اولین حرکت مردمی قرن اخیر جامعه، یعنی انقلاب مشروطیت، پدیده بزرگ و دگرگونساز تاریخ ایران، به برجستگی آشکار می سازد که کشمکش های درونی این جامعه برخلاف همسایگان، بیش از اینکه مذهبی و قومی باشد، فلسفی سیاسی است. با این وجود پس از انقلاب 57 ،آثاری از افت ارزشهای اجتماعی و طرح بحثهای قومی و مذهبی مشاهده میشود که میتواند ناشی از جابجائی طبقاتی، همچنین فلسفههای وارداتی مانند مارکسیسم و... باشد. این جابهجایی طبقاتی تعصبهای قومی و مذهبی رسوب یافته در بستر رودخانه و کف اقیانوس جامعه را به سطح آورده است.
هیچ گروه اجتماعی و جامعه انسانی نیست که دارای نوعی کشمکش درونی نباشد. اگر این کشمکشها فلسفی و سیاسی باشد ، منبع انرژی فرهنگی و خمیر مایه پیشرفت است و اگر قومی و مذهبی باشد، موجب تخاصم، تجزیه، تفرق و شکست میشود.
انقلاب مشروطیت، نهضت ملیشدن صنعت نفت، انقلاب سال 57 ، حماسه آفرینی دوم خرداد 1376، حادثه بازی فوتبال با استرالیا و سپس کمبود مشارکت مردم در نهم اسفند1381 (انتخابات شوراها)، همبستگی و وحدت احساسی تمام مردم و قومیتهای ایرانی را نشان میدهد.
انقلاب و شورش
انقلاب در یک جامعه، حادثه وحشتناکی است. هرگاه قدرت حاکم در مقابل تغییر و تحول مقاومت کند و نگذارد روابط اعتقادی و آرمانی مردم سامانی منطقی بیابد و به باطل گمان کند میتواند این روابط را به سلیقه خود شکل دهد، مردمی که وجه مشترک آنان هیجان و وازدگی نسبت به شرایط روز است، ناچار با جرقهای منفجر میشوند و انقلاب میکنند. در اینجا صحبت از خوب و بد بودن آن نیست، اما میتوان علت آن را بررسی کرد. انقلاب فقط یک ضربه است و تمام میشود و هیچ چیز را عوض نمیکند و مردم باید در محیط آزاد و بهتدریج، سنتها و آداب و نهادها و هماهنگی اعتقادی و زندگی نوین خود را بسازند و آرامش برقرار کنند.
اما درشرایط انقلابی، میانهروها به سازشکاری متهم میشوند. داستان "سازشکار فریبکار" پس از هر انقلاب، بارها و بارها تکرار شده است. سازشکار فریبکار، حاصل تفکر و عمل و تلقین دو گروه تندرو و هیجانی میباشد که از چپ و راست، گروه میانه رو را زیر فشار قرار میدهند و جامعه را دو قطبی و میانهروها را خانهنشین میکنند و هر یک از این دو قطب که بازی نهایی را ببرد، جامعه را به سیاهچال استبداد میاندازد.
مارکس و پیروان او، انقلاب را حادثهای لازم و شکوهمند میپندارند که ناچار و بر اساس قوانین حاکم بر تحولات جامعه اتفاق میافتد و هیچ تحولی را، چه در طبیعت کور و چه در جامعه انسان آگاه و دارای بینش، بدون انقلاب ممکن نمیدانند. آنها آگاهی و خرد را درک و شناخت همین ضرورت انقلاب میدانند، اما حتی مارکس هم معتقد به تداوم انقلاب به مدت 70 سال و یا 70 روز نیست. البته روزالوکزامبورک وبعضی از فلاسفه کمونیسم معتقد به انقلابی باقی ماندن افراد هستند اما نه اینکه یک انقلاب تداوم یابد، بلکه انقلابیها باید یک سلسله انقلابهای پشت سرهم را که هر یک نفی انقلاب قبلی و ورود به مرحله بعدی باشد، طی کنند تا به جامعه مطلوب برسند. مانس اشپرنر میگوید:(1) "رد قطعیت اصولاً پیش شرط تفکر انقلابی واقعی است، ولی همه آنهایی که خود را انقلابی میخوانند، همواره، قطعی و نهایی سخن میگویند."
از روزی که انقلاب صاحب و اسم پیدا کرد، دیگر پایان یافته است و از آن روز میتوان عملیات گروه برنده را مورد نقد و بررسی قرار داد، اگر پایگاه انقلاب از "مردم" به "حکومت" تغییر مکان دهد، به استبداد میکشد و جامعه در دور معیوب شورش و استبداد میچرخد. بیشک با این مقدمه حکومتهای انقلابی حکومتهای استبدادی هستند.
دور معیوب شورش و استبداد
هنگامیکه در اواخر قرن هفتم پیش از میلاد، مردم آتن علیه اشراف قیام کردند، دو طرف به مصالحه و داوری "سلون" تن دادند . اما بعد، هیچیک از دو طرف، قانون و راهحل سلون را نپذیرفتند.(2) او استعفا داد و رفت. دوباره درگیری و شورش آغاز شد و مردم گرفتار جباریت سی ساله پیزیسترات شدند.(3)
در انقلاب فرانسه، روبسپیری ظهور کرد که رهبران اولیه انقلاب مانند بریسو، دالتون و میرابو، را سازشکارانی فریبکار که مانع برقراری جامعه آزاد هستند، نامید. این در حالی است که سلطنت طلبان هم میانهروها را نالایق و ناکافی معرفی میکردند و دموکراسی را فساد میدانستند. در فرانسه، روبسپیر قاطع و جسور و فسادناپذیر بازی را برد و سر رهبران اولیه انقلاب (البته سازشکار و فریبکار) و لوییشانزدهم و همسر او باگیوتین قطع شد، حکومت گیوتین یک میلیون آدم را که بعضی از آنان طرفداران اولیه روبسپیر بودند به دیار عدم فرستاد و سرانجام نوبت روبسپیر و برادرش شد و کار به حکومت ناپلئون بناپارت و شاهزاده ناپلئون سوم کشید و آن وقایع رخ داد که همه می دانند.
در انگلستان هم، کرامول انقلابی دو آتشه در مبارزه با فریبکاران بود که توانست در مجلس را با برچسب طویله ببندد و استبداد خشنی بر پا دارد. پس از کرامول، نظام سلطنت با ماری استوارت مذهبی متعصب، مشهور به ماری خونخوار بازسازی شد.
در روسیه، کرنسکی فریبکار (مشهور به لیبرال سازشکار ) میان کودتاهای ژنرالهای تزاری که دموکراسی را مسخره میکردند و قاطعیت لنین که نوعی خاص از دموکراسی را تبلیغ میکرد سرگردان بود و سرانجام لنین برنده شد و دیدیم در نهایت چه شد.
استالین، مانند همه جباران، هنگامی که جای پای مستحکمی به دست آورد سراغ طرفداران آرمانگرای خود که آزادی عمل او را میگیرند رفت.
جمهوری ویمار آلمان پس از جنگ بینالملل اول میان دو گروه قاطع و انقلابی، کمونیستهای مدعی نوعی دموکراسی و نازیها که دموکراسی را فساد میدانستند به تله افتاد. این بار هیتلر بود که برنده شد و کمونیستها قتل عام شدند و نوبت به طرفداران دو آتشه ولی آرمانگرای او رسید که تکرویها وعدولهای پیشوا را بر نمیتافتند. در روز سیام ژوئن 1934 دستگیریها آغاز شد و در شب آن روز که به شب چاقوهای بلند مشهور است بیستهزار نفر از گروه S.A که از معتقدترین نازیها بودند اعدام شدند و گروه اس.اس بیاعتقاد و خشن ولی مطیع جانشین آن شد.
گرچه تمام بررسیها نشان میداد که در سقوط جمهوری فریبکار ویمار، کمونیستها بازنده خواهند بود، اما اینان با اتکا به نظریه مارکس که پرولتاریا بیشک و درنهایت پیروز است و فاشیسم مرحله آخر رشد سرمایهداری و دوران پایانی و مرگ او است، از هیتلر وحشتی نداشتند. برای شکست جمهوری ویمار که فریبکارانه میخواست پرولتاریا را به بیراهه بکشاند کف زدند.(4)
ابوایاز رهبر میانهرو فلسطینیها در کتاب "فلسطینی آواره" نوشت: "تندروها، یا خائناند یا احمق".
انقلاب مشروطه
انقلاب مشروطه ایران گرفتار شرایط خاصی شد که مجال بررسی آن در مقاله ما نمیگنجد. در جریان انقلاب، سربازان روس و انگلیس به بهانه حفظ منافع اتباع خود به ایران وارد شدند و کشور را اشغال کردند. در تبریز مشروطه خواهان را اعدام کردند و در مشهد طلاب را در مسجد به گلوله و خود مسجد را به توپ بستند.
نیروهای نظامی انگلیس و روس، ناامنیها را تحریک و افراد ناسازگار اجتماعی را آشکارا مسلح میکردند. کسانی که شکست نهضت مشروطه را حاصل اختلاف داخلی (که البته وجود داشت) میدانند، سخت در اشتباه هستند. با انقلاب بلشویکی، روسها از صحنه خارج شدند و ملاحظات جهانی، خطر بلشویک و مقاومت مردم، انگلیسهای عاقل را به خروج از ایران واداشت و هرج و مرج، بی حامی شد و تا حدودی فروکش کرد.
هیجان گروههای تندرو، اعتقاد مردم به قاطعیت حاکم و جامعه نادر شاهی، بهطور صریح در ظهور رضاشاه و به قدرت رسیدن و استبداد خشن او موثر بود و مانند همیشه حامیان اولیه که عاملان و پایهگذاران سازندگی بودند، زیر تیغ جلاد رفتند ـ سازندگیهای دوران او و فرزندش در مقایسه با کشورهای دیگر ـ علیرغم در آمد نفت، بر خلاف بزرگنماییهایی که میشود اندک و در مقابل صدمات فرهنگی، ارزش خود را از دست میدهد. برای ایجاد 700 کیلومتر راهآهن نیاز نبود که مردها انواع کلاههای خود را به کلاه پهلوی و بعد شاپو تغییر دهند و هزاران نفر در این راه با گلوله سربازان جان بسپارند.
نهضت مشروطه نیاز به تحلیل گستردهتری از این مقاله یا آنچه تاکنون گفته شده است دارد. بهخصوص حکایت امینالسلطان که به دست عباس آقا ترور شد، باید از نو بررسی شود که آیا روش معادل او هماهنگ با توان مردم جامعه آن زمان نبود؟
پذیرش سلطنت بهوسیله مشروطهخواهان را نباید در ساختار اعتقاد اجتماعی آزادیخواهان جای داد، بلکه بخشی از فرایند میانهروی دوران بوده است. گو اینکه فرایند میانهروی این روزها سخن دیگری میطلبد.
امینالسلطان به عنوان صدراعظم با میانه رویهای مجلس روابط صمیمانهای برقرار کرده بود و محمد علی شاه را هم به میانهروی و ملایمت کشانده بود. با ترور امین السلطان کار در طرف مشروطهخواهان به دست تندروها افتاد و صدراعظم مقتول را به فریبکاری متهم کردند. حتی کسروی این نکته را باور دارد. در جناح شاه و دربار هم تندروها بهپا خاستند و شاه را به خشونت تشویق کردند و شد آنچه نباید بشود.
نهضت ملی شدن صنعت نفت
اولین واقعه دوران اخیر که می تواند در الگوی ساختی ـ عملکردی "تندرو ـ سازشکار" و دور معیوب "شورش و استبداد" مورد تحلیل قرار گیرد، نهضت ملیشدن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق، یکی از فعالین و تربیت شدگان نهضت مشروطیت ایران میباشد و شاید بتوان آنرا دنباله آن نهضت دانست.
از آنجا که ارتجاع و استبداد داخلی در ائتلاف با شرکت نفت انگلیس، این کمپانی نیرومند جهانی و متکی به حمایت امپراتوری انگلستان، قدرتی سنگین بهدست آورده بود باید با خلع ید از این کمپانی، آن را تبدیل به یک مشتری ساده خریدار نفت و حتی کمککننده فنی در استخراج و تصفیه نفت میکرد و ارتجاع داخلی را از حمایت آن قدرت عظیم محروم میساخت.
جناح ارتجاع شامل سلطنت طلبان و طیف وسیعی از سردمداران و بازیگران سیاسی و واسطهگران بازار و عوامل وابسته به آنها و بخشی از روحانیون و مذهبی ها، آشکار و نهان، مصدق را فریبکاری معرفی میکرد که توده مردم را بهدنبال هیچ کشانده است.
حزبتوده افراد تحصیلکرده و جوانانی را که بهطور طبیعی می بایست در جهت نهضت باشند به دشمنی با مصدق واداشت؛ کار برای همه، بهداشت برای همه و مسکن برای همه در عمل آتش بیار ارتجاع شده بود و با سلطنتطلب کنار یک میز می نشست و مصدق جناح آمریکایی هیئت حاکمه معرفی میشد و اختلاف مصدق با حکومتیان فریبکارانه و جنگ دو جناح از هئیت حاکمه و پس از آن، عنصری سازشکار و ناکافی بود.
انقلاب
پس از بهمن 57 ، دولت بازرگان ازسوی همه گروههایی که آن موقع همسو مینمودند به اتهام سازشگری مورد حمله بود .
پیشنهاد بازرگان در پاریس به اینکه: پس از رفتن شاه به کمک قانوناساسی موجود تحولی تدریجی بهوجود آوریم، حتی یک رأی هم نیاورد و راهحل گامبهگام او در تهران به مسخره گرفته شد.
دوم خرداد
آنچه در دوم خرداد رخ داد ، نمونه ای از حضور مردم و جوانان و درک موقعیت بهوسیله مردم و نوعی انقلاب آرام بود. دو قطب مخالف، مدتی منفعل و بهت زده بودند لکن، آهسته آهسته، شروع به ایفاء نقش مقدر خود برای بیتفاوت کردن جوانان کردند. هر دو گروه وانمود میکردند هیچ حادثه تازهای رخ نداده و آنچه شده، ظهوری دیگری از سنتگرایان است.
گروه سنتی که تمام اهرمهای اجرایی و قدرت را همچنان در اختیار داشت، روشهای گذشته را تشدید کرد، قطب دیگر معارض هم این انتظار را تقویت میکرد که از فردای آن روز باید همه ناهنجاریها مرتفع شود و هر آنچه اتفاق می افتد، این میانهرو است که باید پاسخگو باشد. هر دو گروه میکوشیدند با تشدید هیجان مردم به اینکه زیادتر و زودتر بخواهد میانهروی را ناکارآمد نشان دهند و عوامل هر دو گروه، همان پرسش تاریخی " تا به حال چه کردهاید؟" را تکرار میکردند.
دقت شود که نمیخواهیم بگوییم تاریخ تکرار میشودـ که هیچگاه تکرار نمی شود ـ بلکه میخواهیم بگوییم که هم افراد و هم جوامع ، الگوهای رفتاری مشابهی دارند.
واقعه نهم اسفند 1381 نشان داد که باید سازمان و سازکاری که به عنوان دوم خردادی در فردای آن روز در صحنه ظاهر شدند مورد نقد و بررسی قرار گیرند. قیام مسالمت آمیز و با شکوه مردم در دوم خرداد و 18 خرداد چهارسال بعد که اثرات وسیع در جامعه ما بر جای گذاشت، جدای از خاتمی و عملکرد او باید بررسی شود. در اینجا نمیخواهیم عملکرد خاتمی را نقد کنیم که تبلیغات وسیع دو گروه تندرو مانع است و این امر بر عهده تاریخ قرار دارد. شخصیت خاتمی در فعالیتهای پس از دوران ریاستجمهوری که دست بازتری برای عمل و بیان خواهد داشت، باید ظهور کند.
میانه روی
نظر ما در مورد میانهروی پس از انقلاب ها اختصاص به شرایط خاص امروز ایران ندارد.
میانهرو میکوشد هیجان مردم فروکش کند و مردم ره عقل گیرند و فرصت یابند سازمانها، گروهها و آداب و نهادها و ارزشهای جدید اجتماعی را ایجاد و پایدار کنند.
مردم باید هویت اجتماعی خود را بازسازی کنند، زیرا استبداد هویت اجتماعی، سنتها و آداب و نظام ارزشی جامعه را در هم ریخته است.
میانهرو از قوانین و شرایط موجود شروع میکند. برداشتی که از قانون میشود مهمتر از محتوای آن است. وظیفه گروه میانهرو اصلاح دیدگاهها نسبت به قانون است و بههرحال نظام ارزشی جامعه بیش از قانون در نظمدهی زندگی و روابط اجتماعی موثر است. نظام ارزشی مردم ما، بیشتر از قوانین ما، ضد دموکراسی و پذیرنده مستبد است. هیچ مجموعه قوانینی(دستکم در کشورهایی که در قانوننویسی تازهکارند) نیست که دارای تضاد درونی نباشد و میانهرو میتواند به کمک مردم، بخش آزاد منشانه قوانین را در اولویت قرار دهد.
فراهمآوردن فرصت برای آن که مردم بتوانند بنیادهای اجتماعی خود را شکل دهند و حرف خود را آزادانه بزنند، موثرتر و عملیتر از کوشش برای تغییر قانون است و با مقاومت کمتری روبهرو میشود. قانون اساسی آلمان که هیتلر به کمک آن به قدرت رسید و قانون اساسی ایران که رضاشاه با رعایت صوری آن بساط استبداد را گستراند و محمد رضا شاه به کمک آن حکومت کرد، از بهترین قوانین بودند. درحالی که انگلستان پس از هفتصدسال دموکراسی، هنوز قانوناساسی ندارد.
مردمی که مدت طولانی را در محیط استبداد گذرانده باشند، آداب آن را خودناآگاه آموختهاند. دوره میانهروی، دوره تغییر کیفی منطق و گرایشهای مردم است و رهبر میانهرو، رهبر بینشها و منطقهای متفاوت و هدایت مردم به فعالیت اجتماعی و مشارکت عمومی است.
اگر در دوران میانه روی، حافظان اخلاق عمومی بپذیرند که "اخلاق و ارزشها را نمیشود به زور به مردم تحمیل کرد و باید در مقابل ارزشهای معارض تحمل و حوصله داشت و این باور را درونی و به امور دیگر هم تسری داده باشند"، آن وقت کاری سترگ انجام شده است.
روش دو گروه معارض تندرو همیشه طرح شرایط نامناسب و منفی است که میانه رو، وارث آن است. مانس اشپرنر میگوید: حقیقت منفی بی ارزش است ـ هیتلر هم برای رسیدن به قدرت، از حقیقت منفی استفاده میکرد، علیه بیکاری، علیه قرارداد ورسای...اینها همه حقیقتهای منفی بودهاند ـ هر حقیقت منفی مطلق، در بطن خود، سم نابودکننده حقیقت واقعی را پنهان دارد.
در بررسی مقاله دور معیوب شورش و استبداد سه نکته توجه مدیر مسئول نشریه چشمانداز ایران را جلب کرده بود.
نکته اول مفهوم انقلاب، نکته دوم رابطه آن با تکامل اجتماعی و بخصوص نقش مستبدان یا نظام استبداد در وقوع آن و ظهور مجدد نظام استبداد از درون انقلاب و نکته سوم، بررسی این دو نکته از منظر دین و قرآن. توضیحات زیر درباره نکته اول است و سخن مشروح درباره دو نکته دیگر را به فرصت بعدی وامیگذارم.
البته آن نگاشته برای توده مردم است و نمیبایست پیچیده باشد اما میتواند انگیزه پژوهشی گسترده برای اهل تحقیق گردد. در هر زبان گاه کلمههایی همسان بر مفهومهای متفاوت دلالت میکند و این همسانی سه حالت مشهور دارد:
الف ـ هیچ نوع ارتباطی میان مفاهیم مختلف که بر کلمه واحد سوارند وجود ندارد مانند کلمه "شیر".
ب ـ گاه ساختار زبان است که معانی مختلف را بر کلمهای واحد مینشاند مانند "دیده" که هم به معنای چشم است و هم به معنای آنچه دیده میشود و همچنین کلمه "تاب".
ج ـ گاه کلمه به دلیل تنوع استعمال، معانی مختلفی میگیرد و در این حالت وسعت معنا و دلالتهای آن نه تنها مشکلزا نیست بلکه به کلمه حالتی طلایی میدهد که در تفهیم و تفاهم و تبادل فکر در قلمروهای مختلف کمک میکند و مفید است و ارتباطی نظامدار میان مفاهیم مختلف برقرار میسازد. این حالت هنگامی پیش میآید که کلمهای در فلسفه و علوم انسانی و اجتماعی حاوی معنایی گردد و در زبان فیلسوفان و دانشمندان بغلطد و هریک در فرضیههای متفاوت به توصیف و تشریح و توسعه معنای یک اصطلاح بپردازند، زیرا در مباحث اجتماعی و انسانی، فرصت فرضیهآزمایی کم است و دامنه بحث و اختلاف به سالها و قرنها کشیده میشود. گاه کلمه یا مفهوم است که دانشمند و پژوهشگر را به فضاها و قلمروهای مختلف میکشاند. مشکل هنگامی افزوده میگردد که کلمه و معنای آن به زندگی و محاورات مردم وارد گردد و به اصطلاح تودهای گردد. معنا و مفهوم یک کلمه هیچگاه امری ثابت نیست و پیوسته در تحول و انقلاب است. کلمه "سیستم" یا "سامانه" که در تمامی زبانها جای خود را باز کرده و حالتی بینالمللی دارد و یا کلمه انقلاب از این قبیلاند و در بهکارگیری آن باید ظرافت معانی و دلالتهای نزدیک به هم آنها را تشخیص داد.
در اینکه طبیعت، انسان و جامعه انسانی هر آن دگرگون میشوند و در مسیر تحول خود از مراحل مختلف میگذرند و تغییرات کمی و کیفی بر آنها حادث میگردد و حتی تغییرات کمی خود موجب تغییر کیفی و انقلاب میشود سخنی نیست. آیا این دگرگونیها موجب تکامل میگردد؟ فرض تکامل لزوم فرض و پذیرش یک شکل و هیئت غایی را در خود دارد و این، جز «هدفمند بودن خلقت است» و هنگامی ایجاد مشکل میکند که ما آن شکل و هیئت غائی فردا را ـ امروز ـ در فرض خود بیاوریم و ناچار جبریتی را بر تحول تحمیل کنیم، بحث مفصل این حالت موضوع گفتار دوم و سوم است.
در فرضیه سیستمها (یا سامانهها)، تحول موجب تنوع بیشتر عناصر مجموعه و مفاهیم ملازم با آن و سازمان یافتگی بیشتر است، اما آن «شکل نهایی» را در خود ندارد بلکه اشاره به پیچیده شدن بیشتر سامانه و غیرقابل پیشبینی بودن آن دارد.
هر چه یک فرایند طبیعی یا اجتماعی بیشتر شکافته شود، عناصر بیشتری درون آن و موثر در آن فرایند در دید و چشمانداز قرار میگیرد و روابط بیشتری میان آن عناصر آشکار میگردد و ذهن به مفاهیم متنوعتر دست مییابد و در پی آن کلمات بیشتری برای تشریح فرایند و مفاهیمی که در آن فرایند وحدت سامانهای یافتهاند لازم است...
واژه انقلاب نیز در بیان مارکسیستی و بخصوص لنینیستی آن، مبارزه خشونتبار و همیشگی درون جامعه است تا به حذف کامل استثمارگران و پیدایش جامعه بیطبقه بینجامد. در این معنا بورژواها نمیپذیرند با شرکت در یک همهپرسی بساط خود را جمع کنند و بروند.
انقلاب در مفهوم تودهای شده آن شرایطی است که بورژوا، سرنیزه پرولتر را زیر گلوی خود حس کند. شورش و خشونت و به خیابان ریختن و در بخش معنوی آن درهم شکستن نظام ارزشی و اخلاقی جامعه و سازمانهای پایدار کننده نظام ارزشی بورژواهاست.
در اینکه چه کسی مسئول اعدامهای پس از انقلاب است، سخن بیشمار میتوان گفت، اما اعدام انقلابی کلمه رایج در میان مردم، در سالهای حکومت شاه بود. چه، مبارزین که ستمکاران را تهدید میکردند و چه حکومتیان که این سخن را وسیله شوخی و خنده قرار داده بودند.
بسیاری از کسانی که "کی بود، کی بود من نبودم" درمیآورند، آن روزها روشن و آشکار میگفتند: «اگر اعدامها تعطیل شود انقلاب سرد میشود!»
فراموش نکنیم که افکار عمومی تودهوار شده پذیرفته بود: «انقلاب دادگاه لازم دارد، دادگاهی که اعدام کند» و شعار "اعدام باید گردد" همهگیر بود. بر مصلحین اجتماعی فرض است که نگذارند چنین تفکر و روشها بار دگر در جامعه پذیرفته شود.
نگاشته روی سخن با تودهها و رهبران آن و برحذر داشتن آنان از حرکات تند و در پی قهرمان شدن و یا در پی قهرمانان افتادن و علاقهمندان به تغییرات شدید، فوری و ناگهانی دارد. نباید انتظار و امکان تغییرات شدید را در مردم بهوجود آورد، هر که باد بکارد، طوفان درو میکند. این صحیح است که تغییرات کمی میتواند دیر یا زود به تغییر کیفی بینجامد اما، اینکه توده مردم فقط دنبال تغییرکیفی است و میخواهد هر لحظه و خیلی زود به نتیجه برسد و انقلابی در پی انقلابی صورت پذیرد و میوه خام ناگهان برسد و مویز به آنی انگور و غوره حلوا و پدوز خرما گردد خسارتزا است و مفهومی از انقلاب است که باید خارج از بحث تکامل مطرح گردد. جدای از پیامبران و امامان، انسان کامل و خوب یک فریب است و مردم باید بپذیرند با کمک مدیران با عیب و علت، جامعه را به سامان برسانند.
رهبران هم در هر جای دنیا باید این باور را که مردم تحملبار قانون و زندگی در فضای باز و دانش تصمیمگیری را ندارند و خود را چیزی جز مردم و بهتر و والاتر از مردم بدانند، به دور اندازند؛ این سخن را در گفتار دوم خواهیم گشود.