محمدمنصور هاشمی
امروز تعبیر غرب شناسی را زیاد می شنویم. نفس شنیدن این تعبیر خوشایند است و حاکی از اتفاقی خجسته. اتفاق خجسته این است که ظاهرا گفتمان های غربزدگی و غرب ستیزی در فضایی جدی تر، جای خود را به گفتمانی قابل قبول تر و مفیدتر می دهد و ستایش و نکوهش سطحی در برابر نیاز به شناخت رنگ می بازد.
اما به نظر می رسد درباره اینکه غرب شناسی چیست کمتر سخن گفته می شود.اولین چیزی که در مواجهه با تعبیر غرب شناسی به ذهن متبادر می شود شرق شناسی (Orientalism) است که تعبیر اخیر به سیاق آن ساخته شده است. شرق شناسی دیگر سابقه ای دیرینه پیدا کرده است و می توان آن را کم و بیش همزاد تجدد دانست. غرب پس از نوزایی تفوقی جهانی یافت و با محور قراردادن خود، درصدد شناخت فرهنگ های پیرامونش برآمد. مهمترین فرهنگ پیرامونی به نحو کلی همین فرهنگ شرق بود که از نگاه غربیان با همه تفاوت هایش تا حدی یکسان و یکدست می نمود.
این یکسان و یکدست دیدن هم می توان گفت حاصل همان تجدد بود، چراکه وجه مشترک فرهنگ های غیرغربی عدم ورود به فرهنگ و اندیشه تجدد بود. با گذر ایام شرق شناسی - که خود به شعب گوناگون ازجمله اسلام شناسی و ایرانشناسی تقسیم می شود - تحولاتی را از سر گذراند و کوشید از شناخت شرق از نگاه غربی به شناخت پدیدارشناسانه همدلانه تری راه ببرد.
درواقع تا پیش از تحولات اخیر و حتی به رغم این تحولات، شرق شناسی از منظر شرقیان شناختی نامقبول و معوج بوده که گاه با استعمار و اغراض سیاسی هم در پیوند دیده شده است. با این توضیح باید توجه داشته باشیم که وقتی از غرب شناسی در برابر شرق شناسی سخن می گوییم نظر به چه نوع شناختی داریم، شناختی که خود به آن اعتراض داشته ایم که بی غرض نیست یا شناختی عمیق تر و اصولی تر؟
اما مهمتر این است که به یاد داشته باشیم فضایی که شرق شناسی در آن پدید آمد با فضایی که اینک بناست غرب شناسی در آن به وجود آید، یکی و یکسان نیست. شرق شناسی در فضای غلبه فرهنگ غرب شکل گرفت، درحالی که غرب شناسی در فضای غلبه فرهنگی شرق تکوین نمی یابد. شرق شناسان از منظر مردمان فرهنگ غالب به جست وجوی میراث بشری برآمده بودند و بضاعت و امکان چنین شناختی را هم داشتند.
بی جهت نیست که می بینیم شرق شناسان در بسیاری زمینه های تخصصی شان، آثاری پدید آورده اند که خود شرقیان از پدیدآوردن آنها متاسفانه ناتوان بوده اند یا مثلا نسخه های خطی آثار شرقیان را منقح و منتشر ساخته اند، کاری که قاعدتا غرب شناس ما نه می تواند و نه در شرایط کنونی لازم است انجام دهد.
غرب شناسی در فضای غلبه فرهنگی غرب شکل می گیرد؛ یعنی آنچه اهل فرهنگ های پیرامونی در مدرسه و دانشگاه و تلویزیون و اینترنت می آموزند و با آن مواجه می شوند، غالبا چیزی نیست جز بخشی از دستاوردهای غرب در زمینه های علمی و فرهنگی. در این فضا همه خواه ناخواه با وجوهی از فرهنگ غرب روبرو می شوند و ولو به نحو سطحی، با آن آشنا می گردند.
این وضع به کلی متفاوت است از وضعی که شرق برای شرق شناس داشت و به این ترتیب قاعدتا منظور از غرب شناسی صرفا امری در مقابل شرق شناسی نباید باشد.
غرب شناسی ظاهرا به معنی شناخت عمیق تر و اصولی غرب باید باشد. شناختی که فراتر از شناخت روزمره ما از غرب است. این شناخت عمیق تر و اصولی تر هم خود از دو جهت قابل بررسی است.از جهتی به معنی شناخت تخصص کشورها، زبان ها و فرهنگ های قومی و ملی مختلفی است که ذیل عنوان کلی غرب می گنجند. به این معنی غرب شناسی یعنی شناخت تخصصی زبان های اروپایی (و آمریکای شمالی) از قبیل انگلیسی و فرانسه و آلمانی و سوئدی و دانمارکی و... و شناخت فرهنگ و تاریخ صاحبان این زبان ها. چنین شناختی البته هم مفید است و هم مطلوب و به ویژه برای ایجاد مناسبات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ما با کشورهای مختلف غربی لازم است، اما به نظر نمی رسد منظور از غرب شناسی این باشد یا دست کم فقط این باشد.
چراکه مثلا داشتن متخصصانی در زمینه زبان و فرهنگ سوئد یا نروژ از نیازهای اولیه فرهنگی ما نیست و وقتی از غرب شناسی به عنوان امری که بناست گرهی از کار فروبسته ما بگشاید سخن می گوییم، ظاهرا به چنین امری نظر داریم.اگر منظور از غرب شناسی شناخت عمیق فرهنگ سلطه بر جهان باشد که برای ما مشکل و مسئله درست کرده است، می توان گفت مانند بسیاری موارد دیگر در اینجا غرب به جای یا معادل تجدد به کار رفته است.
ازقضا به این معنا غرب شناسی به نحوی روی دیگر شرق شناسی است. غربیان متجدد درپی شناخت فرهنگ های سنتی پیش از تجدد برآمده بودند و شرق شناسی را بنیاد نهادند، اکنون هم شرقیان غیرمتجدد در مواجهه با تجدد و با آگاهی تاریخی ای که رفته رفته برایشان حاصل شده است، درصدد شناخت تجدد به عنوان عامل اصلی تفاوت فرهنگی شان با فرهنگ غالب دنیا برآمده اند.
به این معنا شاید بهتر باشد از تجددشناسی به جای غرب شناسی سخن بگوییم چراکه منظورمان نه شناخت تاریخ و فرهنگ و زبان منطقه ای خاص، بلکه شناخت دوره ای تاریخی است که اکنون مثلا ژاپن هم جزئی از آن به حساب می آید.شناخت تجدد برای ما که بخواهیم یا نخواهیم معروض آن هستیم، ضرورتی انکارناپذیر دارد. این شناخت باید به دور از سطحی نگری و ساده اندیشی باشد.
زیرا چنان شناختی حاصلی جز همان غربزدگی یا غرب ستیزی پیشین برای ما نخواهد داشت و نهایتا به تجددزدگی یا تجددستیزی خواهد انجامید. برای شناخت عمیق تجدد باید فلسفه و تاریخ و ادبیات و هنر و علوم به ویژه علوم انسانی مثل روانشناسی و جامعه شناسی و اقتصاد را که محصول دوره جدیدند شناخت. چنین کاری البته کار یک فرد نیست، بلکه نیازمند فضای فکری و فرهنگی و علمی بالنده ای است که در آن به این امور و شناخت تاریخی آنها بها داده شود.
ولی علاوه بر این معنای موسع، از تعبیر غرب شناسی معنای مضیق تری هم احتمالا مدنظر است. این معنای مضیق ناظر به درک اجمالی چیستی تجدد است؛ درکی که به نظر می رسد برای همه فرهیختگان و نخبگان فکری و فرهنگی و علمی ما لازم است. برای این درک اجمالی تجدد، شناخت اجمالی تاریخ آن - به ویژه در قیاس با سنت غرب پیش از آن - لازم است.
برای این شناخت اجمالی هم شناخت برخی شاخه ها و معارف و مطالب از برخی دیگر مفیدتر می تواند باشد. آنکه تاریخ و فلسفه غرب متجدد را می شناسد، بیش از آنکه از آخرین دستاوردهای علمی و تکنولوژیک غرب آگاه است، امکان شناخت تجدد و ریشه های آن را دارد. اساسا برای شناخت تجدد، شناخت تاریخی ضروری است، یعنی مثلا آنکه تاریخ اندیشه های ما بعدالطبیعی را دنبال می کند، بیش از متخصص فلسفه ذهن تجددشناس است.
این امر از این جهت شایان توجه است که امروزه به جهت برخی مباحث فکری مطرح شده در جامعه، شناخت فلسفی تجدد و غرب به شناخت آرای فیلسوفان غربی در زمینه های فلسفه دین و فلسفه علم و اخیرا فلسفه ذهن محدود شده است.
اهمیت این شاخه ها و ضرورت پرداختن به آنها به جای خود محفوظ، اما به نظر نمی رسد شناخت آخرین آرای فلاسفه غرب در زمینه های مذکور به خودی خود به شناخت بهتر تجدد بینجامد و به ویژه اگر درنظر بگیریم که این شناخت ها - براساس برخی رویکردها - غیرتاریخی هم عرضه و تحلیل می شود، می توان چنین نتیجه گرفت که چه بسا به این صورت صرفا به سوءتفاهم ها دامن زده شود.
برای شناخت تجدد باید همه تجدد را شناخت، اما اگر این وضع آرمانی دست نیافتنی است از شناخت امور مهمتر که نسبت به فرهنگ متجدد نمایانندگی بیشتری دارند نباید غافل شد. منظور فقط (در قیاس با فلسفه های تحلیلی) تاکید بر فلسفه های اروپایی نیست، بلکه حتی بیش از اینها باید تجربه زیسته دنیای مدرن را دریافت.
تجربه ای که در ادبیات و هنر شکوفا و متجلی شده است. علاوه بر نقاشی و مجسمه سازی و موسیقی و شعر و تئاتر که هم در تاریخ غرب مسبوق به سابقه ای دیرین و اهمیتی چشمگیرند و هم تجدد در آنها متجلی شده است، به ویژه باید توجه داشت به قصه نویسی جدید و نیز سینما که هردو درواقع از پدیده های دنیای جدیدند و به خصوص رمان که همزاد تجدد است.
رمان تجربه زیسته انسان متجدد است؛ امری که پیش از تجدد سابقه ای ندارد و آغاز آن را معمولا دن کیشوت سروانتس می دانند (یکی از معروف ترین کارهای داستانی ماقبل رمان در غرب دکامرون اثر بوکاچیو است که هرچند جلوه های آغاز تجدد را در آن می توان دید، اما با حکایت های داستانی سنت ما تفاوت اصولی ندارد). شناخت آثار سروانتس و هنری فیلدینگ و تولستوی و تورگنیف و داستایوفسکی و فلوبر و پروست و کامو و امثال اینها به درک تجدد کمک بیشتری خواهد کرد تا مثلا شناخت آرای آلستون و پلانتینگا و استراوسون و مایکل دامت (که شناخت اینها هم البته برای اهل فلسفه هم لازم است و هم مفید).
عنایت به این امر می تواند سبب موفقیت بیشتر مراکزی شود که امروزه در کار غرب شناسی اند، ازجمله مراکزی که در قم با جدیت این مسئله را دنبال می کنند و فعلا سخت به فلسفه دین و فلسفه ذهن و کلا فلسفه های تحلیلی مشغول اند.