تاریخ انتشار : ۰۹ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۱۰:۴۳  ، 
کد خبر : ۹۰۷۳۸

سنت‌گرایى تجددگرایى و پساتجددگرایى در فلسفه غرب

محسن آلوستانى‌ مفرد

رویکرد فیلسوفان در طول تاریخ فلسفه و زاویه نگاه آنها به مسائل فلسفى به هیچ‌ روى یکسان نبوده است و تحت تاثیر عوامل مختلفی، تحولات زیادى پیدا کرده است. در اینجا به یک تقسیم کلى از این رویکردها مى‌پردازیم: رویکرد سنت‌گرا، رویکرد تجددگرا و رویکرد پسا تجددگرا(1). رویکرد سنت‌گرا به عالم و آدم، جهان‌بینى سنت‌گرایى را پدید آورده است. این نوع جهان‌بینى و طرز تلقى خاص از عالم و آدم و رابطه میان آنها، همانند هر جهان‌بینى دیگر داراى مولفه‌هایى است؛ این مولفه‌ها عبارتند از: جهان‌شناسی، انسان‌شناسی، معرفت‌شناسى و ارزش‌شناسی. سنت‌گرایان براى شناخت کلى هستی، عقل را کافى نمى‌دانند و به خود بسندگى عقل اعتقادى ندارند. از نظرآنها با عقل فقط بخش کوچکى از جهان‌ هستى یعنى طبیعت را مى‌توان شناخت، اما بخش بزرگتر و مهمتر جهان هستى را باید رجوع به سنت شناخت و عقل براى شناخت این بخش از جهان هستى کارایى لازم را ندارد.
فیلسوفان سنت‌گرا، غالبا فلسفه افلاطون(2) و ارسطو(3) را با آموزه‌هاى دینى که به اعتقاد آنان، مکمل عقل است، درآمیختند و به این ترتیب فلسفه‌هاى دینى مثل فلسفه یهودی، فلسفه مسیحى و فلسفه اسلامى را پدید آوردند.(4)
دیدگاه‌هاى نقادانه در دوره سنت و دغدغه‌هاى خطایابى در باب نظریات فلسفى منجر به ارائه نظریاتى شبیه آنچه در فلسفه دکارت(5) و فرانسیس بیکن(6) مى‌بینیم، شد. دکارت، معتقد بود خطاهاى فیلسوفان قاعده‌مند است و ناشى از عدم رعایت ضوابطى است که در پرتو آنها، عقل درست عمل خواهد کرد و گرنه انسانها از حیث داشتن عقل یکسانند؛ از همین رو بود که در آغاز کتاب “گفتار در روش” نوشت: “میان مرم، عقل از هر چیز بهتر تقسیم شده است ...”(7) وى منطق جدیدى ارائه کرده که به اعتقاد مورخان اندیشه، تحول اساسى در ذهن و زبان انسان‌ها پدید آورد و تاریخ فرهنگ و اندیشگى بشر را وارد دوره جدیدى کرد(8). اما فرانسیس بیکن که او هم منطق نوینى عرضه کرد و دغدغه ‌و هدفى جز ایجاد تحول بنیادى در اندیشه بشر نداشت، عامل خطا را که به زعم او همه فیلسوفان پیش ازاو با آن دست به گریبان بودند، در این مى‌دانست که فیلسوفان، غایت فلسفه و معرفت را شناخت بماهو شناخت مى‌دانند. بیکن مى‌گفت غایت شناخت باید تغییر طبیعت باشد و از همین رو بود که به متفکران توصیه مى‌کرد که “اسیر طبیعت شوید تا امیر طبیعت گردید”(9) یعنى طبیعت را بشناسید تا از طریق تغییر دادن آن، بر آن تسلط یابید. تحولات فکرى که تحت تاثیر این دعوت ایجاد شد، باعث شد که علوم تجربى بر صدر بنشیند و قدر ببیند. در مقابل سنت‌گرایان، تجدد گرایان قرار داشتند که به خود بسندگى عقل قائل بودند و معتقد بودند که با همین عقل، بدون نیاز به ابزار و منبع دیگرى مى‌توان جهان هستى را شناخت. دکارت، مفهوم “نور طبیعی”(10) را در فلسفه رسمى وارد کرد و با این نگرش فلسفه جدید با عقل‌گرایى شروع شد. فیلسوفان تجددگرا آدمى را براى شناخت همه چیز توانا مى‌دیدند. ابزار عقل از نظر آنان براى حل همه مسائل نظرى و رفع همه مشکلات عملى کافى بود. البته جهان هستى از نظر آنان از چنان پیچیدگى که امروزیها در ساختمان آن دیده‌اند، برخوردار نبود. ذهن و زبان آدمى هم آئینه‌وار همه اخبار، راجع به عالم را بى‌طرفانه و بى‌هیچ دخل و تصرفى در اختیار او قرار مى‌داد. اختلافات و چالش‌هاى فلسفى بر سر صدق و کذب این اخبار بود. معناى صدق هم، چیزى جز مطابقت سخن با واقع نبود.(11) مطالعه تاریخ علم و حاضر شدن عالمان بر سر مزار نظریات مدفون در تاریخ و مشاهده اینکه تاریخ علم، گورستان نظریات است، اندیشمندان را به این نکته واقف کرد که جهان پیچیده‌تر و پر رمز و راز تر از آن است که در نظر اول تصور مى‌شد. شکست‌هاى پى‌درپى نظریات و برنامه‌هاى علمى آشکار شدن ضعف و نارسایى‌هاى نظریاتى که روزگارانى حکومت مطلقه داشتند و شهرت و قدرتى براى صاحبان خود به ارمغان آورده بودند، عالمان را بسیار خاشع و آنان را به ضعف‌ها و محدودیت‌هاى عقل و فهم بشرى آگاه ساخت. رویکرد پسا تجددگرایانه در فلسفه با همین وقوف بر محدودیت‌هاى عقل بشرى است که آغاز مى‌شود. در بطن و متن دوره تجددگرایى در فرهنگ غرب، آهسته آهسته، چند متفکر عظیم‌الشان ظهور کردند و هرکدام رخنه‌اى در عقل، به معنایى که گفتیم، انداختند و به تدریج گرایش پسا تجددگرایى را پدید آوردند. در این گرایش تلقى عینکى عقل جانشین تلقى آئینه‌اى شد.(12) متفکران یاد شده عبارتند از: هیوم(13)، کانت(14)، مارکس(15)، فروید(16)، نیچه(17) و ... هیوم در “رساله طبیعت آدمی” که از کتاب‌هاى دوران ساز در فلسفه غرب به شمار مى‌آید دو مدعاى پیشینیان را در باب عقل نقد مى‌کند. آن دو مدعا این است: .1 عقل قدرت شناخت واقع را دارد.2 ؛ تمام غرایز،‌ احساسات، عواطف و امیال آدمى باید تحت حاکمیت عقل عمل کند تا او انسان محسوب شود. هیوم در کتاب یاد شده، مى‌خواهد اثبات نماید که عقل پیرو احساسات و غرایز است و نه حاکم بر آنها. کانت با طرح نظریه عینکى ذهن در مقابل نظریه آئینه‌اى قدما و نشان دادن نقش فعال ذهن در علم و ادراک، دومین ضربه را بر عقل‌گرایى مدرنیته وارد ساخت.
مارکس با مطرح کردن مفهوم “تاریکخانه ایدئولوژی” اظهار داشت که واقعیتى به نام “منافع طبقاتی” هست که به صورت آگاهانه یا ناآگاهانه در آدمى مجموعه‌اى از اعتقادات بدون دلیل ایجاد مى‌کند. این گزاره‌هاى بدون دلیل ناشى از منافع طبقاتى هرکس را، ایدئولوژى آن کس مى‌نامیم. اینها علت دارند؛ نه دلیل. به این ترتیب آدمى با عینک ایدئولوژى به جهان مى‌نگرد و از همین رو تصویر وارونه‌اى از آن را فراچنگ مى‌آورد. همه در تاریکخانه ایدئولوژى به سر مى‌برند. بنابراین، عقل تابع و پیرو منافع طبقاتى است.(18) فروید این اعتقاد قدما را، که نفس و روح آدمى مساوى با آگاهى است(19)، به چالش کشید و معتقد شد که روح و ضمیر آدمى به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تقسیم مى‌شود(20). ضمیر ناخودآگاه انسان که نه بخش از ده بخش روح آدمى راشامل مى‌شود، انبار عقده‌هاى سرکوب شده است که بعد از طى کردن فرآیند تصاعد در قالب اعمال اعتقادات معین و خوشایندها و بدآیندهاى خاص، ظهور و بروز پیدا مى‌کند. از این دو بخش ناخودآگاه روان ماست که ما را الزام مى‌کند چه بکنیم و چه نکنیم. به چه معتقد باشیم و به چه معتقد نباشیم. از چه خوشمان بیاید و از چه خوشمان نیاید. بنابراین، دلیلى درکار نیست. ما هرچه مى‌کنیم به سائقه آن بخش ناخودآگاه روانمان است. از نگاه نیچه همه آنچه را که فروید ظهور و بروز ضمیر ناخودآگاه مى‌دانست ناشى از اراده معطوف به قدرت انسان‌‌هاست. طبق نظر او، حیوانى به نام انسان در این فکر است که به هر قیمتى بتواند، کما و کیفا خود را صیانت کند، زندگى طولانى و بهترى داشته باشت. او تنها وسیله را براى این کار، “قدرت” مى‌داند. قدرتمندان مى‌مانند و ضعیفان از بین مى‌‌روند، البته این قدرت و توان، تنها قدرت بدنى نیست. در مواجهه با عقاید و باورها، طبق نظر نیچه، آدمى ناخودآگاه عقیده و رایى را مى‌پذیرد که به او نیرو بدهد تا بتواند بیشتر بماند(21). چنانکه ملاحظه کردید همه این متفکران در جهت تضعیف دلیل‌گرایى و برجسته کردن نقش علت، در تبیین آرا و نظریات، نظریه‌پردازى کرده‌اند. توجه به علل در پیدایش عقاید و باورها به جاى دلیل، ویژگى بارز رویکرد پسا تجددگرایى است.(22)

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات