مجتبی حسینی
تاریخ همواره عرصه ظهور اندیشمندانی بوده است که با اندیشههای خود تحولاتی را در زمان خود و یا پس از خود بوجود آورده و با ارائه اندیشههای جدید بر غنای فرهنگ بشری افزودهاند. یکی از این شخصیتها که به حیث شایستگی دارد که در افکار و اندیشههایش تامل و تعمق به عمل آید اقبال لاهوری (1256-1317 هـ ش) میباشد.
اقبال لاهوری که میتوان او را در ردیف افرادی چون سیدجمالالدین اسدآبادی و شیخ محمد عبده قرار داد باعث بوجود آوردن جنبشهایی چون احیای تفکر دینی و تحولاتی همچون ایجاد کشور مستقل پاکستان شده است. لذا توجه بسیاری از دانشپژوهان و محققان در پاکستان را به خود جلب نموده است بطوریکه "آکادمی اقبال برای" شناخت هرچه بیشتر افکار وی تاسیس گردیده است. اهمیت بررسی تفکرات اقبال در این است که علیرغم اینکه او شخصیتی بوده که در غرب درس خوانده و به آن دیار سفرهایی داشته است لیکن کمتر تحت تاثیر فرهنگ غرب قرار گرفته است و روی هم رفته غرب را فاقد یک مرام انسانی دانسته است. همچنین او در پی یافتن راهحلی بوده است که مسلمانان بتوانند مشکلات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی زمان خود را حل کنند وی نیز در فکر احیای فکر دینی و لیک احیای فکر دینی را بدون احیای معنویت اسلامی بیفایده میدانسته است.
1- خلاصهای از زندگانی اقبال: اقبال به تاریخ 22 فوریه سال 1873م (1289ه ـ ق) در میان خانواده متوسط الحالی در استان کشمیر متولد شد. نورمحمد، پدر اقبال به رسم معمول آن وقت اقبال را برای فراگرفتن قرآن مجید به یکی از مساجد فرستاد. اقبال دوره تحصیلات مکتبخانه را طی نمود. (1) ایشان پس از پایان مکتبخانه به دبیرستان رفت و به سال 1893م گواهینامه دوره اول متوسطه را دریافت نمود. اقبال به سال 1895 برای کسب تحصیلات دانشگاهی رهسپار لاهور گردید، ایشان در شهر لاهور تحت نفوذ "سرتوماس آرنولد" قرار گرفت و این تاثیر و نفوذ در روح اقبال او را به سیر در تفکرهای غربی هدایت نمود. اقبال به سال 1897م به اخذ درجه فوقلیسانس در فلسفه نائل گردید. (2) اقبال در تاریخ 1905 از لاهور رهسپار دهلی شد و در آنجا از راه بمبئی به لندن عزیمت نمود وی در دانشگاه کمبریج در شعبه فلسفه ثبتنام کرد و در آنجا با دکتر ماک تیگرت پیرو هگل که از استادان بنام فلسفه بود آشنا گردید وی با دو مستشرق ایران شناس دیگر ادوارد براون و پروفسو نیکلس رفتوآمد پیدا کرد و با ایشان دوست شد و در مصاحبت با این دو به رموز ادب فارسی و تصوف آشنا شد. در سال 1908 به جای استادش آرنولد درس زبان و ادبیات عربی را به عهده گرفت و در همین سال بود که از دانشگاه مونیخ آلمان به سبب رسالهای که تحت عنوان "ماوراء الطبیعه در ایران نوشته بود به درجه دکتری در فلسفه نائل آمد و از آن پس خود را محمد اقبال نامید. (3)
2- حیات سیاسی اقبال: زندگی هیچیک از شاعران فارسی و هندوی به اندازه علاقه اقبال پرمشغله پر نبود و از اوان جوانی به عنوان شاعر و مدافع حقوق مسلمانان شناخته شد و میلیونها تن از همکیشان او را به رهبری پذیرفتند. تعهدات سیاسی به خصوص در دهه آخر عمر، وقت او را زیاد میگرفت به طوریکه در لاهور کمتر محفل سیاسی یا دینی باادبی و اجتماعی تشکیل میشد که اقبال در کرسی صدارت جای نداشت و نطق اصلی را ایراد نمیکرد، به علاوه میبایست در مجلس قانونگذاری پنجاب و در کمیسیونهای مختلف هندی ـ انگلیسی که در داخل و خارج هندوستان برای تامین حقوق اهالی شبه قاره منعقد میگشت شرکت کند و از حقوق مسلمانان دفاع نماید. (4) حیات سیاسی اقبال را به طور کلی میتوانیم در سه دوره تقسیمبندی کنیم. دوره اول مربوط به ایامی است که تازه به لاهور میآید و با طرفداران اتحاد اسلام و آزادیخواهان آشنا میشود و به مجالس مشاعره و مجامع ادبی و دینی رفتوآمد میکند. دوره دوم مربوط به فعالیتههای سیاسی او در ایامی است که در اروپا به سر میبرد و دوره سوم که بخش اعظم و مهم زندگی سیاسی او میباشد بعد از برگشتن از غرب میباشد. (5)
3- نظر اقبال درباره آزادی دینی ـ سیاسی: به نظر اقبال تسلیم به محدودیتها، بداقبالی انسان نیست. اسلام آزادی کامل از قید محدودیتها را تجویز میکند بشر شخصیت آزادی است که به مسئولیت خود بار امانت را پذیرفته است و آزادی را انسان به طیبخاطر پذیرا گشته است. او برخلاف سارتر (6) محکوم به قبول آزادی نگردیده و علیرغم ادعای یاسپرس (7) آزادی را به عنوان سوغاتی از معراج خویش نیاورده است. یاسپر عقیده دارد که انسان موجودی خود ساخته نیست و آزادی او از خودش سرچشمه نمیگیرد ما از عالم تعالی به خویش سپرده شدهایم و خدا تنها از میان آزادی سخن میگوید.
تاکید و اصرار زایدالوصفی که اقبال بر روی مسئله آزادی دارد بیش از هرچیز مبین اشتیاق و آرزوی او برای بیدار کردن مسلمانان است تا علیه امپریالیسم طغیان و انقلاب نمایند. او یک ضرورت تاریخی، ارزش مذهبی و جنبه فلسفی برای آزادی قائل شد. هیچ فیلسوفی قبل از اقبال بالاترین مرتبه و محل را در هرم ارزشها برای آزادی قائل نشده بود. آزادی در فلسفه اگزیستانسیالیسم (8) خصوصا در فلسفه سارتر هم، همان مرتبت را داراست که در تمام فلسفههای اگزیستانسیالیسمی مطرح گردیده است. برای اقبال آزادی صرفا یک ارزش یا وجهی از وجوه وجود انسانی نیست بلکه معادل با ذات و عامل حیات آدمی و مبقی نفس اوست. (9)
4- حکومت از دیدگاه اقبال لاهوری: باید گفته شود که تصور دولت غربی فرق دارد. طبق تصور غربی، دولت ملی به مجموعهای گفته میشود که در آن تعدادی از مردم که دارای فرهنگ، تاریخ و احتمالا زبان و نژاد مشترکی میباشد در محدوده سرزمین گردآمده و برای خود حکومت و حاکمیت مستقلی را تشکیل میدهند. (10) حکومت در غرب از آن مردم و غیرخدایی میباشد در حالیکه در دولت اسلامی حاکمیت از آن خداست و دولت مشتمل بر ملیت مخصوص نیست زیرا بینالمللی است یا با ادغام ملیتهای گوناگون تشکیل شده است وانگهی حد و مرزی برای آن نمیتوان مشخص کرد زیرا آن مملکت جهانی است.
بهرحال در این مرحله رشد فکری، تاکید بیشتر اقبال برای پیشرفت تصور دولت اسلامی و حکومت اسلامی بود و به همین علت برای تشریح قانون اسلامی مجددا بر نیاز اجتهاد تاکید میورزید. در مسئله اجتهاد علاقه او از سال 1904م مشهود بود به خاطر آنکه به نظر وی ساختمان ملت اسلامی بدون تفسیر جدید قانون اسلامی غیرممکن بود. (11) به نظر وی دولت و حکومت بنابر نظر اسلام کوششی است برای اینکه به آنچه روحانی است در یک سازمان بشری جنبه فعالیت داده شود به این اعتبار هر حکومت که تنها بر پایه تسلط بنا نشده باشد و هدف آن تحقق بخشیدن به اصول عالی مثالی باشد حکومت الهی است. (12)
5- رابطه دین و سیاست از نظر اقبال: اغلب دول شرقی و غربی امروزی سراسر بر ماده پیریزی شده است و برای نیل به عظمت هر وسیلهایی که منفعت بخش می شمارند میگیرند و برای مذهب و اخلاق چندان ارزشی قائل نیستند. اقبال که نابکاری سیاست بیدین را پی برده و فلسفه خود را براساس مذهب بنا کرده است، ماکیاولی را مورد انتقاد شدید خود قرار میدهد و او را مرسل شیطان و باطلپرست قلمداد نموده است. اقبال دین و سیاست را مکمل یکدیگر دانسته میگوید: «نوع دولت خواه امپریالیزم باشد یا دموکراسی اگر جنبه دینی نداشته باشد سراسر چنگیزی است. پیشرفت حقیقی وقتی به دست میآید که سیاست با دیانت توام شود. دستگاه سیاسی جدید در کلیه رشتههای زندگی دست یازیده، سعی میکند فرد را نه تنهای ملا به تبعیت خود درآورد بلکه شخصیت او به خود جذب کرده اصالت او را از میان ببرد. (13) براساس نظر اقبال غایت مطلوب در یک جامعه آنست که سیاست با اخلاق ودین پیوند خورد. اگر فعالیتهای سیاسی از مصالح و ملاحظات اخلاقی جدا شود نتیجهای جز هرج و مرج اجتماعی که در دنیای امروز شاهد آن هستیم نخواهد آورد.
اقبال میگوید قوانین اسلامی مملو از مقررات حیاتبخش است پس اگر به آن رو کنیم و دلهایمان را از آن مملو سازیم زنده و مستقل و نیرومند و متکی به خود خواهیم بود. (14)