تاریخ انتشار : ۲۵ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۹:۳۴  ، 
کد خبر : ۹۰۴۸۲

جایگاه سازمان ملل در عصر جدید جهانی


بهراد فرهمند
با پایان جنگ بین‌الملل اول و تاسیس «جامعه بین‌الملل» که در نهایت تلاش ناکامی بود، جهان شاهد جنگی به مراتب خانمانسوزتر از جنگ قبلی بود. جنگی که ثمره برهم خوردن توازن قوا در صحنه بین‌الملل به نفع آلمان تحقیر شده و شکست خورده در جنگ اول به شمار می‌آمد.
آلمان به دنبال فضای تنفسی و دسترسی به ثروت‌های جهانی برای تبدیل شدن به یک قدرت هژمون جهانی بود، از دید فاشیسم پس از آنکه بحران اقتصادی 1929 نیز مزید بر علت ناکامی لیبرال دموکراسی شد، این مکتب به عنوان یک نظام آرمان‌خواه توده‌گرا جنگ جهانی دوم را به راه انداخت که در طی آن دهها میلیون انسان کشته و زخمی شدند و نیمی از جهان تخریب و تقریبا همه آن در معرض آسیب جنگ قرار گرفت.
از دل خاکستر جنگ «سازمان ملل متحد» با اراده قدرت‌های فاتح به وجود آمد و با به وجود آمدن حق ویژه وتو در شورای امنیت برای پنج قدرت بزرگ عالم، یعنی ایالات متحده آمریکا، روسیه (شوروی سابق) چین، فرانسه و انگلستان، نبض اداره این سازمان عملا به دست این پنج قدرت درآمد، به خصوص دو ابرقدرت قرن بیستم یعنی آمریکا و شوروی سابق.
تا پایان جنگ سرد و فروپاشی کمونیسم جهانی در سال 1991، این سازمان تحت تاثیر نظام دو قطبی حاکم قرار داشت و اراده این دو ابرقدرت و متحدینش بود که سرنوشت سازمان را تعیین می‌نمود و عملا امنیت بین‌الملل در زیر سایه‌ رهیافتی بود که ثمره این دوران به حساب می‌آمد.
اولین رهیافت برای سازمان‌دهی امنیتی دوران پس از جنگ سرد دکترین «نظم نوین جهانی» بوش پدر بود که در سال 1992 در پی اعلام پیروزی قطب لیبرال دموکراسی به رهبری آمریکا و فاتح شدن در جنگ سرد اعلام شد. در این دکترین آمریکا ادعا کرد که نظام تک قطبی به وجود آمده با محوریت این کشور ترتیبات امنیتی دنیا را هدایت خواهد کرد.
امنیت پس از جنگ سرد
پس از فروپاشی شوروی، صورت‌هایی از تعارض امنیتی در صحنه بین‌الملل ظهور کرد. از یک طرف با ایجاد خلاء استراتژیک در شکل‌گیری نهادهای موثر در نظام بین‌الملل روبه‌رو می‌شویم و دلیل آن افزایش قدرت جهانی ایالات متحده و تکتازی آن در صحنه بین‌الملل به ضرر نهادهای بین‌المللی و منطقه‌ای می‌باشد که درواقع بیانگر آن است که ایالات متحده به دنبال گسترش هژمونی خود در پهنه گیتی و پرکردن خلاء ایجاد شده ناشی از سقوط قدرت کمونیسم عالم است.
بنابراین آمریکا برای تثبیت هژمونی خود باید به دنبال آن باشد که قدرت تعادل‌بخشی نهادهای بین‌المللی را به نفع منافع استراتژیکی خود کاهش دهد و در واقع زیر چتر اراده و خواسته‌های خود درآورد..
به همین دلیل است که دور زدن سازمان ملل و شورای امنیت آن، ضروری می‌شد. اما از طرفی دیگر کمرنگ شدن نقش نهادهای بین‌المللی بر اثر رفتارهای سلطه‌جویانه واشنگتن موجب می‌شود که مشروعیت بین‌المللی آن بین قدرت‌های بازیگر موثر بین‌المللی و افکار عمومی جهانی به زیرسوال برود و همچنین ناکارآمدی این نهادها باعث خواهد شد تا قدرت برتر نتواند از آنها در موقع لزوم با بهره‌برداری مناسب و مشروعیت‌سازی رفتارهای خود، استفاده بهینه نماید.
آنچه مسلم و واضح است پس از در هم کوبیده شدن دیوار آهنین بلوک سرخ، مقوله امنیت بین‌الملل در چنبره‌ای از تمایلات هژمونیک واشنگتن، نقش برجسته‌تر ملت ـ دولت‌ها و جایگاه نوین سازمان‌ها و مکانیزم‌های بین‌المللی گرفتار شد. بر فضای بین‌المللی ابرهای ابهام و تردید سایه انداختند.
در واقع هیچ‌کس نمی‌دانست با فروپاشی جماهیر شوروی آیا روسیه اتمی می‌تواند جایگزین آن شود یا نه؟ یا باور چندقطبی شدن جهان پس از پایان جنگ سرد موید آن خواهد بود که اتحادیه اروپایی به سمت ایالات متحده اروپا حرکت می‌نماید و این موجب می‌شود تا قطبی قدرتمند و این بار از نظر ماهوی همسو با ابرقدرت باقی مانده شکل گیرد، که در صحنه معادلات جهانی تاثیرات سرنوشت‌سازی خواهد داشت؟ به راستی چین با این سرعت سرسام‌آور پیشرفت اقتصادی و اعتبار سیاسی چه نقشی را بازی خواهد کرد؟ ناتو پس از انحلال پیمان ورشو و سقوط رقیب کمونیست چه نقشی را ایفا خواهد کرد. آیا بقای آن لازم است؟
این‌ها سوالاتی بود که اذهان را مشغول کرده بود و نیاز به پاسخ داشت. بنابراین باید به بلاتکلیفی امنیتی جهان پس از عصر دو قطبی پایان داد و خلاء استراتژیک سیاست‌های توسعه‌طلبانه غرب به ویژه آمریکا را با نابودی دشمن اصلی پر کرد.
این بار نظریه‌پردازان به منظور حفظ هژمونی آمریکا و ارتقای آن که نیازمند تهدید جهانی بودند، به خلق راهکاری نوین پرداختند. یکی از آنان «ساموئل هانتینگتون» می‌باشد. وی در سال 1993 در کتاب «برخورد تمدن‌ها و بازسازی نظم جهانی» به این نظریه پرداخت. این استاد دانشگاه هاروارد و عضو شورای روابط خارجی آمریکا در کتاب خود از هفت تمدن حاکم بر جهان یعنی تمدن‌های غربی، اسلامی، ژاپنی، هندو، اسلاو، ارتدوکس، کنفوسیوس و آمریکای لاتین نام می‌برد.
به اعتقاد وی این تمدن‌ها در نهایت منجر به رویارویی آنها با یکدیگر خواهد شد. او بر این باور است که در خطوط گسل فرهنگی بین تمدن‌های موجود جهان، احتمال بروز چالش و نبرد وجود دارد.
هانتینگتون در پاسخ به پرسش «چرا تمدن‌ها با هم برخورد خواهند کرد؟» تصریح می‌کند از آنجا که هویت تمدنی به طور روزافزونی اهمیت می‌یابد و سیاست غالب جهانی از این منظر معنا پیدا می‌کند پس مهمترین درگیری‌های آینده نیز در امتداد خطوط گسل هویت فرهنگی که این تمدن‌ها را از یکدیگر جدا می‌سازد، رخ می‌دهد. این که چرا چنین وضعی اجتناب‌ناپذیر است دلایلی چند دارد:
1- نخست آن که وجوه اختلاف میان تمدن‌ها نه تنها واقعی بلکه اساسی است. تمدن‌ها با تاریخ، زبان، فرهنگ و سنت و از همه مهمتر مذهب از یکدیگر متمایز می‌شوند.
2- دیگر آن که جهان ما در حال کوچک‌تر شدن و در این حال کنش و واکنش‌های روزافزون میان ملت‌هاست. این البته به معنای افزایش خودآگاهی تمدنی است گسترش خودآگاهی تمدنی به مثابه تقویت احتمالی برخوردهاست.
3- در واکنش به روندهای پرشتاب نوسازی اقتصادی و تحولات اجتماعی که سبب جداسازی انسان‌ها از هویت بومی‌شان می‌شود، ما شاهد تجدید حیات مذهبی و میدان مناسب برای پرکردن خلاء هویت در حال رشد خواهیم بود.
4- از طرفی نقش دوگانه غرب در برخورد با کشورها، رشد آگاهی تمدنی را تقویت می‌کند. به همین جهت هر روز بیشتر از گذشته درباره «آسیایی شدن» ژاپن، «هندو شدن» هندوستان و درباره «اسلامی شدن» خاورمیانه می‌شنویم.
5- از آنجا که کمتر می‌توان بر ویژگی‌ها و تفاوت‌های فرهنگی سرپوش گذاشت. لذا به نظر می‌رسد اختلافات فرهنگی اصلی تغییرناپذیر باشد.
6- یک عامل دیگر در تشدید برخوردها نیز توجه ملت‌ها به منطقه‌گرایی اقتصادی و نقش مشترکات فرهنگی در حال رشد در میان آنهاست.
7- سرانجام این خطوط گسل میان تمدن‌ها امروز جایگزین مرزهای سیاسی و ایدئولوژیک دوران جنگ سرد شده و این خطوط با خود جرقه‌های ایجاد بحران و جنگ را می‌پروراند.
قدرت‌های فاتح پس از هر تحول بنیادین یا جنگ، با در نظر گرفتن تغییرات ژئوپلیتیک نظمی جدید را بنیاد می‌گذاشتند و با تحمیل نگرش‌های ژئوپلیتیکی مورد نظر خود بر روابط بین‌الملل در عصر جدید «نقشه‌ای جهانی» در می‌انداختند. نقشه‌های جهانی با هدف برقراری نظم و صلحی تازه از مبانی نظری برخوردار بوده و در عین حال مبانی نظری مقوم و تبیین‌گر نقشه‌های جدید جهانی بوده‌اند.
پس از فروپاشی و پایان جنگ سرد واقعیت این بود که رهبران آمریکا قادر به پیش‌بینی آن نبودند و فروپاشی ناگهانی شوروی حتی کرملین شناسان را در بهت فرو برد، یک بحران هویتی و معنایی جدی در سیاست بین‌الملل و ژئوپلیتیک جنگ سرد ایجاد نمود. «نظم نوین جهانی» که ساخته نگرش اعضای «کمیته خطر کنونی» در آمریکا است، عکس‌العملی سردرگم به چنین خلایی بود که آمریکا به این سرعت انتظار پدید آمدن آن را نداشت.
درتمام طول دهه 1990 آمریکا هیچ نوع استراتژی کارآمد و یا طراحی جدی متناسب با قدرت خود در چنته نداشت. جنگ سرد پایان یافته بود و آمریکا همچنان حافظ نظم جهانی شناخته می‌شد، ولی رفتار انحصارطلبانه آن ـ به خصوص در بالکان ـ موید آمریکای دشمن گم کرده و سرگردان بود. بنابراین تنها یک شرایط استثنایی و یک واقعه سرنوشت ساز می‌توانست این امتیاز ویژه را برای ایالات متحده به منظور رسیدن به اهداف مورد نظر یعنی خلق یک استراتژی نوین ایجاد نماید.
فردای یازدهم سپتامبر
حادثه یازدهم سپتامبر 2001 به بلاتکلیفی تفکرات امنیتی در جهان غرب پایان داد و با دگرگون کردن دکترین‌ها و استراتژی‌های امنیتی، نگرش جدیدی را حاکم نمود. تردیدی نبود که بازیگران جدیدی در سطوح فروملی (سازمان‌ها و گروه‌های غیردولتی، یا به تعبیری «بازیگران شبکه‌ای»، مثل القاعده) و سطوح فردی (مثل بن‌لادن و ملاعمر) وارد عرصه شده و بر امنیت جهانی تاثیرگذار شده‌اند. از سوی دیگر مرکز ثقل جغرافیایی تهدیدات جهانی نیز تغییر یافته و به سمت خاورمیانه و شمال آفریقا انتقال یافته است. بدیهی است که این ژئوپلیتیک جدید راهکارها و سیاست‌های جدیدی را نیز می‌طلبد. اگر پیش از این و در زمان جنگ سرد موضوع اصلی در مناسبات اروپا و آمریکا، تهدید کمونیسم و اتحاد شوروی بود، به گونه‌ای که کلیه تلاش‌های مصروف و مهار و مقابله با اتحاد شوروی می‌شد، اکنون این فضا متحول گردیده و تهدیدات جدیدی که «تروریسم» در راس آن‌ها قرار دارد نگرانی‌ها و دغدغه‌های امنیتی جدید اروپا و آمریکا را تشکیل می‌دهد. چنین شد که در پی رویداد یازدهم سپتامبر، رئیس جمهور ایالات متحده بر ضد تروریست‌ها اعلام جنگ کرد. به کار بردن واژه جنگ بر ضد یک گروه تروریستی بسیاری از حقوقدانان و مردم عادی آن کشور را شگفت‌زده کرد زیرا توسل به جنگ از زمان پیمان «بریان ـ کلوگ‌» در سال 1928 محکوم شد و دولت‌های عضو متعهد شده بودند از دست زدن به جنگ برای حل اختلافات بین‌المللی خودداری کنند و جنگ را ابزار سیاست ملی خود قرار ندهند.
پاره‌ای از این افراد، با این گمان که رئیس جمهور تحت تاثیر آن حادثه واقع شده یا از مفهوم این واژه و بار حقوقی آن اطلاع ندارد، از وی خواستند از به کار بردن واژه جنگ بپرهیزد و تروریست‌ها را به عدالت بسپارد.
چند روز بعد، بار دیگر رئیس جمهور ایالات متحده از جنگ دیگری سخن گفت. اما این بار منظور وی جنگ بر ضد تروریست‌ها نبود، بلکه اعلام کرد که دوران تازه از جنگ‌های صلیبی آغاز شده است. هرچند وی در اظهارات دیگری گفته خود را اصلاح کرد، اما برای مردمی که تمدن خود را با آرمان دستیابی به حقوق و آزادی‌های مدنی بنیان نهاده و این ارزش متعالی انسانی را دستاورد تمدن خود می‌دانستند، اعلام چنین مواضعی از سوی رئیس جمهور، همچون فرو ریختن برج‌های مرکز تجارت جهانی غیرمترقبه می‌نمود.
از آن پس، اعلام این مواضع جنگ‌طلبانه در سیاست خارجی ایالات متحده به گونه‌ای فزاینده شدت گرفت و سرانجام این خطابه‌های آتشین و جنجالی در سپتامبر 2002 در یک سند رسمی آشکار شد و در اقدامی بی‌سابقه به صورت «راهبرد امنیت ملی» آن کشور رسمیت یافت.
انتشار این سند مهم در زمانی صورت گرفت که موضوع خلع سلاح عراق به بحرانی جدی برای سازمان ملل تبدیل شده و در نتیجه، تهاجم نظامی به این کشور در دستور کار ایالات متحده قرار گرفته بود.
جایگاه سازمان ملل
اساس دکترین امنیت ملی آمریکما پس از حادثه یازدهم سپتامبر بر محور قدرت نظامی هژمونی جهانی آمریکا شکل گرفته و یا برهم ریزی نظم مبتنی بر موازنه قوا، راهبرد عدم موازنه فقط در خدمت امپراطوری لیبرالیسم قرار می‌گیرد.
دیک چنی معاون رئیس‌جمهوری ایالات متحده در ژانویه 2004 این موارد را با آرایش مشخص‌تری در «داووس» سوئیس اعلام کرد: «غرب سه مسئولیت اصلی دارد:
1- اشاعه دموکراسی به منظور مقابله با ایدئولوژی‌های خشونت‌گرا.
2- همکاری، تبادل نظر و اقدام از طریق چند جانبه‌گرایی و به کارگیری سازمان‌های بین‌المللی.
3- به کارگیری قوه قهریه در صورت شکست دیپلماسی».
از رویکرد آمریکا در مورد سازمان‌های بین‌المللی به ویژه ملل متحد به خوبی برمی‌آید که انتظار آمریکا از ملل متحد جدید، برخلاف سازمان ملل 1945 نه به عنوان راس هرم تصمیم‌گیری بین‌المللی، بلکه به عنوان کارکرد ابزاری راهبرد برتر آمریکا در جهان امروز، به عنوان هژمونی جهانی، می‌باشد. در این راهبرد هژمونیک نه جنگ استمرار دیپلماسی است و نه دیپلماسی (سخت‌افزار و نرم‌افزار) هر دو وجوهی از یک واقعیت‌اند که بدون تقدم و تاخر به موازات هم حرکت نموده و هر دو از شانسی برابر برخوردارند.
بنابراین، سازمان ملل جدید از دید واشنگتن زمانی مشروعیت و کارآیی خود را باز می‌یابد که به عنوان چرخ نرم‌افزاری ارابه هژمون جهانی انجام وظیفه کند.
فرآیندهای موجود در سیاست بین‌الملل بیانگر آن است که کار ویژه و نقش بین‌المللی سازمان ملل به ویژه شورای امنیت در حال تغییر است. بنیانگذاران سازمان ملل بر این باور بودند که شورای امنیت وظیفه ایجاد صلح و امنیت را عهده‌دار است، در حالی که هم اکنون این شورا منادی جنگ است.
در استراتژی «تغییر رژیم» دولت‌های غیرهمسو و معارض نظم بین‌الملل، فراتر از سیاست‌های اعمالی که هر قدرت جهانی برای حفظ تسلط و هژمونی نیازمند صرف هزینه‌های مادی هنگفتی است، تعریف و سرمایه‌گذاری معنوی، بخش عمده‌ای از این سیاست می‌باشد. متخصصین راهبردی آمریکا عنوان ملت‌سازی را برای پروژه خود برگزیدند که دو مفروض مهم داشت: اول آنکه ملت‌های نیرومند و موفق از جمله ایالات متحده آمریکا غالبا آماده جنگ تمام عیار هستند و دوره انتقالی پس از جنگ بهترین فرصت برای ایجاد ملت‌های جدید بوده است.
دوم آنکه نقش نیروهای نظامی تنها به پیروزی در جنگ محدود نمی‌شود، بلکه ماموریت مهم‌تر آنها، تداوم حضور درکشور مغلوب به منظور کنترل پیامدها و کاهش هزینه‌های دوره انتقالی و تضمین امنیت مراحل مختلف ملت‌سازی است.
شواهد عینی و واقعی پروسه ملت‌سازی در استراتژی سیاست خارجی را می‌توان مداخله نظامی سربازان آمریکا در افغانستان و عراق دانست.
به بهانه مبارزه با تروریسم بنیادگرا، سلاح‌های غیرمتعارف کشتار جمعی و نقض حقوق بشر و دموکراسی، دولتمردان آمریکایی با استدلال اینکه در گفتمان جدید امنیت سازی در واقع مداخله در دو کشور مذکور مبارزه با تروریسم بین‌الملل و در نهایت حفظ امنیت ملی و جهانی برای آمریکا و متحدینش می‌باشد دست به عملیات نظامی زدند.
تمایلات نظامی‌گرایانه آمریکا و تکیه بر دکترین پیش دستانه در حمله به افغانستان با تصویب شورای امنیت و حمله به عراق بدون تصویب شورای امنیت و همچنین جلوگیری از تصویب قطعنامه‌ای به منظور توقف حملات وحشیانه اسرائیل در جنگ 33 روزه لبنان، و طی آن اقدام به تصویب قطعنامه 1696 علیه برنامه هسته‌ای ایران، درست در اوج جنگ اسراییل علیه لبنان، نشان از این می‌دهد که ایالات متحده چه جایگاهی را برای سازمان ملل در عصر جدید جهانی قائل است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات