بیش از دو هفته از بحران شدید خاورمیانه میگذرد، بحرانی که بهانه آغاز آن، ربودن یک سرباز اسرائیلی توسط شبه نظامیان وابسته به حماس در نواز غزه بود تا موجب حملات سنگین و ددمنشانه ارتش تلآویو به شهرهای فلسطینی شود.
با ربوده شدن دو سرباز اسرائیلی در «مزارع شبعا» تحت کنترل اسرائیل، دامنه جنگ به لبنان کشیده شد. جنگی که تاکنون به این حدت و شدت میان اسرائیل و لبنان سابقه نداشته است و حتی در جنگهای گذشته میان اعراب و اسرائیل، در تبادل آتش و ایجاد تخریب از دو طرف چنین مسبوق به سابقه نبوده است.
اسرائیل دستگیری سربازان خود توسط جنبش مقاومت اسلامی حزب الله را همچون آتش کشیدن قیصر به بهانه یک دستمال مصداق قرار داد و میرود که لبنان را به یک سرزمین سوخته تبدیل کند.
امروز اسرائیل پایان این جنگ خانمان سوز و ضدبشری را مشروط به خلع سلاح حزب الله براساس قطعنامه 1559 قرار داده است و به این بهانه میخواهد به دولت و ملت لبنان فشار وارد کند تا از حزب الله جدا شده و به اجرای خواسته آن یعنی خلع سلاح تن در دهند.
تاکنون به جز دوزیهای لبنان به سردرگمی ولید جنبلاط و حزب المستقبل لبنان به ریاست سعد حریری فرزند نخستوزیر فقید لبنان رفیق حریری، هیچ شخصی یا گروهی حاضر به انتقاد از حزب الله نشدهاند، حتی سمیر جعجع فالانژ نیز از این کار خودداری نموده است.
جهان میداند که اسرائیل به هیچ یک از انبوه قطعنامههای سازمان ملل علیه خود توجهی نکرده و با بیاحترامی به قوانین بینالمللی آنان را تحت حمایتهای بیچون و چرای غرب به ویژه آمریکا نقض کرده است. قطعنامههایی که بیش از یکصد عدد آن توسط ایالات متحده قبل از تصویب وتو شدهاند. امروز این رژیم اشغالگر توقع دارد که دولت لبنان با خلع سلاح حزب الله قطعنامهای غیرعادلانه را که تنها نفع رژیم تلآویو در آن وجود دارد را به اجرا گذارد.
دولت لبنان نه میتواند به واسطه قدرت و نفوذ حزب الله چنین کاری را انجام دهد و نمیخواهد با وجود داشتن ارتش کاملا ضعیف و ناکارآمد خود را در برابر تجاوزات اسرائیل آسیبپذیر کند چرا که خلع سلاح حزب الله خلع سلاح همه لبنان محسوب میشود.
اما اینکه چرا اسرائیل به دنبال انجام چنین کاری با دست زدن به یک جنگی تمام عیار و کاملا وحشیانه و ضدبشری است که اثرات متقابل آن ضربات سنگین موشکی حزب الله به جامعه صهیونیستی میباشد. جای تامل و بررسی دارد.
ایالات متحده از جنگ و تجاوز اسرائیل علیه لبنان به شدت حمایت میکند و از اسرائیل خواسته است تا تحقیق اهداف واشنگتن در تحول اساسی در منطقه خاورمیانه به حملات خود ادامه دهد و حتی حاضر شده است کمکهای نظامی و اطلاعات در اختیار این رژیم قرار دهد.
کاندولیزا رایس اخیرا گفته است بحران ایجاد شده برای خاورمیانه به منزله یک درد زایمان برای تولد خاورمیانه بزرگ و جدید میباشد که تبعات آن باید تحمل شود.
«برنارد لویس» نظریهپرداز شهیر آمریکایی- انگلیسیالاصل کارشناس ارشد، خاورمیانه در دوران جنگ سرد معتقد بود که نقشه خاورمیانه یک بار دیگر باید از نو ترسیم شود، ایدهای که بعدها توسط شیمون پرز معاون نخستوزیر فعلی اسرائیل به پروژه خاورمیانه بزرگ تعبیر شد و دولت جورج بوش پسر رسما کلید آن را با حمله به عراق زده است.
در خاورمیانه بزرگ دیگر ایجاد سرزمین اسرائیل بزرگ که در اساطیر تاریخی صهیونیستها مرزهای آن از نیل تا فرات میباشد، معنایی ندارد. یعنی با اشغال سرزمین و تحول ژئوپلیک، ایجاد فضای تنفس و حیات برای اسرائیل دیگر تعمیمی این چنینی وجود ندارد.
همانگونه که دوران استعمار کلاسیک قرن نوزدهمی با اشغال سرزمینی به پایان رسیده و استعمار نوین با اقتدار هژمونیک به رهبری آمریکا، جهان را تحت سلطه میخواند، اسرائیل نیز بنا دارد در منطقه قدرت هژمونیک سیاسی- اقتصادی خود را با تکیه بر قدرت برتر نظامی متعارف و غیرمتعارف (داشتن سلاحهای کشتار جمعی)، بر سایر کشورها تحمیل کند. این یعنی تبدیل کردن نفوذ سختافزاری به نفوذ نرمافزاری. اصولا در دنیای روبه جهانی شدن حرف اول را قدرتهای اقتصادی خواهند زد که دارای امتیازات ژئواستراتژیک و ژئواکونومیک باشند. این دو مسیر نمیشود مگر در بستر وضعیت ژئوکالچرال یعنی ایجاد فرهنگی ویژه در گستره خاص جغرافیایی. از نظر ایالات متحده و اسرائیل دموکراتیزه شدن کشورهای خاورمیانه بر اساس نوع الگوبرداری شده از نظامهای سکولار غربی، کشورهای خاورمیانه را تشویق به پذیرش صلحی پایدار با اسرائیل خواهد نمود. اما اینکه این هدف چگونه به مقصد رسد، با سه مانع اساسی در منطقه مواجه میباشد.
اول دولتهای ایدئولوژیکی که با سیاستهای ایالات متحده و متحد استراتژیک آن اسرائیل به شدت مخالفاند و تمام سعی خود را در جلوگیری از ایجاد چنین خاورمیانهای به کار میبرند.
دوم، وجود گروههای شبه نظامی فلسطین و لبنانی که با اتخاذ سیاستهای ستیزهجویانه علیه منافع اسرائیل و سازشکاران عرب، اجازه پیاده شدن استراتژی این چنینی را نمیدهند، و توسط دولتهای ایدئولوژیک حمایت می شوند.
سوم، مشکل از درون خود اسرائیل است. بنیادگرایان صهیونیست با آرزوی ایجاد دولت اسرائیل بزرگ هر شب به خواب میروند، دولتی که در آن عربها به دریا ریخته شده باشند و اسرائیل بزرگ حاکم جهان گردد. آنان همان کسانیاند که اسحاق شامیر را به خاطرپذیرش صلح با عرفات به دیار نیستی فرستادند و شارون را به خاطر تخلیه غزه به خیانت و پشت کردن به آرمانهای صهیونیستی متهم نمودند، و قرار گرفتن وی در شرایط چنین وخیمی که وی میان مرگ و زندگی دست و پا میزند را محصول نفرین ابدی موسی (ع) و عیسی (ع) وعده داد شده میدانند.
ایهود اولمرت و مردان حاکم بر دولت اسرائیل معتقدند باید طرح شارون برای تخلیه سرزمینهای اشغالی را دنبال نمود ولی موانع مذکور به راحتی اجازه چنین کاری نمیدهند.
آنان به دنبال ایجاد کشور مستقل فلسطینی در چارچوب مرزهای تعیین شده از طرف اسرائیل میباشند.
کشوری مستقل اما ضعیف که خطری برای اسرائیل ایجاد نکند. بدون آنکه آوارگان به سرزمینهای خود برگردند و بیتالمقدس پایتخت ابدی اسرائیل شناخته شود.
اما در اینجا یک اختلاف دیگر نیز به چشم میخورد و آن اختلاف بین احزاب لیکود و کادیما از یک سو و حزب کارگر به رهبری عمیر پرتز وزیر دفاع اسراییل است.
وی در تبلیغات انتخابات پارلمانی اخیر معتقد بود، که نقشه راه دیگر اثر خود را از دست داده است و سیاست تعیین مرزهای فلسطینی- اسراییلی با ایجاد دیوار حائل و توسط اسراییل کارکرد مثبتی ندارد. بلکه واقعیت آن است که اسرائیل باید به مرزهای قبل از 1967 عقب نشینی کند.
به نظر میرسد اسرائیل با ایجاد این جنگ وحشیانه اخیر، میرود تا با یک تیر چند نشان بزند.
اولا: خلع سلاح حزب الله و وارد کردن نیروهای ناتو در منطقه که میتواند در آینده نویدبخشی عضویت اسراییل در این پیمان غربی نیز باشد تا گستره آن از شرق اروپا به جنوب آن، یعنی سراسر خاورمیانه بزرگ کشیده شود.
ثانیا: یا حماس و گروههای جهادی را نابود کند و یا آنها را وادار به تغییر روش نماید و با شناسایی متقابل یکدیگر، وارد عرصه سازش به منظور تشکیل یک دولت ائتلافی در سرزمینهای فلسطینی نماید.
ثالثا: بتواند مردم و احزاب به ویژه بنیادگرایان آرمانخواه را که از یک جنگ فرسایشی که در آن اقتصاد وزیر ساختهای اسرائیلی بر اثر حملات موشکی حزب الله آسیب دیده است خسته کرده و آنان را وادار به پذیرش ایجاد یک کشور مستقل فلسطینی ولی ضعیف در کنار خود نماید.
البته این امر تبعات سنگینی دارد و آن ضربهپذیری شدید اقتصاد تلآویو و از هم پاشیدگی احتمالی جامعه غیرمنسجم اسرائیلی است.
رابعا: رئیس جمهور تحت حمایت سوریه را در لبنان تضعیف و در نهادیت سرنگون کند و در نهایت سوریه را به سمت پرتگاه هدایت کند.
خامسا: دولتهایی که با حمایت از حزب الله و گروههای جهادی فلسطین عمق استراتژیک خود را در خاورمیانه در این دو حوزه تعریف کردهاند، از شعاع امنیتی خود اخراج کند و با خلع سلاح حزب الله در واقع نوک پیکان آنان را در منطقه بشکند.
به هر حال در هر محاسبهای برآورد سود و زیان میشود. اینکه در معادله جدید اسرائیل و دشمنانش کدام در محاسبات خود سود یا زیان خواهند نمود، آینده نشان خواهد داد.