بین حزب و حقوق شهروندی نسبتی برقرار است. یعنی تا نسبتمان را با حقوق شهروندی مشخص نکنیم، نمیتوانیم جایگاه خوبی را برای فعالیتهای حزبیمان تعریف کنیم.
اول باید تعریف خوبی از حقوق شهروندی به دست آوریم. اصلا باید بدانیم حقوق شهروندی یعنی چه؟ ابعاد و اجزای آن کدام است؟ ما بر کدام حق تاکید داریم؟ و فلسفه سیاسی ما، میل به کدام حق دارد؟ در اینجا به صورت خلاصه باید گفت که نوعا سه حق شهروندی شناخته شده است. حقوق مدنی، حقوق سیاسی حقوق اجتماعی. این طور نیست که همه مدافعان حقوق شهروندی خواهان حق فردی یا اجتماعی صرف باشند. در روند تاریخی ما ابتدا حقوق مدنی داشتیم، سپس حقوق سیاسی و این اواخر بحث حقوق اجتماعی هم مطرح شده است. حقوق مدنی بر میگردد به همین آزادی بیان، آزادی عقیده، آزادی مالکیت، آزادی برخورداری از عدالت، آزادی انعقاد قرارداد و ... حقوق سیاسی برمیگردد به حق رای دادن و رای آوردن. یعنی هم حق داشته باشی رای بیاوری و هم رای بدهی. حقوق اجتماعی برمیگردد به حقوق جامعهای. مثل رفاه، امنیت، عدالت. اینها در واقع حقوق مدنی فردی نیستند، حقوق اجتماعی هستند و جنبه جامعهای پیدا میکنند. این یک نوع نگاه است. یک نوع نگاه و دستهبندی دیگر، حقوق شهروندی را بر اساس فلسفه سیاسی تقسیم میکند که ما اصالت الفرادی هستیم یا اصالت الجمعی یا بینابین.
ما از نوعی حقوق شهروندی پیروی میکنیم که بینابین است. یعنی هر دو را در نظر داریم. هم به فرد اصالت میدهیم، هم به جامعه و این برمیگردد به فلسفه سیاسی و اجتماعی ما و هر کدام از اینها نیز یک تجلی روی حقوق شهروندی دارد و بالطبع جایگاهی در فعالیتهای حزبی. اهداف و جهت حزب را تعیین میکند، حزب برای چه تشکیل میشود و ... حزب بالاخره باید تابع حقوق شهروندی و فلسفه سیاسی باشد. اگر شما در ذیل لیبرالیسم سیاسی فعالیت بکنی، عمدتا خواهان و طرفدار تحقق فردی هستی. اما وقتی یک ایدئولوژی دیگری به غیر از لیبرالیسم را اختیار کردهاید، بالطبع ممکن است گرایش به حقوق جامعهای داشته باشی و...
نکته دیگر در مورد تحزب این است که ما در جامعه سه فرآیند داریم که در جامعهشناسی در مورد آنها بحث میشود. یکی فرآیند تجمع است یعنی هر جامعهای قبل از آنکه انسجام و تفکیکی در آن صورت گیرد، باید یک تجمع باشد؛ گروهی دور هم جمع میشوند که میتواند براساس فرآیندهای طبیعی باشد. مثلا براساس حملونقل مناسب و دسترسی به آب و غیره تجمعی شکل گرفته است؛ چه تجمعی کوچک، چه روستایی و چه شهری. این نکته خیلی مهم است، این تجمعات وقتی با تراکم انسانی روبهرو میشود، وقتی جمعیت افزایش پیدا میکند، زیاد میشود. وقتی اندازه جمعیت زیاد میشود، ما با فرآیندی روبهرو میشویم که نمیتوان جلوی آن را گرفت و آن فرآیند تفکیک، یعنی شکلگیری گروههای مختلف است؛ چه گروههای اقتصادی، چه گروههای اجتماعی، چه گروههای فرهنگی و چه گروههای سیاسی، یعنی حتما کسی که میخواهد فعالیت حزبی کند، باید قائل به فرآیند تفکیک باشد و گرنه احزاب فقط یک عنوان است و با نگاههای پوپولیستی انسجام گرایان نمیشود فعالیت حزب کرد و فعالیت حزبی را هم نباید فقط برای خود توصیه کنیم، باید برای گروه مقابل نیز توصیه کنیم. یعنی من همواره این را گفتهام، تساهلی که مطرح میشود این نیست که شما هر فکری را با هر ایدئولوژی و مرامی به درون خود راه دهید، بلکه باید اجازه دهید دیگری هم بر اساس فلسفه و اندیشه خودش فعالیت کند. این فرآیند تفکیک است فرآیند شکلگیری گروهبندیهای مختلف اجتماعی؛ اعم از افقی و عمودی. افقی مثل همین اجتماعات طبیعی خرده فرهنگها و ...
عمودی، مثل همان طبقات اجتماعی، گروههای منزلت و گروههای قدرت که همه مصادیق فرآیند تفکیک هستند، حزب از مصادیق تفکیک است. هیچ جامعهای بدون انسجام تداوم ندارد و باید در کنار تفکیک یک انجام هم باشد. یعنی چیزی که این گروههای مختلف را به هم پیوند دهد. این در جامعهشناسی فرآیند مستقلی است که در مورد آن بحث میشود. یک حزب باید متوجه باشد که فقط نباید تفکیک گرایانه فعالیت کند و جامعه را با آنارشیسم روبرو کند؛ بلکه باید نیم نگاهی نیز به انسجام داشته باشد یعنی احزاب ضمن این که فعالیتهای گروهی و خاص خود را دارند، باید جاهایی هم، مرز مشترک داشته باشند، خطوط قرمز داشته باشند، جاهایی هم به وحدت فرهنگی، ثبات سیاسی و امنیت توجه داشته باشند. مساله امنیت بسیار اساسی است، ما همواره گفتهایم نه تفکیک منهای انسجام و نه انسجام منهای تفکیک. من امیدوارم بحث امروز سوالاتی در پی داشته باشد و بر اساس این سوالها بتوانیم جامعه فعلیمان را هم مورد ارزیابی قرار دهیم.
کجا داریم میرویم، واقعا به هر دو فرآیند توجه داریم یا نگاههای افراط تفریطی داریم. این هم یک مساله است که ما به آن توجه داریم. من معتقدم در حال حاضر حزب در غیر فرآیند تفکیک تعریف میشود اما باید دقت کنیم که حزب از جنس گروههای عمودی است. چون تشکل یافته است. ثبت شده است، با اجتماعات طبیعی و گروهبندیهای افقی تفاوت دارد هر چند که این گروههای توانمند با تغییر و تحولی تبدیل به حزب شوند.
مساله دیگر اینکه یک حزب مولفههایی دارد اگر این مولفهها را نداشته باشد، به نظر من حزب نیست علاوه بر آن مولفه تفکیکی بودن آن، حزب از مظاهر و مصادیق جامعه مدنی محسوب میشود و باید نسبت خود را با حقوق شهروندی تعیین کند. اگر عزیزان میخواهند حزب تشکیل دهند باید فلسفه سیاسی و فلسفه اجتماعی خود را معلوم کنند.
تعریفشان از عدالت و آزادی چیست؟ نسبت عدالت و آزادی را چگونه تعریف و تبیین کنند. به هر حال باید یک ایدئولوژی تعریف شده داشته باشند رهبر مشخص و تعریف شده داشته باشند. رئیس، دبیر کل یک حزب کیست؟ یک رهبری تعریف شده میخواهد. این هم یک نکته که حتما باید به آن توجه کنیم.
نکته دیگر، عضوگیری شفاف است. عضوگیری در گوشی نیست. چون حزب یک گروه ثبتی است، به آن میگویند اسوسیشینال (Associational) یعنی انجمنی و ثبت شده و همه چیز آن شفاف است. عضوگیری در گورشی نداریم. مگر میخواهیم انقلاب کنیم یا جنبش راه بیندازیم؟
نکته دیگر بحث منبع مالی تعریف شده است. واقعا حزبی که قرار است در ذیل حقوق شهروندی تعری شود و مظهر جامعه مدنی و نهاد واسط باشد و جلوی تعدیات دولت را بگیرد چگونه میتواند دولت ساخته باشد.
اگر خود وامدار دولت یا دولت ساخته باشد که نمیتوان این کار را بکند. اشکال ندارد دولت ساز باشد اما دولت ساخته نباشد. چون این با فلسفه وجودی حزب منافات دارد. حزب برخاسته از متن و بطن مردم است و به عنوان یک نهاد واسط، جلوی تعدیات دولت را میگیرد اینها در واقع سوالات اساسی و مولفههای اساسی حزب است. منبع مالی تعریف شده آن ناظر به حقوق عضوگیری از اعضایی است که میآیند به یک حزب میپیوندند و هیچ منافاتی هم ندارد که فعالیت اقتصادی هم بکند. اما فعالیت اقتصادی که مخصوصا با جامعه ما بوی رانت و ویژهخواری ندهد.
عنوان محور بعدی من این است که معمولا احزاب در زمان و اوان و شرایط شکلگیری انتخاب مطرح شدند. یعنی اصلا قبل از اینکه حزبی شکل گیرد و تشکلهای مربوط به انتخابات شکل گرفتهاند. یعنی انتخابات بوده بعد حزب آمده است این طور نبوده که اول حزب باشد بعد انتخابات آمده باشد. اول بحثی به نام حقوق سیاسی وجود داشته بعد احزاب آمدهاند. یعنی ریشه احزاب بر میگشته به اینکه تعدادی دور هم جمع میشدند که یک لیست انتخاباتی بدهند و در واقع فرقشان با گروههای فشار این است که گروههای فشار میخواهند، تاثیرگذار باشند اما نمیخواهند عهدهدار تصمیمات دولتی باشند. پس شما گروه فشار هم نیستید. شما حزب هستید.
اصلا گروه فشار یک اصطلاح جا افتاده سیاسی است (Pressune group) مثلا دانشگاهیان، معلمان میتوانند گروه فشار باشند، اما وقتی میشوند حزب، دیگر صرفا نمیخواهند بر تصمیمات سیاسی اثر بگذارند، بلکه میخواهند قدرت را به دست بگیرند. در همان زمان بود که به تدریج بعد از اینکه لیست دادند. کمکم به این نتیجه رسیدند که باید تبدیل به یک حزب شوند. یعنی فعالیتهایشان فقط منحصر به زمان انتخاباتی نباشد. مفهوم دیگری هم مطرح میشود که باید به آن توجه کرد. شاید مساله امروز ما هم باشد و آن بحث نسبت حزب و آزادی و حزب و عقلانیت است، واقعا چه نسبتی است بین تحزب و آزادی آیا اصلا میشود فعالیت حزبی کرد و به آزادی توجهی نداشت. میشود فعالیت حزبی کرد و به مفهومی به نام عقلانیت توجه نکرد؟ اصلا میشود فعالیت حزبی را در فضای مستبدانه، احساس و هیجانی پیش برد؟ و آیا میشود و عنوان حزبی که مظهر یک جامعه مدنی و مظهر حقوق شهروندی است، از او یاد کرد مگر شاه حزب نداشت شاه هم حزب داشت پس نظامات استبدادی هم میتوانند حزب داشته باشند. فلسفه سیاسی شما این نوع نگاه حزبی را بر میتابد؟! البته باید گفت که ما هیچ وقت فقدان آزادی محض نداریم: بالاخره در همان شرایطی هم که آزادی برای عدهای سلب شده است، عدهای برخوردار از آزادی هستند. یعنی با برخورداری یک عده خاصی ما فعالیت حزبی داشته باشیم. به نظر من قطع نظر از امکان اجتماعی، باید به امکان معرفتی و فلسفی آن پاسخ دهید و نیز به نسبتش با عقلانیت. من فکر میکنم بین تجربه سیاسی متراکم و عقلانیت از یک سو و حزب از سوی دیگر یک رابطه وجود دارد. چرا میگوییم حزب خوب است. من آفتهای حزب را میگویم برای اینکه به عقلانیت سیاسی و تجربه متراکم سیاسی ما نزدیکتر است. گروههای سیاسی که حزب نیستند هر روز موضعی را عوض میکنند. شما یک نیمنگاهی به گروههای سیاسی شکل یافته ما بکنید. واقعا موضع واحدی داشتهاند؟! اعم از راست، چپ، محافظهکار، اصلاحطلب و...
هر روز موضعی دارند. چرا؟ به نظر من چون با عقلانیت سازگار نبودهاند. چون فلسفه وجودی حزب را نمی دانستند. حتی فلسفه وجودی گروههای سیاسی را هم نمیدانستند و به همین خاطر ما استقبال میکنیم از حزب چون وقتی که حزب شکل میگیرد، همه افراد منتسب به یک گروه یا یک جناح یکجا جمع میشوند و آدم میداند با کی طرف است. میداند فعالیتی که امروز در ذیل یک گروه ثبت شده صورت میگیرد بایگانی و ثبت میشود و فردا هم این مواضع میتواند هم له آنها باشد هم علیه آنها و این خیلی مساله مهمی است. وقتی که حزب اعتماد ملی میخواست تشکیل شود با من مصاحبه کردند که نظرت چیست؟ گفتم واقعا به آقای کروبی تبریک میگوییم دیگر حداقل میدانیم با کی و کجا طرفیم که برویم سراغشان یک بایگانی پیدا کنیم. یک پایاننامه راهنمائیش به عهده من بود آن هم راجع به فرهنگ سیاسی چهار گروه؛ حالا چهار گروهی که نسبت به سایر گروهها خیلی به حزب نزدیکتر است. جامعه روحانیت، مجمع روحانیون، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و موتلفه. جهت اطلاع شما، اینها بایگانی نداشتند یعنی به دنبال بیانیهها و اطلاعیههای آنها بودیم، اما هیچ کدام از اینها بایگانی نداشتند که مثلا در طول فعالیتهای سیاسیشان چند اطلاعیه و بیانیه دادهاند که ما اینها را برویم بگیریم. ما تازه آن زمان برای دریافت بیانیهها رفتیم سراغ روزنامهها. این چه حزبی است؟!، تازه اینها خیلی نزدیکتر از بقیه از جمله کارگزاران و مشارکت به حزب بودهاند. کارگزاران و مشارکت دولت ساخته بودند اینها دولت ساخته هم نبودند. ولی واقعا آداب و سلوک یک فعالیت حزبی را نداشتهاند. چرا؟ به نظر من بخشی از آن بر میگردد به شرایط احساسی و پرالتهاب و بخشی از آن برمیگردد به عدم فهم صحیح از سازوکار یک فعالیت حزبی. بنابراین به نظر من بین حزب و آزادی و عقلانیت یک رابطه است. حالا اینکه چه رابطهای است مفصل میتواند یک بحث مجزایی داشته باشد. بحث بعدی که ناظر به شرایط جامعه ما میتواند باشد، بحث وضعیت حزب در شرایط غلبه رابطه قدرت و ثروت است. به هر حال ما این ویژگیهای حزب را گفتیم. مولفهها و ضرورتها را گفتم یک مقدری ببینیم در جامعهای با وجود رابطه قدرت و ثروت، فعالیتهای حزبی ما چه شکلی به خود میگیرد. ما الان رابطه قدرت و ثروت داریم. یعنی چه؟ یعنی بیش از آنکه ثروت و به قدرت بینجامد، قدرت به ثروت میانجامد. در جامعه ما برخلاف جوامع غربی که آن هم آفت خود را دارد قدرت به ثروت میرسد. به عبارت دیگر مادامی که ما رابطه ساختاری قدرت و ثروت داریم حزب ما شکل نمیگیرد. این یک سراب است معنی نمیدهد؛ زیرا در واقع جوامعی که از یک رابطه ساختاری قدرت و ثروت رنج میبرد، خود این رنج حکایت از فقدان جامعه مدنی میکند و حزب هم چون یکی از مظاهر و مصادیق جامعه مدنی است، طبعا نمیتواند شکل بگیرد. دقت کنید یک مساله خیلی ظریفی است. ما میگوییم طبقه ظریفی است. ما میگوییم طبقه اجتماعی و احزاب از مظاهر جامعه مدنی هستند. سوال این است که در چه جامعهای حزب و طبقات اجتماعی شکل میگیرد؟ در جامعهای که دولت خود متکی به بیرون از خودش است، برای مالیات متکی به گروههای اجتماعی است و این گروههای اجتماعی بخشی سیاسیاند، بخشی اقتصادی، اما دولتی که اقتصاد نفتی دارد و از اقتصاد نفتی متنعم است، چه نیازی به گروههای مختلف دارد؟ بنابراین طبقه اجتماعی و حزب هم شکل نمیگیرد. پس اگر میخواهیم واقعا شکل گیرد، باید این رابطه را به هم بزنیم. در چنین شرایطی مدام گروههای مختلف برای رسیدن به قدرت دولتی فعالیت میکنند اگر هم از عنوان حزب استفاده میکنند پایبند به قواعد بازی حزب نیستند یکی از دلایل اینکه گروههای سیاسی ما موضع شفاف ندارند، همین رابطه قدرت- ثروت است. برای اینکه هر زمان شرایطی و اقتضایی حکم میکرده که اینها موضع جدیدی بگیرند، آن هم برای رسیدن به قدرت دولتی. زیرا در پس این قدرت دولتی ثروت نهفته است و این ثروت، صرفا ثروت و سرمایه اقتصادی هم نبوده است. سرمایه فرهنگی و سیاسی هم بوده است. از این رو به محض اینکه گروهی به قدرت میرسد، ثروتهای هنگفت اقتصادی پیدا میکند؛ البته در قالب موافقتهای اصولی و ... و بعد یکسری امتیازات فرهنگی برای خودش تعریف میکند. بورسیه تحصیلی و انجمنهای علمی و تاسیس مجله و روزنامه، انجمنهای مختلف فرهنگی و غیره. به نظر من واقعا با رابطه قدرت و ثروت حداقل فعالیت حزبی با مختل و مخدوش میشود. حالا باید ببینیم که چطور میشود آن را عمل کرد. بنابراین باید حتما این رابطه را به هم زد (الان) هم که باز تبصره ج اصل 44 دارد مطرح میشود. بنده کمی احساس خطر کردهام. احساس خطرم این است که اگر این رابطه را نفهمیم و صرفا بیائیم اموال دولتی را واگذار کنیم به بخش خصوص، این بخش خصوصی نیست که تقویت شده این بخش اخصاصی یا همان بخشی است که تاکنون متنعم بوده است و باز هم متنعم خواهد شد. اگر میخواهید این واگذاری، معنا بدهد، باید بگذارید منظومه خودش، یعنی اقتصاد نفتی را کمرنگ کنیم. رابطه قدرت و ثروت را به هم بزنیم. برنامهریزی و تصمیمگیری را از حالت تمرکز نجات دهیم و ... تا معنا دهد و به اهل و صاحبش برسد. بحث دیگری که میخواهم مطرح بکنم و به عنوان یکی از بحثهایی که الان در تمام دنیا مطرح است، بحث حزب و فرصت سیاسی است. حزب یک فرصت سیاسی است. یعنی مخصوصا در ایران خودمان کسانی که در واقع از این فرصتها بهرهمند نیستند فرصت چندانی در انتخابات در اختیارشان نیست خود من در مجلس ششم آمدم میدان، ولی شخصی بودم رای نیاوردم. اما در لیست که قرار گرفتم، رای آوردم. هیچ چیزی هم عوض نشده بود تازه نگاه میکنم. ولی یک فرصت پیدا کردیم. بنابراین حزب یک فرصت است. از این فرصت هم نمیتوانم چشمپوشی کرد. در غرب هم همین منوال است اما اگر فرصت است یک تهدید هم است. الان نظامهای غربی مقداری گرایششان به حزب کمرنگ شده و حزب آن جایگاه تاریخی را برایشان ندارد؛ علت آن هم این است که بحث این است که اگر یک زمانی بحث شهروندان اروپایی برای تشکیل احزاب، رهایی از تعدیات دولت بوده است. الان خود احزاب مانعی شدهاند که باید از آنها رهایی یافت. چون انسداد ایجاد کردهاند ریشه دواندهاند. مثلا در اروپا و انگلیس به صورت مستقل امکان رای آوردنت خیلی کم است، به خاطر دو حزب خاص آن. سه حزب دارند ولی حزب کارگر و محافظهکار آنها شانشان از حزب لیبرال خیلی بیشتر است. ولی اگر بخواهی آزاد بیایی و شرکت کنی خیلی فرصتت کم است و اینجاست که خود آنها معتقدند احزاب یک فرصتهای انسدادی ایجاد کردهاند برای شرایط آزاد رقابتی.
اما در مورد ایران فکر میکنم به چند سوال دیگر هم باید پاسخ دهیم. علاوه بر آن رابطه ساختاری قدرت و ثروت و بازتاب آن روی امکان وجودی و فرصت با تهدید بودن تحزب.
چند سوال اساسی هم ما در جامعه خود داریم. یکی رابطه حزب و دین است که نمیتوانیم به لحاظ اندیشهای به این سوال پاسخ ندهیم و فعالیت حزبی کنیم. بالاخره باید ببینیم فعالیتهای حزبی ما با معرفت دینی و با قشری به نام قشر روحانیت، چه نسبتی برقرار میکند. اصلا روحانیت به عنوان متولی استنباطات دینی نظرش راجع به حزب چیست؟ نمیگویم مساوی با دین. به هر حال یک قشر متراکم ساخت یافته جا افتادهای از دوران ایران باستان وجود داشته تاکنون. حالا عذرخواهی میکنم مغان و موبدان تا روحانیون.
من معتقدم به این سوال باید پاسخ داد یعنی حزب چه کار میخواهد بکند که تغایری با دین نداشته باشد. در این بین روحانیون چه نقشی دارند؟ چرا برخی از روحانیون میگویند که نمیخواهیم فعالیت حزبی داشته باشیم. مگر حزب سم مهلک است؟ مگر حزب چیست که آنان نمیخواهند حزبی شوند؟ آیا خود این قضیه مانعی برای تشکیل احزاب نیست؟ یعنی اگر برخی از روحانیون بگویند که ما نمیخواهیم قالب حزبی به خود بگیریم این یک توصیه نیست که هیچ کس قالب حزبی به خود نگیرد؟ حداقل یک مانع فکری نیست؟ یک مانع اجتماعی نیست؟ اینها نکاتی هستند که باید به آنها توجه کنیم. به هر حال حزب قرار است چه مسالهای را برای ما حل کند. آیا نسبتی بین حزب و نوگرایی و نواندیشی وجود دارد یا نه؟ دین چه ارتباطی با این نوگرایی و نواندیشی برقرار میکند؟ اگر قرار باشد حزب هیچ نقشی در خصوص نوگرایی و نواندیشی نداشته باشد، پس چیست؟ اما اگر قرار است داشته باشد، آن وقت با توجه به بعضی از تفسیرها و ادعاهایی که در دین مشخص است و احکام و متولیان آن هم مشخص هستند. آیا جایی برای احزاب و فلسفه سیاسی پشت سر آن و نوگرایی و نواندیشی وجود خواهد داشت؟ نمیخواهم قضاوت کنم، اما میگویم به هر حال باید به این مساله در کشور پاسخ داد. مثلا من یاد دارم در اوایل انقلاب خیلیها که بعدا به حزب گرایش پیدا کردند، میگفتند ما در ایران به تحزب نیاز نداریم. تحزب سم است برای اینکه ما مرجعیت داریم.
خوب نسبت نهاد مرجعیت با حزب چیست؟ یعنی آیا یک نسبت متباین است یا متباین نیست؟ یعنی میتوانند در جاهایی که خلاءهای یکدیگر را پرکنند؛ حداقل در عرصه سیاست. فکر میکنم این هم سوالی اساسی است که باید پاسخ داده شود. بحث بعدی بحث حزب و فلسفه سیاسی جمهوری اسلامی ایران است. الان فلسفه سیاسی جمهوری، فلسفهای خاص است. تعریفی که ما در قانون اساسی و در اندیشههای امام خمینی(ره) از مشروعیت داریم، آمیزهای است از حقانیت و مقبولیت. یعنی نه مقبولیتگرای صرف هستیم که در مشروعیت فقط به رضای عامه تاکید داشته باشیم. نه حقانیتگرا هستیم. همان دعوای بین اسلامیت و جمهوریت که من هم خودم شخصا نه واقعا اسلامیتگرای صرف هستم نه جمهوریتگرای صرف. اصلا میگویم اگر کسی این را مطرح کند، فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی را درک نکرده است. پس باید دید جایگاه حزب در اینجا کجاست؟ مسلم است که حزب نمیتواند با حقانیت سازگار باشد. به معنای اینکه حقانیت را تعیین کند، ملاک حقانیت جای دیگر است. اما در جمهوریت، مقبولیت و رضایت چه جایگاهی را باید ایفا کند؟
بحث نسبت حزب و فرهنگ هم از بحثهای اساسی ماست یعنی بحث فرهنگ ما، هویت فرهنگی و تاریخی ما نمیتواند در اینجا کنار زده شود. حتما فعالیتهای حزبی ما باید در بستر هویت فرهنگی و تاریخیمان باشد. یعنی آن فعالیتهای حزبی که با فرهنگ عمومی، تاریخ و هویت بیگانه باشد، در واقع جایگاهی ندارد.
بالاخره محور دیگری که جالب است و تذکر آن خالی از فایده نخواهد بود، این است که برخی میگویند که ای کاش حزب داشتیم. من این موضوع را در جلسهها میبینم و مرادشان از حزب این است که اگر ما حزب داشتیم، فردی به نام افروغ که در فهرست ما قرار گرفته است، آن قدر موضع انتقادی نمیگرفت، موضع مستقل نمیگرفت، هر چه به او گفتیم، میگفت چشم. آیا فلسفه حزب این است؟ یعنی این قدر محدودیت اندیشه و تفکر در آن دیده میشود؟ آیا حزب سلب کننده تفکر و اندیشه است؟ ما میگوییم قانون آهنین الیگارشی، میگوئیم هر حزبی قانون آهنی الیگارشی را دارد. نهایتا عدهای خاص حکومت میکنند و فرمان میرانند. اما صریح نمیگویند که بقیه باید اطاعت کنند. عملا اینگونه میشود. اما برخی گروهها واقعا ارادتی به حزب ندارند. ارادتی به این که یک کار متراکم عقلانی کارشناسی صورت گیرد ندارند و گرایششان به حزب فقط برای ممانعت از همین تفکرات و عقلانیتها و اندیشههای آزاد است. یک سوال که مطرح میشود این است که نسبت اندیشه و تفکر چه مستقیم و چه غیرمستقیم با فعالیتهای حزبی چیست؟ آیا ما واقعا به یک رابطه الیگارشی آشکار تن دهیم یا به هر حال میپذیریم که یک رابطه الیگارشی ممکن است شکل گیرد و اجتنابناپذیر باشد که باید جلوی آن را گرفت. دو حالت دارد. یک وقت میگوئیم طبیعی است و مطلوب. یک وقت هم میگوییم طبیعی است، اما مطلوب نیست و باید جلوی آن ایستاد.
اینها محورهای اساسی فعالیتهای حزبی در کشور است که باید به اینها واقعا پاسخ دهیم. چرا تاکنون در ایران حزب پا نگرفته است؟ حتی حزب جمهوری اسلامی. امام(ره) میفرمودند: که ما مخالف حزب نیستیم، اما مخالف احزاب دولت ساخته هستیم. چرا همه احزاب ما دولت ساخته هستند؟ چرا گروههایی که در جریانات انتخابات شکل میگیرند بعدها تبدیل به حزب نمیشوند من فکر میکنم موانع به اصطلاح فکری، فرهنگی، اجتماعی، فلسفی، سیاسی، اقتصادی و ساختاری زیادی بر سر راه آنهاست که باید این موانع را برطرف کنند، با تاکید بر قدرت دولتی و سرمایههای دولتی به هیچ وجه نمیشود حزبی را تشکیل داد و در دراز مدت حفظ کرد. حزب با خون دل و دود چراغ شکل میگیرد، با قناعت شکل میگیرد و به هر حال بایستی در فرآیند زمانی بلند مدت امید به شکلگیری حزب در داخل کشور داشته باشیم. در ضرورت حزب هیچ تردیدی به نظر من نیست. به خاطر توجه به مسالهای به نام عقلانیت و تجربه متراکم سیاسی. واقعا ما باید امروزمان بهتر از دیروزمان باشد. چه کسی میتواند به ما بگوید که امروز تجربه سیاسی ما بهتر از صد سال پیش است. چه کسی میتواند بگوید چرا الان رئیسجمهور میآید و میگوید من وامدار هیچ گروه و جریانی نیستم. آیا این را نادیده بگیریم و صرفا به فرایند انسجام تاکید کنیم؟ حاصل چه میشود؟ یعنی نادیده انگاشتن صدسال تجربه و رفتار سیاسی. چرا تلاش نکنیم این تجربیات سیاسی متراکم شود و بالاخره ببینیم چه کسی دارد امتحان پس میدهد، ببینیم این امتحانش را بد پس داد یا خوب. اگر بد پس داد، این میرود دیگری میآید. اگر خوب پس داد، حفظ میشود. ولی در یک شرایط پوپولیستی، هیجانی و احساسی که به هر حال به نظر من همراه با بعضی برداشتها و تفاسیر دینی خاص است و هالهای از قداست و تفاسیر دینی هم در اطراف آن کشیده شده است، فکر میکنم مقداری مانع در خصوص تشکل وجود دارد. با توجه به ارزیابی که من از وضعیت کنونی دارم، فکر میکنم الان موانع ما هم دو لایه و مضاعف شده که باید به آن توجه کرد.