تاریخ انتشار : ۰۶ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۰۸:۴۹  ، 
کد خبر : ۸۹۷۳۶

تئورى مطابقت


محسن آلوستانی مفرد
تئورى مطابقت یکى از معروفترین نظریه‌ها در تعریف صدق و حقیقت و از قدیمى‌ترین نظریه‌ها در باب تبیین ماهیت صدق است که (به عنوان نظریه کلاسیک) مقبول بسیارى از متفکران معرفت‌شناس و فیلسوفان مغرب و مشرق زمین قرار گرفته است، به گونه‌اى که حتى شکاکان یونان باستان به عنوان پیش‌فرض شبهات خود تعریف مطابقت را مورد پذیرش قرار مى‌دادند. بنابراین نظریه، صدق و حقیقت عبارت از سازگارى اندیشه و مطابقت آن با واقعیت است. عقیده و باور، زمانى راست و صحیح و حقیقى است که با امر واقع سازگار درآید و با واقعیت‌ها و اعیان خارجى مطابق باشد. پس قضیه صادق، قضیه‌اى است که با نفس‌الامر و واقع مطابقت داشته باشد و قضیه کاذب، قضیه‌اى است که با نفس‌الامر خود مخالفت کند.حقیقت و صدق به معناى مطابقت فکر و اندیشه با واقع داراى سه جزء است: الف:واقع‌ و نفس‌الامر که محکى واقعى اندیشه به‌حساب مى‌آید. ب:اندیشه و فکـر و صورت ذهنى که حاکى واقعى محسوب‌مى‌شود.ج: نسبت و ارتباط میان‌حاکى و محکى که باتطابق و مطابقت شناخته مى‌شود.(1)
همان‌طور که گفته شد این نظریه داراى تاریخى بس طولانى است که به افلاطون بازمى‌گردد. وى در رساله سوفیست مى‌گوید: بیگانه: ولى پندار نادرست، پندارى است برخلاف آنچه هست. مگر غیر از این است؟ ته‌ئه تئوس: آرى برخلاف آنچه هست. بیگانه: پس پندار نادرست این است که آدمى نباشنده را در نظر بیاورد و تصور کند؟ ته ئه تئوس: بى‌گمان. (2) پس از افلاطون شاگرد او یعنى ارسطو همین رویکرد را پذیرفت و صدق در معناى مطابقت قضیه با واقع تفسیر کرد؛ وى در کتاب متافیزیک مى‌نویسد: “اگر درباره آنچه وجود دارد بگوییم که وجود دارد یا در مورد آنچه نیست بگوییم که هست، این گفته دروغ است؛ در حالى که اگر راجع به آنچه که هست بگوییم هست و راجع به آنچه که نیست، بگوییم که نیست، این گفته صحیح است”. (3)
این تئورى طرفداران زیادى در سنت تجربه‌گرایى انگلیس، از لاک (4) در قرن هفدهم تا راسل و مور (5) در قرن بیستم یافت. یک روایت بسیار مفصل آن در “رساله منطقى فلسفی” (6) ویتگنشتاین در سال 1921 و روایتى تازه‌تر توسط جى‌ال آستین در سال 1950 مطرح شده است. به عقیده ویتگنشتاین، قضیه‌ها عبارتند از ترکیب‌هاى لفظی؛ قضیه‌هاى مولکولى (نظیر “Fa v Gb”) به نحو تابع ارزشى از قضیه‌هاى اتمى (نظیر “Fa”) تشکیل شده‌اند. جهان متشکل از بسائط یا اتم‌هاى منطقى که در ترکیب‌ها یا ترتیب‌هاى مختلف قرار دارند و واقعیات را تشکیل مى‌دهند. در یک زبان کاملا واضح، چینش کلمات در یک قضیه اتمى صادق منعکس‌کننده چینش بسائط در جهان است و “مطابقت” عبارت است از همین تشابه ساختاری. بدین ترتیب مى‌توان شرایط صدق قضیه‌هاى مولکولى را چنین بیان کرد:
P در صورتى صادق است که p صادق نباشد، pvq در صورتى صادق است که یا p یا q صادق باشد (7) و... یکى دیگر از نظریه‌هاى مهم مطابقت در قرن بیستم از سوى برتراند راسل فیلسوف انگلیسى مطرح شده است. راسل بیشتر بر سامان‌کردن نسبت مطابقت در هسته اصلى نظریه‌هاى مطابقت توجه کرد. از نظر وى دو رکن باور و واقعیت (صدق) باید به گونه‌اى داراى تطابق ساختارى باشد. صورت‌بندى ابتدایى که مى‌توان براى نظریه مطابقت ارائه نمود اینچنین است:‌گزاره p گزاره‌اى صادق است، اگر و تنها اگر، گزاره p مطابق با واقع باشد. از نگاه راسل وقتى مى‌گوییم “شخص S گزاره P را باور دارد” در واقع ساختار مشخصى در کار است. اگر به جاى گزاره p مثلا بگذاریم “مهشاد کوتاه‌تر از مهتاب”، آنگاه خواهیم داشت” شخص S باور دارد که مهشاد کوتاه‌تر از مهتاب. اجزاى ساختار این باور عبارتند از (1) شخص(S2) باور دارد که (3) مهشاد (4) کوتاه‌تر است از (5) مهتاب. بنابر نظر راسل، این باور صادق خواهد بود اگر (3) تا (5) در باور همان ترتیب و وضعیتى را داشته باشد که در واقعیت برقرار است. به بیان دیگر اگر ساختار واقعیت به همان گونه‌اى باشد که ساختار باور آن‌گونه است این باور صادق است. حالا اگر در واقعیت ترتیب این موارد متفاوت باشد، دیگر این باور نمى‌تواند صادق باشد. مثلا اگر (5) مهتاب (4) کوتاه‌تر است از (3) مهشاد، دیگر نمى‌توان آن را صادق دانست. (8)
آستین (1950) تفسیر جدید از نظریه مطابقت ارائه مى‌دهد. وى در نظریه مطابقت خود از قرارداد زبانى استفاده مى‌کند. آستین مى‌گوید، دو نوع قرارداد مربوط به صدق وجود دارد، قراردادهاى توصیفى و اشاره‌ای. قراردادهاى توصیفى با “کلماتى (جملاتی) که همراه با انواع وضعیت، شیئی، پدیده و غیره در جهان یافت مى‌شود” مرتبط است. قراردادهاى اشاره‌اى با “کلماتى (عباراتی) که همراه با اوضاع تاریخى و غیره در جهان یافت مى‌شوند” مرتبط است. تعریف آستین از صدق این است “یک عبارت گفته مى‌شود صادق است وقتى که وضع تاریخى امورى که این عبارت با قرارداد اشاره‌اى به آنها مربوط مى‌شود از سخنى باشد که با آن جمله به کار رفته در ساخت آن توسط قراردادهاى توصیفى مرتبط باشد. (9) گفتنى است که فلاسفه اسلامى و علماى منطق مشرق زمین نیز تئورى مطابقت را براى تعریف صدق گزینش مى‌کنند. (10)
به طور کلى نظریه مطابقت بر چند اصل بدیهى مبتنى است که بدین شرح‌اند: 1- بیرون از ذهن ما واقعیتى وجود دارد؛ 2- مى‌توان واقعیت را شناخت و بدان معرفت پیدا کرد؛ 3- معرفت ما به واقعیت، فى‌نفسه است نه معرفت پدیداری، بدین معنا که ما واقعیت را چنان که هست مى‌شناسیم، نه آن چنان که بر ما پدیدار مى‌شود. اصول سه‌گانه فوق- فى‌الجمله- در میان عموم معرفت‌شناسان چه قدما و چه مدرن و چه معاصر اتفاقى است.معمولا کسانى که در یکى از اصول فوق تردید کرده‌اند، در نظریه مطابقت نیز تشکیک کرده یا آن را انکار کرده‌اند. ایده‌آلیست‌هایى مانند هگل (11)، نرون کى (12) و برادلى که به وحدت عین و ذهن قائل‌اند یا کسانى همچون کانت (13) که معتقدند که نمى‌توان واقعیت اشیا را چنان که هست شناخت، در نظریه مطابقت و تعریف صدق به مطابقت با واقع تشکیک کنند. از این‌رو در اواخر قرن نوزدهم میلادى بعضى از فیلسوفان مغرب زمین که خود را از معرفت و شناخت واقعیت ناتوان دیده، نتوانستند راهى براى دستیابى به معرفت و شناخت واقعیت ارائه کنند، از تعریف رایج صدق (نظریه مطابقت) دست برداشته و نظریه‌هاى دیگرى ارائه کردند.
در هر صورت على‌رغم چنین اتفاق‌نظر گسترده‌اى میان متفکران مسلمان و مغرب زمین در باب حقیقت صدق، نظریه‌هاى دیگرى ارائه شده است. اما پیش از شرح آن نظریه‌ها، ابتدا ببینیم نقدهایى که موجب‌شده عده‌اى از نظریه مطابقت عدول کنند، چیست؟ با بررسى این نقدها در مى‌یابیم که آنها عمدتا از شبهات شکاکانه و نسبت‌گرایانه و مانند آنها ناشى شده‌اند. پیشتر خاطر نشان کردیم که نظریه مطابقت بر سه اصل مبتنى است. عمده نقدها و ایرادهاى نظریه مطابقت، در واقع متوجه این‌گونه اصول است. بدین ترتیب، تردید در نظریه مطابقت و عدول از آن عمدتا از اینجا ناشى شده است.
نقد نظریه مطابقت: مهمترین ایرادهایى که متوجه نظریه مطابقت شده بدین شرح است:
اشکال اول: ابهام نظریه مطابقت: یکى از مهترین اشکالات نظریه تطابق، ابهام در مفهوم مطابقت است. از عبارات ارسطو در متافیزیک پیوند مدلول قضیه با واقع و نفس‌الامر استفاده مى‌شود.(14) لایب نیتز(15) از آن‌رو که به جواهر فرد و منادها اعتقاد داشت و هر علم و ادراکى را به جوهر فرد منتسب مى‌کرد و جوهر فرد را بدون در و پنجره دانست که چیزى از خارج بر او وارد نتواند شود و هرچه ادراک مى‌کند از درون خود اوست، حتى محسوسات که به قاعده همسازى پیشین بر جوهر یعنى بر نفس معلوم مى‌گردد.(16) وى ادراکات را به آشکار و پنهان تقسیم مى‌کرد و ادراکات آشکار را نتیجه اجتماع ادراکات پنهان مى‌دانست؛ در نتیجه مطابقت نزد لایب نیتز به رابطه منادهاى آگاهى و دیگر مناده تفسیر مى‌شود. (17)
یکى از علماى غربى نیز در باب ابهام مفهوم مطابقت چنین مى‌نگارد: البته مراد این نیست که خود فکر با واقعیتى که وصف مى‌کند عینا یکى است، شاید مقصود این باشد که فکر با واقع شباهت دارد و انعکاسى از آن است؛ ولى حتى این تعبیر از مطابقت فکر با واقع هم در نظر بعضى از فیلسوفان باطل است. اینها مى‌پرسند چگونه فکر، شبیه چیزى مى‌شود که بالکل با آن مغایر است و چگونه فکر که فقط داراى بعد زمانى است و بعد دیگرى ندارد شبیه چیزى است که مقید به مکان است؟ یا چگونه فکر شبیه به مکعب یا آبشار نیاگارا مى‌شود؟ مدافعان تعریف متعارف، در پاسخ این انتقادها تذکر مى‌دهند که جریانى که عمل تفکر است با مضمون تفکر دوتاست و تاکید مى‌کنند که براى حقیقت‌داشتن، فکر لازم نیست که جریان عمل تفکر شبیه واقعیت باشد بلکه مضمون فکر باید با آن شباهت داشته باشد؛ ولى معترضان مى‌گویند مضمون شباهت، مضمون واضحى نیست زیرا معین نمى‌کند که شباهت بین مضمون فکر و واقعیت چه اندازه باید باشد تا بتوان آن را فکر حقیقى خواند، همین امر سبب شد تا این تعریف فاقد معنى محصلى باشد. (18) به عبارت دیگر، این عالم غربى در صدد بیان این مطلب است که از یک‌سو این مفهوم “مطابقت” چه نوع مفهومى است و چگونه از واقعیتى حکایت مى‌کند؟ و از سوى دیگر، آیا منظور از مطابقت این است که آن دو با یکدیگر مشابهت دارند و در نتیجه مطابقت به معناى مشابهت است. در صورت دوم چگونه اندیشه انسان شبیه چیزى مى‌شود که به کلى با آن مغایرت دارد. (19)
پاسخ: در روشنى و وضوح مفهوم مطابقت هیچ‌گونه تردیدى نیست. این مفهوم از مفاهیم کلى منطقی- در برابر مفاهیم کلى ماهوى و فلسفی- است که انسان از طریق تجربه درونى و علم حضورى به آن معرفت دارد. آنچه در باب مطابقت ممکن است مبهم باشد حقیقت فلسفى و وجود شناسانه آن است که این امر نیز در فلسفه اسلامى به دقت مورد بحث قرار گرفته و در نهایت به این نتیجه رهنمون شده‌اند که قضایایى که از مفاهیم ماهوى تشکیل شده‌اند با قضایایى که از مفاهیم فلسفى و منطقى تکون یافته تفاوت دارند. در مفاهیم ماهوی، صورت ذهنى و خارجى اتحاد ماهوى دارند و اختلاف آنها به لحاظ نشئه وجود است. یک ماهیت به لحاظ وجود خارجى آثارى دارد و به لحاظ وجود ذهنى آثار دیگر؛ اما یک ماهیت است با دو وجود. بنابراین مفاهیم ماهوى به لحاظ ماهیت عین مطابق خود هستند نه مشابه آن و نه شبح آن (20) و نه... اگر این مبنا را در مورد این‌گونه گزاره‌ها، یعنى گزاره‌هایى که مفاهیم آنها ماهوى‌اند، نپذیریم، به سفسطه منتهى یا به گرداب شکاکیت مى‌غلطیم.
اما در مورد قضایایى که از مفاهیم منطقى تکون یافته‌اند، لازم است خاطرنشان کنیم که حاکى و محکی، مطابق و مطابق در آنها ذهن و مراتب آن است. توضیح آنکه ذهن انسان مراتب گوناگونى دارد. این مراتب از یکدیگر گسسته نیست؛ ممکن است مرتبه‌اى از ذهن بر مرتبه دیگرى از آن اشراف و نظارت داشته باشد. با توجه به این دستاورد بدیع در مبحث وجود ذهنی، به این نتیجه رهنمون مى‌شویم: قضایایى که از مفاهیم منطقى تشکیل شده‌اند در مرتبه‌اى از ذهن موجودند و به مرتبه دیگرى از آن نظارت دارند. از این‌رو مطابقت در آنها عینیت و مشابهت نیست، بلکه به معناى حکایت از وجود ذهنى و مرتبه‌اى از آن است؛ چنان که براى احراز مطابقت این‌گونه قضایا با واقع و نفس‌الامر باید به ذهن توجه کرد. از طریق توجه درونى و با اشراف نفس بر مراتب ذهن مى‌توان مطابقت حاکى با محکى را دریافت. اما قضایایى که موضوع و محمول آنها از مفاهیم فلسفى تشکیل شده است محکى و مطابق آنها هستى و اوصاف آن است نه ماهیت. تمایز این دسته از مفاهیم با مفاهیم منطقى این است که مفاهیم منطقى محکى و مطابق آنها وجود ذهنى است ولى مفاهیم فلسفى مطابق و محکى آنها وجود خارجى است.
بدین‌سان، منظور از مطابقت در این‌گونه گزاره‌ها، همچون گزاره‌هاى منطقی، حکایت از هستى و انحاى هستى است. در نهایت، مطابق گزاره‌هاى منطقى وجود ذهنى و مطابق این‌گونه گزاره‌ها وجود خارجى است. (21)
اشکال دوم: برخى دیگر از متفکران در مقام رد تعریف متعارف حقیقت مى‌گویند: اصلا ممکن نیست بتوان معلوم کرد که اندیشه‌هاى ما مطابق با واقع است یا نه، به همین دلیل باید به دنبال تعریف دیگرى رفت؛ بنابراین مفهوم حقیقت به عنوان مطابقت فکر با واقع، مطلوبى غیرقابل حاصل است و به جاى آن باید مفهوم دیگرى از حقیقت اختیار کرد که بتواند ما را قادر سازد به اینکه تعریف کنیم کدامیک از افکار و اقوال ما مقرون به حقیقت و صدق و کدام خطا و کذب است؟ این عقیده مبتنى بر دلایل شکاکان قدیم است که مى‌گویند اگر کسى بخواهد بداند که فکر یا گفتار معینى مطابق با واقع هست یا خیر، نه فقط خود فکر بلکه واقع را هم باید بشناسد و براى رسیدن به این شناخت ملاک‌ها و روش‌هایى را به کار ببرد؛ ولى چگونه مى‌توان یقین داشت که این ملاک‌ها و موازین، واقعیت سیر معوج را بر ما مکشوف مى‌سازد.
حال صحت و سقم این ملاک‌ها یا به‌وسیله همان ملاک‌ها صورت مى‌گیرد که خود مکشوف و محتاج تفحصند یا به‌وسیله ملاک‌هاى دیگر و هکذا الى غیرالنهایه... خلاصه اینکه هرگز قادر نخواهیم بود علم موجهى از واقعیت به‌دست آوریم و لذا هیچ‌گاه نخواهیم توانست بدانیم که فکرهاى ما مطابق با واقع است یا نه؟ این تفکر، بسیارى از فیلسوفان را بر آن داشت تا تعریف حقیقت را به عنوان مطابقت فکر یا واقع رد کنند و تعریف زیر را پیشنهاد کنند: قول صادق و حقیقت آن است که مطابق با ملاک‌هاى قطعى و تغییرناپذیر باشد اما مطابق با واقع‌بودن یا نبودن قولى که به این نحو شناخته نشده است باز امرى است که ما نمى‌دانیم و چنانچه شکاکان گفته‌اند هرگز نخواهیم دانست.(22) به عقیده کسنوفانس، آدمى هرگز نمى‌تواند به حقیقت کلى برسد و آنچه وى مى‌پندارد که تمام حقیقت است در واقع جز سایه‌اى از آن در پندار و اندیشه آدمى نیست. معرفت براى انسان تدریجا دست مى‌دهد.(23)
پاسخ: این اشکال نیز با رفع شبهات شکاکان مندفع است زیرا اولا ارائه استدلال جهت نفى اعتبار ملاک صحت و سقم گزاره‌ها با پیش‌فرض پذیرش ملاک استدلال انجام شده است. ثانیا در درون استدلال استحاله دور و تسلسل مورد استناد قرار گرفته است. ثالثا این گفته شکاکان که نمى‌توانیم بگوییم که آیا فکرى مطابق با واقع است یا نه؟ در بحث معیار شناخت پاسخ داده خواهد شد و با اثبات تصدیقات ضرورى‌الصدق و اثبات مطابقت بدیهیات اولیه با واقع، این‌گونه شبهات دفع مى‌شوند. بنابراین راه‌حل حکماى اسلامى در اعتقاد به گزاره‌هاى بدیهى کلید معماست. (24)
اشکال سوم: عدم جامعیت نظریه مطابقت: تعریف صدق به مطابقت با واقع جامعیت ندارد و شامل همه گزاره‌ها نمى‌شود. حتى اگر بپذیریم که نظریه مطابقت در مورد گزاره‌هاى حسى صحیح است و بتوان در باب این‌گونه گزاره‌ها به واقعیت دست یافت اما در مورد گزاره‌هاى بسیارى صحیح نیست و نمى‌توان به واقعیت دست یافت زیرا آنها واقعیتى ندارند تا به آن دست یافته سپس حکم به مطابقت کنیم. بدین‌ترتیب گزاره‌هاى موجبه ریاضی، احکام مربوط به ذهن‌اند و در ظرف واقعیت تحقق نمى‌یابند، بنابراین واقعیتى خارجى ندارند تا از راه مطابقت این‌گونه گزاره‌ها با آن بتوانیم به صدق آنها پى ببریم بلکه در مورد خود مفاهیم ریاضى جاى این پرسش هست که آیا خارجى‌اند و در خارج متحقق‌اند یا نه؟ از باب نمونه آیا مفهوم مثلث و دایره در خارج موجود است یا صرفا امورى ذهنى و فرضى است؟ گزاره‌هاى نفسانى (ذهنی) احکامى مربوط به ذهن‌اند و در ظرف واقعیت تحقق نمى‌یابند؛ بنابراین مطابقت با واقع در مورد آنها نیز بى‌مفهوم است.
گزاره‌هاى تاریخى مربوط به گذشته‌اند و موضوعات آنها معدوم شده است. واقعیتى که معدوم شده و تحقق خارجى ندارد چگونه قضیه ذهنى ما بر آن مطابقت مى‌کند؟ حقیقت تجربی، وصف قضایایى است که تمام تجارب بشر و تمام تصورات کلیه وجدانها را خلاصه کند و بالاخره در مورد قضایاى سالبه نظیر “عدم عله لعدم المعلول” و “امروز جمعه نیست” مسئله روشن‌تر است؛ محکى آنها چیزى نیست تا از راه مطابقت با آن، صدق آنها مشخص گردد. بدین ترتیب، واقع در گزاره‌هاى موجبه تاریخی، ریاضى و فلسفى و گزاره‌هاى سالبه چیست تا از راه مطابقت و دسترسى به آن، صدق آن گزاره‌ها را احراز کنیم بلکه مى‌توان در مورد درستى نظریه دست مى‌یابید همان احساس و صورت‌هاى حسى است و چیز دیگرى غیر از احساس و صورت‌هاى حسى موجود نیست. آشکار است که احساس صرفا همان تجربه حسى و امرى درونى است. بدین ترتیب، در مورد این‌گونه گزاره‌ها نیز به خود واقعیت و شى خارجى دست نمى‌یابید تا بتوانید از راه مطابقت گزاره حسى با آن، صدق گزاره حسى را احراز کنید.(25)
پاسخ:
این شبهه از دیرباز ذهن حکماى اسلامى را به خود مشغول ساخته و منشا طرح تئورى نفس‌الامر و بسط آن شده است، به گونه‌اى که غیر از واقعیات خارجی، واقعیات ذهنى و اعتبارى را نیز در برگیرد. به عبارت دیگر این واقعیت که همان نفس‌الامر است معنایى عام دارد که شامل همه گزاره‌ها، سالبه یا موجبه، ذهنى یا خارجی، گزاره‌هایى که از مفاهیم ماهوى تشکیل شده‌اند یا گزاره‌هایى که از مفاهیم منطقى یا از مفاهیم فلسفى تشکیل شده‌اند و... مى‌شود و صدق در هریک از آن گزاره‌ها به معناى مطابقت با مطابق ویژه و متناسب با آن است.
حاصل آنکه هیچ‌یک از اشکال‌هاى ذکرشده و دیگر اشکال‌هایى که به این نظریه وارد شده است و ما به علت طولانى‌شدن این بخش نتوانستیم به طرح و نقد آنها بپردازیم، نمى‌تواند در برابر نظریه مطابقت مشکلى ایجاد کند. از این‌رو، على‌رغم گستردگى و تعدد آن اشکال‌ها(26)، نظریه مطابقت، همچون گذشته، نظریه رایج و مسلط است و بدیل جدى ندارد. گفتنى است در معرفت‌شناسى معاصر و فلسفه منطق، بیشتر معرفت‌شناسان و فیلسوفان مغرب زمین نظریه مطابقت را پذیرفته‌اند و تقریرها و تفسیرهاى گوناگونى ارائه کرده‌اند که به روایت‌هایى اشاره نمودیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات