در دکترین مهدویت گزارههای متعدد و متنوعی قابل طرح و بررسی میباشند، از گزارههای مهمی که باید در این دکترین طرح شود ـ که متأسفانه پرداخت خوبی هم نشده است ـ گزارههای ساخت و ساماندهی نظام اجتماعی میباشد که این گزارهها بخشی از محوریت بحث را به خود اختصاص خواهد داد. آنچه که امروز گلو بالایز ationzglobali یا فرآیند جهانی شدن نامیده میشود، مسالهای است که دغدغه همه اندیشمندان هست. (هم اندیشمندان کشورهای پیشرفته و هم کشورهای عقب نگه داشته شده از نظر مادی).
وقتی سخن از ezglobali میکنیم منظورمان کلمه «جهانی» که ما، در فارسی بکار میبریم نیست، منظور از ezglobali شدن کرویت کره زمین است نه کل هستی و کل کیهان و در واقع کل کائنات، یعنی حیطه کرویت زمین را بر تافتن و بر پهنه کره زمین احاطه داشتن. ezGlobali شدن از حیث جهانی مسئله مثبت و میمونی است بدین معنا که «میشود» و این «شدن» مثبت است و ارادهای پشتش نیست یعنی در واقع یک پروسه است نه پروژه. این پروسه حرکت به سمت آینده است و ضرب تصاعدی علم و تکنولوژی تثبیت آنرا رقم میزند. فرآیندی است که ما باید آنرا به فال نیک بگیریم.
مسئله «مهدویت» بر بستر جهانی شدن محقق میگردد. اینگونه است که وقتی حکومت جهانی مورد نظر حضرت مهدی (عج) بر کرویت کره زمین احاطه دارد نه بر ایران و جهان اسلام پس باید جهانی شدن محقق شود تا به عنوان پیش نیاز و پیش درآمد مسئله «مهدویت» مورد نظر قرار بگیرد. لذا پروسهی zglobi شدن از این حیث مورد تایید قرار میگیرد.
اما در بستر این پروسه، دو پروژه در حال تکوین است.
پروژه تمایزش با پروسه در این است که در آن اراده، موضوعیت دارد یعنی ارادهای است که میخواهد بر جهانی شدن حکومت کند یعنی به تعبیری «جهانی سازی.»
در بستر پروسه جهانی شدن دو پروژه جهانی سازی در حال شکلگیری هست و به سرعت رو به جلو میتازد. پروژه اول جهانی سازی و غربی سازی جهانی است و این پروژه شماره یک محسوب میشود یعنی از همه امکان توانایی و پتانسیلی که جهانی شدن به وجود میآورد، غربی سازی جهان در اعلاترین مرحلهاش مورد استفاده قرار میگیرد تا جهان را غربی کند آنگونه که خودش میخواهد، پس این پروژهای است که ارادهای بر آن حکومت میکند.
اما پرژه دوم «مهدویت» است و مهدویت «الهی سازی» جهان و خدایی ساختن جهان را در نظر دارد و این پروژه، به موازات غربی سازی جهان دو پروژهای هستند که جهانی سازی را رقم میزنند. وجه مشترک این دو پروژه در این است که هر دو به دنبال استفاده از بستر جهانی شدن هستند. یعنی روز بروز ارتباطات و گزینههای دیگر شرایط را در فضای جهانی به گونهای رقم میزنند یک مساله «دهکده جهانی» روز به روز تحقق پیدا کند.
نقطه اشتراک این دو پروژه تلقی جهان وطنی است یعنی هر دو جهان را وطن میدانند و محدود به مرزهای ملی و جغرافیایی نمیکنند. لذا در این بحث میخواهیم ببینیم روند تکوین «جهانی سازی» از حیث جهانی سازی غربی و جهانی سازی...
از مهدویت در حرکت رو به جلو در بستر جهانی شدن، به چه نسبت رقم میخورند و مؤلفههای منازعه بین آنها چیست؟ البته بنا نیست به یک بحث سنگین که حیطهاش حیطه مباحث علوم استراتژیک برای سازماندهی جوامع است و بحثهای کلامی، فقهی فلسفی، سیاسی و حقوقی و جامعه شناختی را دربر میگیرد بپردازیم بحث ما در حد کلید واژهای است که شما در حوزه پارادایم با آنها برخورد میکنید، نکته بسیار مهمی که باید به آن توجه شود این است که نظام تربیتی، نظام آموزشی و معرفتی و علمی بشر سه حوزه «خردگرایی« » تجربیگرایی« » حسگرایی» و «اثباتگرایی» را بر تافت (راسیونانیسم، پوزیتوسیم، اسپرسیونیسم).
آنچه شما در دانشگاهها به عنوان علم Science میخوانید چیزی نیست جز این سه پایه که عبارت است از: «عقل خود بنیاد» یا «خرد شمارشگر»، «حس تجربی» و «اصالت تحصل و اثباتگرایی» سپس با توجه به آنچه بیان شد، در بطن جهانی شدن دو پروژه متفاوت غربی سازی و الهی سازی وجود دارد که در اولی انسان محور است و در دومی خدا، باید ببینیم که این دو دیدگاه با چه چیز میخواهند نسبت به پیرامون خود شناخت پیدا کنند؟ به تعبیری ابزار شناخت هر کدام چیست؟ اولی با ( science) دانش و علمی که بر سه پایه معرفتی استوار است، «حس و تجربه « » تحلیل و اثباتگرایی» و «خرد شمارشگر.» یا این سه حوزه «یومنون بالغیب» دیگر موضوعیت پیدا نمیکند. با این سه حوزه نمیتوان ایمان به غیبت داشت. لذا در عرصه Science آنچه با ابزار آلات دقیق در آزمایشگاهها از طریق میکروسکوب ریزترینها را و از طریق تلسکوپ درشترینها در حوزه کهکشانها میبینید همه جسد عالم هستی است آنچه که «موجود» است نه «وجود» بین موجود و وجود، بین «هست» و «هستی» تفاوت زیاد است. آنجا که انسان محور رشد عالم معرفتی، تبیین و تعنیات است. یعنی آنچه شما میبینید یک جسد است جسدی که ماوراء آن روحی وجود دارد، اما بر پایه نظام «ساینتیک» (نظامی که حس و تجربه و اثبات و خرد بنیادگر وجود دارد)، چیزی به نام روح را نمیتوان برتافت یعنی آنچه غیبی است قابل تبیین نیست. ولی در حوزه نظام معرفتی، انسانی که در جامعه مهدوی سیر میکند و در تفکر مهدویت غیر از خرد خود بنیاد و غیر از حس و تجربه یعنی محسوسات عالم، شما مسئله عالم غیبت و شهود و اشراق را نیز در مییابید آنچه نزد شماست علم حضوری است که از درون شما میجوشد نه آن علمی که باید با چشمتان ببینید و با گوشتان بشنوید و در فرآیند عمل ذهنی به مسئله علم حصولی تبدیلش کنید. یعنی همان گزارههای علمی که امروز با آن آشنا هستید لذا در اینجا در نهایت به دکترین در یک علم میرسید (در حوزه Science ) و در حوزه حکمتی (Knowledgc) که در گزارههای عالم مهدوی به آن دسترسی پیدا میکنید حکیم میشوید و این دومین مؤلفه افتراق بین این دو پروژه است.
سومین مؤلفه افتراق در این است که در جامعه انسان محور، آنجائیکه غربی سازی در مدرنیته رقم میخورد،فرآیند، «عرفگرایی» است. برخلاف جامعه مهدوی که همه چیز مبتنی بر شرع است چون جامعه، جامعه دینی است و شرع مقدس همه چیز را تعیین میکند و خط قرمزها مبتنی بر قوانین شرع است. اما این مسئله وقتی وارد حیطه و حریم گزارهای به نام مسئله بنیادی انسان غربی و انسان امانیستی میشود، چون انسان محور و مبناست و از عالم غیب و عالم ماوراء شرعی را برنمیتابد و به تعبیری جامعه را سکولاریزم میبینید، (سکولاریزم همان عرفگرایی است) چون انسان خودش مبناست خود مسئلهای را به عنوان قانون معرفی میکند. عرفی است که انسانها با هم قرارداد میکنند و به آن عمل میکنند لذا در اینجا شرع تعطیل است و قابل جمع هم نیستند. شما هیچ جامع امانیستی سراغ ندارید که «خدا محور» هم باشد.
دو تا ضد نمیتوانند با هم جمع شوند. پس ویژگی اول نظام غربی سازی «امانیسم» بود یعنی اصالت انسان، ویژگی دوم «دانشگرایی» و ویژگی سوم سکولاریزم است یعنی اصالت عرف نه اصالت شرع.
چهارمین ویژگی «تفرد» است. شما بین خودتان و خدا یک رابطه معنوی دارید و بین خودتان و جمع یک رابطه عاطفی و این روابط عینی و قابل حس هستند، اگر از شما بخواهند که همه چیز را بدون خدا تصور کنید قادر به این کار نخواهید بود بعنوان مثال، چنانچه اگر یک انسان غربی، شرق را بشناسد مستشرق خوانده میشود و نه انسان شرقی، شما هم مستغرب میشوید نه غربی یعنی شما از بیرون میتوانید به غرب نگاه کنید و در عین حال باور غربی ندارید. ویژگی اساسی آن در این است که شما "انسان محور" نیستید بلکه "خدا محور" هستید این رابطه خدا محوری بار معنوی و بار عاطفی دارد بنابراین خودتان را تنها احساس نمیکنید خودتان را در حاشیه و در حریم خدا میدانید لذا در این دیدگاه «تنهایی» وجود ندارد، ساحت شما ساحت قدسی است این ساحت قدسی در برهوت و بیابان برهنه «انسان محوری» وجود ندارد. اما مؤلفه پنجم مباح بودن همه چیز است. در جامعه مهدوی و در محیطی که انسان خود را برای خدایی سازی جهان آماده میکند، انسان همه چیز را با شرع رقم میزند. شرع مجموعهایی از احکام را دربر میگیرد. این کار را نکنید، این کار را بکنید ـ اما این مسئله برای انسان «انسان محور» موضوعیت ندارد که میتوان به آن «لیبرالیسم» اطلاق کرد، بارها اشاره کردم به اینکه در متون فقهی و شرعی در اسلام و مسیحیت و یهود یک واجب حلال و یک واجب حرام داریم ما به ازای این حرام یک مکروه داریم، یک گام پایینتر و از واجب حلال یک گام پایینتر مقولهای داریم به نام مستحب و انسان لیبرال یا جامعه لیبرال، جامعهای است که مکروه و مستحب و حلال و حرام را برنمیتابد و همه چیز برایش مباح است و این فرآیند جامعهای است که در آن غربی سازی جهان موضوعیت دارد اما در جامعه مهدوی حرام و حلال و مکروه و مستحب با هم تعریف میشود، ارزشی که ده فرع دین را یعنی نماز، روزه، حج، جهاد، زکات، خمس، تولی، تبری و امر به معروف و نهی از منکر را یک دست برمیتابد، «هجر» است، ارزشی که بر همه آنها بطور یکدست مستولی است. «یا ایها الذین امنو هاجروا و جاهدوا.»
جامعه مهدوی جایگزین جامعه مدنی است. جامعه مهدوی یک جامعه هجری است و هاجر بودن دارای اهمیت است. و این کاراکتر اصلی شخصیت بانوی بزرگ و جلیل القدری مثل هاجر است که در مسئله همراهی کردنش با حضرت ابراهیم (ع)، موجب تثبیت و تحقق گزارهای به عنوان سومین فرع دین ما یعنی «حج» شد. این فضا، "فضای هاجریت" است.
در حوزه هجر و در جامعه هجری حتی معماری نیز از نوع «محرابی» است اما خطوطی که در ساختمانی با این معماریهای جدید میبینید سکون و ایستایی تمدن است. در معماری هجری تالارها، درها، تاقچهها و پنجرهها حالت محرابی دارند و گنبدهای بیرون ساختمان حاصل جمع وحدت به کثر است و این میل به وحدانیت است. اما تمدن میل به سکون و ایستایی دارد و به قول آرنولد توئین بی ـ بزرگترین تمدن شناس غربیها و مورخ بزرگ انگلیسی، تمدن یک طلوع دارد و یک ظهور و یک غروب به عبارتی یک تولد، یک برومندی و جوانی و یک پیری و مرگ و به اصطلاح «آنتروپی.» از وقتی که یک جسمی را مانند میز میسازید و رنگ میزنید و تمام میشود از آن لحظه مرگ آن شروع میشود. از زمانی که انسان به دنیا میآید از آن لحظه مرگ تدریجیاش شروع میشود و شماره معکوس برای مرگش شروع میشود.
تمدن این ویژگی را دارد اما «هجر» این ویژگی را ندارد. چون «هجر» اساساً ایستایی ندارد پس مرگ در آن موضوعیت نخواهد داشت. فضای جامعه هجری فضای حاکم بر اماکن متبرکه است که وقتی وارد حرم ائمه میشوید آرامشی به شما دست میدهد. چرا که آن فضای معماری در جامعه هجری زمینه سبک بودن از بار گناهان را فراهم میآورد. وقتی انسان در محیط بسته قرار گرفت بینش و تفکرش محدود میشود لذا نوع معماری و نظام پیرامونی بر افق دید و فکر انسان تأثیر میگذارد لذا نوع معماری در تمدن غرب مانع تعالی و استعلاء میشود.
هجرت اساس شخصیت مغفول مانده حضرت هاجر (ع) است. ویژگی تنها زنی که اجازه دارد در کعبه مذفون شود این جزء استثنائاتی در تاریخ است که دارای پیام است. ما شیعیان چهارده معصوم داریم که هر کدام برای خود یک دکترین دارند. جامعه مهدوی این چهارده دکترین را در ماهیت خود دارد یعنی هم «مدینه النبی» است و هم «جامعه علوی» است و هم «جامعه فاطمی»، هم «جامعه حسنی» است و هم «جامعه حسینی» اساساً پسوند «یت» که در مهدویت،است در لاتین معادل «ایسم» است. مهدویت، یا «مهدویسم» یا ایدیولوژی مهدویسم، ایدئولوژی حسینیسم، و...
در این میان مسئله ماقبل و مابعد حیات انسان در دکترین فاطمیت تعریف میشود.
شاه بیت جامعه هجری و جامعه مهدوی بانوی جلیلالقدر اسلام حضرت زهراست، کانون و حلقه اتصال پنج تن آلعبا.
کسی است که در یکجا امابیهاست و یکجا همسر علی و مادر حسن و حسین و زینب.
فاطمه و «فاطمیت» کلید واژه در حوزه «ترمونولوژی» مهدویت است. «فاطمه» یعنی بریده از آتش، نه آتش جهنم. مؤلفههای آتشی که فاطمه از آن بریده شده است در همین دنیاست. یکی از مؤلفههایش امانیسم است. فاطمی بودن، فاطمه گونگی و فاطمه شدن برای ما آن است که از این آتش یعنی امانیسم دور شویم.
آنانی که به غلط مغلطه میکنند که: «اسلام دین را برای انسان میخواهد»، نه اسلام را میشناسند و نه دین را و نه گزینههای تفکر بعدش را. اسلام دین را برای انسان نمیخواهد، انسان را برای دین میخواهد.
اسلام یک معیار است، اسلام دین را برای انسان نمیخواهد بلکه انسان را برای دین میخواهد.
اوایل انقلاب اسلامی برخی جریانات لیبرال میگفتند: «امام ایران را برای اسلام میخواهد ولی ما اسلام را برای ایران میخواهیم.» اگر به دکترین امام حسین (ع) در جامعه مهدوی نگاه کنیم، میبینیم که امام حسین (ع) فدای دین میشود نه [دین ]فدای امام حسین (ع)، امام میتوانست بگوید که من و خانواده و یارانم چون انسانیم، اهمیت داریم و دین به خاطر ما آمده، اما ایشان میفرماید«اگر دین جدم جز با کشته شدن من برپا نمیماند پس ای شمشیرها مرا دریابید» آنجا دسیسههایی که لایه لایه روی هم جمع شدند فقط با خون امام حسین (ع) میتوانستند شکاف بردارند. امام به پسر زیاد اشاره میکند و میگوید: «این فرومایه مرا بین شمشیر و ذلت مخیر کرده البته ذلت، هیهات، شمشیر را شاید بپذیرم اما ذلت را هرگز.» اگر امام حسین (ع) فدای دین نمیشد نه چیزی از دین میماند و نه چیزی از امام حسین. اما اینکه «کل یوم عاشورا» هر روز عاشوراست و «کل ارض کربلا» همه سرزمینها کربلاست، «کل یوم محرم» همه ماهها محرم است. ذات و ویژگی اساسی دین در این است که امام حسین (ع) در دین ذوب شد. مرحوم شهید صدر در مورد امام راحل فرمود: ما در امام ذوب شدهایم چون ایشان در اسلام ذوب شده است. پس مؤلفه عدالت علی (ع) ابتدا در مورد این دو پارادایم صدق میکند: اومانیسم یا تولوئیسم، انسان محور یا خدا محور.
مرگ و زندگی کدام یک دستگیری است، طبیعی است که مرگ و زندگی انسان دست خداست. لذا اگر ما در یک جامعهای اومانیسم را پذیرفتیم این زمینهایی برای آتش است. لازمه «فاطمه بودن» در جامعه مهدوی آن است که از این مؤلفههای آتش بگریزیم. سکولاریزم و دموکراسی نیز گزینهای از آتشاند. شاید این سوال پیش آید که آیا شما با دمکراسی و رأی مردم مخالفید؟!
اگر بحث ما علمی باشد باید گفت رأی مردم حد و حدودی دارد. در مدل تاریخ در بحث ادیان مواردی داریم که رأی اکثریت مردم اشتباه بوده است.
امروز در غرب دمکراسی زیر سوال رفته است و به نفسانیتسالاری تعبیر میشود هیچکس را پیدا نمیکنید که خلاف نظر مردم شعار داده و رأی بیاورد. بنابراین مجبورید شعارهایی را بدهید که مورد تأئید مردم هست. هر چند به ضرر مردم باشد.
در تاریخ شنیدهایم که حضرت نوح 900 سال مردم را به خدا دعوت کرد 18 نسل پشت سر هم آمدند اما ایمان نیاوردند تا اینکه خدا فرمود کشتی بساز و از هر موجودی یک جفت وارد کشتی کن هیچکس جز تنی چند نجات پیدا نکردند.
اینکه ما گزارههایی چون امانیسم، سکولاریزم، لیبرالیسم را پذیرفتیم اینها جزء همان مؤلفههای آتش هستند.
جامعه مهدوی را نمیتوان با نرمافزار غربی ایجاد کرد. 15 سال است که رهبر انقلاب از زمانی که رئیسجمهور بود تا الان فریاد میزند «آقا لباس ملی چه شد، ما متأسفانه یک مرکز طراحی لباس ملی نداریم، الان تنها لباس ملی در ایران چادر خانمهاست و بقیه با مدل غربی، از این گزینه بگیرید تا پیتزا، پپرونی و فرم دکور خانه و آشپزخانه.
آرام آرام غربیسازی بر جهان سیطره پیدا میکند. قرنها راه بیرون رفت از این قضیه و «مهدوی شدن» مهاجرت است و قدم اول تغییر در نحوه پوشش است تا مسائل دیگر. اگر داعیه اسلام و مهدویت داریم نقش و رسالت ما و نسل بعدی، تبیین مؤلفههای ذکر شده است.
در اینجا نکتهایی که باید به آن توجه کرد این است که: پارادایم ما در مورد انتظار غلط است. انتظار به این معنی نیست که ما دم در بایستیم تا حضرت ظهور کنند بلکه باید به سمت حضرت حرکت کنیم دست روی دست گذاشتن، انتظار نیست. آنها برای غربیسازی جهان تلاش میکنند و تا جایی پیش آمدهاند که بر تن ما کتوشلوار پوشاندهاند. پس بیایید شیعه مستبصر باشیم نه مقصر. امروز جهان در سیطره «هژمونی صهیونیسم» است. البته صهیونیسم از یهود جداست. صهیونیسم تحقق غربیسازی است یعنی پروژه غربیسازی جهان یک کلمه است «صهیونیسم.» البته این دو پیشبینیشان آن است که در «آرماگدون ـ » سی، چهل کیلومتر بالاتر از بیت المقدس ـ نبرد نهایی خیر و شر آغاز میشود و دو جریان یهود و اسلام به جنگ هم میآیند.
امروز سه جریان صهیونیستی همزمان در دنیا برای تحقق غربیسازی جهان فعال است. جریان «صهیونیست یهودی» که آریل شارون در اسرائیل و 75% از کابینه جرج بوش در آمریکا، آقای جان اشترافت، پطر رابرتسون، تونی بلر، جان هاوارد (نخستوزیر سابق استرالیا) صهیونیست یهودند. که استراتژیشان سیاست مشت آهنین است. و حدود و مقررات جهانی را نادیده میگیرند.
گروه دوم صهیونیستهای مسیحی وابسته به کلیسای انجیلی هستند و کشیش اصلیشان پطر رابرتسون در آمریکاست. کسی است که روح جرج بوش را که در زمان فرمانداری ایالت کانزاس دائم الخمر بود خرید و الکل را از او زدود و ترک اعتیادش داد!؟
اینها مسیحیان هزارهگرا هستند که نزدیک به چهل میلیون از آنها در آمریکا زندگی میکنند. آنان معتقدند که هر 20 سال قبل یا 20 سال بعد هر هزاره، مسیح ظهور میکند و امروز نزدیک به 30 سال است که منتظرند.
جریان سوم صهیونیست اسلامی است. صهیونیستهای اسلامی کسانی هستند که در جهان تلاش میکنند مسئله حقوق بشر را جایگزین اسلام کنند. تلاش میکنند که تغییری در اسلام ارائه بدهند که با حقوق بشر تطبیق کند. جریان صهیونیسم اسلامی جریانی است که حقوق بشر را به عنوان دین رسمی مدرنیته جایگزین اسلام میکند.
پس در فضایی که به جلو میرویم لایه لایه مسئله محاصره جهان اسلام و عموماً جمهوری اسلامی ایران خصوصاً تنگتر میشود. لایه لایه غربیسازی جهان از طریق پروتکلها، الحاقیهها، کنوانسیونها محقق میشود لذا در این فضایی که وجود دارد فرآیند مهدویت یعنی:
مقاومت و ایستادگی، یعنی «حسینیت» نپذیرفتن ذلت یعنی «علویت»، تبییت عدالت، یعنی «فاطمیت» بریدن از هر گونه مؤلفه آتش.