* خانم هیام چشمانداز آینده را چطور میبینید و وضعیت اسرائیل را در منطقه چگونه ارزیابی میکنید؟
** آینده از نظر من بسیار زیباست.
* ببینید! من نمیخواهم با آن احساس تعلق خاطری که نسبت به لبنان یا مقاومت دارید به قضیه نگاه کنید. اگر با یک دید واقع بینانه به قضایا بنگرید آینده را چگونه ارزیابی میکنید؟
** الان در حال افزایش فشارهای سیاسی و اقتصادی علیه لبنان هستند. البته ما برای مقابله با این فشارها راه حل داریم. نمیترسیم. نگران هم نیستیم. اما واقعاً فشارهای سیاسی را افزایش دادهاند. الان در دولت لبنان، هر یک از بخشهای آن به یک کشور پناه برده. شما میبینید که ولید جنبلاط پس از ترور رفیق حریری به آمریکا پناه برده. بعد میگفت که ما استقلال و سیادت لبنان را میخواهیم. چطور سیادت لبنان را میخواهی و نزد بوش رفتهای؟!
ما با این وضعیت که با هر آهنگی که برایشان میزنند میرقصند مخالفیم. ما ایستادهایم و شما مطمئن باشید که هرگز سازش نمیکنیم و با سیاستهایی که اینها در پیش گرفتهاند مخالفیم. تنها گروهی که واقعاً سیادت لبنان را میخواهد ما هستیم.
* آینده اسرائیل را چگونه میبینید؟
** آینده اسرائیل خیلی وخیم است. به دلیل اینکه بسیاری از مردم اسرائیل دیگر سیاست دولت خود را نمیپذیرد. اصلاً قبول ندارد. یک نمونه را برایتان بگویم. وقتی ارتش اسرائیل از جنوب لبنان عقبنشینی کرد شب بود. مادران بچههای اسرائیلی کیک پخته بودند و در خیابانها کیک پخش میکردند که تولد دوباره فرزندان خود را جشن بگیرند. مردم آنها از نظر روانشناسی خیلی با ما فرق میکنند. نمیتوانند تحمل کنند و به شدت میترسند. حرکت مذهبی و تبلیغات دینی آنها هم به شدت افزایش یافته. چون آنها میگویند که ما در امان نیستیم. آنها نمیخواهند دولتشان بجنگد. اسرائیل وقتی مرز جنوب لبنان را گرفت، شهرکهای صهیونیست نشین را در پایینتر از مرزها تاسیس کرد. به طوری که ما در بالای کوه هستیم و آنها در پایین. فاصله هم بسیار نزدیک است به طوری که ما حتی وقتی مرغهای آنها از لانههایشان بیرون میآیند میتوانیم آنها را بشماریم. آنها این همه پول خرج کردند و بهترین مدارس و درمانگاهها را در این شهرکهای بسیار زیبا ساختهاند. اما همه این شهرک ها خالی شدهاند و کسی در آن سکونت نمیکند. چون میترسند. برای من نقل کردهاند برخی اسرائیلیها میگویند که ما آنقدر که حرفهای سید حسن نصرالله را قبول داریم حرفهای دولت خودمان را قبول نداریم. چون سید حسن نصرالله میگفت ما فلان ساعت میخواهیم فلان شهرک را بزنیم و شهرک خالی شود. ما از شهرک بیرون میرفتیم و او داخل شهرک را نمیزد. ولی ما میدانستیم که ارتش ما کجا را میزند و ما از نظر وجدانی و انسانی خیلی عذاب میکشیدیم. ببینید! حتی مردم اسراییل هم به دولت اعتماد ندارند. جایگاه دولت اسراییل الان در داخل اسرائیل خیلی سست شده و حمایت مردمی ندارد.
اینجا پیر و جوان، مقاومند. هیچ کس را نداریم که این حس مقاومت را نداشته باشد و بگوید من خسته شدهام و اگر اسراییل بیاید مقاومت نمیکنم. حالا ما را تحت فشار شدید بگذارند و خلع سلاح هم بکنند. آیا میتوانند فرهنگ مقاومت را از ما بگیرند؟ که هرگز نمیتوانند. آن فرهنگی را که امام موسی صدر ایجاد کرده و حتی اگر او نیست این حس روز به روز میان مردم تقویت میشود.
* خانم هیام! هیچ کدام از پرسشهای من مشخصا درباره امام موسی صدر نبود. اما هر کدام از پاسخهای شما، به گونهای به امام موسی صدر ختم شد. درباره امام موسی صدر صحبت کنید و از روزهایی که امام موسی صدر ربوده شد. ...
** وقتی امام موسی صدر ربوده شد ما با وجود ضعف توانایی نظامی، جنگ روانی و استرس 24 ساعته برای اسراییل و برای قذافی ایجاد کردیم. ما میگوئیم حتی اگر امام موسی صدر رهبر نبوده. فقط یک عالم دینی بوده. آیا ایرانی نبوده؟ آیا ایشان از مادر ایرانی به دنیا نیامده؟ آیا زن و بچهاش ایرانی نبوده؟ آیا شاه به خاطر حمایت ایشان از انقلاب اسلامی شناسنامه ایرانی ایشان را نگرفت؟ آیا ایشان میزبان تمام علمای تبعیدی از ایران نبودند؟ آیا امام خمینی (ره) نگفته بودند که بزرگترین و قوی ترین حامی انقلاب پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، لبنان بوده؟ آیا تمام نوارها و اعلامیهها امام خمینی (ره) به دستور امام موسی صدر توسط دانشجویان و دیگران ترجمه و منتشر نمیشد؟
او مردی بود که صفات پیامبر و علی (ع) را داشت. کشیشهای مسیحی مارونی و کاتولیک مسیحی بیشتر و بهتر و زیباتر از ما در مورد امام موسی صدر صحبت میکنند. پس آنها بهتر از ما امام موسی صدر را شناختهاند. کشیشی در لبنان هست که نمیخواهم اسمش را بیاورم. او میگفت من در عمرم بیشتر از پنج دقیقه به کسی وقت ندادهام. یک روز منشی با من تماس گرفت و گفت شخصی آمده و میخواهد شما را بیبیند و با شما قهوه بخورد. گفتم چه کسی جرات میکند که جسارت کند و بگوید میخواهد با من قهوه بخورد؟ میگفت من قبل از دیدن امام موسی صدر این طوری بودم. به منشی گفت بیشتر از پنج دقیقه نمیتوانم وقت بدهم، او هم مثل دیگران.
امام موسی صدر به منشی گفت اشکالی ندارد دخترم. آسانسور را برایش باز کرد. گفت با پله میروم. کشیش مسیحی گفت: نشسته بودم که ایشان از پلهها بالا آمد و گفت صباح الخیر. نگاه کردم و با خود گفتم خدایا این کیست؟ این مسیح است که به اینجا آمده؟ میگفت: از هیبت ایشان بدنم میلرزید. امام موسی صدر وقتی نشست گفت آقا من خیلی دلم هوای حضرت عیسی (ع) را کرده گفتم بیایم صبحی را با شما باشم و شما برای من از مسیح بگویید. کشیش مسیحی میگفت ما دو ساعت و نیم با هم صحبت کردیم و هر چند دقیقه امام موسی صدر بلند میشد و میگفت من قرار دارم و باید بروم. اما کشیش میگفت: آقا خواهش میکنم بیشتر با ما صحبت کنید. امام موسی صدر قرآن را باز کرد و گفت بگذار از مسیحی که من میشناسم برایت بگویم. الان همین کشیش مسیحی در ماه محرم برای مردم سخنرانی میکند.
مسیحیان، امام موسی صدر را به کلیساها دعوت میکردند تا از حضرت مریم برایشان صحبت کند. او هم پشت تریبون کشیش میایستاد و قرآن را باز میکرد و سوره مریم را تفسیر میکرد، ازدحام مسیحیان برای شنیدن سخنرانی امام موسی صدر به حدی بود که امام به زحمت میتوانست از جمع آنها خارج شود. خبرنگاران و عکاسان حرفهای طوری از امام موسی صدر تصویر میگرفتند که امام را مثل حضرت مسیح در میان صلیب کلیسا نشان میداد و این عکسها در آرشیو روزنامهها هست و میتوانید ببینید.
کدام عالم شیعه در جهان تشیع توانست این انعکاس روحانی و صحیح را در دل تمام مردم مذاهب و طوایف مختلف بگذارد؟
الان برخی روحاینون هستند که موقع سخنرانی و روضه آنها مردم بیرون بروند یا آنکه خوابشان میبرد با این وجود آیا واقعا نمیتوان از قذافی پرسید سرنوشت امام موسی صدر چه شد؟
من وقتی سر نماز دعا میکنم، باور کنید نمیتوانم برای خودم دعا کنم مادامی که نمیدانم امام موسی صدر کجاست؟
کسی میگفت 27 سال گذشت دیگر تمامش کنید. اما تا زمانی که خبر و دلیلی برای شهادت ایشان نداریم چگونه میتوانیم قبول کنیم ایشان در قید حیات نیستند؟
مگر امام خمینی (ره) به قذافی نگفته بود زنده یا مرده امام موسی صدر را به ما بدهید؟ و به همین دلیل هیچ گاه قذافی را به حضور نپذیرفت.
*با این اوصاف، شما فکر میکنید امام موسی صدر زنده است؟
** من اطمینان دارم که امام موسی صدر زنده است. میدانید چرا؟ چون اسرائیل احمق نیست. اسرائیل این گونه افراد را نمیکشد.
اسرائیل در مقابل یک سرهنگ اطلاعاتی و چندین جنازه پوسیده خود 400 نفر را به ما داد. اسرائیل این افراد را نمیکشد. چون میداند که غیبت آنها برای ما بسیار عذاب آور تر از شهادت آنهاست. آنها دشمن ما هستند و طبیعی است که این کارها را بکنند. امام موسی صدر فقط متعلق به شیعیان لبنان نبود.
امام موسی صدر تاثیرات بسیار عظیمی بر پادشاهان و روسای جمهور عرب داشت. برای اینکه حرکت علیه صهیونیسم با وجود امام موسی صدر در کشورهای عربی بیش از این رشد نکند او را ربودند. آنها رشد حرکتهای ضد صهیونیستی را نمیخواستند و این طبیعی است.
اینها دردی است که درمانش خیلی سخت است. الان در لبنان هم مراسم شادی و سروری که میشود همه میگویند ان شاءا... به خوشی بزرگ. و خوشی بزرگ فرج امام موسی صدر است. ما معنای انتظار را فهمیدهایم اما ما از کسانی که در حال انتظار نشستهاند نبودهایم. ما در سنگرها نشستیم و انتظار کشیدیم. من میدانم که امام موسی صدر اگر بیاید بسیار خوشحال میشود. حداقل ما این خوشحالی را برای ایشان نگه داشتهایم. ما کارهایی را انجام دادهایم که آرزوی امام موسی صدر بوده. خب امام موسی صدر به یک فرهنگ تبدیل شده مثل فرهنگ مقاومت.
* یکی دیگر از شخصیتهایی که در لبنان اهمیت زیادی داشت و به ویژه در تغییر وضع شیعیان لبنان تاثیر گذار بود، دکتر مصطفی چمران است که به سالگرد شهادت ایشان هم نزدیک میشویم. شما زمانی که درلبنان حضور داشتید در موسسه جبل عامل که دکتر چمران ایجاد کرده بود عضویت داشتید و قطعا از دکتر چمران خاطرات فراوانی دارید. چه زمانی با دکتر چمران آشنا شدید؟
** من تقریبا 16 ساله بودم که با دکتر چمران آشنا شدم. 16 سال، سن بسیار کمی برای حضور در کلاسهای دکتر بود. اما ما هر چند وقت یک بار به هر بهانهای به موسسه میرفتیم تا ایشان را ببینیم. چون در آن زمان دیگر امام موسی صدر میان ما نبود.
موسسه در مکانی به فاصله 2 کیلومتر بعد از شهر صور واقع شده بود و ما به خاطر وجود گروههایی که در آنجا بودند و قبلا خدمتتان عرض کردم نمیتوانستیم زیاد به آنجا برویم. موسسه در شهری به نام برج شمالی بود یک طرف دیوار موسسه تمام مرکز و پایگاههای سیاسی که کاملا بر ضد ما بودند وجود داشت و این طرف دیوار هم ساختمانهای موسسه بود. موسسه، هنرستان جبل عامل بود که 450 دانش آموز داشت که همگی از قشر بسیار فقیر بودند. یعنی پدر و مادرهایی که نمیتوانستند حتی برای فرزندانشان کتاب بخرند آنها را به این مدرسه شبانه روزی میفرستادند. از تمام مناطق محروم لبنان در این مدرسه دانش آموز بود. از بعلبک، بیروت و مناطق مختلف شیعه نشین لبنان در این مدرسه شبانه روزی درس میخواندند.
بیشتر این بچهها یتیم بودند. یا پدر نداشتند یا پدر و مادر نداشتند.
یادم هست در آن زمان مادران میگفتند که اگر بچههای ما در آن مدرسه به خاطر ضعیف بودن نمیتوانند درس بخوانند حداقل شکمشان سیر میشود. ببینید دانش آموزان این مدرسه از چه قشری بودند؟ دکتر چمران هم در آن موسسه یکی دو اتاق برای زندگی داشت. زمانی که جزو کادرهای دکتر چمران شدم دکتر به ما میگفت با هم وارد موسسه نشوید چون ما حجاب داشتیم و در آن زمان اکثر زنها حجاب نداشتند و تعداد ما خیلی کم بود. همین ظاهر ما نشان میداد حرکت جدیدی در جامعه ایجاد شده است. البته خانوادهها به خیلی از دوستان ما اجازه نمیدادند که حجاب داشته باشند. چون تحت خطر بودیم و خانوادهها تحت سیطره آن گروههای بسیار قوی بودند. این گروهها از نظر مالی و نظامی بسیار قوی بودند. اما ما، هم از نظر نظامی و هم از نظر اقتصادی ضعیف بودیم. ما از هر نظر طایفه فراموش شده بودیم.
در آن زمان تک تک وارد موسسه میشدیم. دکتر چمران در یکی از کلاسهایی که در انتهای موسسه بود برای ما کلاس گذاشته بود. جمعهها ساعت 7 صبح- هفتهای یک بار- کلاس داشتیم. دکتر همیشه به ما میگفت قبل از هر چیز باید کار فرهنگی کنیم.
ما اسمهای مستعار داشتیم. کسی نباید میفهمید ما در موسسه دکتر کلاس داریم.
دکتر از بچههایی که دچار این همه فقر و محرومیت و استضعاف بودند، بچههای مقاوم تربیت کرد.
من همیشه میگویم دکتر! این نهالی که شما کاشتید الان شاخه و برگ زیاد و بسیار زیبایی دارد.
شما ببینید آن بچه تکیده و لاغری که پدر و مادرش نمیتوانستند شکم او را سیر کنند در این موسسه چگونه تربیت شد؟ هنوز همان برنامه غذایی که دکتر چمران گذاشته پیاده میشود. دکتر به بچهها میگفت تو اسمت چیست؟ مثلا میگفت حسین. دکتر به او میگفت امیر حسین. به دیگری میگفت اسمت چیست؟ میگفت علی. دکتر میگفت: امیر علی. دکتر چمران روی بچهها اسم امیر میگذاشت. برای اینکه بچهها به خاطر کمبودهای مختلف اعتماد به نفس خود را از دست داده بودند و این کار کمک میکرد اعتماد به نفس خود را پیدا کنند. دکتر میگفت امشب چه کسی با من کشتی میگیرد؟ همه خجالت میکشیدند اما دکتر خودش به پشتشان میزد که شما و شما امشب با من کشتی میگیرید.
صبحها با دکتر ورزش صبحگاهی انجام میدادند. بعد از ظهر بعد از کلاسها، دکتر لباس ورزشی میپوشید و هر روزی با تعدادی از بچهها در زمین ورزشی بازی میکرد. آنقدر روی روح و روان این بچهها کار کرده بود که کم کم که بزرگ میشدند. شبها به بعضی از بچهها میگفت بیایید میخواهم شما را یک جای خوب ببرم آنها را نزدیک مرز میبرد و با دوربین خود اسرائیلیها را نشان میداد و میگفت ببینید؛ آنها همه چیز نیستند. میگفت: امیر! امیر یعنی قوی و شجاع تو امیری. آن دشمن توست. برای بچهها در مناطق استراتژیکی که بتوانند دشمن را ببینند سنگر درست میکرد و به بچهها میگفت که باید با من کشیک بدهید. تا بچهها جرات، شجاعت و احساس وجود کنند. یعنی بچهها به این باور میرسیدند که من میتوانم با دشمن مقابله کنم.
وقتی میگویم اساس مقاومت، دکتر چمران است در این موضوع تردید نکنید.
وقتی که دکتر برای دیدن امام موسی صدر به لبنان آمد امام به او میگوید میخواهم تو را به جای دیدنی ببرم. او را به جنوب لبنان میبرد میگوید: دوست داری اینجا خدمت کنی؟ اینها شیعیان علی و فاطمه هستند که دو دوستشان داری. اینها را به این دلیل محروم کردهاند که مبادا به تاریخ خود برگردند. دکتر میگوید آقا من کاری میکنم تا اینها تاریخ خود را بشناسند. آقای مهتدی تعریف میکند که روزی با دکتر چمران بودیم، دیدیم کنار خیابان کودکی با لباس کهنه و صورت کثیف نشسته و گریه میکند و مادرش را میخواهد. دکتر دستمالش را از جیب در میآورد و صورت بچه را پاک میکند و او را در آغوش میگیرد و همراه با کودک زار زار گریه میکند. آقای مهتدی میگوید: دکتر چرا گریه میکنی؟ دکتر چمران میگوید: 14 سال است که شیعیان در این منطقه گریه میکنند. دیگر بس است! چقدر گریه کنند؟ بعد به بچه میگوید من قول میدهم که دیگر اجازه نمیدهم کسی شما را به گریه بیندازد؛ بچه مادرش را میخواهد اما دکتر تاریخ را میبیند.
ما باید جای پای دکتر چمران را ببوسیم. خاک زیر پای او را مهر کنیم و روی آن نماز بخوانیم. وقتی یک ایرانی نزد بچههای موسسه دکتر چمران میرود، اولین حسی که نسبت به یک ایرانی پیدا میکنند این است که از کشور چمران و امام موسی صدر است. پس این عزیز من است. اگر شما الان تا این حد مشترکات بین شیعه لبنان و شیعه ایران میبینید مربوط به آن عشق و عاطفه و حمایت روح و روان است که از سوی آن دو بزرگوار دیدهایم و در قلب همه شیعیان رسوخ کرده و نقش بسته است.
* گویا بیشتر فعالیتهای دکتر چمران فرهنگی بود...
** فرهنگی و نظامی. روز با بچهها صحبت میکرد و شب آنها را به سنگر میبرد. در موسسه در کارگاهی که دکتر با بچهها کار میکرد سه قفس آهنی دقیقا مثل قفس پرنده میبینید که دکتر درست کرده است. داخل این سه قفس یک پدر، یک مادر و یک نوجوان گذاشته که بسیار لاغر هستند. دکتر در کلاس به بچههایی که دچار این وضعیت اقتصادی و مالی بودند میگفت این خانواده یعنی شماها. باید قفس را بشکنید. یعنی تاریخ و فرهنگ مقاومت را به بچهها یاد میدهد. الان میبینید بچههای ما که داخل قفس بودند قدم برداشته و قفس را شکستهاند. دیگر قفسی نمانده، چه کسی این وضعیت را تغییر داد؟ غیر از مصطفی چمران؟
* جالب اینجاست که دکتر چمران از نظر تحصیلات دکترای فیزیک هستهای داشتند و از نظر شخصیت اجتماعی به گونهای بودند که حتی ایشان را یک عارف میدانستند. واقعا سنخیتی بین این دو وضعیت وجود داشت؟
**دکتر چمران تمامی کارهایی که انجام میداد با بچهها بود. نماز و دعا میخواند. میگفت هر کسی که خوابش نمیبرد به مسجد بیاید تا با هم قصه تعریف کنیم. دکتر یک عبا روی دوش خود میانداخت و قصه تعریف میکرد. بعد وسط مینشست و همه دور تا دور ایشان حلقه میزدند. همه بچهها روزها دکتر را در حال برگزاری جلسات مختلف با مسوولین نظامی مقاومت میدیدند و شبها میدیدند که برای بچهها قصه میگوید: دکتر همیشه به بچهها میگفت از من سوال کنید. قلوه سنگهایی که دکتر چمران با بچههای مدرسه از ساحل دریا جمع کرده و در حیاط مدرسه با آن نقشههای زیبا روی زمین ایجادکردهاند هنوز هم هست. دکتر چمران با خدا خیلی نزدیک بود. من بعد از شهادت ایشان خواب دیدم که به قطعه شهدا آمدهام تا دکتر را ببینم. بعد دکتر با شهدا به صورت ردیفی رد شدند. دکتر یک تسبیح به دست دارد. من به حال نیم خیز مینشینم. دکتر از کنار من رد شد و یک تسبیح عقیق به من داد و گفت: اذکروا فیها امام جعفر صادق (ع). نگفت امام حسین (ع) را ذکر کن که مقاومت و حماسه است. برای اینکه امام صادق مکتب تشیع را تدوین کرد.
دکتر خیلی کارهای زیبایی در لبنان کرده و تاریخ لبنان را زنده کرده است. یکی از مهمترین کارهای دکتر این است که حداقل من به عنوان یک دختر 16- 17 ساله فکر میکردم خیلی قهرمانم. کسی جرات نمیکند به من جسارت کند. این خاک مال من است. این خاکی است که ابوذر روی آن راه رفته. ما اولین مردم دنیا بودیم که به مکتب علی (ع) ایمان آوردیم. ما اولین مردم مسلمانانی هستیم که شیعه شدیم. پس بسیار اهمیت داریم. یادم هست که به خانوادههایی که در آن زمان به خاطر تهدیداتی که وجود داشت میترسیدند میگفتیم ترس و ایمان در یک دل جا نمیگیرند. یا ترس یا ایمان دکتر چمران حس عجیبی به ما میداد و ما از طریق آن حس جدید با مردم حرف میزدیم. این یعنی چه؟ یعنی مقاومت. مقاومتی که امام موسی صدر و شهید چمران در لبنان ایجاد کردهاند نسل به نسل گسترش مییابد. چمران برای ما یک عرشی خاک نشین بود.
* خانم هیام! در اوایل جنگ ایران و عراق، جنگهای پارتیزانی که دکتر چمران مبتکر آن بود تاثیر مهمی در شکست دشمن داشت. در مورد حضور دکتر چمران در جنگ برای خوانندگان ما صحبت کنید.
** آن زمان من تازه به ایران آمدهبودم و اطلاعات من در مورد حضور دکتر چمران در جنگ با عراق، بیشتر از طرف عدهای از همرزمان ایشان است که شهید شده و در بهشت زهرا به خاک سپرده شدهاند.
یکی از همین همرزمان دکتر چمران تعریف میکرد در یکی از روزهای جنگ صدای سوت خمپاره میآمد. دکتر با صدای بلند به بچهها گفت بخوابید. من هم همراه بقیه روی زمین خوابیدم. در همان حال خوابیده نگاه کردم و دیدم دکتر ایستاده. خمپاره به نقطهای در نزدیکی ما اصابت کرد و در حالی که ترکشهای آن به سمت ما میآمد بلند شدم و گفتم دکتر چرا به ما گفتید بخوابید و خودتان ایستادید؟
دکتر گفت: شما میدانید کی شهید میشوید؟ گفتم: نه! گفت: ولی من میدانم. وقت شهادت من نرسیده.
* زمانی که دکتر چمران از لبنان به ایران آمدند برخی از افراد ایشان را منتسب به نهضت آزادی میدانستند. شما در این باره اطلاعاتی دارید؟
** من میخواهم مساله مهم تری را بیان کنم. ببینید! این موضوع که پرسیدید از نظر من خیلی مهم نیست. من عظمت و خدمات دکتر برای شیعیان لبنان، عرفان دکتر، نزدیکی به خدا، همه اینها را میبینیم، بعد میگوییم من وقتی خانه دکتر چمران رفته بودم دیدم عکس دکتر مصدق هم هست. این نگاه کوچک و حقیر به نهضت آزادی هم بوده، آیا اعضای نهضت آزادی تک تک با شاه مبارزه نکرده بودند؟
حالا من کاری به آن جمع ندارم. هر کس اجر خود را از خدا میگیرد. زمان امام موسی صدر، چندین ماه تعدادی طلبه در زندان شاه بودند. امام موسی صدر اعلام کرد که برای آزادی این افراد من مذاکره میکنم. نمیتوان قبول کرد جمعی طلبه در زندان شاه باشند و به آنها بیحرمتی شود.
زمانی که من به ایران آمدم، متاسفانه دیدم که این موضوع را این گونه وانمود کردهاند که امام موسی صدر با ساواک و شاه همکاری داشت!
وقتی من کتاب مدارک ساواک را خواندم، دیدم کوچکترین رفت و آمد امام موسی صدر زیر نظر بوده و ثبت شده است. اگر واقعا امام موسی صدر با شاه همکاری داشت، پس چرا تحت تعقیب بود؟ چرا ایشان میزبان برخی روحانیونی که از ایران تبعید میشدند بود؟
این نگاه درست نیست. مثلا میگویند این خانه خیلی زیباست ولی دو – سه تا مگس دارد. چطور فراموش میکنند که دکتر چمران چقدر در آمریکا و ایران برای دانشجویان سخنرانی میکرد و آنها را مسلمان میکرد؟ آیا این همه فعالیت انقلابی را میتوان نادیده گرفت؟