تاریخ انتشار : ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۰۹:۲۲  ، 
کد خبر : ۸۹۶۷۴

روی موج دشمن


محمد ایمانی
مرد غریبه است. از شام آمده، خسته و کوفته . در میان شهر به مردی می رسد خوش سیما و پرجذبه، دلنشین و دلربا. کیست او؟ پاسخش را یکی می دهد. مرد شامی، رنگ چهره اش برمی گردد. خود می گوید سینه ام پر از کینه شد وقتی نام او را شنیدم. آخر، درباره این خاندان -در شام- بسیار بد شنیده است. شروع می کند به دشنام و نفرین و ناسزا. مرد دلنشین اما ساکت است. صبر می کند تا خشم مرد غریبه فرو بنشیند، پس می گوید: «به گمانم در این شهر غریبی. شاید اشتباه کرده ای. اگر راهنمایی بخواهی، کمکت می کنیم. ما خانه ای برای میزبانی و پذیرایی داریم، لباس اگر می خواهی تو را می پوشانیم و اگر گرسنه ای، تو را سیر می سازیم و اگر بدهکاری، کمکت می کنیم. اگر نیازمندی بی نیازت می کنیم. تا وقتی قصد رفتن داشته باشی، میهمان ما باش».
مرد غریبه دیگر هیچ نمی تواند بگوید. به گریه می افتد و آرام که می شود، زبان به شهادت می گشاید «شهادت می دهم که تو جانشین خدا در زمینی. خداوند بهتر می داند که رسالت خود را در کجا قرار دهد. تو و پدرت علی دشمن ترین خلق خدا نزد من بودید و اینک تو محبوب ترین خلق خدایی». بسم الله غریبه!
... جماعتی مسکین و مستمند در کوچه ای نشسته اند و خاک را سفره خویش ساخته اند. بر این سفره بی انتها، طعامی جز تکه ای نان نیست. مرد دلنشین از آنجا درگذر است؛ «بسم الله ای پسر رسول خدا، بیا و با ما هم سفره شو!». از مرکب فرود می آید در حالی که به زمزمه است «خداوند متکبران را دوست ندارد». لقمه ای نان برمی دارد و هم غذا می شود. آنگاه از آنها دعوت می کند تا در خانه خویش میزبانشان باشد. می آیند به شوق. هم سیر غذا می خورند و هم جامه نو می گیرند که اینجا سرای کریمان است.
وقت نماز است اکنون. رنگ مرد خوش سیما ، زرد شده از آمدن وقت نماز. می لرزد از آمدن وقت نماز. وضو می گیرد و وارد مسجد می شود. با همان بی قراری پای در مسجد می گذارد در حالی که با لابه و تضرع در زمزمه است «الهی ضیفک ببابک... خدایا! میهمان توست، بر درت ایستاده. ای محسن! گنه کار بر در خانه تو آمده. ای کریم از او درگذر به آنچه از خوبی نزد توست».به نماز می ایستد. الله اکبر! خداوندا بزرگی برای توست فقط.
و این فرزند علی بن ابیطالب است، سبط پیامبر. این حسن است، همو که بارها تمام دارایی خود را با فقیران و پابرهنگان قسمت کرد یا همگی را به آنان بخشید. این همان بزرگی است که رسول پروردگار درباره او و برادرش حسین- علیهما السلام- فرمود «این دو، گلهای من و سرور جوانان بهشتند»، «حسن و حسین محبوب ترین افراد خاندان من هستند» و «حسن و حسین، هر دو امامند، قیام کنند یا بنشینند». و این حسن، قره العین علی و فاطمه است، او که پیامبر(ص) درباره اش فرمود «خداوندا! من حسن را دوست دارم، پس تو نیز دوستدار او را دوست بدار!».
... اینجا کوفه است. باز هم مردم جمع شده اند تا مرد سخن بگوید. ماجرای تلخ چند سال پیش را به یاد می آورد. گویی همین دیروز بود که پدر، قصد مقابله با طاغوت کرد و عازم صفین شد. آن روز هم از طرف پدر، پیشاپیش این مردم ایستاده بود و هشدار می داد «در جنگ با دشمنتان معاویه و سپاه او متحد شوید و سستی نکنید، چه، سستی عصب قلب را قطع می کند».
اینک چند سال پس از آن ماجرا که مردم، رگ عزت و اراده و زندگی را با سستی خویش بریدند، دیگربار در برابر همان ها که گویا برای جهاد مهیاترند، به سخن ایستاده است. ابتدا آیه ای از قرآن را تلاوت می کند «واصبروا انّ الله مع الصابرین. صبر پیشه کنید که خداوند با بردباران است» و ادامه می دهد «ای مردم! شما جز با صبر بر آنچه از آن کراهت دارید، به آنچه دوست دارید نخواهید رسید. به من خبر رسیده که معاویه به سوی ما در حرکت است، همگی به سوی نخیله حرکت کنید».
90هزار و به روایتی دیگر 120هزار نفر مهیای جهاد در برابر سپاه 60هزارنفری معاویه می شوند. این بار گویا قرار است کمر شیطان مثل روز بدر و خیبر و خندق و جمل بشکند اما... کار به صلحی تحمیلی می کشد. حسن بن علی(ع)، صلح را پذیرفته است. و حالا جماعت نق زن و کجرو که از جنگ می گریختند و کار رزم را فشل می ساختند، دوباره طلبکار شده اند. چیست ماجرا؟ فرزند دلاور علی و صلح؟! برخی یاران نزدیک هم به تردید افتاده اند. امام پاسخشان را چنین می دهد «چه می دانید که من چه کرده ام! به خدا سوگند آنچه کرده ام برای شیعیانم از هر آنچه در جهان است، بهتر است... ترسیدم ریشه اسلام از زمین کنده شود و کسی از شیعیان باقی نماند... همانا خداوند شما را به اولین ما هدایت کرد و جانتان را به آخرین ما محفوظ داشت. اینک من با معاویه قرار صلح بسته ام. کسی چه می داند؟ شاید این آزمایشی است و فرصتی تا زمانی دیگر». و گویا، همان حضرت است که به یاران نزدیک خویش گله ای کم شمار را نشان می دهد و می فرماید اگر به شماره اینها یار و همراه داشتم، لحظه ای در قیام و جهاد تردید نمی کردم.
مگر نه اینکه پیش از صلح به سپاه خویش فرمود «شک و پشیمانی، ما را از جنگ با شامیان باز نمی دارد بلکه ما با بردباری و آرامش با آنها می جنگیم... شما آنگاه که به صفین می رفتید، دینتان پیش رویتان بود اما امروز دنیاتان مقدم بر دینتان است... بدانید معاویه ما را به چیزی می خواند که در آن عزت و انصاف نیست. پس اگر اراده جهاد و شهادت دارید، صلح پیشنهادی را به سوی او برگردانیم و با تکیه بر شمشیر، کار او را به خدا واگذاریم اما اگر ماندن را دوست دارید، صلح را بپذیریم و برای شما مهلت و امان بگیریم» و مگر نه اینکه جماعت یکصدا فریاد زدند: البقیه، البقیه! مهلت، مهلت! صلح را امضا کن!
خدا را چه سپاهی! که در آن خوارج تندخو و بهانه گیر- استخوان لای زخم امامت- بودند که با همه ادعای ایمان و جهاد، سرانشان همچون اشعث بن قیس، عمروبن حریث و شبث بن ربعی با معاویه مراوده داشتند و جاسوس مبادله می کردند و معاویه با تک تک آن سران وعده می نهاد که «اگر حسن را بکشی، صد هزار درهم به تو می بخشم و فرماندهی یکی از لشکرها را به تو می سپارم و یکی از دخترانم را به عقد تو درمی آورم». درد بی درمان آنها چنان کاری بود که زیادبن ابیه اموی درباره منطق و گفتار و رفتارشان می گفت «سخن آنها در دل، گیرنده تر از آتش در نی است» و مغیره بن شعبه دیگر کارگزار معاویه درباره آنها تأکید می کرد «اگر 2روز در شهری بمانند، هرکس را که با آنان معاشرت کند، فاسد سازند».
و در سپاه امام، جماعت مردد و سردرگمی بودند که به اعتبار خلل آفرینی سران خوارج، در دودلی محض به سر می بردند و هزاران هزاران آنها به موجی از فتنه و تبلیغات، از جای کنده می شدند و می گریختند، اگر رویاروی امام نمی ایستادند. و باز در آن سپاه، جماعت «الحمراء» بودند به وفور که دارای نژادهای مختلف و از اولاد بردگان بودند. جنگجو و صاحب سلاح اما در واقع فاقد آرمان و عقیده. ماجراجو و کاسب کار که به راحتی قدرت خویش را از یکی بازگرفته و در خدمت دیگری درمی آوردند و... کوفه ملغمه ای از این مردمان گونه گون بود، شهری با انبوهی از شکاف های قومی و نژادی و سیاسی و قبیله ای و طبقاتی که به تدریج بی ریشه شده بود با نخبگانی قدرت زده و دنیاپرست و اهل زد و بند. و کدام وضعیت از این تلخ تر که فرمانده ارشد سپاه امام -عبیدالله بن عباس- در منطقه «مسکن» در خط مقدم جبهه با وعده دریافت یک میلیون درهم از سوی معاویه تطمیع شود و شبانه به اردوگاه دشمن بپیوندد. صبح که سپاه از خواب برای نماز برخاستند، ببینند امیر لشکر به اردوگاه مقابل پناهنده شده است. و تلخ تر آن که سپاه خودی، مدام گوش به تبلیغات و شایعات مسموم سپاه دشمن بسپارد که «فرار کنید، قیس بن سعد جانشین عبیدالله بن عباس هم کشته شد» و «برای چه می خواهید بجنگید حال آن که حسن بن علی فرستادگان معاویه را پذیرفته و صلح را قبول کرده است». به شماره ده ها هزار اما کدام سپاه و نظام؟ سپاهی که به یک شایعه، به هم می ریزد و می گریزد و راه کج می کند و بر خیمه امام خویش می تازد و فقط گروهی کم شمار برجای می ماند؟ چه سپاهی که به خیمه امام خود هجوم می آورد و حتی زیرانداز زیر پای او را هم غارت می کند و تیر به جانب مقتدای خویش می افکند. سپاهی که در آن زمزمه است که مقتدای خویش را به اسارت گیرند و به دشمن تقدیم کنند! امام مظلوم، مانده بین تندروهای مدعی جهاد که با دشمن ساخته اند و جماعتی بی ریشه و مرعوب که فراری اند و نمی خواهند برای رسیدن به عزت و امنیت هزینه دهند. و چنین است که زخمی از میدان رزم برمی گردد در حالی که وصف حال اوست «خائفاً یترقب». نگران که کی از کدام سو خیانت کنند و از پشت خنجر زنند.
برای جماعتی که نمی خواهند اطاعت کنند و هزینه دهند، چه تفاوتی می کند که حسن امام باشد؛ صبورانه با خار صلح در چشم شکسته یا حسین، به دعوت جماعتی پیمان شکن، در میانه میدان رزم با ده ها زخم نیزه و شمشیر و سنگ، غریب و تنها ایستاده. جماعت از زیر کار در رو، منافق، فرصت طلب و دنیازده را چه معامله با امامت و امام؛ جهاد و قیام کرده باشد یا صلح را پذیرفته باشد.
... راستی باز ،صد رحمت به ادب و نمک‌شناسی مرد غریبه شامی.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات