تاریخ انتشار : ۰۵ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۱۰:۳۵  ، 
کد خبر : ۹۰۷۵۰

بررسى چند جانبه دین


سارا محمدی‌نژاد
در غرب حداقل دو طرز تلقى نسبت به دین وجود دارد:
1- دین مجموعه‌‌اى از گزاره‌هاست. این دیدگاه دین را با مجموعه‌ اعتقادات،‌ خاصه اعتقاد به موجود متعال و فوق طبیعى هم‌سنگ نهاده است.دین عطیه‌اى الهى است که از بیرون به انسان تفضل شده است و حتى ممکن است علیه او برخیزد. دین موهبتى است از جانب روح الهی. در این دیدگاه، انسان دین را مى‌پذیرد و نقش او تنها تسلیم و رضا در مقابل اراده و خواست الهى است. هربرت اسپنسر(1) در تعریف دین مى‌گوید: “دین اعتراف به این حقیقت است که کلیه موجودات، تجلیات‌ نیرویى هستند که فراتر از علم و معرفت است”.(2) فرهنگ مختصر آکسفورد در بیان ماهیت دین مى‌نویسد: “دین شناخت یک موجود فوق بشرى است که داراى قدرت مطلقه است و خصوصا باورداشتن خدا یا خدایان متشخص(3) که شایسته اطاعت و پرستشند.”(4) تعاریف پیشین که به آنها تعاریف عقل‌گرایانه(5) اطلاق مى‌شود،‌ نگاه خود را تنها به بعد معرفتى و اعتقادى دین دوخته‌اند.
2- در اواخر قرن هجدهم بعد از آنکه به دیدگاه گزاره‌اى (6) انتقادات فراوانى شد، فلاسفه دین به جاى تاکید بر دیدگاه معرفتی، نگرش شهودى و عاطفى به دین را وجهه همت و نظر خود قرار دادند. از آن پس اندیشمندان از تعاریف نظرى و اعتقادى گریختند و عوامل تجربی، عاطفى‌، شهودى و حتى اخلاقى را در دین فهم و عمده به حساب آوردند. به طور مثال شلایر ماخر(7) دین را احساس اتکاى مطلق” مى‌داند.(8) تعریف و قرائت دیگرى از دین همین آهنگ را مى‌نوازد. رودلف اتو(9) نوشت: “دین نوعى احساس است”.(10) همچنین ویلیام جیمز(11) پراگماتیست(12) معروف گفت: « بنابراین مذهب عبارت خواهد بود از تاثرات و احساسات و رویدادهایى که براى هر انسانى در عالم تنهایى و دور از همه بستگى‌ها براى او روى مى‌دهد.”(13) پل تیلیش(14) هم بعد از آنکه دین را عنصرى خلاق از رو ح بشر شناساند، تاکید کرد که: “دین همان احساس است و دین پایان سرگردانى دین است”(15) بنابراین دین درغرب، عنصرى دو وجهی(16) است که گاهى بر بعد معرفتی، آموزه‌اى و اعتقادى آن تاکید رفته است و زمانی- خصوصا در چند دهه اخیر - جنبه احساسی، عاطفى و درونى آن نگاه را خیره کرده است. این همه تاکید و حساسیت که نسبت به تجربه دینی(17) نشان داده مى‌شود و حتى دین را در تجارب روحى و حالات روانى خلاصه کرده و گوهر دین را تا به این حد تحویل(18) و کاهش مى‌برند همه در چارچوب تلقى دوم مى‌گنجد.
این دو تلقى از دین، دو برداشت از فلسفه دین را مى‌‌آفریند. اگر ما نسبت فلسفه را با دین در نگاه نخست بسنجیم، فلسفه دین وظیفه توجیه عقلانیت باورهاى دینى را به دوش خواهد کشید و به عبارت دیگر رشته دانشگاهى‌اى که بعد عقلانى دین را بررسى مى‌کند تحت عنوان فلسفه دین شناخته مى‌شود. این نوع فلسفه دین به کار بررسى و ارزیابى عقلانیت یا معقولیت عقاید دینى - باتوجه به اعتبار براهین آنها - مى‌آید. فیلسوفانى چون آگوستین و توماس آکویناس(19)، همه حاکى از این پیوند عقلانى میان فلسفه و دین است. این نوع پیوند میان فلسفه و دین با دو تحول عمده روبرو شد: تحول نخست حمله کانت(20) به متافیزیک سنتى بود که از دیرباز عقاید دینى را در خود مى‌پرورید. کانت برآن بود که برهان‌هاى سنتى براى اثبات وجود باری، مخدوش و شکننده است؛ زیرا خداوند در محدوده عقل نظرى نمى‌گنجد، پس بحث فلسفى و نظرى در باب آموزه‌هاى دینى و دعاوى عقیدتى ره به جایى نمى‌برد.
کانت در کتاب “دین تنها درمحدوده عقل”(21)، مفاهیم، عقاید و اعمال دینى را در حوزه حیات اخلاقى قرار مى‌دهد. اخلاق لاجرم به دین متهى مى‌شود. پس دین با حضور در محدوده عقل عملی، به تجارت دینى تاویل رفته از حیات اخلاق نشات مى‌گیرد. از این رو دین هرگز با علم سر ستیز ندارد؛ چون قلمرو هر یک از دیگرى جداست. یکى در محدوده عقل نظرى است و دیگرى هم در محدوده عقل عملی؛ با نقش‌ها، کارکردها و زبان‌هاى جدا از هم. تحول دوم این ادعاى برخاسته از فلسفه‌هاى اصالت تجربه بود که مى‌گفت فقط یک ملاک و معیار براى تعیین معنا و ارزش صدق همه گزاره‌ها حتى گزاره‌هاى دینی، وجود دارد و آن معیار همان تجربه حسى و معرفت علمى است. این دو تحول عمده خصوصا فلسفه کانت که هویتى تجربى و هر منوتیکى به دین بخشید، آراء و نظریات مهمى در زمینه دین‌شناسى مدرن به وجود آورد از آن پس عقلانیت از دین افتاد و به گوشه احساس درونى و عاطفه و تجربه عملى خزید. شلایر ماخر بر آن بود که عملکرد دینى نمایانگر عنصرى در تجربه انسان است که قابل فروکاهش به عقیده نیست. دیانت نه علم است و نه اخلاق، بلکه عنصرى است در تجربه انسانى که براى خود کمال و یکپارچگى و تمامیت دارد. نمایندگان این تلقى با پیروى از کانت و شلایر ماخر، فلسفه دین را در حوزه فراخ ترى به نام “فلسفه فرهنگ” قرار دادند.
در اینجا توجه از توجیه عقاید دینی، به بازشناسى خصلت متمایز تجریه دینی، زبان دینى و عملکرد دینى معطوف شده است. وظیفه فیلسوف دین هرگز سنجش براهین له و علیه خداوند نیست؛ بلکه توصیف تجربه و زبان دینى براى وضوح آنها و تعیین موقعیتشان در مقایسه با دیگر پدیده‌هاى فرهنگى است. کى یرکگور(22) همان تاکیدى را که کانت در باب اراده و نقش اساسى آن در حیات دینى قائل بود، پى گرفت. او به نوعى ایمان‌گروى افراطى کشیده شد؛(23) تا بدان جا که مدعى شد ایمان نه تنها بى‌دلیل بلکه على‌رغم دلیل است.
ویلیام جیمز فلسفه را ترجمان احساس دانست و بر این اساس اصالت را از آن ستاند. این جریان به دست فیلسوفان دینى مانند ردلف اتو، پراودفوت(24)، سوئین برن(25) و آ‌لستون(26) در قرن بیستم دنبال شد.(27) بدینسان دوگونه فلسفه دین پدیدار شد: در یکى - از آنجا که تکیه بر بعد معرفتى دین است - به منظور توجیه عقلانیت دین، ادله و براهین اعتبار یافت. در دیگرى - از این رو که احساس و تجربه دینى را اساس دین مى‌دانست - ایمان نظرها در نوردید. در یکى چون ادله مطرح است و ادله همگانى و عمومى است، فلسفه دین قابل تعاطى و تبادل است. در دیگری،‌ از آنجا که احساس همان دین است و احساس امرى شخصى و درونى است، فلسفه دین و عقلانیت دین شخصى مى‌شود. براى یکى فلسفه اصالت دارد و توجیه‌گر معقولیت دین است و براى دیگرى فلسفه دست دوم بوده و تنها ترجمان احساس است.
در یکى معرفت‌شناسى پیش‌نیازى است که به حلاجى برخى مسائل فلسفه دین مى‌پردازد و در دیگرى معرفت‌شناسى در متن است؛ زیرا تجربه دینى و کلا تجارب درونى اصالتا امرى معرفت شناختى‌اند. نتیجه آن که آن دو تلقى و نگرش به دین، دو نوع و دو سنخ فلسفه دین را پدید آورد. البته برخى این اختلاف را تا یونان باستان پیگیرى کرده و تفاوت دیدگاه ارسطو(28) و افلاطون (29) را سرچشمه این اختلاف شناسانده‌اند. مى‌توان گفت که تلقى نخست دین را در عقاید و آموزه‌هاى معرفتى خلاصه کرده و نگرش دوم، دین را در تنگناى احساس و تجارب درونى برده است.
حال آنکه میان آن دو نزاعى نیست. دین وجوه و ابعاد متفاوتى دارد.(30) شاید یکى از بهترین و جامع‌ترین دیدگاه‌ها در این زمینه، نظریه نینان اسمارت(31) است که گفت: دین شش خصیصه یا بعد کلى دارد؛ بدین قرار: عقیدتی، اسطوره‌ای، اخلاقی، تجربی، اجتماعى و عبادی.(32) پس مى‌توان با نگاهى جامع به ابعاد مختلف دین، هم تعریفى جامع از دین ارائه داد و هم فلسفه دین شامل و فراگیرى تصویر نمود. این پراکندگى در میان آراى اندیشه‌مندان مسلمان نبوده است، یکى از علل عمده آن، وجود منبعى مشترک به نام قرآن است که براى همیشه چونان خورشیدى فروزان، فرا راه اندیشه‌وران مسلمان مى‌درخشد. واژه دین در فرهنگ اسلامى از لحاظ لغوى معانى متعددى دارد:(33) از قبیل خضوع، ملت، سیره، عادت، قضا، حساب، اطاعت و رفعت.
دین در اصطلاح، سنتى اجتماعى است که شامل عقاید، قوانین و مقررات و آداب و رسوم خاصى مى‌گردد.(34) در قرآن، دین کاربردهاى متنوعى دارد؛ دین گاهى حق است: هوالذى ارسل رسوله بالهدى و دین الحق.(35) و گاهى باطل؛ مثل آنجا که قرآن سخن فرعون را با پیروان ناآگاهش نقل مى‌کند: انى اخاف ان یبدل دینکم(36) در برخى موارد دین بر مقررات و قوانین بشرى اطلاق شده است؛ مثل قانونى که توسط پادشاه مصر تصویب شد: کذلک کدنا لیوسف ماکان لیاخذ اخاه فى دین الملک.(37) در برخى آیات، دین منسوب به خدا شده است: و رایت الناس یدخلون فى دین‌الله افواجا(38) از این آیه که فرمود: فاقم و جهلک للدین حنیفا فطره الله التى فطر الناس علیها (39)، بر مى‌آید که دین فطرى است. دین حق براى رفع اختلافات تشریع شد: کان الناس امه واحده...(40) و نهایت آنکه دین نزد خدا تنها اسلام است: ان للدین عندالله الاسلام.(41)
از مجموع آیات پیش گفته برمى‌آید که دین در اصطلاح قرآنى به طور کلى بر مجموعه عقاید، قوانین و مقررات و آدابى اطلاق مى‌شود که براى اداره و پرورش جامعه انسانى باشد. اگر این مجموعه از سوى خداوند، تنظیم و تشریع شده باشد دین حق بوده و مفاد آن با مقتضاى فطرت انسانى کاملا سازگار و هماهنگ خواهد بود. این تعریف بازگوینده این واقعیت است که واژه دین و حقیقت آن در عالم اسلام از دو جنبه نظرى و عملى برخوردار بوده است. به دلیل اهمیت جنبه اعتقادی، نظرى و معرفتى دین است که فلسفه اسلامى به منظور توجیه و تبیین دین پا به صحنه گذارد و از همان روز نخست همت بلند فیلسوفان مسلمانى چون کندى و فارابى و ابن‌سینا بر هماهنگى و سازگارى فلسفه و دین بوده است. البته باید اذعان کرد که بعد عملى و خصوصا اجتماعى دین در طول تاریخ کمتر مورد توجه و امعان‌نظر بوده است، اما در بعد نظرى و آموزه‌ای، فلاسفه با دیدگاه‌ها، طرح‌ها، نظریه‌ها و مشرب‌هاى مختلفى که آفریدند، در توجیه معارف دینى بسیار کوشیدند. به هر حال تعریف دین در عالم اسلام به نظر تعریفى جامع‌تر مى‌آید؛ زیرا ابعاد مختلف دین را پوشش مى‌دهد. نکته دیگر اینکه براى پاسخ دادن به این پرسش که دین چیست، و ماهیت آن کدام است، تنها داشتن و دانستن تعریف دین کافى نیست؛ گرچه لازم است. بدین منظور لازم است به چند مسئله دیگر در فلسفه دین گذر و نظر کنیم؛ مسائلى از قبیل: قلمرو دین، صدف و گوهر دین و انتظار بشر از دین.(42)

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات