یکی از بزرگترین برکاتی که در زمان حضرت امام (رضوان الله علیه) نصیب عالم اسلام و بخصوص شیعیان ایران شد توجه به مسئولیتهای اجتماعی و سیاسی بود.
در دوران حکومت منحوس پهلوی، دینداری فقط در برگزاری بعضی از مناسک دینی خلاصه میشد و نشانه تشیع هم اظهار علاقه به سیدالشهدا صلوات الله علیه و خاندان پیغمبر بود. در زمان کودکی خودم حتی تشکیل مجالس عزاداری و پوشیدن لباس روحانیت ممنوع بود. به یاد دارم که در زیرزمین منزلمان در شهر یزد مجلس روضه خوانی برپا شده بود؛ یک روضه خوان با کت و شلوار وارد منزل شد، عمامه و قبا را در دستمال بسته بود، در راهرو لباسش را عوض کرد، به زیرزمین آمد و با صدایی آرام روضه خواند تا مبادا صدایش به کوچه برسد و پلیس بشنود! دینداری همین چیزها بود. مسئولیت دیگری به عنوان دینداری برای مردم شناخته شده نبود. مسائلی از قبیل طهارت و نجاست و شکیات نماز بازار پررونقی داشت.
نه تنها دینداری محدود به اینها بود؛بلکه به قول ما طلبهها به شرط لا بود یعنی دیندار نباید در مسائل سیاسی و اجتماعی دخالت کند؛ نه تنها دخالتش شرط دینداری نبود که شرط دینداری دخالت نکردن بود! اگر کسی حرفی از مسائل سیاسی میزد متهم میشد که منحرف است. احیاناً میگفتند: این نوکر انگلیس است!
بعد از رفتن آن پدر و جانشین شدن پسر که دولت ضعیف شده بود، ظواهر دینی رواج بیشتری پیدا کرد اما همچنان دخالت در مسائل سیاسی اجتماعی ممنوع و باعث وهن بود و اگر روحانی در اینها دخالت میکرد منزوی میشد. لقب سیاسی برای روحانی یک فحش بود! اگر میگفتند فلان روحانی سیاسی است، دقیقاً مثل این بود که یک فحش به او بدهند. یعنی اصلاً قابل احترام نیست!
به تدریج گروهها و افرادی پیدا شدند که مقداری تغییر مسیر دادند. مرحوم آیت الله کاشانی در این جهت نقش مهمی داشت. گروههایی مثل فداییان اسلام پیدا شدند که اندکی در کارهای سیاسی دخالت کردند و گاهی هم دخالتهای تندی انجام دادند ولی همچنان جو حاکم بر جامعه همان «آهسته بیا آهسته برو» بود. دین هم همان نماز، روزه، روضهخوانی و مانند اینها بود.
کسی که واقعاً توانست بخش مهمی از اسلام را احیا و وظایف اجتماعی و سیاسی مردم را بیان کند، امام رضوان الله علیه بود. ایشان میفرمود: شرکت در انتخابات شرعاً واجب است؛ ولی برخی این تعبیر را متناقض میدانستند! میگفتند: مگر شرع با امور سیاسی سازگار است؟! امام سالها زحمت کشید تا توانست نشان دهد که ما غیر از مسائل فردی، مسئولیتهایی اجتماعی هم داریم.
فرمایش امام در مقام مفسر فرمایشات ائمه اطهار سلام الله علیهم اجمعین و اسلام شناس متخصص بر ما حجت است. اما بسیاری از مسائل دینی در این زمان برای جوانها به آسانی پذیرفتنی نیست. امروزه برای روشنفکران و جوانان تحصیل کرده باید این مسائل به گونهای مطرح شود که برایشان قابل قبول باشد و رابطهاش را با بعضی از مبانی علوم انسانی که در دانشگاهها خواندهاند، درک کنند.
بسیاری از کتابهای درسی دانشگاهی ما ترجمه کتابهایی است که سی سال پیشتر در اروپا نوشته و تحولاتی در آن رشته پیدا شده؛ احیاناً آن افکار، در مرکز خودش را رد شده اما در دانشگاههای ما هنوز به عنوان مطالب علمی، تدریس میشود که امیدواریم دولتمردان ما با توجه به این کمبودها اقداماتی جدی انجام دهند و مسأله اسلامی کردن دانشگاهها را به فعلیت نزدیک کنند.
در باب حقوق مطرح میشود که در زندگی اجتماعی اگر حق فرد با حق اجتماع تضاد پیدا کند کدام مقدم است؟مثلا همه مردم حق دارند از محیط زیست سالم استفاده کنند؛ فردی هم میگوید من در چهار دیواری خانه یا کارخانه خودم میخواهم چیزی را تولید کنم که موجب تولید گازی سمی میشود که هوا را آلوده میکند. این جا حق اجتماع مقدم است یا حق فرد؟
در حقوق اساسی و سیاسی گفته میشود:آیا حکومت حق دارد مقرراتی وضع کند که آزادیهای فردی را محدود کند؟ حق دولت در این جا حداقل است یا حداکثر؟ یعنی مقرراتی که وضع میکند، باید حداقل حقوق افراد را محدود کند، یا این که باید قوانینی وضع کند که مصلحت جامعه تأمین شود هر چند آزادیهای فردی به خطر افتد؟
مکاتب اخلاقی در این جا مطرح شده و یکی از آنها مکتب لیبرالیسم است. لیبرالیستها طرفدار آزادیهای حداکثری فردی در زمینه مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی هستند؛ مثلاً در مسائل اقتصادی معتقدند: فرد سرمایهدار حق دارد به هر صورتی که میخواهد، از سرمایهاش استفاده کند و هر اندازهای که میخواهد به کارگرهایش مزد بدهد، هر کالایی میخواهد تولید کند، حلال و حرام و این حرفها را باید کنار گذاشت! مهم این است که اقتصاد مملکت رواج پیدا کند!
اوایل مشروطیت هم این حرفها بود. امروزه هم کم و بیش در محافل سیاسی مطرح است. در مقابل هم کسانی میگفتند: باید عقلای قوم مصالح جامعه را در نظر گیرند و مقرراتی وضع کنند که مصلحت جامعه محفوظ بماند؛ در سایه مصالح اجتماعی، حقوق افراد هم تا آنجا که تضادی با حقوق اجتماع ندارد آزاد باشد.
شخصی تعریف میکرد: چند دهه قبل از لهستان به کانادا آمدم؛ برای اولین بار در خیابانهای مونترآل قدم میزدم، چون هوا گرم بود، کتم را در آوردم و پیراهنم آستین کوتاه بود، مقداری که راه رفتم یک پلیس با اسب جلوی من ایستاد و گفت: کت را بپوش! گفتم: من که گناهی نکردهام؟ کتم را در آوردهام تا خنک شوم. گفت: این، خلاف عفت عمومی است!
چهل سال پیش در کانادا، در آوردن کت ممنوع و خلاف عفت عمومی بود. اما امروزه دیگر حضور خانمها در مجامع عمومی با پوشیدن تقریباً یک دهم بدنشان و شاید کمتر هیچ مانعی ندارد و خلاف عفت عمومی نیست! این تحولی است که در فرهنگ غربی پیش آمده و موج آن به کشورهای دیگر هم رسیده است.
امروزه برخی در محافل فرهنگی و دانشگاهی ما میگویند: مشخصه زندگی مدرن، آزادی فردی است و کسانی میتوانند بگویند متجدد هستند که آزادیهای فردی برایشان اصل باشد، رعایت قید و بندهای اجتماعی نشانه عقبافتادگی است!
در یکی از سفرهایی که برای سخنرانی به آمریکا رفته بودم، یک استاد پیرمرد اصفهانی را ملاقات کردم که عضو دوازده انجمن علمی جهانی بود و شخصیت علمی برجستهای داشت. پرسیدم. آیا قصد ندارید به ایران بیایید؟گفت: همه بستگانم این جا هستند، هیچ کس را در ایران ندارم؛ ولی خدا لعنت کند آن کسی که من را فرستاد آمریکا! گفتم: چرا؟ شما چنین موقعیت علمی و دانشگاهی دارید و اگر این جا نیامده بودید این موقعیت ها را کسب نمیکردید. گفت: نمیدانید در این جا چه بر سر ما میآید! چند شب پیشتر میهمانی بودم، وقتی به خانه آمدم، دیدم چراغ اتاق دختر روشن است، در اتاق را زدم و بعد از لحظهای آن را باز کردم، دیدم یک مرد آمریکایی کنار او است، بلند شد و هر چه از دهنش درآمد به من فحش داد، که تو چه حقی داشتی در اتاق من بیایی؟! من عذرخواهی کردم! گفت: الان به پلیس زنگ میزنم و میگویم تو قصد تجاوز به من را داشتی!
این فرهنگ آمریکایی و نمونه لیبرالیسم است! همان چیزی است که آمریکا افتخار میکند و میگوید: دنیا هم باید از ما یاد بگیرد! اینها معارضی جز فرهنگ اسلام برای فرهنگ خودشان نمیبینند. اسلام نه تنها حدود یک میلیارد و نیم از جمعیت دنیا را فرا گرفته بلکه در خود آمریکا روز به روز گسترش پیدا میکند. به همین سبب تصمیم گرفتهاند تا با تمام وجودشان با اسلام مبارزه کنند. آمریکا به برخی از کشورهای همسایه ما این نکته را تحمیل کرده است که آیات جهاد و امر به معروف و نهی از منکر را از کتابهای درسی خود حذف کنند.
کشوری که تسلیم نمیشود ایران اسلامی است. به همین سبب میکوشند که این حکومت را به هر وسیله ممکن ساقط کنند؛ به وسیله جنگ و محاصره اقتصادی نتوانستند، لذا به تهاجم فرهنگی دل بستهاند. نه این که حتماً مسیحی یا بتپرست بشوند، نه، همین که شک پیدا کنند برایشان بس است. چه زمان یک نوجوان سیزده ساله حاضر میشود نارنجک به کمر بندد و زیر تانک برود؟ وقتی یقین دارد که با شهید شدن به بهشت میرود اما آیا اگر شک داشته باشد چنین کاری میکند؟!
دیگر این که میکوشند آنها را در روشها و رفتارهای اجتماعی، شبیه غربیها کنند. تساهل و تسامح را باید اعمال کرد! جوانها در این مملکت حق دارند آقا! باید حقشان را داد!
حقشان چیست؟ بگذار هر کار میخواهند بکنند! سالها اینها را به گوش ما خواندند. استاد دانشگاه سر کلاس میگوید: دلایلی که برای اثبات وجود خدا آوردهاند، هیچ کدام اعتبار ندارد! این، دو بال است: یکی تشکیک در اعتقادات و باورها؛ دیگری تغییر رفتارها و ارزشها.
اگر کسی صریحاً بگوید: «من منکر دین هستم» و تشکیک کند، مردم مسلمان و دینباور خیلی به او بها نمیدهند، چون او مشخصاً دشمن خدا میدانند. اما اگر کسی به ظاهر خودش را مدافع دین قلمداد کند، احیاناً لباس دین هم پوشیده باشد، و از این حرفها بزند، مردم به سختی ممکن است او را بشناسند و تا بخواهند با او برخورد کنند حرفهایش در دل جوانها اثر میکند و میگویند: اگر این حرفها اشکالی میداشت این آقا نمیگفت! این که خودش بهتر میفهمد، او که عالم است! دشمنان اسلام برای این کار خیلی سرمایهگذاری میکنند و سعی دارند کسانی را حتی وارد حوزههای روحانی کنند که احیاناً جاسوس و مزدورند.
این وضع جامعه ما در مقابل فرهنگ استعماری غرب است. یک طرف پایبند به اسلام و ارزشهای اسلامی هستیم و در این راه بیش از پانصد هزار شهید دادهایم؛ از یک طرف هم عدهای پول و مقامپرست، به حرفها و کارهایشان رنگ و لعاب اسلامی میدهند تا به اهداف شوم خود برسند و نوکریشان را نسبت به ارباب انجام دهند.
البته چیز تازهای نیست، همیشه این حرفها بوده است، زمان پیغمبر(ص) برای ایجاد اختلاف بین مردم مسجد ساختند، از پیغمبر هم دعوت کردند! جبرئیل نازل شد که تو نه تنها نباید آن جا نماز بخوانی، بلکه باید آن را خراب کنی.
باید موقعیت و وظیفه خودمان را بشناسیم. مهمترین وظیفه این است که دشمنان را در هر قیافهای شناسایی کنیم و فریب ظاهرشان را نخوریم، کسانی را سر کار بیاوریم که درد دین داشته باشند و دلشان به حال ارزشهای اسلامی و حقوق مردم مستضعف بسوزد. این فردگرایی است یا جامعهگرایی؟! اسم صحیحش خداگرایی و حقگرایی است. اسلام هم برای افراد حقوق و تکالیفی قائل است. میگویند انسان مدرن در پی تکلیف نیست فقط میخواهد حق خودش را بگیرد! این فرهنگ الحادی غربی است و میخواهند ما را به این دام بکشانند.
اگر میخواهید گرایشها را بسنجید، ببینید کدام به اسلام و کدام به کفر نزدیکتر است، ببینید حاصل آن دعوت به بندگی خدا و تسلیم بودن در مقابل اوست، یا ارضاء خواستهها و هوسهای فردی و گروهی؟ وقتی میگویند: باید جوانها را به حساب بیاوریم، یعنی وسایل ترقی معنوی و رشد اخلاقی برایشان فراهم کنیم یا این که وسایل عیش و نوش آماده سازیم؟
هشت سال لااقل در گوشمان خواندند که باید به جوانها بها داد؛ یعنی وسایل بیبندوباری برایشان فراهم کنیم، اگر هم کسی چیزی میگفت، میگفتند: این مخالف آزادی است! حتی گفتند: اگر دین با آزادی تعارض داشته باشد دین حذف خواهد شد! ملت نجیب ما شنیدند ولی کوشیدند آرامش کشورشان را حفظ کنند و بهانه به دست دشمن ندهند. خانوادههای شهدا و متدینین نذرها کردند تا بالاخره ورق برگشت و زمینهای فراهم شد که اگر بخواهیم، تا حدودی میشود به وظایف شرعیمان عمل کنیم.
باید این زمینه را از دست ندهیم و از این فرصت طلایی درست استفاده کنیم. باز شیاطینی در لباس روحانیت یا غیر روحانیت یا لباس سیادت نیایند ما را فریب دهند. بسیاری از مردم سادهدل و پاک گفتند: ما از حضرت زهرا خجالت میکشیم به کسی دیگر رأی بدهیم، وقتی سید باشد اول به سید رأی میدهیم. خوب جعفر کذاب هم سید بود. مگر هر سیدی احترام دارد؟! احترام به سید این است که به دین جدش احترام بگزاریم.
بنابراین، اسلام هم حقوق فرد و هم حقوق جامعه را محترم میداند، طالب حق است و آن چه را موجب سعادت انسانها میشود ـ چه در زمینه فردی و چه در زمینه اجتماعی ـ محترم میشمرد.