تاریخ انتشار : ۰۸ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۱۳:۲۲  ، 
کد خبر : ۸۹۴۶۴

فلسفه اقتصاد


موسی غنی‌نژاد: فلسفه علوم و آنچه که تکنولوژی علوم نامیده می‌شود در شاخه‌های مختلف علوم وجود دارد و از رونق آن مدت زیادی نمی‌گذرد. مباحث مربوط به معرفت‌شناسی اقتصادی از دهه هفتاد به این سو رونق گرفته و در دانشگاه‌ها رشته‌ها یا گرایش‌هایی در اقتصاد تحت عنوان فلسفه اقتصاد به وجود آمده است. این رشته، پیش از این زیاد مدنظر نبوده و طرفداران چندان نداشت؛ گرچه مباحث مهم معرفت‌شناسی اقتصادی در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم ثبت شده و مسایل جدیدتر از آنها بیان نشده است.
معرفت شناسی مطالعه چگونگی حصول معرفت‌های معتبر است و بعضی‌ها معتقدند تئوری شناخت محسوب می‌شود. زمانی که می‌گوییم معرفت‌شناسی اقتصاد یعنی اینکه مفاهیم بنیادی علم اقتصاد چیست؟ تئوری‌های علم اقتصاد چگونه شکل گرفته و چه اعتباری دارد؟ در واقع می‌تواند گفت معرفت‌شناسی زیر مجموعه‌ای از اندیشه فلسفی مدرن به شمار می‌رود. اگر به اندیشه قدما مراجعه کنیم می‌بینیم که بحث‌هایی راجع به مباحث معرفت شناسی دیده می‌شود، اما از معرفت شناسی علم اقتصاد سخنی نیست. اندیشه فلسفی قدما بیشتر بر جهان شناسی مبتنی است، اما اندیشه فلسفی امروز بر نقش تعیین کننده ذهن متمرکز شده است و بر جایگاه ذهن بیشتر تاکید می‌کند تا بر جهان شناسی. اوج این مطلب در فلسفه کانت دیده می‌شود. می‌توان گفت فلسفه قدیم جهان شناسی بود و اندیشه فلسفه مدرن عمدتاً معرفت‌شناسی است. در اندیشه سنتی شناخت، تصور فیلسوف یا اندیشمند راجع با عالم تصور جوهر عیان است؛ یعنی اشیا عالم، عالم بیرون و عالمی که می‌بینیم یک جوهری دارند که فلسفه [عقلی] را شناخت این جوهر می‌دانند. پارادیم شناخت آنها به آن معنا که گفته شد مبتنی بر مشاهده‌گر بیرونی است که به عالم خارج از ذهن خود نگاه می‌کند و می‌خواهد آن را بشناسد و به نوعی دوگانگی ذهن و علم وجود دارد.
فاعل شناختی وجود دارد که مستقل از موضوع شناخت عمل می‌کند. اگر به فلسفه قدیم نگاه کنیم موضع اندیشه اعیان بیشتر حواس است و حوزه شناخت جوهر تعقل است. همانطور که ممکن است ذهن گمراه کننده باشد اعیان نیز احتمال گمراهی دارد و در واقع علم رسیده به آن شناخت محسوب می‌شود. در اندیشه مدرن بیشتر به جای حقیقت کلیات با فلسفه شناخت روبرو هستیم، به این معنا که عنوان تفکر موضوع بحث است. ابتدا اندیشه و شناخت بررسی می‌شود و پس از آن جایگاه ذهن مورد بررسی قرار می‌گیرد و آن فاعل شناخت است. اگر بخواهیم اندیشه قدیم را با اندیشه مدرن مقایسه کنیم می‌توان گفت که ما دوگانگی فاعل و موضوع شناخت را نداریم، بلکه یگانگی فاعل شناخت را موضوع قرار می‌دهیم، موضوع شناخت در اندیشه نومینالیستی اعیان بیرونی نیست بلکه تصورات ذهنی و آن چیزی است که در علم به آن فرضیات گفته می‌شود؛ موضوع شناخت فرضیات است و عملیات عالم بیرون نیست. این تفاوت سیستمولوژیک با جهان‌شناسی است. در اندیشه نومینالیستی چون همه فرایند شناخت از اندیشه ذهن انسان می‌گذرد، محدودیت‌های ذهن انسان تعیین کننده چگونگی شناخت است.
اولین و مهمترین مسئله‌ای که مورد بحث قرار می‌گیرد این است که حدود شناخت چیست؟ ذهن تا چه اندازه می‌تواند قادر به شناخت باشد. شناخت چیست و موضوع آن چه تعریف دارد؟ شاید مهمترین موضوع شاخت این باشد که ذهن به عنوان محوصل فرایند تحولی تصور می‌شود، اینکه ذهن انسان چیست، ذهن را به عنوان تحولی که عالم بیرون یا همان عالم مادی ارضا کرده و تحولاتی که اتفاق افتاده فرضیه‌ای به نام ذهن به وجود آورده، ذهن عملی است که ما به آن شناخت می‌گوییم و خودش محصول فرایند تحولی است؛ همانطور که انسان محصول فرایند تحولی است؛ در واقع بین تمام موجودات تنها انسان است که دارای ذهن است. بنابراین اگر در چارچوب توانایی‌های ذهنمان نگاه کنیم، به این نتیجه می‌رسیم که ذهن انسان قادر به شناخت عالم و تمامیت آن و قادر به احاطه بر کل فرایند تحولی که ذهن را به وجود آورده نیست و نمی‌تواند باشد. دلیل آن هم خیلی ساده است، به این دلیل که ذهن یک سیستم فردی از یک سیستم کلی است و سیستم فردی نمی‌تواند به سیستم کلی مسلط باشد. حال ببینیم این مباحث چه ارتباطی به اقتصاد دارد؟ علم اقتصاد مانند سایر علوم اقتصادی مدرن، محصول اندیشه مدرن است؛ یعنی اینکه تصور این موضوع که در اندیشه یونان باستان می‌توانستیم علم اقتصاد داشته باشیم، تصور ممتنعی است.
مفاهیم بنیادی علم اقتصاد در حقیقت همان مفاهیم بنیادی اندیشه مدرن است، نزدیکی زیادی بین فرض‌های اولیه علم اقتصاد و اندیشه نومینالیستی وجود دارد که مهمترین آنها آزادی فردی است. آزادی فردی به عنوان یک ارزش و واقعیت در اندیشه نومینالیستی است و رویکرد شناخت به صورت حقیقت کامل امکان‌پذیر نیست؛ بنابراین شناخت از طریق فرضیه‌ها می‌تواند صورت بگیرد. شناخت بهتر می‌تواند فرضیه بهتری را ارائه دهد و چون پیشرفت دانش مبتنی بر فرضیه‌های بهتر است، ناگریز باید به آزادی معتقد باشیم. در اندیشه قدما اگر چنین شناختی نسبت به رویکردی داشته باشید، نمی‌توانید طرفدار آزادی باشید. علت این است که اگر اعتقاد پیدا کنید که به حقیقت مطلق‌ رسیده‌اید، وظیفه اخلاقی شما ایجاب می‌کند که دیگران را از گمراهی منع کنید. هر اندیشه غریبی فرضیه غلط است. فرضیه‌ای که به ضلالت راه می‌برد. بنابراین در چنین دیدگاهی نمی‌توان انسان متفاعلی بود.
در اندیشه نومینالیستی اساس بر این است که هیچ تئوری بر اندیشه مطلق نرسد. بنابراین ذهن‌ها باید آزادتر باشند تا فرضیه‌های جدیدتری ارائه دهند. اندیشه نومینالیستی ذاتاً طرفدار آزادی است. می‌بینیم که فیلسوفان آزادی و فیلسوفان نومینالیسم یکی هستند، یعنی فیلسوفان نومینالیست ناگزیر به عنوان بنیان گذاران آزادی هستند. اولین اصل علم اقتصاد هم اصل آزادی است، آزادی فردی. در حقیقت پارادایم کلی علم اقتصاد در واقع همان تئوری دست نامرئی است؛ در واقع استعاره‌ای برای بیان این پارادایم اندیشه مدرن است. اینکه در چارچوب برخی شرایط اجتماعی می‌توانیم یک جامعه و سیستمی داشته باشیم که در آن تضاد جای خود را به همسویی دهد. آدام اسمیت می‌گفت: "اگر افراد را در چارچوب قواعد کلی آزاد بگذاریم که به دنبال منافع شخصی خودشان بروند، منافع جمع نیز تامین می‌شود." یعنی منافع فردی درتضاد منافع جمعی نیست. کل علم اقتصاد توضیح این پارادایم است. از همان زمان تا به حال علم اقتصاد این مسئله را توضیح می‌دهد و این همان قضیه بازار است. موضوعی که در عالم بیرون با آن مواجه هستیم، در جمله آدام اسمیت توضیح داده شده.
او از این مسئله به عنوان دست نامرئی یاد کرده که این استعاره بیانگر آن است که اگر انسان‌ها آزاد گذاشته شوند و به دنبال اهداف فردی خود باشند، اهداف جمعی نیز تأمین خواهد شد. این موضوع به طور دقیق نقطه مقابل آن چیزی است که در فلسفه قدما در مورد اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی دیده می‌شود. این نشانگر آن است که رابطه بین انسان‌ها، رابطه همسویی نیست، بلکه رابطه تضاد و دوست و دشمن وجود دارد. این پارادایم اندیشه اقتصاد فقط در حوزه اندیشه اقتصاد نیست، فلسفه مدرن نیز روی همین پارادایم پایه‌گذاری شده است. مفهوم بنیادی علم اقتصاد آزادی فردی است. اگر به کتاب‌های اقتصاد نگاه کنیم اولین بحث با عنوان تئوری انتخاب مصرف کننده آمده است؛ در واقع تئوری تقاضا را بیان می‌کند. در واقع نظریه انتخاب مصرف کننده به معنی آزادی نظریه انتخاب مصرف کننده است، و تئوری تقاضا همان تئوری آزادی انسان است. می‌توان گفت که علم اقتصاد است و توضیح میدهد که انسان چگونه زندگی کند که آزاد باشد و مکانیزم‌های پیشرفت انسان چیست؟
در جامعه امروز هر موضوعی را که از نظر اقتصادی بخواهیم بررسی کنیم، خارج از مفهوم قیمت، گذاره‌های اقتصادی امروز را نمی‌توان بیان کرد؛ یعنی هر تصوری راجع به اقتصاد، نیازمند فرض قبلی وجود قیمت است. این بحثی است که از نظر سیستمولوژیک بسیار مهم است، بحثی که بین طرفداران اقتصاد سوسیالیستی و اقتصاد آزاد در جریان بود. زمانی مارکس اقتصاد پویا را نقد می‌کند، اما برخلاف مارکسیست‌ها، مارکس این اشتباه را مرتکب نمی‌شود که بگوید من بنیانگذار اقتصاد سیوسیالیستی هستم، او می‌گوید من اقتصاد سیاسی را نقد می‌کنم و چیزی که می‌خواهم جایگزین این علم کنم، تاریخ است. بنابراین از نظر مارکس اقتصاد سوسیالیستی بی‌معنی تلقی می‌شود. بعدها که مارکسیست‌ها در روسیه قدرت را به دست گرفتند با معضلی روبرو شدند، آن هم معضل ایجاد سوسیالیسم بود. آن زمان متوجه شدند که بدون قیمت نمی‌توانند این کار را انجام دهند، [بازار] گفتند که ما برنامه‌ریزی انجام می دهیم. سوالی که مطرح شد این بود که چگونه برنامه‌ریزی کنیم؟ ‌مسئله مهمی به وجود آمد، اما مارکسیست‌ها هیچ وقت به این سوال پاسخ ندادند.
در برنامه‌ریزی تخصیص منابع پرسش این است که منابع را به کدام مصرف برسانیم. منابعی که وجود دارد (چوب، سیب و ...) محدود است اگر این منابع را به مصرف برسانیم، از مصارف دیگر باید صرف نظر کنیم. فرض کنیم مقداری چوب و فولاد داریم که می‌توانیم میز صندلی و پنجره بسازیم، اگر در زیاد بسازیم باید پنجره کم بسازیم و بر عکس. چون منابع محدود است. حالا چگونه تصمیم بگیریم که چقدر از کدام منبع استفاده کنیم؟ این پرسش اصلی علم اقتصاد است. می‌گوییم که بازار مکانیسم خودش را داراست. مارکسیست‌ها گفتند ما بازار را کنار می‌گذاریم و برنامه‌ریزی عقلانی انجام می‌دهیم، اما سوال این بود که این منابع را چگونه ارزیابی می‌کنید که بتوانید آن را تخصیص دهید؟ وقتی در ریاضیات چهار عمل اصلی را می‌خوانیم، می‌گوییم مثلاً سیب را با گلابی نمی‌توان جمع کرد، آن وقت چطور می‌توان چوب و آهن و ... را با هم جمع کرد و آن را تخصیص داد؟ معیار واحدی که در همه اینها وجود دارد و می‌تواند همه آن‌ها را به یک واحد اندازه‌گیری تبدیل کند چیست؟‌
در اقتصاد غیر از قیمت پولی چیزی نداریم و آن هم تنها در بازار وجود دارد، می‌خواهید به جای بازار سوسیالیسم قرار دهید، آن وقت چگونه می‌خواهید حساب کنید؟ تاکنون هیچ مارکسیستی نتوانسته به این سوال پاسخ دهد. اقتصاددانی خطاب به مارکسیست‌ها گفته سوسیالیستی که شما مدعی آن هستید غیرممکن است؛ مانند این که گربه‌ای بتوانند اقیانوس اطلس را شنا کند، یک توهم است. بحث او این بود که شما ابراز مفهومی برای درست کردن سوسیالیست و جایگزینی برای بازار ندارید. این بحث امروز هم صدق می‌کند. عده‌ای می‌گویند به جای اقتصاد بازار چیز دیگری می‌گذاریم؛ درحالی که غیرممکن است. می‌توان اقتصاد بازار را خراب و انحصاری کرد، اما نمی‌توان آن را از بین برد. همان طور که در سوسیالیست این کار را انجام دادند، هنگامی که ناکارآمد بود، بخشی از قیمت‌ها را از بازار می‌گرفتند، اما وقتی در قیمت‌ها اختلال ایجاد کنیم، کارآمدی سیستم پایین می‌آید. در شوروی سابق هیچ وقت نمی‌دیدیم که سطح زندگی مردم از سطحی بالاتر برود، همیشه که مقایسه می‌کردیم پایین‌تر بود. عده‌ای از مارکسیست‌ها مدعی سوسیالیست بازار شدند و گفتند که ما قبول [داریم] که بدون قیمت نمی‌شود برنامه‌ریزی کرد، ولی با کاپیتالیسم مخالفیم و به جای کاپیتالیسم، سوسیالیسم می‌گذاریم؛ ولی بازار را نگه می‌داریم، یعنی اینکه مالکیت خصوص از عرصه تولید از بین می‌رود و تبدیل به مالکیت جمعی می‌شود، اما بازار می‌ماند. این چگونه است؟ در ثانی بدون مالکیت فردی نمی‌توان بازاری داشت، بازار با مالکیت جمعی قابل جمع نیست. اقتصاد سوسیالیستی مفهومی متناقض است، چون هرگونه محاسبه اقتصادی مستلزم قیمت است و قیمت هم مستلزم بازار، هر چیزی که بخواهد جایگزین بازار شود، مفهومی متناقض است. در علم نباید در پی آمال بود، بلکه باید واقعیت را دید.
اما عدالت چه جایگاهی در بازار و اندیشه اقتصادی دارد؟ عدالت رابطه‌ای وسیع با مفهوم آزادی دارد و آنها را نمی‌توان از هم جدا کرد. حدود هزار سال در اروپا و قرون وسطی راجع به قیمت عادلانه بحث کردند، اینکه چگونه می‌توان قیمت عادلانه را فهمید و معین کرد؟ اما به نتیجه‌ای نرسیدند. اواخر قرون وسطی تعدادی از متعلقین کاتولیک، این نظریه را مطرح کردند که قیمت عادلانه را به صورت عمومی نمی‌شود تعریف کرد، اما شرایط عادلانه تشکیل قیمت را می‌شود بررسی کرد، گفتند که هر قیمتی که در شرایط عادلانه در بازار تشکیل شده باشد، آن عادلانه است. گفتند بازار یک بازی است، هر کسی که قواعد بازی را رعایت می‌کند، صرف نظر از نتیجه عادلانه است یا حداقل ظالمانه نیست. در این بازی عدالت را باید فقط در مورد شرایط بازی مورد بحث قرار داد و از نظر نتیجه نمی‌توان بحث کرد. اگر کسی در بازی تقلب کند، نتیجه عادلانه‌ای به بار نمی‌آید، اما اگر همه قوانین را رعایت کنند و تیم‌قوی ببازد،کسی نمی‌گوید ناعادلانه بود. اواخر قرون وسطی همان متعلقین گفتند که ما در مورد شرایط بازی و عادلانه بودن بحث کنیم، اگر بازار تقلبی نباشد و دزدی و انحصار درآن وجود نداشته باشد، در این شرایط تولید کننده و مصرف کننده برای مبادله داوطلبانه وارد می‌شوند، قیمتی در بازار تشکیل می‌شود، این قیمت، هر قیمتی که بود عدالت است.
این مفهوم از عدالت برای اندیشه مدرن بسیار مهم است. در اینجا در حقیقت اندیشه عدالت با اندیشه آزادی یکی شده است. اگر بازار آزاد باشد، عدالت حاصل می‌شود، اما اگر در بازار تقلب و زورگویی باشد و دولت در آن دخالت کند، نتیجه ناعادلانه است. در فلسفه سیاسی مدرن نیز عدالت یعنی اینکه حقی ضایع نشود و حق انسان تضمین شود. اما در روابط اجتماعی حق چگونه تضمین می‌شود؟ ‌با رعایت مقررات و آزاد گذاشتن انسان‌ها در چارچوب مقررات که اصطلاحاً به آن حکومت قانون گفته می‌شود؛ حکومت قانونی که هدفش تضمین حقوق فردی است. وقتی این حقوق نقض شود، می‌گوییم ظلم اتفاق افتاده است. عدالت در واقع به معنای تضمین آزادی‌های فردی انسان‌ها است. چقدر نامربوط است که بگوییم در علم اقتصاد عدالت جایی ندارد، عدالتی که از پایه‌های علم اقتصاد است، منتهی کدام رویکردی از عدالت؟ از بحث‌های وارد بر حکومت قانون، مفهوم دیگری از عدالت مطرح شده که آن را مخالفین بازار مطرح کردند که وابسته به نتیجه است. تفاوت سیوسیالیسم و لیبرالیسم این است که سوسیالیسم‌ها می‌گویند که ما این را قبول نداریم که نتیجه بازی هر چه باشد بپذیریم.
اگر خود را در رویکرد بازار قرار دهیم که بازیگران آن آزاد هستند، عدالت هم به آن معنا که گفته شد وجود دارد و نتیجه هر چه باشد می‌پذیریم. رویکرد سوسیالیستی می‌گوید عدالت برابری تمتع همه از مواهب است، برای اینکه همه به طور یکسان از مواهب برخوردار شوند، ناگزیریم که قواعد بازی را به هم بزنیم. مثلاً وقتی دو تیم بازی می‌کنند، لیبرال‌ها می‌گویند هر که خوب بازی کرد و برنده شد قبول است، اما سیوسیالیست‌ها می‌گویند تیم ضعیف باید ببرد. اینجا باید سیستمی طراحی شود که مبتنی بر قواعد کلی نیست، داور تصمیم می‌گیرد که قاعده چگونه باشد. در نظام بازار سیستم لیبرالیستی دولت قانون نمی‌گذارد، اما وقتی قرار است نتیجه تغییر کند، باید داور یا دولت وارد شود. وقتی مقررات عوض شود، آزادی‌های یک عده از بین می‌رود، اراده دولت جایگزین قواعد کلی می‌شود، انسان‌ها آزادی خود را از دست می‌دهند و در هیچ جامعه سوسیالیستی شهروندان آزاد نخواهند بود. آزادی یعنی که فارغ از نظر کس دیگری در مورد زندگی خویش تصمیم گرفتن، اگر قانون و روابط اجتماعی را رعایت کنیم، در آن چارچوب، آزادی عمل داریم. مانند بازیکنی که وقتی قوانین بازی را رعایت می‌کند، کسی به او تذکر نمی‌دهد، چون او آزاد است و بازیکن خوبی است. سپس فردی استعداد بازی دارد و ستاره می‌شود. در اقتصاد هم اینگونه است، اما یک چیز نباید تغییر کند و آن رعایت قانون است.
در اقتصاد آزاد چیزی که حاکم است قواعد بازی است. دولت حق دخالت ندارد؛ غیر از این آزادی معنی ندارد. آزادی مخالف بندگی است که در آن شخص دیگری تصمیم می‌گیرد. آزادی یعنی فرد خودش برای خویش تصمیم بگیرد، به شرط اینکه به آزادی‌های دیگران لطمه نزند. در روابط کلی اجتماعی- سیاسی قانون باید تضمین آزادی انسان‌ها باشد اگر غیر از این باشد ضدقانون است. مثلاً در مجلس تصویب شود که تمام اشخاصی که عینک می‌زنند باید جریمه شوند، این می‌تواند قانون باشد؟! مزاح نیست از این جدی‌تر هم وجود داشته است؛ در کامبوج دولت انقلابی اعلام می‌کند هر عینکی را دیدید اعدامش کنید، استدلالش این بود که عینک نشان این است که او مطالعه می‌کند و چون قبل از انقلاب کتاب‌های ضدانقلابی وجود داشته، بنابراین اینها ضد انقلاب هستند؛ پس باید آنها را بکشید و از بین ببرید. می‌بینیم که ضد قانون است و در بسیاری جاها همین ضد قانون‌ها جای قانون را می‌گیرند. از هدف قانون در روابط بین انسان‌ها می‌توان فهمید که قانون است یا ضدقانون. هر قانونی که پایمال کننده حقوق انسان‌ها باشد، ضد قانون است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات