تاریخ انتشار : ۰۱ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۰۹:۰۱  ، 
کد خبر : ۹۰۶۲۶

از بیروت تا بیت‌المقدس

دکتر آنگ سووی چای(Dr. Ang Swee Chai) برگردان: چشم‌انداز ایران اشاره: خانم رایس از عمق تنفر فلسطینی‌ها تعجب می‌کند؛ ریشه‌یابی آن چندان سخت نیست: "کشتار فجیع کودکان، زنان، سالخوردگان و ناتوانان غیرمسلح سخت تکان‌دهنده بود. برای من، این موضوع به‌طور مضاعف تکان‌دهنده بود که مجبور بودم حقیقتی را درباره مردمی شجاع و سخاوتمند از طریق کشته شدگانشان کشف کنم. تا آن هنگام، من هرگز نمی‌دانستم که چیزی به نام آوارگان فلسطینی وجود دارد. من به‌عنوان یک مسیحی بنیادگرا از اسرائیل حمایت می‌کردم، از اعراب متنفر بودم و سازمان آزادی‌بخش فلسطین را به مثابه تروریست‌هایی می‌دیدم که باید از آنها نفرت و وحشت داشت. " برگرفته از پشت جلد کتاب "از بیروت تا بیت‌المقدس"

سخنرانی دکتر آنگ سووی چای در مسجد لندن
(او به خاطر احترام به اسلام در مسجد روسری به سر داشت)
دکتر آنگ سووی چای با حمایت از اسرائیل بزرگ شد. به او گفته شده بود که اعراب تروریست‌اند. ولی او در سال 1982 در تلویزیون دید که بیروت توسط هواپیماهای اسرائیلی بی‌رحمانه بمباران می‌شود. او تکان خورد و به تدریج دیدگاهش نسبت به اسرائیل تغییر کرد. در آن هنگام بود که او از یک اعلام نیاز بین‌المللی برای یک جراح ارتوپدی به منظور درمان قربانیان جنگی در بیروت مطلع شد. زن کوتاه قد که کمتر از 5/1 متر قامت داشت، از شغل خود در لندن استعفا داد، با همسرش خداحافظی کرد و سفری را به شهر جنگ زده‌ بیروت آغاز کرد. در همانجا بود که او شاهد عینی کشتارهای صبرا و شتیلا شد.
به دنبال کشتارهای سال 1982 در صبرا و شتیلا، دکتر آنگ سووی چای به کمک همسرش فرانسیس خو و برخی دوستان بنگاه خیریه انگلیسی به نام کمک‌های پزشکی به فلسطینیان (MAP) را تشکیل دادند. در سال 1987، یاسر عرفات رهبر جنبش آزادی‌بخش فلسطین (PLO) جایزه "ستاره‌ فلسطین" را که بزرگترین جایزه برای خدمت به مردم فلسطین است به دکتر آنگ سووی چای اعطا کرد.
او در سخنرانی‌اش که در دهم دسامبر 2004 در مسجدی در غرب لندن ایراد کرد، ما را با بعضی از تجربیاتش در لبنان و فلسطین سهیم می‌کند. تصویر بسیاری از اسلایدهایی که او در سخنرانی‌اش از آنها استفاده کرده با توضیح مربوط به هر یک در زیر آمده است و شما می‌توانید آنها را دنبال کنید.
ما از دکتر آنگ سووی چای به خاطر سخنرانی‌اش تشکر می‌کنیم. حقوق همه اسلایدها و همچنین مطالب منتخب از کتاب او به نام از بیروت تا بیت‌المقدس برای دکتر آنگ سووی چای محفوظ است. همچنین دوست داریم از Mehfil-E-Al به خاطر کمک‌هایشان تشکر کنیم. همه‌ تصاویر اضافی که بخشی از سخنرانی اصلی نبودند داخل علامت [+] آمده است. تمام توضیحات اضافی مربوط به ماست و تنها ما مسئول آن هستیم.
من این کتاب را " از بیروت تا بیت‌المقدس" نامیده‌ام برای اینکه درون قلبم این آرزوی پر شور و شعف را دارم که یک روز فلسطینیان قادر خواهند بود از اردوگاه‌های مهاجران در لبنان بازگردند و آرزو می‌کنم که دوستانم بتوانند به مسجد الاقصا برگردند و مانند نیاکانشان در آنجا به نماز بایستند. این چیزی است که همه آنها می‌خواهند انجام دهند ولی الآن نمی‌توانند.
محاصره
در تهاجم اسرائیل به لبنان در سال 1982 بیش از سی هزار شهروند لبنانی کشته شدند. محاصره بیروت 70 روز طول کشید و این شهر در معرض رگبار بی‌رحمانه‌ بمباران‌ها از طریق هوا، دریا و توپخانه قرار گرفت. بمباران‌های اسرائیل یکسره هر نقطه ممکنی را هدف قرار می‌داد. عرضه‌ غذا، برق و آب قطع شده بود و بیش از 500 هزار نفر از خانه‌هایشان رانده شده بودند. IDF برآورد کرده است که اسرائیلی‌ها در حدود 960 تن مهمات به منظور تخریب شهر استفاده کرده بودند.
بهایی که اسرائیل برای توقف تخریب بیروت طلب می‌کرد این بود که 14 هزار مبارز سازمان آزادی‌بخش فلسطین با رها‌کردن خانواده‌هایشان، شهر را ترک کنند. قرارداد صلحی که با کمک آمریکا امضا شد امنیت فلسطینیانی را که در اردوگاه‌ها رها شده بودند تضمین می‌کرد، قرار بود یک نیروی حافظ صلح چند ملیتی برای حفاظت از آنها اعزام شود.
آمریکا در حرفش صادق نبود و سه هفته بعد از تخلیه‌ "ساف" آنها نیروهای چند ملیتی را بیرون بردند و به این ترتیب به اسرائیل در تجاوز به غرب بیروت و قتل‌عام فلسطینیان در اردوگاه‌ها چراغ سبز نشان دادند.
[6:30] چنانکه مشاهده می‌کنید اینها نمونه‌هایی از بمب‌هایی هستند که اسرائیل تعداد زیادی از مردم را با آنها کشته است.
[7:40] سرانجام فرمان آتش بس صادر شد و ما توانستیم راه خود را از طریق خط سبز به سوی غرب بیروت باز کنیم.این بیروتی بود که من می‌شناختم ـ بیروتی که در طول هفته های قبل در تلویزیون مشاهده می‌کردم ـ ساختمان‌ها بلوک بلوک بمباران و تخریب شده بود و تنها این بار تصویر واقعی بود، اندازه‌ واقعی، سه بعدی و وحشتناک.
[8:10] خط ساحلی شهر زیبای بیروت که به مروارید خاورمیانه معروف است، به‌وسیله‌ی قایق‌های توپدار اسرائیلی بمباران و به خرابه تبدیل شده بود.
[8:20] ولی وحشتناک‌تر تعداد سلاح‌های جدیدی بود که آنها در لبنان آزمایش کردند، این اولین بار بود که اسرائیلی‌ها بمب‌های فسفری به کار می‌بردند. به گونه‌ای که وقتی فسفر به کسی می‌خورد برای چندین روز متوالی می‌سوزاند و سپس اگر آن را بشویید حتی سوختگی بیشتر می‌شود و قربانیان به خاطر سوختگی‌های ناشی از فسفر جان می‌سپارند. اما این بمب‌ها از نوع متفاوتی هستند و بمب مکشی (Vacuumbomb) نام دارند. آنچه اتفاق می‌افتد این است که بمب به یک مرکز می‌رود و با حجم زیادی از تی‌ان‌تی تمام ساختمان را به پایین می‌کشد، این ساختمان 11 طبقه‌ای است که مکیده شده و به صورت تلی از خاک درآمده است در حالی که 200 نفر در آن مدفون شده‌اند. وقتی که من به آنجا رسیدم و از نزدیک صحنه را دیدم به خود گفتم که کار زیادی از دست یک دکتر بر نمی‌آید و این تجربه‌ای است که باید متواضعانه به ناتوانی خود اعتراف کرد... من نمی‌توانستم هیچ کمکی به مردمی بکنم که تنها در یک مورد بمباران، ‌مدفون و کشته شده بودند.
[10:40] پیام خداحافظی یک فلسطینی که مجبور به ترک بیروت شده بود... 14000 فلسطینی [مرد] مجبور شدند در جریان تخلیه لبنان را ترک کنند، به این معنی که 14000 خانواده از هم پاشیده شده‌اند، برای اینکه هر یک از خانواده‌ها از مردانش ، یا از پدر یا از پسر بزرگتر یا هر فرد مهم دیگر، دست کشیده است و زنان با کودکان کم سن و سال و سالمندان بدون هیچ مردی که بتواند از آنها مراقبت کند، پشت سر نهاده شده‌اند. در فرهنگ خاورمیانه این یک فاجعه است. شما می‌توانید 14000 خانواده را مجسم کنید که از آنها پسر بزرگتر یا پدر خانواده گرفته شده است و آنها مجبور شده‌اند خانواده را ترک کنند و هرگز برنگردند. این بهایی بود که اسرائیل از ساف مطالبه می‌کرد تا بمباران‌ها را متوقف کند.
[12:40] من با حمایت صلیب سرخ جهانی به عضویت یک گروه فلسطینی به نام انجمن هلال احمر فلسطین پیوستم. این برای من کاملاً یک شوک تکان دهنده‌ فرهنگی بود زیرا من به سازمان هلال احمر که یک سازمان اسلامی است می‌پیوستم ولی این آغاز یک راه بود، آغاز یک سفر، آغاز مسیری که من در آنجا چیزها آموختم... و این کارت عضویت من در هلال احمر است که برایم بسیار عزیز است...
[13:15] بیمارستان غزه در بیروت، داخل اردوگاه پناهندگان صبرا و شتیلا
[15:00] بیمارستان غزه به وسیله صلیب سرخ جهانی محافظت می‌شد، با وجود آنکه بیمارستان غزه بمباران شده بود. از این ساختمان 11 طبقه، دو طبقه‌اش از بین رفته و آسایشگاه پزشکان بمباران شده بود.
[15:25] عکسی از طبقه‌ ششم بیمارستان غزه. در زمانی که انجمن هلال احمر فلسطین 13 درمانگاه و 9 بیمارستان را اداره می‌کرد و اسرائیل به طور گزینشی تک تک درمانگاه‌ها و بیمارستان‌ها را بمباران و تخریب کرده و در نتیجه بیماران و پزشکان را کشته بود...
[20:30] [در پی تخلیه‌ نیروهای سازمان آزادی بخش فلسطین] سه هفته صلح بود ، سپس ناگهان در 15 سپتامبر یک اتفاق وحشتناک افتاد یعنی نیروهای حافظ صلح جهانی تصمیم گرفتند که برگردند... و هواپیماهای اسرائیلی بر فراز بیروت پرواز کردند و در حدود 600-500 تانک اسرائیلی [با تخطی از معاهده صلح] به داخل بیروت به راه افتادند. پیش از این نیز بیروت توسط تانک‌های اسرائیلی محاصره شده بود ولی هرگز اینچنین مورد هجوم قرار نگرفته بود. پیش از این اسرائیلی‌ها بیروت را بمباران هوایی و شهر را محاصره کرده بودند و آب و دارو را بر روی مردم بسته بودند، اما این بار تانک‌ها به داخل شهر می‌آمدند و شما می‌توانید تانک را در حال به توپ بستن شهر ببینید. [عکس] شما می‌توانید مسجد را در جنوب بیروت ببینید. این اولین توپی بود که از سوی یک تانک اسرائیلی شلیک شد و اصابت کرد. آنها از هر طرف شروع به محاصره‌ اردوگاه پناهندگان کردند. تقریباً در اواسط روز بود که دود غلیظ ناشی از حملات توپخانه همه‌جا را پوشانده بود و همه وحشت زده شده بودند و می‌دانستند که هر لحظه ممکن است اتفاق وحشتناکی بیفتد...
ساعت 4:30 بعدازظهر به بیمارستان غزه خبر رسید که سربازان اسرائیلی به بیمارستان عکّا (درست واقع در بیرون اردوگاه) حمله کرده‌اند، پرستاران مورد تجاوز و قتل واقع شده‌اند و پزشکان و بیماران به ضرب گلوله از پا در آمده‌اند.
برگرفته از صفحات 55 و 79 کتاب "از بیروت تا بیت‌المقدس"
قتل عام
شبه نظامیان فالانژ دست نشاندگان اسرائیل در لبنان بودند و اعضایشان از میان جامعه‌ مسیحیان مارونی استخدام شده بودند. آنها از اسرائیل حقوق و سلاح می‌گرفتند و توسط اسرائیل آموزش می‌دیدند. آنها ادامه مؤثر IDF به شمار می‌آمدند و معمولاً برای انجام اعمال زشت و کثیف مأموریت می‌یافتند.
پس از اشغال غرب بیروت توسط ارتش شارون و بستن تمام راه های فرار اردوگاه های پناهندگان فلسطینی، شارون دستور ورود فالانژها را صادر کرد. فرمان رسمی شارون چنین بود: "به منظور انجام عملیات در اردوگاه‌ها فالانژها باید به داخل اعزام شوند."
با توجه به اینکه اردوگاه‌ها مملو از شهروندان بی‌سلاح بودند و بیشتر آنها را زنان و کودکان تشکیل می‌دادند، تنها حدود 150 شبه نظامی فالانژ اعزام شدند. از اظهارات بازماندگان چنین بر می‌آید که هم اسرائیلی‌ها و هم مزدوران فالانژشان وارد اردوگاه‌ها شده و در قتل عام شرکت کرده بودند.*
اسرائیلی‌ها عملیات را از پاسگاه مقدمشان که یک ساختمان 6 طبقه مشرف به اردوگاه‌ها بود نظارت می‌کردند. آنها از آنجا سربازانشان را پشتیبانی لجستیکی می‌کردند و دستورات لازم را با بی‌سیم به آنها مخابره می‌کردند. آنها نگران آن بودند که گزارش کشتاری که در جریان بود به بیرون درز کند و بنابر این به سربازان خود دستور داده بودند که در تمام طول شب به کشتار ادامه دهند و برای تسهیل این کار در طول شب آسمان را با منورها روشن نگاه داشته بودند. قصد آنها این بود که قبل از وارد آمدن فشارهای بین‌المللی برای توقف عملیات، در اسرع وقت هر چه بیشتر از فلسطینی‌ها را به قتل برسانند. بیش از 3000 پیرمرد و زن و کودک به قتل رسیدند. اقدام بعدی مدفون کردن سریع شواهد بود و بنابر این اسرائیلی‌ها بولدوزرها را به محل عملیات اعزام کردند. اجساد را در خانه‌ها انباشتند و خانه‌ها را تخریب کردند تا به این ترتیب گورهای جمعی درست کنند. یک گور جمعی از این نوع یک هزار جسد را در خود جای می‌داد.
[22:20] سحرگاه صبح روز بعد و پس از وقت نماز، زنان به سر چاه و محل‌های برداشتن آب رفتند تا برای خانواده هایشان آب بیاورند و درست همانجا هدف تیراندازی قرار گرفتند که برخی از آنان کشته شدند. [عکس] این اولین زنی بود که وارد شد در حالی که آرنجش صدمه دیده بود و این عکس رادیولوژی او بود.
[22:40] و به دنبال او افراد زیادی در خانه‌هایشان هدف گلوله قرار گرفته و به بیمارستان آورده شدند که بسیاری از آنها در محل نگهداری مردگان در بیمارستان جان سپردند. آنها به هیچ وجه تروریست نبودند ـ [عکس] این پیرمردی بود که در مجاورت بیمارستان زندگی می‌کرد و من او را به خوبی می‌شناختم ولی آنها او را کشتند.
[23:00] کودکان کم سن و سالی مثل این [عکس در صفحه بعد] بی‌هیچ دلیلی به ضرب گلوله می‌مردند.
اهدای زندگی
در اتاق عمل زن و کودکی را عمل کردم. زن به ضرب گلوله از ناحیه شکم زخمی شده بود و عمل حساسی داشت. عمل دشواری بود زیرا مجبور بودم یک سوم کبد او را بردارم و روده کوچک و بزرگش را که بریده شده بودند به هم وصل کنم. او به تدریج به هوش می‌آمد که کودک را از اتاق ریکاوری (بهبود) برگرداندند. به سرعت برگشتم تا هر دو را ببینم و به پرستاران بخش مراقبت‌های ویژه سفارش کنم که به هر دو خون تزریق کنند. به من گفتند کیسه‌ خونی که در حال تزریق آن به زن هستند آخرین کیسه است. کودک با انفجار نارنجکی که به میان گروهی از کودکان خردسال پرتاب شده بود زخمی گشته بود. او به خاطر بریده شدن شریان طحالی‌اش مقدار زیادی خون از دست داده بود ولی با این حال پس از عمل وضعیت کنترل‌شده‌ای داشت. هر دو به خون نیاز داشتند و گروه خونی هر دو یکسان بود. زن فلسطینی که با شنیدن گفتگوی پرستاران با من از موضوع مطلع شده بود از ما خواست که خون را به جای او به کودک تزریق کنیم. آنگاه تقاضای مسکن کرد و کمی پس از آن جان سپرد.
برگرفته از صفحه 61 کتاب "از بیروت تا بیت‌المقدس"
[23:05] پرستاران خود من هم هدف گلوله قرار گرفتند و تا غروب روز بعد کل بیمارستان مملو از افرادی ـ حدود 3000 نفرـ بود که به بیمارستان سرازیر شده بودند. آنها می‌گفتند افراد مسلح وارد خانه‌های مردم در اردوگاه‌ها شده و کل خانواده‌ها را به گلوله بسته بودند. آنها به‌شدت وحشت‌زده بودند و امیدوار بودند که با اقامت در بیمارستان هر جور هست به خاطر پزشکان خارجی و حضور ناظران صلیب سرخ مورد حفاظت قرار خواهند گرفت ولی البته این گمان درست نبود...
[24:30] در هجدهم سپتامبر [72 ساعت قبل از کشتار] یک تانک به داخل آمد و با تهدید اسلحه همه‌ خارجی‌ها را از بیمارستان بیرون کرد. در آن زمان ما بسیار نگران بودیم زیرا فکر می‌کردیم که اگر ما آنجا را ترک کنیم چه بسا آنها برگردند و بیماران ما را بکشند. ولی در عین حال می‌دانستیم که با مسلسل نمی‌توان گفت‌وگو کرد و به زور به بیرون رانده شدیم. به محض اینکه از بیمارستان بیرون آمدم گروه های زنان و مردان و کودکانی را دیدم که همگی با سربازان محاصره شده بودند و وقتی از کنارشان رد می‌شدم زنی کوشید کودکش را به من بدهد ولی این کار مجاز نبود و او مجبور شد کودک را پس بگیرد و می‌ترسم بدترین اتفاق برایشان افتاده باشد زیرا چندین روز بعد برگشتم و به جست‌وجوی مادر و کودک پرداختم ولی هیچ یک را نیافتم.
[25:30] برای اولین بار از اتاق عمل واقع در زیرزمین بیرون آمدیم و حال می‌دیدیم که چه اتفاق افتاده است یعنی در حالی که ما در حال عمل بودیم و می‌کوشیدیم جان عده‌ی اندکی را نجات دهیم، مردم اردوگاه‌ها قتل عام می‌شدند و اجسادشان می‌گندید.
کشتن کافی نبود
روبه‌رو‌شدن با واقعیت بسیار دردناک بود... افراد علاوه بر کشته شدن به ضرب گلوله، قبل از کشته‌شدن شکنجه هم می‌شدند. آنها را وحشیانه کتک می‌زدند، به اندام‌هایشان سیم‌های الکتریکی می‌بستند، چشم‌هایشان را در می‌آوردند، به زنان اغلب بیش از یک بار تجاوز می‌کردند و کودکان را زنده زنده با دینامیت منفجر می‌کردند. به بدن‌های شکسته شده نگاه کردم و با خود فکر کردم آنهایی که به سرعت کشته شده بودند خوشبخت بودند.
برگرفته از صفحه 6 کتاب "از بیروت تا بیت‌المقدس"
[26:45] خانه‌هایی که مردم قصد بازسازی آنها را داشتند تخریب می‌شدند. اگر شما به این خانه‌ها نگاه کنید متوجه خواهید شد که رنگ آنها هنوز خشک نشده است یعنی آنها به تازگی رنگ شده‌اند و شاید هنوز رنگشان خشک نشده است و اگر شما به آن سوی دیوارهای شکسته بروید خانواده‌های در هم شکسته را خواهید دید. خواهید دید هیچ‌کس را زنده باقی نگذاشته‌اند، غذاها نیم خورده باقی مانده‌اند، اثاث خانه نیم شکسته است، افراد همه رفته‌اند، دفن شده در گورهای جمعی.
اینها گورهای جمعی هستند. شما می‌توانید جای چرخ‌های تانک‌ها را مشاهده کنید. آنها به تازگی گورهای کم عمقی کنده و همه اجساد را در سنگ و آجر دفن کرده‌اند. آنها به تازگی تمامی خانه‌ها را با بولدوزر تخریب کرده‌اند. در واقع اگر اهل تماشای تلویزیون هستید بسیار مانند تخریب اخیر جنین [پایین] در فلسطین است، اما در مقیاسی بزرگتر. حدود 3000 نفر در این سه روز کشته شدند و تنها در این گور جمعی 1000 جسد دفن شده‌اند.
کل خیابان‌ها ناپدید شده‌اند یعنی تخریب و با خاک یکسان شده و زیر پاره سنگ‌ها دفن شده اند. ارتفاع تلّ پاره سنگ‌ها چنان بالاست که طبقات پایین ساختمان‌ها که هنوز دست نخورده‌اند زیر پاره سنگ‌ها ناپدید شده‌اند.
[28:10] کودکان یتیم همه جا یافت می‌شوند و همین‌که گشتی در اطراف بزنید کودکان را خواهید دید که با پوکه‌های فشنگ در دست در جلوی دیوارها ایستاده‌اند، همان جایی که خانواده هایشان به صف شده و به قتل رسیده‌اند.
[28:35] کودکان بدون خانه ـ آنها برای زمستان آینده هیچ سرپناهی ندارند.
[28:45] می‌خواهم درباره‌ این خانواده با شما صحبت کنم زیرا این یک نمونه دردناک از بقیه‌ موارد است. این خانواده اهل روستایی در نزدیکی بیت‌المقدس بودند. روستایشان به کلی نیست شده است و دیگر وجود ندارد. وقتی اسرائیل شکل گرفت آنها خود را در جنوب لبنان یافتند. جنوب لبنان بمباران شد و لذا این خانواده خود را در اردوگاه دیگری به نام تل زعتر در شرق بیروت یافتند. در 1978 تل زعتر قتل عام شده و 3000 نفر کشته شدند. در نتیجه این خانواده از تل زعتر گریختند و خود را در اردوگاه شتیلا یافتند. وقتی تخلیه صورت گرفت این خانواده دیگر به تنگ آمده بودند و گفتند که می‌خواهند همان‌جا بمانند و بنابراین در اردوگاه شتیلا باقی ماندند. و سپس قتل عام آمد و از کل خانواده 27 نفر کشته شدند!
[30:10] این منیر است، در آن زمان منیر تنها 9 سال داشت. منیر به همراه 27 تن از اعضای خانواده‌اش سه بار به گلوله بسته شد. و همین‌که اجساد مرده روی او افتادند، او از حال رفت ـ که در واقع شانس داشت زیرا افراد مسلح فکر کردند که او مرده است و او را به حال خود رها کردند. پس از ترک آنها دوستانش آمدند و او را به بیمارستان بردند.
[30:50] به دیدن هاجر مادر بزرگ منیر رفتم. در آن زمان مادر بزرگش در جنوب لبنان بود و زن 72 ساله وقتی شنید که در شتیلا قتل عام صورت گرفته است بسیار نگران شد و بنابر این 20 کیلومتر راه را تمام طول راه از جنوب لبنان تا اردوگاه شتیلاـ را پیاده طی کرد. و وقتی به آنجا رسید فهمید که خانواده‌اش نابود شده‌اند. هاجر مشغول عزاداری برای خانواده‌اش بود ولی من به داخل خانه‌اش رفتم زیرا او مادر بزرگ منیر بود و از او پرسیدم: هاجر چه چیزی برای گفتن داری؟ آنگاه او ناگهان شروع کرد و این همه سخن را به عربی به من گفت:
چه چیزی برای گفتن باقی مانده است؟ هیچ چیز برای گفتن باقی نمانده است. گل‌های ما هنوز می‌شکفند و نارنج‌هایمان عطرآگین‌اند، گنجشکانمان طبق معمول آواز می‌خوانند، اما هیچ جا نشانی از کودکانم نمی‌یابم.
بیروت! تو هرچه را داشتم از من گرفتی،
و تو آخرین زندگی مهم مرا از من گرفتی،
قلب من مرده در خیابان‌هایت افتاده است.
پسر خوب و جوان من، ابوزهیر،
در خاک تو بیرحمانه از ریشه هایش بریده شد.
ابوزهیر! تو که با کلاشینکفی در دست راه خود را از تل زعتر گشودی تا مرا در شتیلا ملاقات کنی،
چطور شد تو را همچون یک گوسفند سر بریدند؟
چه دارم که بگویم؟
کلاغ بد خبر! لطفاً به من بگو،
چه کسی جای مرا به تو نشان داد؟
ای حمل کنندگان تابوت‌ها، لطفاً کمی آرامتر بروید
تا بتوانم پاره های جگرم را یک بار دیگر ببینم
خدای من! لطفاً صبر کن، فقط صبر کن و اراده‌ات تحقق خواهد یافت.
چقدر رشک می‌برم به شما که وقتی کودکانم می‌مردند در این اطراف بودید. گذاشتید آنها تشنه جان سپرند؟
یا لطف کردید و آبی به آنها دادید؟
زندگی، زندگی برای ما به چه شباهت دارد؟
دل‌هایمان مرده‌اند و اشکانمان خشکیده‌اند
برای همه‌ مردان و زنانی که به خاک افتاده‌اند.
ای خدای متعال به ما صبر بده،
و به کودکانمان نیزـ بگذار عشق ما فانوسی در راه تو باشد
و تو ای خدا راه مقدس را به من نشان بده.
خانم دکتر، لطفاً از اینجا بروـ
تو همه زخم‌هایمان را باز کردی
ما بسیار خسته و درمانده هستیم، دیگر چه چیزی برای گفتن هست؟
[35:10] هر روز به اردوگاه های پناهندگان بازمی‌گردم ـ به بیمارستان، و با پای پیاده بالا و پایین می‌رویم. هر بار یک گور جمعی جدیدی می‌یابیم و اجسادی می‌یابیم و گاهی اوقات، در باره‌ اکتبر سخن می‌گویم، می‌بینیم که اجساد فاسد شده‌اند و بوی تعفن دهشتناکی به مشام می‌رسد. حتی اجساد را هم تشخیص نمی‌توان داد و معمولاً کارت شناسایی یا تکه جواهری یا چیزی شبیه آن پیدا می‌کنیم، و خانواده‌ها اجساد را تشخیص می‌دهند و آنها را با خود برده دفن می‌کنند و آنگاه گریه و زاری سر می‌دهند.
زنان و کودکان وحشت زده را در یک کامیون از آنجا دور می‌کنند
(تصویر توسط یک عکاس دانمارکی گرفته شده است- بی بی سی "متهم" 2001)
ورزشگاه
به سوی استادیوم ورزشی قدم زدم. پیش از این توان دیدن از این منطقه را نیافته بودم. هنگام غروب مهیب به نظر می‌رسید. در اینجا مردم کشته شده بودند، در اینجا مردم زیر خاک مدفون شده بودند: به نظر می‌رسید صدایشان را می‌شنوم که سوگوارانه در زمین خشک و بایر منعکس می‌شود. این مکان در طول محاصره، بی‌وقفه با هواپیماهای اسرائیلی کوبیده شده بود. این محل در طی قتل عام توسط اسرائیلی‌ها اشغال شده بود، و افراد اردوگاه به من گفتند که اسرائیلی‌ها کامیون‌های پر از مردان، زنان و کودکان را به استادیوم برده‌اند و بسیاری از آنها "ناپدید" شده‌اند.
جسد کودکی که زمانی او را درمان کرده بودم در 18 سپتامبر یعنی روز قتل عام در استادیوم پیدا شده بود. او نیز در کنار سایر کودکان خردسال با پرتاب نارنجک به میانشان منفجر شده بود. در سراسر استادیوم لباس می‌دیدم که بیشترشان لباس‌های زنانه بود. بازماندگان خشمگین به من گفتند که سربازان شمار زیادی از زنان را به صورت گروهی مجبور به کندن لباس کردند و قبل از کشتن به آنها تجاوز نمودند.
برگرفته از صفحه 90 کتاب "از بیروت تا بیت‌المقدس"
[35:40] یک روز اتفاق خوبی افتاد، این پسر که درست قبل از قتل عام او را درمان کرده بودم متوجه من شد. محمود کوچولو نزدیک آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت: "دکتر سووی (Dr Swee) ! دکتر سووی!" و من گفتم: "اوه محمود!" ، او گفت: "ما دیدیم که سربازان شما خارجیان را با خود به ساختمان سازمان ملل می‌برند و آنجا آنها همه را کشتند بنابر این فکر کردم شما مرده‌اید." به هر حال خیلی خوشحال شد و شروع کرد به گریه کردن، و فهمیدم که محمود بیچاره خانواده‌اش را از دست داده است ـ حالا دیگر او یتیم شده بود.
[36:15] و ناگهان تعداد زیادی کودک فلسطینی از هر جا اطراف مرا گرفتند، و دخترکی گفت: "خانم دکتر می‌توانید از ما عکس بگیرید؟" گفتم: "البته که می‌گیرم." ادامه داد: "شما باید الآن از ما عکس بگیرید چون اکنون اردوگاه شتیلا وجود دارد اما فردا ممکن است اردوگاه تخریب شود و دیگر شتیلا در کار نخواهد بود، ولی حداقل امروز ما اینجاییم و شما می‌توانید از ما عکس بگیرید و این اردوگاه را به دوستانتان در سراسر جهان نشان بدهید و به آنها نشان بدهید که ما کودکان شتیلا هستیم." و به محض اینکه شروع کردم به زوم کردن دوربین، آنها دستانشان را بالا بردند و با دستان خود علامت پیروزی را نشان دادند و گفتند: "و ما نمی‌ترسیم." این عکس در اکتبر 1982 گرفته شده است و از آن زمان تا کنون من بارها به لبنان سفر کرده‌ام و هر بار که به آنجا بر می‌گردم یک کپی از این عکس‌ها را با خودم به آنجا می‌برم با این امید که آنها را پیدا خواهم کرد و البته دیگر هرگز هیچ یک از این کودکان را نیافتم. ولی حالا که به گذشته نگاه می‌کنم متوجه می‌شوم که آنها از من نخواستند که عکس‌ها را به آنها برگردانم بلکه گفتند عکس‌ها را ببر و به کل دنیا نشان بده، و به کل دنیا نشان بده که چگونه کودکان فلسطینی اردوگاه شتیلا نمی‌ترسیدند. بنابر این اکنون این عکس‌ها را به شما نشان می‌دهم.
دلسوزی فلسطینی‌ها
پس از قتل عام، برخی از همان سربازانی که در کشتار شرکت کرده بودند در میان حیرت همگان برای معالجه به بیمارستان آورده شدند. آنها شش سرباز بودند که هنگام دستگیری فلسطینیان در اردوگاه از سقف یکی از خانه ها به پایین افتاده بودند. واکنش طبیعی این بود که از پذیرش آنها اجتناب شود ولی قبل از اینکه دکتر سووی بتواند اقدام به این کار کند، مقام فلسطینی مداخله کرد:
... با صدای بلند به آنها گفتم که هیچ دکتری در دسترس نیست. به راحتی می‌توانستم کاری کنم که حرف مرا باور کنند زیرا آنها فکر می‌کردند من یک پرستار معمولی آسیایی هستم. در همین حین احساس کردم یک نفر روپوش سفیدم را می‌کشد. دیدم عزیزه مدیر بیمارستان است. او خواست که خصوصی با من حرف بزند. او گفت:
"خواهش می‌کنم سووی شما باید این افراد را درمان کنید. می‌دانم که در ذهنتان چه می‌گذرد. ولی باور کنید خانواده من خیلی دچار رنج و عذاب شده‌اند و من از شما می‌خواهم این کار را به‌خاطر ما انجام دهید. ما را مجبور به ترک بیت‌المقدس کردند، سپس نوبت به محاصره رسید و بعد قتل‌عام از راه رسید. همه این زخم‌ها هنوز رنجمان می‌دهد ولی ما هیچ‌کس را نمی‌توانیم از خدمات پزشکی محروم کنیم. ما انجمن هلال احمر فلسطین هستیم و اصول ما ایجاب می‌کند که بدون تبعیض به همگان خدمات پزشکی ارائه دهیم، حتی به دشمنانمان.
برگرفته از صفحه 92 کتاب دکتر آنگ سووی چای به نام "از بیروت تا بیت‌المقدس."
[39:10] هنوز چند ماه از شکل گیری مرکزمان [برای کمک‌های پزشکی به فلسطینیان] نگذشته بود که به فلسطینی‌ها حمله کردند. این یک حمله‌ دیگر به اردوگاه بود و بسیاری از دوستانم کشته شدند. این بار آنها تحت محاصره بودند و لذا مجبور بودند اجساد را در مسجد دفن کنند. یعنی آنها هیچ‌جایی نداشتند که شهدا را دفن کنند.
[39:40] بیمارستان غزه سوخته بود و مراقبت از بیماران مشکل بود. ما مجبور بودیم عمل‌ها را بدون ماسک، بدون دستکش و بدون برق و ... انجام دهیم.
[40:00] این پیرزن 82 ساله آلمانی است و تنها کاری که می‌خواست انجام دهد این بود که این کامیون را بردارد و به همه‌ گوشه و کنار اردوگاه‌های پناهندگان برود و به مردم آواره شیر ... بدهد. کودکان او را دوست دارند و نام او ریتا است بنابر این کودکان او را مامان ریتا (Mama Rita) صدا می‌زنند و گاهی نیز او را مامان شیر می‌خوانند یعنی مادری که شیر می‌دهد.
[41:00] در سال1987 ما هنوز در شتیلا کار می‌کردیم، ولی اردوگاه شتیلا اکنون به این صورت تبدیل شده است [عکس]. سال 1987 ضمناً برای سازمان ملل سال بین‌المللی پناهندگان نیز بود و لذا در این سال صدها قطعنامه تصویب شد مبنی بر اینکه همه حق مسکن دارند ولی این حق فلسطینیان را شامل نمی‌شد. اردوگاه های پناهندگان تخریب شدند و کسی آنها را بازسازی نکرد. ولی مردم هنوز در آنها زندگی می‌کردند و وقتی باران ‌آمد به کلی فرو ریختند و ناگزیر همه فلسطینیان را منتقل کردند به ... [به زیر نگاه کنید]
[41:40] ... جان پناه‌هایی نظیر این مورد، که همه از هم جدا شده‌اند. لذا اینها ساختمان‌های متروکه هستند و سازمان‌ملل تنها کاری که می‌کند نصب چند پرده است و در کمتر از یک سال پرده‌ها تبدیل به یک خانواده می‌شوند. بنابر این دور تکرار می‌شود: از مردمی که در فلسطین بودند به چادرها در لبنان و سپس چادرهایشان را به شهر تبدیل کردند، بعد شهرها تخریب شدند و حالا فرزندانشان بار دیگر برگشته‌اند و در این نوع جان پناه‌ها زندگی می‌کنند، عبوس و افسرده و بدون هیچ‌گونه آینده. با این همه در سال 1987 در یکی از همین جان پناه‌ها بود که از اولین انتفاضه‌ فلسطینی با خبر شدیم. این اولین قیام بود. فلسطینیان سرزمین‌های اشغالی در غزه و کرانه غربی تصمیم گرفته بودند که با اشغالگری مخالفت کنند و علیه اشغالگران اسرائیلی به پا خیزند.
اولین انتفاضه
[42:40] اینها زنان و کودکان غزه هستند. آنها در برابر تانک‌های اسرائیلی تظاهرات می‌کنند. حالا جرأت زیادی می‌خواهد که کسی در برابر تانک‌های اسرائیلی بایستد زیرا تانک‌ها به راحتی می‌توانند همه‌ آنها را به توپ بسته بکشند ولی آنها نمی‌ترسند. لذا این یک لحظه‌ بسیار خاص است که می‌بینیم مردم عادی علیه یک نیروی نظامی عظیم ایستاده‌اند. فکر می‌کنم ارتش اسرائیل از نظر تسلیحات و قدرت نظامی چهارمین ارتش بزرگ در جهان است.
[43:20] این یک پناهنده فلسطینی است که در اردوگاه جبلیه زندگی می‌کند ولی در آن روز ابومحمد مرا به این کپه‌ سنگی برد. قبلاً اینجا خانه پدر بزرگ و مادر بزرگ او بود. اسرائیلی‌ها آمدند و آن را با دینامیت منفجر کردند و آنجا را ممنوعه کردند بنابراین هیچ‌کس نمی‌تواند برود و در آنجا زندگی کند یا آن را بازسازی کند. حالا جالب این است که قبلاً در گرداگرد آن درخت کاشته بودند و هر سال میلیون‌ها زائر آمریکایی از این زمین مقدس دیدار می‌کردند و به درختانی نگاه می‌کردند که اسرائیل کاشته بود ولی تنها انتفاضه بود که برخی از آنها را وادار می‌کند به ساختمانی که توسط بولدوزر با خاک یکسان شده است و به توده‌ سنگ و آجر و خانه‌هایی نگاه کنند که تخریب شده‌اند تا بتوانند دوباره درخت بکارند...
شکستن استخوان‌ها
در زمان انتفاضه‌ اول همه مردم جهان تصاویر سربازان اسرائیلی را در حال کتک زدن زندانیان کم سن و سال فلسطینی، شکستن استخوان‌های آنها با قطعه سنگ‌های بزرگ، قنداق تفنگ‌ها و میله‌های آهنی مشاهده کردند. رابین وزیر دفاع اسرائیل در گفت‌و‌گویی با رادیو ارتش اسرائیل گفت به سربازانش دستور داده است که استخوان‌های فلسطینیانی را که سنگ پرتاب می‌کنند بشکنند. (شرم‌آور است که رسانه‌های جمعی پس از این واقعه چهره این جنایتکار جنگی را بازسازی و او را به عنوان بانی صلح معرفی کرده‌اند.)
سیاست عمدی شکستن دست و پای فلسطینی‌ها به این معنی بود که آنها تا مدت‌ها لنگ و فلج خواهند بود. یک عضو شکسته به‌راحتی ماه‌ها طول می‌کشد تا التیام یابد و بعد از آن یک زمان طولانی دیگر هم لازم است تا بار دیگر وضعیت یک عضو سالم و فعال را پیدا کند. من به عنوان یک ارتوپد یا جراح استخوان می‌دانم که هیچ راهی برای تسریع روند التیام استخوان وجود ندارد. اگر هر چهار دست و پای انسان بشکند در این صورت شخص مصدوم تا یک سال کاملاً از کار خواهد افتاد. در ضمن اگر او تنها نان‌آور خانه باشد، خانواده‌ اش گرسنه خواهند ماند.
برگرفته از صفحات 288-287 کتاب "از بیروت تا بیت‌المقدس".
سربازان اسرائیلی استخوان‌های محمد 8 ساله را در هم شکستند تا او را از برداشتن یک سنگ باز دارند. برادر 3 ساله‌ دوستش حسن (سمت راست) را هم به شدت کتک زدند و در نتیجه به شکستن استخوان‌هایش منجر شد. [بیمارستان الاهلی غزه، برگرفته از فیلم مستند بی بی سی با نام "زندگی تحت اشغال" که در سال 1989 نشان داده شد.] در یک نظرسنجی که توسط برنامه‌ی سلامت روانی جامعه غـزه صورت گرفت مشخص شد که از هر 22 کودک فلسطینی یک نفر (5/4%) توسـط (IDF (Israel Defense Force شکستگی استخوان پیدا کرده‌اند (2779 کودک در این نظرسنجی شرکت کردند).
در زمان انتفاضه اول، من در سمت جراح مشاور سازمان ملل در بیمارستان الاهلی غزه خدمت می‌کردم و بسیاری از این مجروحان را درمان کردم. محوطه‌ بیمارستان اغلب از سوی سربازان در حال تعقیب جوانان فلسطینی مورد یورش واقع می‌شد؛ سربازان اسرائیلی تا دندان مسلح به بخش زنان و زایمان حمله می‌کردند و زنان در حال زایمان را مورد اهانت قرار می‌دادند. بیمارانی که روی میز عمل من خوابیده بودند تهدید می‌شدند. یک تیم کاری تلویزیون بی‌بی‌سی برنامه‌ مستند "زندگی تحت اشغال" را فیلمبرداری کردند که در آن تصویر برخی از ما در حال کار در این شرایط غیر قابل تحمل به نمایش گذاشته شده است. آقایی که پرستار من بود [و در حال درمان محمد در عکس فوق دیده می‌شود] پس از این فیلم مستند دو سال زندانی شد. ارتش ادامه اقامت من در غزه را غیرقابل قبول دانست و چندین سال طول کشید تا توانستم به آنجا برگردم. برگرفته از صفحه 307 کتاب دکتر آنگ سووی چای با نام "از بیروت تا بیت‌المقدس."
[45:20] این داخل بیت‌المقدس ـ اشغالی ـ است، جایی که سربازان اسرائیلی می‌توانند هر کسی را به شدت کتک بزنند یا هر کسی را لخت کنند یا هر کسی را دستگیر کنند.
ترس در کار نیست
این مادر دلواپس فلسطینی مجبور بود نزد نیروهای امنیتی اسرائیل برود و خواستار رهایی پسر نه ساله‌اش شود که به خاطر پرتاب سنگ دستگیر شده بود. چند وقت قبل اسرائیلی‌ها پدر او را بازداشت کرده بودند و هنوز در لیست افراد تحت تعقیب قرار داشت. بنابراین پدر او نمی‌توانست به دنبال پسرش برود و مجبور بود همسرش را به جای خود بفرستد. این زن یک معلم بود. اسرائیلی‌ها به او گفتند، "تو یک معلم هستی. تو نباید به پسر نه ساله‌ات نفرت بیاموزی." او پاسخ داد، "یک پسر نه ساله نباید از هیچ کس متنفر باشد. این اشغالگری است که به او یاد داد از سربازان متنفر باشد، تنفر را من به او یاد نداده‌ام. به اشغال پایان دهید و اجازه دهید پسرم عشق به مردم شما را یاد گیرد."
کودکان فلسطینی در همه جا ظاهر می‌شدند و دستان کوچک خود را به نشانه‌ی پیروزی بالا می‌بردند. این کودکان از هیچ چیز نمی‌ترسیدند. اسرائیلی‌ها یک پسربچه‌ سه ساله را به خاطر پرتاب سنگ دستگیر کردند و با تهدید به او گفتند: تو هنوز سه‌سال داری و خودت نمی‌دانی که چطور به ما سنگ پرت کنی. این را حتماً کسی به تو آموخته است. به ما بگو کی به تو یاد داده، وگرنه..." پسرک پاسخ داد، "برادرم." دیگر همه چیز تمام شد. سربازان تا دندان مسلح کودک نوپا را برداشتند و به خانه‌اش هجوم آوردند تا برادرش را پیدا کنند. او را در گوشه‌ای در حال بازی یافتند. او فقط یک سال بزرگتر از برادر نوپای خود بود!
مایک هولمس (Mike Holmes) عضو اسکاتلندی MAP حوادث فوق را پس از اولین سفرش به مناطق اشغالی در اوایل سال 1988 (در زمان انتفاضه‌ی اول) شرح داده است. برگرفته از صفحات 288ـ287 کتاب "از بیروت تا بیت‌المقدس."
[45:35] مقررات منع رفت‌وآمد ـ سیم‌های خارداری که اطراف همه روستاها را سراسر مسدود کرده‌اند و روستائیان را از هرگونه حق ترک روستا محروم می‌کنند. حتی پنجره‌ها را هم برای روزهای پیاپی قفل می‌کنند. اعلام منع رفت‌وآمد در یک روستا هیچ نیازی به دلیل ندارد. کافی است مقررات منع را اعلام کنند و بلافاصله همه به زور به خانه‌هایشان رانده می‌شوند. آنها حق ندارند به بیرون نگاه کنند، کودکان حق ندارند بخندند و بعد اسرائیلی‌ها به‌راحتی وارد خانه‌ها می‌شوند و هر که را بخواهند دستگیر می‌کنند یا خانه‌ای را ویران می‌کنند یعنی منفجر می‌کنند. این است معنای مقررات منع رفت‌وآمد.
[46:05] وقتی که آنها از گلوله لاستیکی، گلوله پلاستیکی و گاز اشک آور صحبت می‌کنند به این معنی است که همه اینها وسیله‌ای برای کشتن هستند! ولی امروزه اسرائیلی‌ها حتی اینها را هم به کار نمی‌برند زیرا از زمان شروع انتفاضه ی دوم آنها دیگر از گلوله ‌های واقعی استفاده می‌کنند...
[46:30] گلوله لاستیکی در واقع فلزی است نه لاستیکی. من یک بار پوشش لاستیکی یکی از این گلوله‌ها را بیرون آوردم و فلز سفت آن را مشاهده نمودم. اگر این نوع گلوله را مستقیم به هدف بزنی می‌تواند واقعاً آدم را بکشد. گاز اشک آور را هم اگر به جای پرجمعیتی مثل این مورد پرتاب کنند و جایی برای فرار نباشد می‌تواند شمار بسیاری را بکشد.
[46:50] این افراد [نظیر کودکی که در زیر نشان داده شده است] مورد اصابت گلوله‌های لاستیکی قرار گرفته‌اند. عکس‌های رادیولوژی نشان دهنده گلوله های فلزی در سر قربانیان بودند.
[49:10] رسانه‌های ما در غرب از صلح سخن می‌گویند ولی آنها مؤلفه اصلی صلح را که عدالت است فراموش کرده‌اند. من از مدت‌ها پیش از این مسئله آگاهی داشتم. صلح این بود، لبنان 1982. پس از تجاوز اسرائیل به لبنان 5 طرح صلح مطرح شد ولی همه‌ آنها به شکست انجامیدند زیرا هیچ یک از طرح‌های صلح از عدالت حرفی به میان نیاوردند. و امروز باز همان افراد از صلح دم می‌زنند ـ نقشه‌ راه و نظایر آن ـ ولی کدام‌یک از آنان از عدالت سخن می‌گوید؟ بی‌تردید بدون عدالت صلحی در کار نخواهد بود...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات