حسن سعدآبادی
معانی عدالت
«من مجموعا سه تعریف برای عدالت یافتهام: یکی این که عدالت، یعنی مساوات و برابری، چون از ماده عدل است و عدل یعنی برابری، مقصود از مساوات چیست؟ اگر مساوات را این میدانند که تمام بشر از لحاظ نعمتهایی که داده شده، در یک سطح زندگی کنند، این درست نیست، زیرا که چنین عدالتی امکانپذیر نیست، از این نظر که بعضی از موجبات سعادت در اختیار ما نیست و نمیتوانیم آنها را به طور برابر توزیع کنیم، مثل زیبایی، قدرت، عقل و... البته شاید پاسخ دهند لااقل در اموری که تغییر و تقسیمشان در اختیار بشر است، مساوات برقرار میکنیم؛ مثلا در مسائل اقتصادی، اما جوابش این است که این خود عین بیعدالتی است، زیرا در خلقت، همه افراد از لحاظ استعداد و امکانات و حالات روحی مساوی آفریده نشدهاند و لذا محصول کارشان با یکدیگر مساوی نیست و آیا عدالت است که علیرغم اختلاف و تفاوتشان به آنها پاداش یکسان دهیم؟! مثل اینست که بجای نمره بیست به شاگرد درسخوان و نمره 6 به شاگرد تنبل، به هر دوشان 13 بدهیم! پس عدالتی اولا شدنی نیست، ثانیا ظلم و تجاوز است، نه عدالت و ثالثا باعث تخریب اجتماع است، چرا که در طبیعت افراد تفاوت است. معنی دومی که برای عدالت گفتهاند و آن را هم نوعی مساوات دانستهاند، معنایی است که قدما گفتهاند که «اعطاء کل ذی حق حقه؛» یعنی هر چیزی که در متن خلقت با یک شایستگی مخصوص خود به دنیا آمده و حقوق هم از اینجا پیدا میشود؛ یعنی باید ذات هر چیزی را مطالعه کنیم که شایستگی و استعداد چه چیزی را دارد و آن را به او بدهیم، نه بیشتر و نه کمتر، چنین مساواتی درباره قانون هم میتواند معنی پیدا کند که قانون، میان افراد تبعیض قائل نشود، بلکه رعایت استحقاق را بکند و با افراد مساوی به مساوات و با افراد نامساوی، مطابق شرایطشان رفتار کند. معنای سومی که گفتهاند این است که عدالت، یعنی رعایت توازن در اجتماع؛ یعنی هر حالتی که به صلاح جامعه باشد و بهتر بتواند اجتماع را حفظ کند و جلو ببرد، عدالت است. این نظریه ناشی از دیدگاهی در مسئله حقوق است که معتقد است اساسا افراد حق ندارند و حق مال اجتماع است و تکلیف مال افراد. این نظریه با منطق اسلامی سازگار نیست. اولا امیرالمومنین علیهالسلام آنجا که درباره حق سخن میگوید، میفرمایند: «حق به نفع هیچکس جریان پیدا نمیکند، مگر اینکه علیه او هم جریان مییابد و علیه کسی هم جاری نمیشود مگر اینکه به نفع او هم باشد و اگر کسی باشد که حق او جریان پیدا کند، اما علیه او خیر و اوست خدا و لاغیر.» ماحصل بحث اینکه پایه عدالت، حقوقی واقعی و فطری است، هم فرد و هم اجتماع فرد حق دارند و عدالت از اینجا پیدا میشود که حق هر فردی که فطر تا استحقاقش را دارد به او داده نشود یا بشود. (1)
اقسام عدل
«اصل عدل در فرهنگ اسلامی تقسیم میشود به عدل الهی و عدل انسانی، عدل الهی تقسیم به عدل تکوینی و عدل تشریحی میشود. عدل انسانی نیز به نوبه خود، تقسیم میشود به عدل فردی و عدل اجتماعی.» (2)
ضرورت عدالت اجتماعی عدالت در نگاه قرآن
خداوند در سوره حدید هدف کلی ادیان آسمانی را، برقراری موازین عدالت ذکر میکند: «لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط.» (3) و در سوره نحل به عنوان یک اصل از اصول و مبانی کلی اسلام و به عنوان معرفی روح اسلام به عدل امر مینماید و از ستم، نهی میکند. «انالله یامر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذیالقربی و نیهی عن الفحشاء و المنکر و البعی.» (4)
عدالت در نگاه و سیره امیرالمومنین علیهالسلام
آن عدالتی که قاتل امیرالمومنین شد، مربوط به فلسفه اجتماعی و طرز تفکر خاصی بود که حضرت در عدالت اجتماعی اسلام داشت؛ او نه تنها عادل بود بلکه عدالتخواه و اصلاحطلب هم بود. قیام به قسط و عدل غیر از بودن است؛ مثلا میبینیم که حضرت عدل را بهتر از جود میداند و معتقد است که «العدل یضع الامور مواضعها و الجود یخرجها من جهتها و العدل سائس عام و الجود عارض خاص» (5) اینکه جود و ایثار را نمیتوان مبنای اصلی زندگی عمومی قرار داد، هرگز طرز تفکر یک انسان با مقیاسهای فردی نیست علمای اخلاق هم که جود را بالاتر از عدل دانستهاند از جنبه اخلاق شخصی به مطلب نگریستهاند که واقعا هم از این نظر جود از عدل بالاتر است، زیرا جود همیشه علاوه بر عدل و عدم ظلم و تعدی، بخشش و ایثار از حق خود را هم دربر دارد.
اما از نظر زندگی اجتماعی، عدل از جود بالاتر است؛ زیرا عدل، مانند پایههای ساختمان و جود به منزله رنگآمیزی و نقاشی ساختمان است، بنابراین نه تنها جامعه را براساس جود و احسان نمیتوان اداره کرد و اساس جامعه باید بر پایه محکم عدل باشد، بلکه جودهای حساب نشده، روحیهها را تنبل و فاسد اخلاق کرده کارها را از مدار طبیعی خود خارج میکند. به هر حال خواستیم نشان دهیم که امیرالمومنین علیهالسلام به عدل، بیشتر از جنبه اجتماعی مینگریسته نه از جنبه فردی و شخصی.
در نحوه اعمال حکومت هم میبینیم عدالت به صورت یک فلسفه اجتماعی مورد نظر بوده است. آن حضرت، حتی فلسفه و علت پذیرفتن خلافت بعد از عثمان را به هم خوردن عدالت اجتماعی و تقسیم شدن مردم به دو طبقه سیر سیر و گرسنه گرسنه ذکر میکند «لولا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر و مااخذالله علی العلماء ان لا یقارو اعلی کظه الظالم و لاسغب مظلوم القیت جئلها علی غاریها و لستقیت آخرها بکاس اولها» (6) و اتمام حجت میکند که من چنان به عدالت رفتار کنم که اگر زمینهای متعلق به عام مسلمین را که عثمان به دیگران بخشیده، عدهای جزء مهر زنانشان قرار داده باشند، باز آنها را پس خواهم گرفت. معتقد بود که نمیتوان بنای محکم عدالت را بر پایههای خراب و مغرف گذشتگان بنا نهاد؛ لذا باید هر حق غصبشده گذشتهای هم به صاحبش برگردد و میفرمود: «ان فی بالعدل سعه و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق» (7) به سبب همین عدالت بود که از همان روز اول، بهانهجوییها و کنارهگیریها شروع شده و عدهای به اسم خونبهای عثمان به جنگ با عدالت آمدند.
حتی در برابر تقاضای دوستان که میگفتند: چند روزی از مساوات، صرفنظر کن تا پایههای حکومتت محکم شود و بهتر بتوانی مخالفان را سرکوب کنی، با کمال قاطعیت، مخالفت میکند و میفرماید: «حاضر نیستم حتی لحظهای از سیره پیامبر صلیالله و علیه و آله که مبنای عدالت است، کناره گیرم و به حکومت امثال معاویه به عنوان کارگزار خود رضایت دهم.» علی علیهالسلام حاضر نبود که نه خودش و نه کسی از دوستانش و نزدیکانش از خلافت سوء استفاده کنند و حتی اگر به بازار میرفت، کوشش میکرد سراغ کسی برود که او را نشناسد تا بین او و دیگران فرق نگذارد؛ معتقد بود مناصب اجتماعی، تکلیف است که بنا به وظیفه باید بر عهده گرفت، نه حق که موجب بهرهبرداری شود. بسیار به کارگزارانش درباره تواضع به مردم و احترام حقوق آنها و رعایت عدالت تاکید میکرد. این چنین بود که نام علی علیهالسلام قرین عدالت شد تا آنجا که حتی سرسختترین دشمنش، معاویه، وقتی وصف عدالت او را میشنود، میگوید: مادر روزگار، ناتوان است که دیگر بار فرزندی مثل علی علیهالسلام بیاورد. (8)
عدالت فردی و عدالت اجتماعی:
عدل الهی و ایمان، پایه و زیربنای عدالت فردی است و عدالت فردی زیربنای عدالت اجتماعی و بدون شک، عدالت اجتماعی نمیتواند مفهومی مغایر با عدالت فردی داشته باشد. (9)
نقد بعضی دیدگاهها نسبت به عدالت اجتماعی:
عدهای تصورشان اینست که عدالت اجتماعی یعنی همه مردم در هر وضع و شرایطی که هستند و هر عملی که میکنند و هر استعدادی که دارند، باید عینا مثل یکدیگر زندگی کنند. در این دید همه باید به اندازه استعدادشان کار کنند، ولی به اندازه احتیاجشان درآمد داشته باشند. این تصور یک برداشت اجتماعی محض است که برای فرد در مقابل جامعه هیچ اصالتی قائل نیست.
برداشت دیگر روی اصالت فرد تکیه میکند و معتقد است که راه باید برای تمام افراد باز باشد و نباید به هیچوجه جلوی آزادیهای اقتصادی و سیاسی افراد را گرفت. هر کس باید کوشش کند و هرچه میتواند درآمد داشته باشد.
در دنیای امروز گرایش حد وسطی هم پیدا شده که میتوان آن را «سوسیالیسم اخلاقی نامید. این گرایش هر مالکیتی را استثمار نمیداند و میخواهد آزادی افراد را محفوظ نگه دارد، ولی میکوشد تا انسانها به حکم معنویت و شرافت روحی خود و درد انسان داشتن، خود، مازاد مخارجشان را به نیازمندان بدهند، نه اینکه کسی به زور از آنها بگیرد، اسلام نیز این نظر را تایید کرده است. با این تفاوت که برخلاف مکاتب غربی، راهحلهای عملی رسیدن به آن و نیز شیوه استقرار آن در جامعه به دقت مشخص کرده است و این همان مسئله «اخوت اسلامی» است. تفاوت اسلام و سایر مکاتب این است که اسلام، معنویت را پایه و اساس میداند و لذا حساسیتی در ترکیب عدالت اجتماعی با معنویت دارد که طرح مسئله اخوت اسلامی، میکوشد تا روحها را یکی کند. تا سپس جیبها هم یکی شود، نه اینکه روحها از هم دور باشند و بخواهیم به زور جیبها را یکی کنیم. (10)
تاثیر عدالت اجتماعی در تحقق اهداف انبیاء علیهالسلام
میدانیم که هدف انبیاء پاکیزه کردن روح مردم است؛ آنها آمدهاند تا مردم را به اعمال خوب تشویق کرده، از اعمال زشت باز دارند؛ پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله فرمود: «بعثت لاتمم مکارم اخلاق» (11) مسلم است که در صورت حفظ حقوق مردم و عدم تبعیض و وجود تعادل در جامعه، عقاید و اخلاق پاک و اعمال خوب، بیشتر و زمینه معاصی و اخلاق و عقاید ناپاک کمتر میشود. هیچ عاقلی نخواهد گفت که هر چه جامعه از نظر حق و عدالت آشفتهتر باشد زمینه برای عقاید پاک و تزکیه نفس بهتر است؛ حداکثر این است که بگوید: بود و نبود عدالت و رعایت حقوق، ربطی به این امور ندارد در حالیکه ابدا چنین نیست و ما ثابت میکنیم که عدالت و رعایت حقوق اجتماعی تاثیر مستقیمی در تحقق اهداف انبیاء و ادیان الهی دارد.
میدانیم که تعالیم دینی سه قسم هستند: اعتقادات، اخلاقیات و دستورهای عملی؛ حال باید نشان دهیم که اوضاع اجتماعی و عدالت یا عدم آن در جامعه در هر سه مرحله تاثیر دارد.
نمونه بارز این تاثیر این است که در ادبیات خودمان در لابلای اندیشههای عالی بسیاری از شعرا، گاهگاهی اعتقاد به بخت یا به بدبینی روزگار مشاهده میشود؛ آنجا که مسئله شانس پیش میآید، همه چیز اعم از علم و عقل و فعالیت و هنر و صنعت و... از کار میافتد:
اگر به هر سر مویت دو صد هنر باشد
هنر به کار نیاید چو بخت بد باشد
علت شیوع چنین عقیده باطلی، آن است که گذشتگان ما مرتب در جامعه خود شاهد تبعیضها، هرج و مرجها و بیعدالتیها بودهاند؛ یکی با کار و تلاش بسیار، عمری در محرومیت به سر میبرد و دیگری بیکار و در عین حال برخوردار و مرفه بود. همچنین است مسئله شکایت از روزگار، وقتی کسی در اطراف خود، فقط ظلم و ستم ببیند و علت را تشخیص ندهد و نتواند بگوید، عقده دلش را روی چرخ کجمدار و فلک کج رفتار پیاده میکند و این چنین یک نوع بدبینی و سوءظن به کل آفرینش پیدا میشود؛ میبینیم که بیعدالتی و عدم رعایت حقوق اجتماعی اثر مستقیمی در ایجاد عقاید باطل و انحرافی دارد.
وقتی در خانوادهای غذا یا میوه یا لباس و... میان اهل خانه تقسیم شود، هر یک از بچهها اگر ببیند سهم او از دیگری کمتر است، ناراحت میشود؛ قهر و گریه میکند و به علت احساس مظلومیت درصدد انتقام برمیآید البته در میان خانه، پدر و مادر که فکرشان در سطح بالاتری است از این که میوه و شیرینی به آنها نرسد یا کمتر برسد، احساس حقارت و مظلومیت نمیکنند. در جامعه هم عینا همین طور است، یعنی افراد استثنایی که در حکم پدر امتاند، در عین مظلومیت و محرومیت، دارای افکار والدین هستند که از بیعدالتی جامعه متاثر نمیشوند. پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله در حالیکه در جنگ احد، پیشانی و دندان مبارکش را شکسته بودند دعا میکند «اللهم اهد قومی فانهم لایعلمون»
با کنار گذاشتن افراد استثنایی، تبعیض در میان افراد جامعه باعث میشود در یک طبقه، حسد و کینه و انتقام و دشمنی و در طبقه دیگر کمحوصلگی نسبت به کار و استقامت نداشتن و اسراف و تبعیض پیدا میشود و این اوضاع و احوالی است که در اثر بیعدالتی در میان مردم پیدا میشود. مسلما اگر جامعه و سازمان اجتماعی و مقررات و حقوق اجتماعی، موزون و متعادل نباشد، اخلاق شخصی و فردی، موزون و متعادل نخواهد بود؛ هم طبقه محروم، اهل کینه و نفرت میشوند و هم طبقه ممتاز بیهنر و کمحوصله و پرخرج، همانطور که قبلا گفتیم راز موفقیت اسلام در دو چیز است: یکی ایجاد وحدت و ایجاد میان دلها به وسیله عقیده و ایمان و دیگری، برداشتن تبعیض و تفاوت و سعی در راه مساوات و برابری؛ یکی در «تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لانشرک به شیئا» (12) و دیگر اینکه «ولا یتخذ بعضنا بعضا اربابا» (13)
وقتی عدالت در عقاید و اخلاق مردم تاثیر داشته باشد، یقینا در اعمال آنها هم موثر است: زیرا هر کس مطابق عقیده و حالات روحی خود عمل میکند «قل کل یعمل علی شاکلته.» مسئله فقر به ویژه اگر با احساس محرومیت و حسرت کشیدن نسبت به تجملات عدهای دیگر باشد، سبب انواع تقلب و دزدی و رشوه و خیانت به اموال عمومی میشود. علی علیهالسلام خطاب به محمد حنفیه میفرماید: «ای فرزند! من از فقر بر تو میترسم. از آن به خدا پناه ببر که همانا فقر، موجب نقصان دین و پریشانی عقل و موجب ملامت و تحقیر دیگران است.» (14)
تفاوتها و عدالت
در مورد جامعه، جامعترین تشبیه، تشبیه آن به یک پیکر زنده است که هم جامعه و پیکر زنده دارای اعصابیاند که هر یک شغلها و وظایف گوناگونی انجام میدهند؛ یکی فرمان میدهد، یکی اجرا میکند، یکی عالی است، یکی درست است و... پیکر و جامعه هر دو دارای بیماری و سلامت، تولد و رشد، انحطاط و مرگ هستند. میان پیکر و جامعه قدر مشترکهای دیگری هم هست؛ اما با وجود همه این شباهتها پیکر و جامعه با هم فرقهایی هم دارند. به طور خلاصه فرق پیکر و جامعه این است که در پیکر به طور طبیعی تقسیم کار شده و جای هر عضو تعیین شده است. اما در اجتماع، میدان عمل برای همه باز است و این کار باید به دست خود بشر انجام شود و خودشان کارها را تقسیم و طبقهبندی کنند؛ در این جا هیچ اکراه و اجباری در کار نیست و همه آزادند که در این میدان مسابقه شرکت کنند و هر کس متناسب با ذوق و استعداد و لیاقت خود، شغل و مقامی را به دست آورد. عدهای گمان میکنند لازمه زندگی جنگ و جدال و دشمنی است؛ لذا گفتهاند: زندگی، تنازع بقاست. اما تعبیر درست این است که زندگی مسابقه بقاست.
از اینجا معلوم میشود که معنی عدالت این است که همه مردم از هر نظر در یک حد و یک درجه باشند. مقتضای عدالت این است که تفاوتهایی که خواه ناخواه در اجتماع هست، تابع استعدادها و لیاقتها باشد.
یکی از شاهکارهای خلقت، اختلاف طبیعی افراد و تفاوت استعدادهای آنهاست، بویژه اینکه اگر کسی در یک جهت، امتیاز و برتری طبیعی دارد در جهت دیگر، شخص دیگری بر او برتری دارد و نتیجه این شده که همه انسانها محتاج یکدیگرند. با توجه به این اختلاف طبیعی افراد، مساوات حقیقی اینست که امکانات مساوی برای همه افراد، در همه زمینهها فراهم باشد و میدان برای همه به طور مساوی باز باشد تا هرکس در پرتو لیاقت و استعداد و فعالیت خود به کمال لایق خود برسد. در مقابل تفاوتهای بجا که اشاره شد، تبعیض و تفاوت ناروا اینست که از لحاظ امکانات و شرایط عمل، همه افراد مساوی نباشند و برای یکی نردبان ترقی باشد و برای دیگر نباشد. یک جامعه عادلانه، هرگز اینطور نیست که کسی محکوم و پایین مانده باشد و کسی دیگر، با همه بیلیاقتی به درجات و مقامات بالا برسد. مصداق این عدالت را در جامعه صدر اسلام میبینیم که در آن زمان غلامان و غلامزادگان دانشمند و متقی مانند عبدا... بن مسعود به سیادت و بزرگواری رسیدند و شخصیتهای نالایقی، مانند ابوجهل و ابولهب به خاک ذلت نشستند.
نکته دیگر اینست که اگر پذیرفتیم، همیشه باید در جامعه، شرایط یک مسابقه فراهم باشد و به حکم این مسابقه که در میدان کار و تکلیف و فضیلت، صورت میگیرد، امتیازات و حقوق اختصاصی به افراد تعلق میگیرد. باید قبول کنیم برای افراد، حقوق اختصاصی و مالکیت اختصاصی وجود خواهد داشت. نمیتوان گفت: هرچه هست، جامعه است و فرد، هیچ حق و اصالتی ندارد. اسلام نیز در عین مبارزه با امتیازات طبقاتی و در عین این که مصلحت جامعه بر مصلحت فرد مقدم میشمارد، اما حقوق و امتیازات واقعی افراد را نادیده نمیگیرد، لذا جامعه بیطبقه اسلام یعنی جامعهای بیتبعیض، یعنی جامعهای که امتیازات موهوم، در آن بیاعتبار است برتری اشخاص نسبت به هم تنها مربوط به عمل و تقوای آنهاست.
بقای جامعه اسلامی در سایه رعایت عدالت اجتماعی
اسلام میخواهد جامعه اسلامی باقی ماند و بقای جامعه، جز با حفظ حقوق مردم و رعایت عدالت امکان ندارد: «الملک ییقی معالکفر و لاییقی معالظلم» (16) حتی قرآن کریم میفرماید: «اگر عدالت اجتماعی در جامعهای برقرار باشد، خدا مردم آن را به سبب کفر هم هلاک نمیکند:» ماکان ربک لیهلک القری بظلم و اهلها مصلحون. (17)
در مورد وضع آینده انقلاب اسلامی ما هم یکی از اساسیترین مسائل، همین عدالت اجتماعی است. این انقلاب در صورتی امکان تداوم برایش خواهد بود که واقعا و عملا در مسیر عدالت اجتماعی گام بردارد و برای پرکردن شکافهای طبقاتی اقدام کند و تبعیضها را واقعا از میان بردارد. من تاکید میکنم که اگر این انقلاب در مسیر عدالت به پیش نرود، این خطر هست که انقلابی با ماهیتی دیگر جای آن را بگیرد. (18)