*ـ سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران مفتخر است که پذیرای مهمان گرانقدری همچون پروفسور جان هیک در ایران است. همچنین از اینکه دعوت ما را برای شرکت در این برنامه ویژه که قصد دارد یکی از مهمترین مباحث در فلسفه مذاهب و الهیات را مورد بحث و بررسی قرار دهد بسیار سپاسگزاریم.
** متشکرم آقای دکتر حسینی، بسیار خوشوقتم.
*ـ به خاطر دارم در سال 2001 در سفری که به شهر زیبای محل اقامت پروفسور هیک داشتم، ایشان به من گفتند که چقدر مشتاق بودند که بسیار پیشتر از این با ایرانیان آشنا میشدند و به ایران میآمدند. و حال جای خوشحالی دارد که فرصتی دست داد تا پروفسور هیک هم اکنون در اینجا، در میان ایرانیان و دانشمندان ایرانی که با ترجمه بسیاری از آثار ایشان آشنا هستند، به بحث و تبادل نظر میپردازند. پروفسور جان هیک در حال حاضر عضو هیئت علمی پژوهشهای عالی علمی و هنری دانشگاه بیرمنگام انگلستان میباشند. "هیک" در سال 1922 به دنیا آمد و در کودکی برای آموزش به کلیسای محلی رایج در هر منطقه از انگلستان فرستاده شد. در سن هجده سالگی، در جستجوی معنویتی عمیق و فراتر از مسیحیت گام برداشت. از همان دوران جوانی به قوه برخورداری از "ذهنی مستقل و پویا" در خود پی برد. "هیک" تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته حقوق از دانشگاه "هال" انگلستان آغاز کرد. در آنجا بود که بعد عقلانی زندگی وی با تحولی عظیم مواجه شد. در آن سالها "هیک" به یک مسیحی پروتستان اصولگرا تغییر کیش داد که به واسطه آن باورها و تجارب او عینیت داده شد. تغییر کیش "هیک" یک تغییر ناگهانی و بیزحمت نبود، بلکه متأثر از "تصویری نوین از عهد و پیمان با عیسی مسیح" بود. چندی بعد، "هیک" به این نتیجه رسید که خداشنانسی در آیین پروتستان لازمه تفسیر مجدد و برخی تغییرات است. پس از آن "هیک" در دانشگاه ادینبورگ نامنویسی کرد که در آنجا با "نورمن کمپ اسمیت"، یک دانشمند "کانت" شناس آرمانگرا آشنا شد، که او را برانگیخت تا بهترین ترجمه معاصر از اثر "برهان محض" "کانت" به زبان انگلیسی را خلق کند. در دانشگاه ادینبورگ، "هیک" یک عضو فعال اجتماع مسیحیان بود. لکن جنگ جهانی دوم وی را مجبور به ترک ادینبورگ کرد و از ادامه تحصیل بازداشت. در زمان جنگ، "هیک" به خاورمیانه، ایتالیا و یونان رفت تا در واحد امداد خدمت کند. در سال 1944 در ایتالیا "هیک" شروع به نگارش طرحی از نظریه خود در قالب معرفتشناسی کرد که همان بعدها مقدمه پایان نامه دکتری او شد که به عنوان اولین تألیف وی با نام "ایمان و معرفت" به چاپ رسید. سپس برای ادامه تحصیل به ادینبورگ بازگشت. در سال 1950 مقاله دکترای وی به پایان رسید و راهی کالج الهیات "وست مینستر" شد. سال 1956 "هیک" به آمریکا رفت در آنجا استادیار فلسفه در دانشگاه "کورنل" شد. انتشارات دانشگاه "کورنل" نیز اولین کتاب "هیک" را منتشر کرد. پس از انتشار اولین اثر در سال 1957، که "هیک" گمان میکرد تنها کتابی باشد که تألیف میکند، عمیقا درگیر این جنبه از اعتقاد به عدالت الهی شد که آیا به راستی ریاضت و تبهکاری با اصل عشق به خداوند سازگار است. [که این موضوع همچنان یکی از مهمترین موضوعاتی است که شما در آثارتان به آن میپردازید.] طی سالهای 1963 تا 1970 نوشتهها، کتب و مقالات "هیک" همچنان در حمایت و دفاع از مسیحیت ارتودوکس بود. در سال 1967، "هیک" از کمبریج عازم بیرمنگام شد تا کرسی استادی گروه الهیات دانشگاه بیرمنگام را اختیار کند. خود پروفسور نیز بر همین باورند که در حوزه مسائل مربوط به پلورالیسم دینی این واقعه نقطهعطفی در زندگی ایشان بود. در بیرمنگام، "هیک" یکی از بنیانگذاران و اولین رئیس یک گروه خودجوش لیبرال به نام "همه ادیان برای همه نسلها" بود. تجربه دینی "هیک" در بیرمنگام مرحله حائز اهمیتی در شکوفایی فلسفه دینی "هیک" بود. "هیک" تا سال 1982 به تدریس در دانشگاه بیرمنگام ادامه داد. در این فاصله "هیک" به دو نظریه اصلی به عبارت دیگر به معضلات پلورالیسم دینی و نقد مسیحشناسی سنتی پرداخت. دو هدف دیگر نیز در مدت اقامتش در بیرمنگام او را سخت به خود مشغول داشته بود. اولی که بعد عقلایی داشت بناکردن پلورالیسم دینی به عنوان یکی از موضوعات اساسی در فلسفه مذهبی بود و دیگری آگاهسازی دانشمندان در مورد درک نوینی از مسیح شناسی سنتی. در دهه 80، "هیک" زندگی و توان خود را وقف تصحیح و بازسازی ایده شخصی خود از پلورالیسم دینی از دید فلسفی کرد. سال 1982 به کالیفرنیا رفت تا کرسی فلسفه مذاهب در دانشگاه عالی "کلرمونت" را که از سال 1979 تا آن زمان به صورت پاره وقت در آنجا همکاری میکرد از آن خود کند. دوره دوم اقامت "هیک" در آمریکا پر از حادثه بود. "هیک" سرانجام در سال 1992 بازنشسته شد. اگر نکتهای هست که مایل هستید به این بیوگرافی کوتاه اضافه کنید، ما استقبال میکنیم.
** نکتهای بود که از قلم افتاد و فکر میکنم دانستن آن در اینجا خارج از لطف نباشد. پس از دانشگاه "کورنل" من به عضویت مدرسه علوم دینی "پرینستون" درآمدم. در آنجا من وظیفه داشتم که به اتحادیهای بپیوندم که به عنوان یک روحانی دعوت به کیش خود کنم. در آنجا پدر روحانی اصولگرای حاکم به دلیل عقاید مذهبی من با این امر مخالف بود. حدودا یک سال درگیر و دار بودیم. ابتدا اتحادیه با عضویت من موافقت کرد و درخواستی مطرح شد که تصمیم نهایی به ارگان بعدی معروف به سیناد واگذار شود، که در این مرحله رد شدم و سپس یک سال بعد به شورای عالی فرستاده شدم که پذیرفته شدم. این مراحل سرشار از مناقشه بود که توسط مسیحیان دور و اطراف بحث برانگیز بود.
*ـ این تحولات برخاسته از تغییر برخی از عقایدتان در مورد مسیحیت بود یا پلورالیسم دینی؟ بیشتر در مورد اول؟
** بله. هنگامی که به کالیفرنیا رفتم همه چیز دوباره تکرار شد، که آن هم در مورد نظریه پلورالیسم دینی بود.
*ـ آیا شما بر این باورید که مسیحیت یکی از منحصر به فردترین ادیان در دنیاست؟
** بله، به عنوان یکی از آنها، و پس از آن هم اسلام.
*ـ و این به این خاطر است که نقش حضرت مسیح در این دین بسیار اساسی است.
** بله.
*ـ نقش مسیحیت به الوهیت باز میگردد که به سادگی نمیتوان آن را تغییر داد.
** درست است. ببینید، اگر فرض کنیم که مسیح صورت خارجی خداوند است، بنابراین مسیحیت تنها دینی در دنیا است که خود خداوند با وجود خود آن را بنا کرد. خداوند از آسمان به زمین آمد تا در جلد مسیح به دنیا بیاید و دینی را بنا کند. این نظریه ارتودوکس است.
*ـ شما در مسائل گوناگون به این مطلب اشاره کردهاید که الوهیت عیسی مسیح یک امر استعاری است. درست است؟
** بله، درست است. به عنوان مثال ما انگلیسیها اعتقاد داریم در سال 1940 "وینستون چرچیل" تجسم پیدا کرد تا مردم انگلیس را به خواسته خود یعنی مقاومت در برابر هیتلر برساند. هنگامی که واژه "تجسم پیدا کرد" را به کار میبریم، منظورم یک استعاره است.
*ـ آیا همین باور را در مورد سایر ادیان نیز دارید؟ مثلا اسلام و کتاب مقدس آن قرآن؟
** خوب، قرآن به نظریه "تجسمسازی" عقیدهای ندارد، درست است؟
*ـ در مورد الوهیت این کتاب چه؟
** من میگویم هرگونه اشاره به لفظ "خداوند" در هر جا و هر کتابی یک استعاره است. درست معادل این نظر که تجسمگرایی یک ایده استعاری است. منظورم این است که هنگامی که خداوند به انسان خود را آشکار میکند، باید از طریق افراد خاصی (پیامبران) که خود انسانند، در زمان و مکان مشخص و مقطع خاصی از تاریخ بشر زندگی میکنند، حال با دانایی و نادانیهای مشخص باشد. این عمل باید به زبان بشر، مثلا در مورد قرآن به زبان عربی باشد که هر زبانی برخاسته از یک فرهنگ خاص است. پس این ارتباط بایستی در قالب درک انسان باشد. از آنجایی که در سراسر دنیا زبانها و فرهنگهای مختلف وجود دارند، پس خداوند با الفاظ فراوان خوانده میشود.
*ـ برگردیم به بحث پلورالیسم دینی. همانگونه که شما در بسیاری از کتب خود به آن پرداختهاید حقیقت توصیفپذیر نیست و هیچ راهی برای دستیابی به حقیقت به همانگونه که هست وجود ندارد.
** بله. همانگونه که هست خیر. ببینید، من ترجیح میدهم به جای واژه "توصیف ناپذیر" لفظ تخصصی علم فلسفه در این زمینه یعنی فرای رده بندی به کار ببریم، به این معنا که ذهن انسان قادر به درک حقیقت نیست.
*ـ واژه "توصیف ناپذیر" چطور؟ آیا این هم لفظی است که به "حقیقت" اطلاق میشود؟
** از دید واقعبینانه بله این هم یک واژه اطلاقی است. من در واقع واژههای اطلاقی را به دو دسته تقسیم میکنم.
*ـ ذاتی و ظاهری.
** دقیقا، منظور من از واژههای ظاهری آن دسته است که هیچ چیزی از آنچه که مورد بحث است به ما نمیگوید. ما به راحتی میتوانیم این گونه واژهها را به چیزهایی که توصیفپذیر نیستند اطلاق کنیم.
*ـ این نظریه بر مبنای نظر کانت است؟
** "عینا" خیر.
*ـ تمایز بین مادیات و معنویات چطور؟
** این مسئله به خیلی پیشتر از کانت برمیگردد، به قرون وسطی که دانشمندان بر این عقیده بودند که "علم در وجود عالم است. بر اساس ظرفیت درک او. "این عبارت بسیار مهمی است که در سرتاسر دنیا مصداق دارد. فکر کنم در فلسفه مدرن به آن رئالیسم منتقدانه میگویند. به عبارت دیگر حقیقت همان چیزی است که ما براساس میزان درک خود از آن برداشت میکنیم. میزان درک افراد هم بستگی به نوع انسانیت آنها دارد. میدانید که در دنیا فرهنگهای بسیاری حاکم است که به تبع آنها ادیان گوناگون هم پدید آمده است.
*ـ بنا به نظریه کانت آیا این درست است که بگوییم ظاهر هر چیز همان چیزی است که در پلورالیسم دینی به نام حقیقت گفته میشود؟
** در حالت فرمال بله، ولی باید به خاطر داشته باشیم فلسفه کانت در مورد دین کاملا متفاوت است. کانت عقیده داشت خداوند یک اصل استدلال عملی است؛ لکن من این را باور ندارم. ببینید، کانت در فلسفه دینی خود بین آنچه که وجود دارد، با آنچه که ما آن گونه آن را میشناسیم، و یا بین ظاهر و باطن تفاوتی قائل نشده است.
*ـ یعنی برای شما، حقیقت از لحاظ الوهیت و آیین دینی، ذات هر چیز است که دست نیافتنی است. و تنها آنچه که ما میبینیم همان برداشت ما از حقیقت میشود.
** حقیقت همان چیزی است که هست. لکن ما قادر نیستیم آن را با زبان بشری توصیف کنیم. ولی این به این معنا نیست که وجود ندارد، بلکه برعکس.
*ـ آیا حقیقت برای شما یک اصل است؟
** خیر. حقیقت برای من خود حقیقت است.
*ـ ببینید، بحث بر سر خداوند نیست، در مورد خود حقیقت است.
** خوب در این صورت میتوانم بگویم که "حقیقت همان چیزی است که باید باشد." پس در این صورت یک اصل است. تجارب دینی انسانها در حقیقت پاسخ و واکنش آنان به ذات حقیقت است، نه تنها تصویری از حقیقت.
*ـ آیا میتوانیم این گونه نتیجهگیری کنیم که با در نظر گرفتن نقش تجارب دینی، برای شما حقیقت یک اصل لازم است. ولی برای کانت این امر برخاسته از یک تعهد اخلاقی است. بر این مبنا که چون معنویتی برتر وجود دارد، پس به تبع آن باید موجودی برتر نیز باشد.
** بله، ولی باید در مورد مفهوم آن دقت کرد. برخی بر این باورند که شاید اصل اصلا وجود نداشته باشد و تنها بینشی در ذهن ما است. ولی من اینطور فکر نمیکنم. من باور دارم که تجارب دینی انسانها در حقیقت شناختی از حقیقتی است که فراتر از این است.
*ـ این عبارت چه؟ "حقیقت وجود دارد." آیا این را قبول دارید؟
** من ترجیح میدهم بگویم "حقیقت، حقیقت است." "پل تیلیش" بر این باور بود که خداوند وجود ندارد. به این معنا که همچون یک شیء نیست که در کنار سایر موجودات تجسم بیرونی داشته باشد و ورای اینهاست، پس "وجود داشتن" ممکن است درست تعبیر نشود.
*ـ پس این عبارت اشتباه نیست.
** خیر، تنها به درستی تعبیر نمیشود.
*ـ آیا این استنباط ماست و یا اینکه در هر حال وجود دارد، حتی اگر ما قادر به درک آن نباشیم و یا به حقیقت دسترسی نداشته باشیم.
** بله. حقیقت وجود دارد.
*ـ پس حتی اگر ما هم نتوانستیم آن را درک کنیم، در هر حال وجود دارد.
** ببینید از آنجایی که همه تجارب انسانی از جمله تجارب دینی همگی محسوس و قابل درک هستند. و از طرف دیگر درک حقیقت بسیار فراتر از حس و ادراک است. بنابراین باید بین حقیقتی که قابل درک است و آنی که در ذات است تفاوت قائل شد.
*ـ آقای پروفسور، اگر کسی بگوید حقیقت ورای تمام زبانهاست، لکن از طریق صفاتی که خداوند به خود نسبت داده است و در کتاب مقدس نیز آمده و یا به صورت تجلی در وجود حضرت مسیح شناخت خداوند امری ممکن است، آیا این از نظر شما قابل قبول است؟
** بیایید بحث در مورد خداوند را از بحث در مورد حقیقت تمایز دهیم. حقیقت از طرق مختلف قابل شناختن است. یکی از آنها لفظ "الله" در قرآن است و همچنین اعتقاد به ایمان ابدی در مسیحیت، باید در نظر گرفت که این دو با هم تفاوت دارند. در حقیقت هر دو به گونهای آگاهی از چیزی هستند که فراتر از خودشان است.
*ـ حال بیایید در مورد یکی از بحثبرانگیزترین موضوعات در پلورالیسم دینی یعنی تجارب دینی صحبت کنیم. من فکر میکنم، اولین قدم در این زمینه ارائه تعریف مناسبی از تجربه دینی است. برخی بر این باورند که تجربه دینی از طریق احساسات امکانپذیر میشود. برخی دیگر میگویند یک برداشت شخصی است. و لیکن هیچ تعریف جامع و واضحی از آن در آثار شما دیده نمیشود. بنابراین تقاضا دارم برای ما تعریفی از تجربه دینی به اختصار روشن بیان کنید.
** کاملا حق با شماست که این بحث بسیار گستردهتر است و از جهات مختلف میتوان آن را بررسی نمود. هم از لحاظ احساسی و هم از لحاظ شناختی. من میگویم همین که انسان در هنگام دعا خواندن احساس میکند که در حضور یک موجود برتر قرار دارد، این خود میتواند یکی از تجارب دینی باشد. به عبارت دیگر هنگامی که در مراقبه، بودیسم فردی حس میکند با دنیای کل یکی شده است، بخشی از دین را تجربه میکند. پس تجربه دینی به گونههای مختلفی ظهور میکنند و تنها یک مثال ندارد.
*ـ آیا دین یک حس شخصی است؟
** منظورتان هدف از تجربه کردن دین است؟
*ـ بله.
** هم بله و هم خیر. من در مورد صرف ظاهری حقیقت صحبت میکنم، یعنی همان روشهای شخصی که افراد برای درک حقیقت به کار میبرند.
*ـ مثل الله در اسلام، یهوه در یهودیت....
** بله. و در سوی دیگر صورت باطنی حقیقت قرار دارد. که ورای شناخت شخصی و حتی غیرشخصی است. مثل برهمن در نظر هندوها و یا دارو مکایا در بودیسم، پس به نظر من از اینها میشود نتیجه گرفت که چگونه میشود مطرح کرد که ارجحیت ادیان توحیدگرا و ادیان چند خدایی به چه چیز است.
*ـ آیا هیچ پیشینهای نیز برای این تجارب وجود دارد؟
** تجربه دینی همچون سایر تجارب بشری بخشی از آن از ذهن انسان نشأت میگیرد. به همین دلیل است که شکلهای مختلفی در آیینهای مختلف به خود میگیرد.
*ـ در مورد ویتگنشتاین و نظریه معروفش در مورد تمایز دادن آنچه که هست با آنچه که از آن برداشت میشود تا به جایی که به تجربه برسد، فکر میکنم که ویتگنشتاین با این بسط مطلب به تجربه بشری موافق بوده باشد.
** بله من هم موافقم.
*ـ و برخلاف کانت که هیچگونهای از الوهیت که در زمینه تجربه دینی منجر به برداشت کلی از دین میشد را تحریم نمیکرد.
** نظریه کانت درباره خداوند آن برداشتی است که ما از خداوند در قالب فلسفه داریم.
*ـ آیا قبول دارید که هر چه دیده میشود درست همان چیزی است که از آن برداشت میشود؟
** و یا به همان گونه تجربه میشود. اما همانگونه که وینکنشتاین میگوید در مورد مسائل روزمره اینگونه نیست. مثلا وقتی ما به کارد و چنگال روی میز نگاه میکنیم، از آن هیچ گونه برداشتی نمیکنیم. فقط همانگونه که هستند آنها را میبینیم. اما من فکر میکنم او در این باره اشتباه میکرده است. مثلا اگر کسی را از ورای زمان و مکان در آنجا حاضر کنیم و همان کارد و چنگال را به او نشان دهیم، برداشت او با برداشت ما از آن یکسان نیست. چون فرهنگ و تجربه استفاده از آن وسائل در زمانی که او به سر میبرده با ما بسیار متفاوت است. مثلا شاید مانند ما به کارد به عنوان وسیلهای برای غذا خوردن نگاه نکند، بلکه به عنوان یک سلاح و یا چیز دیگری برای او باشد. این همان چیزی است که کانت بر آن تأکید کرده و شاید تنها مسئلهای باشد که من با کانت بر سر آن توافق دارم.
*ـ پس میتوانیم بگوییم هیچ دیدی بدون برداشت نیست.
** بله موافقم.
*ـ و هیچ تجربهای بدون تغییر نیست.
** و این موضوع در عصر ما توسط روانشناسی شناختی ثابت شده است که در این مورد حق با کانت و یا ویتگنشتاین بوده است.
*ـ پس اگر فرض بر این است که هر تجربهای با تعبیری همراه است، آیا میتوان به یکسان بودن تجارب دینی در بشر رسید؟
** خیر، به هیچوجه. حتی در میان کسانی که هم دین و هم کیش هم هستند، تفاوتهای بسیاری وجود دارد.
*ـ پس وجه اشتراک چیست؟
** وجه اشتراک آگاهی از حقیقتی است که در ورای آن وجود دارد. حتی محدودیتهای ذهنی و مغزی انسان که در افراد مختلف متفاوت است میتواند دلیل بر اختلاف و گوناگونی باشد.
*ـ پس در نهایت پس از تجربه دینی، برداشت انسان از آن شکل میگیرد.
** این یک مسئله دو طرفه است. تجربه موجب به وجود آمدن برداشت خاص میشود و برداشتها بعضا تحت تأثیر تجارب مختلف تغییر مییابند. پس این روند جاری است.
*ـ بنابراین شاید بتوان نتیجه گرفت که وحی الهی نیست؟!
** اول باید از خود بپرسیم منظور از وحی چیست. منظور من از وحی این نیست که خود خداوند با بیان کلمات به زبان انسان سخن بگوید. حال عربی، عبری و یا یونانی… من فکر میکنم خداوند بر ذهن پیامبر تأثیر میگذارد. و سپس پیامبر آن تأثیرات را به بهترین روش که میتواند بیان میکند.
*ـ پس برای شما منظور از وحی واکنش و عکسالعمل انسان در قبال تجارب دینیاش است؟
** بله. در حقیقت آنچه را که پیامبر از آگاهی از حقیقت الهی درک میکند، به زبان بشری به بهترین نحو ارائه میدهد.
*ـ پس آیا میشود نتیجه گرفت که تفاوتی میان ادیان بشری و ادیان الهی آن گونه که ما آنها را مینگریم وجود ندارد؟
** و شاید قبل از آن در مورد دین به عنوان یک واقعیت تاریخی در تاریخچه بشری که در کنار سایر تحولات تاریخ بشر را پدید آوردند. دین به عنوان یک نیروی طبقهبندی شده، که هرم آن شامل کشیشها، امامان و… میباشد و دین از جنبه درونی پاسخ انسان به حق اعلا است. و خوشبختانه در حیطه ادیان سازمان یافته همیشه مجال برای واکنش درونی بشر وجود دارد. و لیکن حتی در مورد ادیان سازمان یافته در طول تاریخ همیشه پیش آمده که تحت تغییر، تحریف و حتی انحراف قرار گرفته باشند.
*ـ آیا هیچ معیاری برای تعیین صحت و سقم این مطالب وجود دارد؟ برمبنای تجربه دینی؟
** بله. به نظر من همان ثمرات تجارب انسانی و دین در طول زندگی بشر میتواند خود یک معیار باشد.
*ـ آیا منظورتان معنویت و... است؟
** خیر، منظورم ثمرات اخلاقی است که مثلا میتوان در ارتباطات افراد بشر با یکدیگر آنها را دید. به عنوان مثال، البته اینگونه نبوده است، اما مثلا اگر حضرت محمد (ص) و یا عیسی مسیح انسانهایی نابکار و طمعکاری بودند آیا مردم به آنان اعتماد میکردند؟
*ـ بحث را به این سمت ببریم که، آیا هیچگونه تفاوتی میان پیامبران و سایر ایمان آورندگان به دین وجود دارد؟
** من میگویم تفاوت در درجات نیست بلکه در دریای اختلاف است. آنها به صورت برجستهای از دیگران متمایز هستند، در عین اینکه انسانهای عادی و از همان نژاد هستند. اما میزان وقف خود و نزدیکی و شناخت خداوند با دیگران فرق دارند.
*ـ ولی ایمانآورندگان عادی نیز میتوانند به آن رتبه برسند؟
** در تئوری بله، در عمل خیر.
*ـ ولی ممکن است.
** بله، قاعدتاً ممکن است.
*ـ کتابهای بسیاری از شما در ایران به فارسی ترجمه و مطالعه شده و چه بسا مورد بحث و انتقاد و بعضا اعتراض قرار گرفته، که این خیلی هم مفید است. آخرین سئوال تخصصی. آیا هیچ تفاوتی میان پلورالیسم در صداقت و پلورالیسم در رستگاری وجود دارد؟ و کدام یک حاصل نظریات شماست؟
** من میگویم که رستگاری در همه جای دنیا یکی است. به عبارت دیگر تغییر حالت از خودمحوری رسیدن به ذات الهی است.
*ـ و این همان نظریه جدیدی است که مطرح کردهاید؟
** ممکن است نظریه جدیدی باشد ولی همیشه وجود داشته است. الهیات در حقیقت تعریف سازمان یافتهای از حقیقت است که در نتیجه در ادیان مختلف متفاوت است. و لیکن با هم در تناقض نیستند، چرا که تعاریف مختلف از یک واقعیت هستند.
*ـ اسلام بر این باور است که تمامی ادیان در نهایت یک دین واحد هستند. این نظریه مهمی است که مطابق آن یگانگی و وحدت از گوناگونی و تنوع برخاسته است. و این یگانگی همان وجه منحصر به فرد بودن دین است که به گونههای مختلف بروز میکند.
** من همین عقیده را اینگونه میگویم که توحید و یگانگی در ذات الهی است و آنچه متنوع و گوناگون است شیوه بشری ابراز آن است.
*ـ آیا شما با ارزیابی ادیان موافقید؟
** از بعد تاریخی بله.
*ـ از بعد معنوی چطور؟
** الهیات ساخته بشر هستند. پس میتوانند موجب اختلافنظر و بحث شوند.
*ـ آیا حق داریم که ادیان را ارزیابی کنیم؟
** ارزیابی خیر، و لیکن میتوان برای آگاهی بیشتر و شفافسازی در مورد آن بحث کرد.
*ـ برخی از دانشمندان بر این باورند که لازمه قبول نظریه پلورالیسم دینی "جان هیک" اعتقاد به نسبتگرایی است.
** خیر، این درست نیست. تنها معیار میتواند همان ثمره رفتار بشری باشد.
توضیح: مطلب فوق مربوط به اطلاعات حکمت و معرفت شماره چهارم میباشد.