهد و آن گاه تلاش کند، جوهری، ذاتی، حاقی، روحی و جانی در میان آنها یافته مورد تصریح و تبیین قرار دهد. این کار را انجام دهید مثلاً موضوع وجود خداوند را، آزادی را و هر چه که دوست دارید را بردارید بعد بروید در کتب خارجی (کار پژوهشی انجام دهید) همان به زبان اصلی بعد آنها را بخوانید پی بگیرید یک موضوع خاص را و بعد نظریه‌های مختلف را بخوانید و بعد متوجه خیلی چیزها می‌شوید که جوهر فلسفی، فلسفه ناب، حاق فلسفه، کدام این‌ها را باید پذیرفت؟ همه آنها هم فیلسوف هستند و می‌گویند ما حرف درست را می‌زنیم.
هیچ فیلسوفی نیست که بگوید اشتباه می‌کنیم. و روشن است که چرا چنین سعی و تلاشی عقیم و بی‌ثمر خواهد بود. زیرا فیلسوفان در تحلیل نهایی انسان هستند. پیش از آن که فیلسوف شوند انسان بوده‌اند و پس از این که فیلسوف شده‌اند باز هم انسان هستند و هنگام تفلسف و استدلال‌ورزی هم همچنان انسانند و پس از این که از تفلسف و فیلسوفی به طور موقت یا دایم معزول و معاف شوند (بمیرند یا بازنشسته شوند) باز هم انسانند و حاصل تلاش و اشتغال ایشان که همانند نظریه‌های فلسفی باشد در تحلیل نهایی ماجرا و محصول و نهادی است انسانی و ماجرای فلسفه همچون ماجرای علم، ماجرای هنر و شعر و ادبیات، ماجرای دیپلماسی، ماجرای معماری، ماجرای شهرسازی، ماجرای تکنولوژی، ماجرای جنگ‌ها و صلح‌ها، ماجرای نهادهای اجتماعی سیاسی اقتصادی همه ملل،‌ ماجرای زراعت و تجارت، ماجرای جهانی سازی، ماجرای برخورد تمدن‌ها، ماجرای جمیع مکاتب اجتماعی سیاسی اقتصادی و هکذا، ماجرایی است انسان ساخته و انسان بافته، مولود و مصنوع امیال و علایق و هوسات و حدسیات و ظنیات انسانها و بنابراین ماجرای فلسفه ماجرای نظریه‌های فلسفی است که بنیاناً موقتی و متلاطم است و تن به هیچ قرار و ثباتی نمی‌دهد زیرا ماجرای فلسفه مشتمل است بر حدسیات و ظنیات متکثر و متنوع و متغایر و متعارضی که انسان‌هایی با تعلقات متکثر و متنوع و متغایر و متعارض که انسان‌هایی با تعلقات متکثر و متنوع و متغایر و متعارض ساخته و پرداخته‌اند. انسان‌هایی که از اعتصام به حبل‌المتین و عوره الوثقی ماورای انسانی دست کشیده رها و آزاد و آواره شده‌اند. و تبعیت از ظن و هوایشان می‌کنند.
نکته سوم تبعات مستقیم نکته دوم است این است: آراء و نظریه‌های فلسفی در هر صورت و سیرتی که باشد و متعلق به هر عصر و زمانه‌ای که باشد و زادگاه و خواستگاهشان هر قرن و قومی که باشد آغشته و مالامال از انسان هستند؛ انسانی که البته آزاد از هرگونه اقال ماورای انسانی است. و بدین روی آوره‌ها و رها و سرگردان سرچرخان است و بنابراین فلسفه از آن جهت که مولود و مصنوع چنین انسانی است همواره و لاجرم سراپا مشهون و گرانبار از تعلقات و هوس‌های انسان است و هیچ مفر و محیثی هم از آنها ندارد.
بسم الله الرحمن الرحیم. الم ترالی الذین یزکون انفسهم بل الله یزکی من یشاء و لایظلمون فتیلا (سوره مبارکه نساء آیه شریفه 49) آیا ندیدی آنان که خود را پاک می‌شمارند؟ در حالی که حضرت حق را باید تا کسی را که خواهد پاک کند. چرا حضرت حق را بایسته است تا کسی را پاک کند؟ چرا کسی نمی‌توان خود را پاک شمرد؟ مگر پاکی امر معلوم و مشخص و معینی نیست؟ امری که بر همگان و به سهولت آشکار و عریان باشد. اگر بنیان موضع‌گیری‌مان را خود بدانیم در آن صورت پاسخ سؤال اخیر مثبت می‌شود و در نتیجه آیه شریفه کتاب الله محمل و بی‌مورد می‌شود. هم پرسش اعتراض آمیز بخش اول آیه شریفه و هم تصریح‌ بر این که خدا راست مقام انحصاری پاک شمردن و پاک دانستن. اگر شما مبنا هستید و شما تعیین می‌کنید محمل می‌گویید، شما فکر می‌کنیدکسانی که کتاب الله را و رسولان را در طول تاریخ، قصص قرآنی نفی و انکار کردند، فکر می‌کنید آنها چه کار می‌کردند؟ کار خارق‌العاده‌ای می‌کردند، نه خودشان را مبنا قرار می‌دادند. اما اگر بنیان را بر کلام الهی قرار دهیم در آن صورت این بینش حاصل می شود که انسان را نشاید که پاکی و پاک شمردن را تعیین و تقویم نماید و بل خدا راست که پاکی را انسان نمی‌تواند و نمی‌باید از نزد خود با توسل به تعلقات و آمال خود یا ظنیات و تلقیات مولود تعلقات و آمال در عرصه و قلمرویی خارج از دین یا عاری از دین تعریف کند. اگر قایل شوید که می‌تواند یا می‌باید، گرفتار نسبی انگاری بنیانی و کثرت‌گرایی بی‌فرجام خواهیم شد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات