یکی از مشهورترین و تأثیرگذارترین گروههای اسلامگرا که در دهه هشتاد میلادی در جهان عرب ظهور و رشد پیدا کرد، جنبش انقلابی «حزبالله لبنان» میباشد.
در این نوشتار، نگاهی کوتاه خواهیم داشت به زمینههای شکلگیری، حیات و تثبیت بیست و سه ساله این جنبش انقلابی؛ جنبشی که امروز به تنها گزینه امت اسلامی برای مقابله با رژیم صهیونیستی تبدیل شده است و در این معرکه هیچ هماوردی ندارد.
دهه هشتاد میلادی را باید دوران اوجگیری «اسلامگرایی» در جهان اسلام نامید. در این دهه، به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی ایران و سرنگونی حکومت متحد آمریکا و اسراییل در منطقه، گروههای معتقد به اسلام سیاسی، اقدامات زیادی را به منظور براندازی حکومتهای موجود در کشورشان و برپایی حکومت اسلامی انجام دادند. بسیاری از کشورهای اسلامی شاهد ظهور چنین گروههایی بودهاند. گروهها و تشکلهایی همچون اخوان المسلمین در مصر و اردن و سوریه، جماعت اسلامی در مصر، راشد الغنوشی در تونس، جبهه نجات اسلامی در الجزایر، جنبش حسن ترابی در سودان، الحجیمان در عربستان سعودی؛ همچنین گروههای اسلامگرای افغانستان، احزاب اسلامگرای پاکستان و ... نمونههایی از آنها میباشند.
این جنبشها علی رغم دارا بودن اختلاف وسیع در روشها و برنامههای کاری خود، در اصول ایدئولوژیکی با یکدیگر اشتراک نظر داشتهاند.
یکی از مشهورترین و تأثیرگذارترین این جنبشها «جنبشحزبالله لبنان» میباشد.
در شرایطی که لبنان در آتش جنگ داخلی میسوخت، در خرداد سال 1361، ارتش اسرائیل تهاجم گستردهای را به این کشور آغاز نمود و نیمی از خاک آن را به اشغال خود درآورد. در آن زمان دهها حزب و گروه مسلح ملی گرا و چپ در عرصه لبنان حاضر بودند. در واقع، شکست گروههای فلسطینی و احزاب چپ (کمونیستی) لبنان در مقابله با این تهاجم، به منزله شکست نظریههای «ملیگرایی عربی» و ایدئولوژیهای چپ (کمونیسم، بعث، ناصریسم و ...) بود. این امر زمینه را برای ظهور گروههای اسلامگرا، در میان اهل تشیع و تسنن لبنان به عنوان تنها گزینهای که توان مقابله با این تجاوز را داشت آماده نمود و به این ترتیب پدیدهای جدید از میان خاکستر جنگ تحمیلی اسرائیل به لبنان جوانه زد.
این پدیده که نام «حزبالله لبنان» به خود گرفت، تدریجاً به یکی از انقلابیترین سازمانهای سیاسی در جهان اسلام تبدیل شد. حزبالله، از ابتدای تأسیس خود در سه جبهه مختلف اعلان جنگ داد: «جنگ علیه اشغالگران اسرائیل؛ جنگ علیه حضور نیروهای نظامی غرب (به ویژه آمریکا و فرانسه) در لبنان؛ و جنگ علیه دولت مسیحی امین جمیل، که با فشار اسرائیل بر سر کارآمده بود.»
در این جنگها، جنبش حزبالله با توجه به عملکردهای نظامی و خشن دشمنان سهگانه فوقالذکر؛ کاربرد روشهای قهرآمیز را پیشه کرد و سعی نمود با متجاوزان با زبان خودشان سخن بگوید. به همین خاطر دستاوردهای قابل توجهی را نیز کسب کرد. ضربات این حزب منجر به «خروج نیروهای غربی، عقبنشینی اسرائیل از بخش اعظم خاک لبنان در دهه هشتاد و در نهایت عقبنشینی نهایی اسرائیل از جنوب لبنان در سال 2000 و لغو پیمان منعقده میان دولت امین جمیل و اسرائیل گردید.
در واقع ظهور حزبالله در جنوب شیعهنشین لبنان، نتیجه جنایات قدرتهای بیگانه به طور اعم و اسرائیل به طور اخص بود.
حزبالله در اولین بیانیهای که به منزله معرفی این گروه و مانیفست آن بود، مشخصاً از اسرائیل به عنوان «دشمن» یاد کرده و نه تنها نجات لبنان از شر آن بلکه نابودی این دشمن را آرمان خود قرار داده است. در این مانیفست که در بهمن 1363 تحت عنوان «نامه سرگشاده حزب الله» منتشر شد، آمده است:
«اسرائیل را سرنیزه آمریکا در جهان اسلام میدانیم. باید با این دشمن غاصب جنگید تا حقوق غصب شده به صاحبان اصلیاش بازگردد. این دشمن، خطری بزرگ برای آینده فرزندان ما و سرنوشت امت ما میباشد. به ویژه آن که از اندیشههای توسعه طلبانه در سرزمینهای اشغالی پیروی میکند و به دنبال تأسیس اسرائیل بزرگ، از فرات تا نیل میباشد. مبارزه ما با این رژیم، تا نابودی کامل آن ادامه پیدا خواهد کرد. بنابراین، امضای هر گونه توافقنامه آتش بس، توقف عملیات مسلحانه بر ضد اسرائیل و یا امضای قرارداد صلح یک جانبه و چند جانبه با این رژیم را به رسمیت نمیشناسیم... در راستای این دیدگاه، تلاش تمامی کشورها و سازمانهای منحرف را که شتابان به دنبال راهحلهای تسلیم طلبانه با دشمن میباشند و پذیرای طرح «زمین در برابر صلح» هستند را به شدت محکوم کرده و آن را خیانت به خون مردم مسلمان فلسطین و آرمان مقدس این کشور میدانیم.»
طبیعی بود که مواضع سیاسی حزب الله در دهه هشتاد میلادی به علت خشونت بیش از حد اسراییل و حمایت صریح قدرتهای خارجی از آن، بر بسیج مردمی و نظامی تکیه کند و روشهای قهرآمیز را شامل شود و هر گونه شکلی از اشکال رفتار سیاسی مستقل از جنگ با اسرائیل را مردود بداند. حتی در سال 1364 که اشغال لبنان توسط اسرائیل به منطقه کوچکی در مناطق مرزی جنوب این کشور محدود شد، حزب الله همچنان روشهای مبارزه جویانه خود را رها نکرد و با تکیه بر جنگهای پاراتیزانی و شهادت طلبانه علیه اسرائیل و متحدان آن به پیروزیهای چشمگیری دست یافت.اعتقاد راسخ آنان در آن مرحله، این بود که «هر گونه تغییر و اصلاح، در درجه اول با خاتمه دادن به اشغال حاصل خواهد شد.»
مواضع حزب الله در دهه هشتاد، منحصراً مبارزه بود؛ زیرا هیچ راه حلی برای مقابله با اسراییل متصور نبود و کلیه تلاشهای صلح آمیز به نوعی از سوی اسراییل به شکست انجامیده بود. به همین خاطر، جنبه نظامی با استناد به دیدگاه عقیدتی و ایمان به جهاد و شهادت بر سایر جنبهها غلبه یافت، چرا که حزب الله اساسا به موفقیت آمیز بودن راهحلهای «میانه» و «دیپلماسی» با توجه به ماهیت رژیم صهیونیستی و معادلات قدرت در سطح جهانی، هیچ اعتمادی نداشت. بنابراین، مجموعههای نظامی حزب، در مواقع درگیریهای مسلحانه بسیار سریع تصمیم گیری میکرد و هیچ نوع مصالحهای را نمیپذیرفت.
گرچه این رویکرد، نتیجه مستقیم اقدامات تجاوزکارانه و جنایتبار اسرائیل در لبنان بود اما عملکرد و مبارزات مسلحانه حزب الله لبنان با خشونت طلبیهای سایر گروههای مسلح لبنانی تفاوتی فاحش داشت.
باید توجه داشت که تا قبل از آغاز دهه نود میلادی، خشونت در لبنان به صورت موضوعی شناخته شده و رایج درآمده بود. لبنان بر اثر جنگ داخلی به سرزمینی تبدیل شده بود که صدای گلولهها همواره در آن به گوش میرسد. خشونتهای لبنانی این کشور را به «بهشت گروههای افراطی» تبدیل کرده بود. آدم ربایی، ترور، بمبگذاریهای کور و بیهدف در مناطق مسکونی پرجمعیت، از معروفترین جلوههای خشونت در لبنان به شمار میرفت.
جنبش حزبالله لبنان نیز که پس از تجاوز نظامی اسرائیل به لبنان برای مقابله با متجاوزین خارجی به وجود آمد، با توجه به گرم بودن معرکه جنگ داخلی نمیتوانست دامن خود را از این دریای خشونت دور نگه دارد. اما روش حزب الله در به کار بردن خشونت سیاسی، از سایر گروهها و احزاب لبنان کاملاً متفاوت بود. این حزب، اعمال قهر آمیز را کاملاً به صورت هدفمند، مبتکرانه و برنامه ریزی شده، علیه تجاوزات خارجی به کار میگرفت و از کاربرد روشهای قهرآمیز کور و بیهدف و یا آسیب رساندن به اهداف غیر نظامی کاملاً اجتناب میورزید.
در اواخر دهه هشتاد و اوایل دهه نود میلادی، حوادث بینالمللی و منطقهای مهمی در جهان رخ داد. وقایعی که همزمان با تحولات مهم داخلی در کشور لبنان بود. مهمترین این اتفاقات، بدین شرح است:
1- پایان جنگ ایران و عراق در تیرماه 1367؛ 2- رحلت امام خمینی(ره) در خرداد ماه 1368؛ 3- امضای پیمان طائف (منشور آشتی ملی لبنان) در آبان 1368؛ 4- تجاوز نظامی عراق به کویت در مرداد 1369؛ 5- احیای مذاکرات اعراب و اسرائیل در کنفرانس مادرید در آبان 1370.
مجموعه این تحولات چهره خاورمیانه را دستخوش تغییرات بسیار گستردهای نمود و تأثیرات مستقیم یا غیر مستقیمی بر کشور لبنان (به عنوان بخشی از خاورمیانه) بر جای گذارد. برآیند این تأثیرات باعث شد که تغییرات عمیقی در تاریخ کشور لبنان و جامعه این کشور پدید آید. جنبش حزب الله لبنان، به عنوان یکی از مهمترین گروههای شبه نظامی این کشور نیز، تحت تأثیر این تحولات قرار گرفت. به گونهای که حزب الله لبنان در پایان دهه نود میلادی و شروع هزاره جدید، چهرهای متفاوت از دهه هشتاد پیدا کرد.
حزبالله تلاش کرد تا در مقابل پیمان صلح طائف که در صدد بازگرداندن آرامش به لبنان بود نایستد و خود را در برابر افکار عمومی قرار ندهد. سپس تصمیم گرفت با حفظ اقتدار نظامی خود رویکرد تازهای را به سوی فعالیتهای سیاسی و فرهنگی و اجتماعی لبنان بگشاید. بدین ترتیب بود که گروه سری و مخفی حزب الله در نظام سیاسی حاکم بر لبنان مشارکت کرد و در انتخابات مجلس، و انتخابات شوراهای شهر و روستا شرکت نمود و با سایر گروههای سیاسی دست به ائتلافهای انتخاباتی نیز زد. حزب الله در حقیقت با حفظ وجهه شبه نظامی خود، وارد نظام سیاسی لبنان شد و کلیه قواعد بازی سیاسی را رعایت کرد.
این رویکرد در داخل رهبری حزب الله نیز بدون تأثیر نبود. جنبش حزب الله لبنان به مانند هر گروه و حزبی، دارای جناحهای مختلفی در درون خود بوده است. به طوری که رهبری و کادرهای آن در سطوح عملیاتی و اجرایی (و نه اهداف کلان و استراتژیک) دارای دیدگاهها و سلیقههای گوناگونی بودند. به خصوص این که، این حزب از ادغام مجموعههای متعدد و مختلفی به وجود آمده است و کادرهای اصلی آن از سوابق و پیشینه متفاوتی برخودار هستند. با اجرای پیمان طائف (پیمان صلح میان گروههای لبنانی برای پایان جنگ داخلی) و بروز تحولات بنیادین در اوضاع داخلی لبنان، به تدریج گرایشی از حزب الله که مایل به تطبیق خود با اوضاع و احوال جدید نبود؛ به نفع رویکرد مطرح شده به رهبری سید عباس موسوی و سید حسن نصرالله، کنار رفت و بدین ترتیب زمینه مناسب برای تحصیل اهداف حزب الله در شرایط تازه و با روشهای نوین، فراهم آمد. در کنگره دوم حزب الله که در اردیبهشت سال 1370 برگزار گردید، سید عباس موسوی از مؤسسین و فعالان موثر حزب الله به دبیر کلی حزب و سید حسن نصرالله به ریاست شورای اجرایی انتخاب شدند و حزب الله به آرامی پای در مرحله تازهای گذاشت. در این مرحله بود که برخورد مسالمت آمیز با نظام سیاسی لبنان (که بنابر اعتقادات مذهبی و سیاسی حزب الله مشروعیت لازم را برای تسلط بر کشور نداشت) از سوی حزب الله آغاز شد. ویژگی این برخورد، پذیرش فعالیتهای آرام سیاسی تا زمانی بود که لبنان مورد تعرض خارجی قرار نگیرد.
سید عباس موسوی، دبیر کل حزب الله، در شیوه برخورد با مسائل و نحوه نگرش به موضوعات، تا حد ممکن به «دوری گزیدن از درگیری داخلی» و گرم نگه داشتن میدان جهاد با اشغالگران گرایش داشت و عموماً سعی میکرد تا مشکلات داخلی مستقل از منازعات با متجاوزان و از طریق روشهای مسالمت آمیز حل و فصل کند و این روشی بود که در لبنان، وی را از محبوبیت و اقبال عمومی فراوانی برخوردار ساخت.
اما مهمترین تاکتیک موسوی در دوره جدید، تغییر استراتژی حزب الله از «تلاش بیوقفه برای برپایی جمهوری اسلامی در لبنان از طریق مبارزه مسلحانه» به «آمادگی برای مشارکت در نظام سیاسی لبنان» و «ایجاد تغییرات تدریجی در این نظام سیاسی» بود. این تغییر استراتژی از سوی سید عباس موسوی، در واقع بازتاب تلاشهای واقع گرایانهای بود، که حزب الله جهت رویارویی با واقعیتهای سیاسی صحنه لبنان پس از انحلال گروههای شبه نظامی به خرج میداد. اما دوره دبیر کلی سید عباس موسوی بسیار کوتاه بود، زیرا او به اتفاق همسر و فرزند خردسالش در 28 بهمن سال 1370 در حمله تروریستی هلیکوپترهای اسرائیلی به خودروی حامل آنها به شهادت رسید. با شهادت سید عباس موسوی، «سید حسن نصرالله» جایگزین وی گردید. سید حسن نصرالله، خط مشیهای شهید موسوی را با قدرت دنبال کرد و از طرف دیگر با تشکیل «شورای جهادی»، پایبندی خود را به مبارزه علیه اشغالگری اسرائیل به اثبات رساند و با مهارتی چشمگیر، حزب الله را در مسیر جدید هدایت کرد.
چنین عملکردی سبب گردید که حزب الله سرانجام به دستاورد مهمی نائل شود و آن «به رسمیت شناخته شدن مقاومت حزب الله از سوی «دولت لبنان» بود.
به دنبال این توفیق، حزب الله رسماً مجاز شد اسلحه خود را در جنوب لبنان برای مقابله با اسرائیل حفظ کند. این در حالی بود که بر اساس پیمان طائف تمامی گروههای مسلح دیگر، منحل شده و خلع سلاح گردیدند. از این پس هر بار صهیونیستها اقدام به حملهای به جنوب لبنان میکردند، حزب الله دست به حلمه متقابل میزد و در عین حال میکوشید رابطه خود را با دولت مرکزی لبنان حفظ کند و به قانون اساسی و مقرارت حکومت بیروت، علی رغم غیر عادلانه بودن آن احترام بگذارد. در سالهای دهه نود میلادی سیاست حزب الله، فعالیت فرهنگی و اجتماعی و پارلمانی در جامعه و مبارزه مسلحانه در صورت لزوم با اسرائیل بود. صهیونیستها در این دهه تلاش فراوانی کردند تا از یک سو جامعه جهانی را علیه حزب الله بسیج کنند و از جانب دیگر دولتهای سوریه و لبنان را بر ضد فعالیتهای این حزب بدبین سازند. ولی این تلاش به دلیل مدیریت تحسین برانگیز سید حسن نصرالله بیحاصل بود و در نتیجه در سال 1378 رژیم صهیونیستی تحت تأثیر ادامه مقاومت حزب الله در جنوب لبنان، دست به یک عقب نشینی عمده در جنوب زد و هزاران نظامی خود را در خردادماه آن سال از لبنان خارج کرد. این عقب نشینی رژیم صهیونیستی که در حقیقت اولین «فرار» این دولت جعلی از زمان تأسیس آن محسوب میشد، منزلت، اعتبار و جایگاه حزب الله را در جامعه لبنان افزایش داد. همچنین برنامهریزی موفق حزب الله در معاوضه اسرای لبنانی و غیر لبنانی با اجساد نظامیان صهیونیستی جایگاه حزب الله را در جامعه لبنان و در میان شخصیتهای سیاسی و نظامی این کشور و حتی افکار عمومی جهان اسلام بیش از پیش تثبیت کرد.
و امروز هم مقاومتی که حزب الله در دور جدید حملات رژیم صهیونیستی به لبنان از خود نشان داده، برگ دیگری بر پرونده مبارزات این حزب به عنوان مدافع استقلال، حاکمیت ملی و تمامیت ارضی لبنان افزوده است و به قول «ماگنوس رانستروپ» پژوهشگر مرکز مطالعات جنگ و تروریسم در انگلستان، «حزب الله لبنان نمونه شاخصی از قدرت تحول و پختگی حرکتهای اسلامی مبارز، بر اثر گذشت زمان است» و به قول نیکلاس بلاندفورد خبرنگار غربی مقیم لبنان، «حزب الله لبنان توانسته است نسبت به سایر احزاب سیاسی در جامعه طایفهای لبنان، احترام و همدلی قابل توجه و برجستگی خاصی کسب کند.»