در ادبیات عرفانی «هویت» را در «بیهویتی» و «نشان» را در «بی نشانی» و محو شدن «خود» در «خدا»، میدانند و حقیقت انسان را روح او و تجلی روح را در فکر و اندیشه تعریف می کنند و «از دو هزاران من و ما» گذر کرده و به وحدت می رسند . «ای برادر تو همه اندیشهای ـ مابقی را استخوان و ریشهای»(مولانا)
اما در حوزه روانشناسی با شکل گیری شخصیت پس از طی مراحل رشد به «خود = ego» میرسیم. هویت در روانشناسی نوعی «من تجربی» یا «وجدان» است.
در حوزه فلسفی «پدیدارشناسی ـ Phenomemology» با نوعی «خودشناسی» و هویت یابی فکری مواجهیم. در فلسفه ملاصدرا «من انسانی» فقط «روح» او نیست بلکه اعم از روح و جسم است. و در حوزه دین «عبدالله» بودن و داشتن ایمان و عمل صالح «هویت دینی» انسان را میسازد و فراموشی خدا و پرستش غیر او نوعی از «خودبیگانگی = Eination» به حساب میآید تا جایی که در سده اخیر احیاگران دینی در مقابل غرب زدگی ملل شرق آنها را به «بازگشت به خویشتن» که همان «هویت دینی» است دعوت کردهاند، هویت در حوزه علوم اجتماعی به ویژه «سیاست» که بیانگر «هویت جمعی» گروه سرزمینی و «دولت ـ ملت» است، در دوران حاضر به چالش کشیده شده است و «جهانی شدن» به جنگ فرهنگها آمده و برای «هویت جمعی ملی» بحران ایجاد کرده است. فرهنگ ایرانی که شامل سه فرهنگ ایرانی، اسلامی و غربی است دارای توانایی و استعداد سرشاری است که قدرت مقابله با مساله جهانی شدن و کنار آمدن با آن را دارد. هر چند عدهای معتقدند که «هویت» از مفاهیم دوران جدید است و در دوره پیشامدرن از آن نیست، اما بسیاری از مفاهیم جدید شکل متکامل شده مفاهیم سنتی هستند و هویت علمی ایران در گذشته و حال همراه با سایر مولفه های فرهنگی می تواند چراغ راه آینده باشد.
هویت علمی ایران
اغلب مورخان، تمامی علوم و فنون بشر را به یونان قدیم وصل میکنند و میگویند در تاریخ فرهنگ غربی همه فصول با یونانیان آغاز میشود. (ژیلسون، 1374) هر چند در عالم علم و دانش مرزهای جغرافیایی چندان اهمیتی ندارند و دانش و دانشمندان متعلق به همه بشریت هستند اما نادیده گرفتن سهم تمدن ایرانی در پیدایش علوم و فنون دور از انصاف علمی است. تمدن ایران باستان از تمدنهایی است که قبل از یونان باستان جایگاه و منزلت علمی داشته است و در آن تاثیرگذار بوده است. یکی از شواهدی که میتواند این فرضیه را تایید کند هممرز بودن یونان قدیم در منطقهای به نام «ایونیا» (ترکیه فعلی) با ایران است. کسانی چون «کاپلستون» درک این تاثیرگذاری را برای اندیشمندان مشکل میدانند اما برعکس او «مارتین لیچفلدوست» کتابی تحت عنوان «سپیدهدم فلسفه یونانی در پرتو اندیشههای شرقی» نوشته است و از این مساله که فلسفه یونان تحت تاثیر فلسفه شرق بوده است، دفاع می کند.(ابراهیمی دینانی، 1366)
«ورندیگر» نیز از جمله کسانی است که به بررسی علاقه افلاطون نسبت به زردشت پرداخته است. در خلال قرن هفتم و ششم قبل از میلاد، تئوری زردشت و جهانشناسی او بر توسعه یونان و یهودیان و مسیحیان و مسلمانان تاثیر داشته است.(1983 و Lexicom) ابنخلدون نیز در مقدمه معروف خود میگوید: «پس از حمله اسکندر مقدونی به ایران کتب علمی فراوانی را به یونان بردند.»(ابنخلدون) از آنجا که در دوران باستان، جهان بین دو کشور متمدن ایران و یونان تقسیم شده بود هر دو تمدن از یکدیگر تاثیر متقابل پذیرفتهاند.
اما به قول «گیرشمن» ایرانیان نخستین ملتی هستند که شاهنشاهی جهانی ایجاد کردند که روح اغماض ـ عدالت ـ که پیش از آن شناخته نبود ـ در آن حکمفرما بود.(گیرشمن، 364)
تعصب به «هویت» که در فلسفه سیاسی ابنخلدون (808 - 732 ه.ق) تحت عنوان «عصبیت = العصبیه = Group Feeling» آمده است نه تنها از دیدگاه این جامعهشناس بزرگ مسلمان تونسی امری مذموم نیست بلکه آن را تایید کرده، لازم میداند.
او میگوید: «و در صحیح آمده است که خداوند هیچ پیغمبری را برنینگیخت مگر اینکه آن را در میان قوم و طائفهاش ارجمندی بود و با خود حمایتکنندگان و پشتیبانان داشت.»
عصبیت از راه پیوند نسبی حاصل میشود. زیرا پیوند خویشاوندی به جز در مواردی اندک در بشر طبیعی است و از موارد آن نشان دادن غرور قومی نسبت به نزدیکان و خویشاوندان است در مواقعی که ستمی به آنان برسد یا در معرض خطر واقع شوند. زیرا عضو هر خاندانی وقتی ببیند به یکی از نزدیکان وی ستمی رسیده است یا نسبت به او دشمنی و کینهتوزی شده است در خود یک زبونی و خواری احساس میکند و آن را توهین به خود میشمارد. مساله همپیمانی (ولاء) و همسوگندی (حلیف) نیز از همین قبیل است.
ابنخلدون هدف عصبیت را پادشاهی و کشورداری میداند.(ص 264)
امروزه که گروههای سرزمینی تحت عنوان «دولت ـ ملت» یا کشور درآمدهاند این تعصب و عصبیت به کشور و وطن جای تعصب قومی را گرفته و تبدیل به امری طبیعی شده است.
جهانی شدن
صاحبنظران سال 1970 را «نقطه آغازین جهانی شدن» میدانند. یعنی از زمانی که «کلاوس شواب Klaus Schowab» متخصص مدیریت بازرگانی عده ای از مدیران اجرایی رده بالای اروپایی را به یک ضیافت غیر رسمی در «داوس = Davos» دهکدهای در سوئیس دعوت کرد و برای آنان در مورد افقهای جدید در صنعت و تجارت جهان سخن گفت. از آن تاریخ تاکنون به همین مناسبت همه ساله نشست مهمی در این محل برگزار میشود.
گروهی بین «جهانی شدن» و «جهانی سازی = Globalisation» تفاوت قائل شده و جهانی شدن را «پروسه» اجتناب ناپذیری می دانند که به طور طبیعی در حیات نظام بین الملل به وجود آمده و به صورت خودکار پیش می رود و در آن کشورهایی که از قدرت اطلاعاتی بالایی برخوردار هستند نقش آفرینی بیشتری خواهند داشت. در حالی که عده ای از تحلیلگران مسائل بین المللی معتقدند که آنچه امروزه اتفاق افتاده است، جهانیسازی است که به عنوان یک پروژه « Project » توسط قدرت های بزرگ به ویژه آمریکا در حال اجراست.
به طوری که یکی از سیاستگذاران آمریکا در سال 1992 اعلام کرد هر جا محیط زیست در جهان در معرض نابودی قرار بگیرد به آمریکا مربوط است و آمریکا نمی تواند در مقابل آن بی تفاوت باشد و به همین جهت ناگزیر است اداره دنیا را به عهده بگیرد . واضح است که این موضع گیری آمریکا چون «سیاست بازدارندگی» اش در توجیه تولید و توسعه سلاح های هسته ای و یا «دفاع از حقوق بشر» چیزی جز «عوامفریبی» نیست. پاره ای از متفکران در کنار دو واژه جهانی شدن به عنوان یک پروسه و جهانی سازی به عنوان یک پروژه ، واژه جهان شمول شدن = Universality» را مطرح کرده اند که عبارت از ساختن جهان است به گونه ای که تمام مردم دنیا نه قشر و گروه خاصی بتوانند عادلانه از نعمت های دنیا استفاده کنند.
به عبارت دیگر جهان شمول شدن پروژه ای است در راستای توسعه عالم در فراسوی مرزهای سیاسی ، جغرافیایی ، زبانی و نژادی . ( مجله معرفت ، شماره 55 ) احتمالا بتوان گفت که هر سه رویکرد به صورت اجتناب ناپذیری ، چه پروسه ای و چه پروژه ای در جهان حاضر فعال هستند و جهانی سازی و جهان شمول شدن سرانجام به جهانی شدن منجر می شوند .
البته این مساله در درجه دوم اهمیت قرار دارد زیرا آنچه که مهم است این است که خواه ناخواه آدمیان وارد چنین مقطعی از تاریخ جهان شده اند و باید خود را با شرایط جدید تطبیق دهند . در غیر این صورت یا حذف می شوند و یا در حاشیه قرار خواهند گرفت .
به هر حال خواه مانند « فرانسیس فوکویاما » به « نظریه پایان تاریخ » معتقد باشیم یا مانند ساموئل هانتینگتون به « نظریه برخورد تمدن ها » میان تمدن غربی و کنفوسیوس و ژاپنی و اسلامی و غیره معتقد باشیم ، یا همچون « آلوین تافلر » وارد موج سوم « تمدن اطلاعاتی » شده باشیم و یا مانند « مک لوهان » به « دهکده جهانی » معتقد باشیم که افکار اهالی آن دهکده با یک نوع تفکر و فرهنگ پیش رفته و ضرورتا به « حکومت جهانی » با فرهنگ دموکراسی لیبرال شکل می گیرد ، و یا همچون آنتونی گیدنز ، جامعه شناس مشهور انگلیسی از بقای « دولت ـ ملت » در عصر جهانی شدن دفاع کنیم . (مومنی راد ، 1381 ) و آن را پدیده ای چند بعدی بدانیم که نه پایان « دولت ـ ملت » و نه پایان « سیاست » و نه پایان «خانواده» و نه پایان « فرهنگ » است ، ( گیدنز ، 1990 ) در هر صورت باید بدانیم که جهان تغییر کرده و آرزوی « کارل مارکس » که می گفت : « فیلسوفان گذشته جهان را تفسیر کرده اند اما اکنون سخن بر سر تغییر جهان است . » ؛ برآورده شده است.
آدم و عالم هر دو در معرض ساخت دوباره قرار گرفته اند . این تغییرات جهانی عده ای را نگران کرده است که تمدن مجازی و الکترونیکی جدید ، به لحاظ معرفت شناسی ، متافیزیک را کنار زده و شک گرایی ، اومانیسم ، سکولاریسم و پلورالیسم ، پا جای پای ایمان و اخلاق نهاده و زمین را به جای آسمان و انسان را به جای خدا و دنیا را جایگزین آخرت کرده است . علاوه بر امور معنوی و اخلاقی ، « هویت » انسانی و ملی آدمیان را به چالش کشیده است . شبکه های ماهواره ای تبلیغاتی و شبکه های تلوزیونی و رادیویی و اینترنت آنچنان انسان ها را مات و مبهوت و مسحور کرده است که بسیاری از مقولات انسانی ، اخلاقی و هویت دینی و ملی را کم رنگ یا محو در « دنیای مجازی » کرده است . هر چند این نگرانی ها به جاست اما واقعیت این است که همه اینها یک روی سکه است و روی دیگر سکه ، ایمان ، اخلاق ، امید ، آگاهی و انسانیت است که در همین آشفته بازار طرفدارانی دارد . تکنولوژی فقط یک ابزار است و نه چیزی بیشتر که هم صالحان می توانند از آن سود برند و هم طالحان سوء استفاده کنند . عده ای معتقد به « هویت سیال » در جهان حاضر بوده و داشتن « دو هزاران من و ما » و پلورالیسم را در عرصه های مختلف مغایر با شان و منزلت انسانی و هویت ملی او نمی دانند . در مجموع جهانی شدن به سمت و سوی نیکویی حرکت می کند و کثرت گرایی و پلورالیسم ، منشا خیر هستند .
(جان بزرگی ،1381 )
فیلسوفان علم بر یک تفاوت عمده و مهم بین علوم تجربی و علوم اجتماعی انگشت نهاده اند و آن این است که با پیش بینی یک حادثه طبیعی مثل زلزله ، سیل و طوفان و کسوف و غیره نمی توان مانع وقوع یا عدم وقوعش شد . اما پیش بینی های علوم اجتماعی در وقوع یا عدم وقوع حادثه بسیار موثر است . مدیران اجتماع ، پس از پیش بینی با تغییر در عوامل می توانند در وقوع یا عدم وقوع حادثه دخالت کنند . بنابراین مساله « بحران هویت » قابل حل شدن است . چرا که یک مساله و پدیده ای اجتماعی است .
هویت ایرانی بودن
هویت و حقیقت آدمی در گرو پندار و اندیشه و آگاهی اوست . مولانا (قرن هفتم هجری، سیزدهم میلادی) می گوید : ای برادر توهمه اندیشه ای
مابقی را استخوان و ریشه ای
اگر آدمی همان است که می پندارد ، وضوح و ابهام و سستی و استحکام هویت او هم منوط به وضوح و ابهام آرایی است که وی حامل و واجد آنهاست . به عبارت ساده تر ذهنیت مشوش نماینده و بلکه سازنده شخصیت مشوش است . و این حکم هم در باب هویت فردی صادق است و هم در باب هویت جمعی . لذا دست کم یکی از راههای موثر برای رهایی از « بحران هویت » که از اهم معضلات وبلایای دوران ماست ، رهایی از « بحران ذهنیت » است . یعنی روشن تر ساختن خود و میراث فرهنگی خود و سر و سامان دادن به درون مایه های ذهن و بیرون آوردنشان از آشفتگی و فراهم کردن شرایط عینی و ذهنی برای تسهیل آن خانه تکانی و ساماندهی . (سروش ،1375 ) تکنولوژی اطلاعات و ورود به دنیای دیجیتال با همه مزایایش آدمیان و جوامع را به « بحران هویت » دچار می کند تا چنان شوند که خود ندانند که هستند و در آن واحد دهها « من » برای خود فرض کنند و برای رهایی از ابهامی به دامن ابهامی دیگر بگریزند .
عشق به عنوان یک راه حل برای نجات از تردید و تفرق و یافتن جمعیت خاطر و ثبات و صلابت هویت فردی و جمعی می تواند کارساز باشد .
آفرین بر عشق کل اوستاد
صد هزاران ذره را داد اتحاد
همچو خاک مفترق در رهگذر
یک سبوشان کرد دست کوزه گر (مولانا)
آدمی تنها موجودی است که هویتش با واقعیتش می تواند فرق داشته باشد و معنای « از خود بیگانگی = الیناسیون Elination » همین است . هویت آدمی در گرو آگاهی اوست اما واقعیتش نه . آنکه واقعا خود را زن می داند ، هویت زنانه دارد و لو خلقت مردانه داشته باشد . آنکه خود را بیمار می داند ، بیمار است و لو ظاهرا سالم باشد و آن هویت واقعیت را به دنبال خود می کشاند و رفته رفته عوض می کند . (سروش ) بی جهت نیست که آدمی را با تلقین و تعلیم یا می توان عوض کرد ، و یا می توان درمان کرد . چرا که همه چیز در گرو آنست که آدمی چه هویتی بیابد و از خود چه تصویری داشته باشد .
فرهنگ ایرانی ما در حال حاضر مرکب از سه فرهنگ ، ایرانی ، اسلامی و غربی است .
از فرهنگ ایرانی مهم ترین عنصری که داریم زبان « پارسی » است که با ماست ، همچنین تقویم ما و پاره ای از آداب و رسوم ما مثل عید نوروز ، چهارشنبه سوری ، سیزده بدر و ...
تصوف و عرفان از زبان پارسی سود بسیار جسته است . فرهنگ غربی نیز بیش از یک قرن است که در فرهنگ ما رسوخ کرده است . این فرهنگ همراه نهادهایی چون دانشگاه ، بانک ، پارلمان ، مطبوعات و چیزهایی از این قبیل و همراه علم و فلسفه غرب به فرهنگ ما وارد شده است . هر چند این نهادها در کشور ما با کشورهای غربی متفاوتند. مولفه سوم فرهنگ ما ، فرهنگ دینی ـ اسلامی است . تلاقی سه فرهنگ، ایرانی ـ اسلامی غربی، ناموزنیهایی ایجاد کرده است که جز با تکیه بر سنت توانگر اسلامی و قومی ایرانی و دقت در پیراستن و رسیدن به تعادل، امکان بر طرف کردن آن ناموزونی ها وجود ندارد .
نتیجهگیری:
هویت در جهان متکثر و دیجیتال و مجازی کنونی به شدت و بر اثر تکنولوژی اطلاعات با بحران مواجه شده است. هر چند عدهای برای برونرفت از «بحران هویت» به «هویت سیال» بمسک جسته و می گویند داشتن چندین «من و ما» مخل هویت نیست. راه خروج از «بحران هویت» و احتمالا با توضیح و تبیین گذشته پر شور حماسه ایرانی و تمدن کهن ایران و تکیه بر سنت توانگر اسلامی با قرائت انسانی آن و حماسه آفرینی کنونی ایرانیان در عرصه جهان، بتوان هموار کرد. به شرط آنکه بپذیریم جهان تغییر کرده است و متناسب با این تغییر جهانی، روشهای اصلاح اجتماعی خود را بر اساس عقل و علم و مدیریت علمی و اخلاق تغییر دهیم.