تکنولوژی را به نوعی میتوان گسست جوامع جهان سومی دانست. به زبان ساده، این نفوذ تکنولوژی مدرن بود که سیر طبیعی زندگی را در جهان سوم مختل کرد. فناوری غربی، در سرزمین مادری خود ریشه دوانده و موجی رشد کرده بود و این در حالی است که در جهان سوم یک محصول وارداتی است.
شاید بهتر باشد از کمی عقبتر آغاز کنیم. فرهنگ و تمدن که به عنوان بخش مادی فرهنگ تعریف میشود، رابطهای تنگاتنگ با یکدیگر دارند، ترکیب این دو، در مثل، دقیقا شبیه به بدنی است یکپارچه که از بدو تشکیل نطفه، یک شکل و همسان پیش رفته و رشد کرده است. حال اگر بنا باشد یک عضو جدید وارد این سیستم حیاتی کنیم، لازم است به تمام جوانب امر توجه شود تا مبادا که بدن عضو جدید را، اصطلاحا «پس» بزند. این پس زدن، به نوعی همان عدم پذیرش عضو جدید در کالبدی است که تا پیش از این به خوبی و روانی وظیفهاش را انجام میداده و هماهنگی کاملی میان اعضای آن وجود داشته است. در واقع چون عضو جدید نمیتواند خود را با سیستم هماهنگ کند و کار ویژههای خود را به درستی انجام دهد، کار را مختل کرده، کلیت سیستم را به خطر میاندازد.
حتی اگر بخواهیم تصور ارگانیکی را در مورد جامعه بپذیریم، در واقع نمیتوان تکذیب کرد که جوامع انسانی، همگی یک کلیت درهم پیچیده از عوامل عینی و غیر عینی، با کارکردهای مشخص هستند. ساختمانی را در نظر بیاورید که از پی، ستونها، دیوارها، سقفها، ملاط بین آجرها و... تشکیل شده است که برخی از آنها مرئی و بقیه نامرئی هستند. جامعه نیز به همین ترتیب از عناصر مرئی و نامرئی تشکیل شده است که هریک نقشهای ثبات، پایایی، انعطافپذیری و... را برای جامعه ایفا میکنند. میتوان مدعی شد که این عناصر در تعریف کلی فرهنگ قرار میگیرند. فرهنگی که خود دارای زیر مجموعه بزرگی است که آن را تمدن مینامیم. یعنی بخش مادی و مرئی و مابقی شامل سنتها، مذهب، رسوم، اخلاق، پیشینه فکری و علمی و... تحت همان عنوان کلی فرهنگ، ساختار نامرئی جامعه انسانی را شکل میدهند.
از این میان ساختار نامرئی، استوارتر و تغییرناپذیرتر است چرا که نقش ملاط را بازی میکند ملاطی که خود عامل انسجام بخش غیر مادی و در نگاهی کلیتر کل ساختار اجتماعی است. برای همین است که عناصر مادی در طول قرنها تغییر میکند اما مذهب، رسوم و... با سرعت کمتری دچار تغییر میشوند و یا تغییراتشان آنچنان هزینهبر است که کل ساختار اجتماعی را به هم میریزد.
اما به هر شکل، تغییر اصلی ثابت و پذیرفتنی است. شما جامعهای را نمیتوانید پیدا کنید که از تغییر و تحول مصون باشد. چه در بخش فرهنگ و چه تمدن. رفتارها حتی در صورت ثبات رسوم، امکان تغییر دارند و فرهنگ لزوما تحتتاثیر تمدن قرار میگیرد. این همان اتفاقی است که در غرب افتاده است.
تولد فناوری نوین در غرب، هرچند در ابتدا با مقاومت ساختار اجتماعی روبرو شد، اما به تدریج توانست خود را جا بیندازد و به عنوان عضو اجتماع پذیرفته شود. ضمن اینکه باید توجه داشت که این تولد بدعتا ایجاد نشد. منظور این است که هرچند اختراع چیزی مثل ماشین بخار، دفعی بود و مخالفتهایی را هم برانگیخت اما از سالها قبل فرهنگ اروپایی خود را کمکم برای پذیرش عناصر جدید آماده میکرد و این آمادگی را بیش از عرصه تمدن مدیون عرصه فرهنگ بود. یعنی عرصهای که از مدتها قبل پرچمدار تغییر در فرهنگ اروپایی بود.
در واقع، باید گفت که پیشزمینه تغییرات تکنولوژیکی اروپا، یعنی تغییر در عرصه مادی فرهنگ غرب، در عرصه فرهنگی آن از مدتها پیش آغاز شده بود. زمانی که اندیشمندان، طبیعیدانها، دانشمندان و فیلسوفان اروپایی، در طی عصر رنسانس، یکی پس از دیگری، مبانی تفکر سنتی را به چالش کشیدند و با اندیشه غالب به نبرد برخاستند. نبردی که به آسانی گفتنش نبود. برای قرنها، دانشمندان و دگراندیشان زیادی خوراک اتودافههای کلیسا را تامین میکردند. اما این نبرد نابرابر، به تدریج زمینه را برای تغییر، برای شکاکیت و برای به چالش کشیدن تفکر سنتی آماده کرد. در واقع، آنها بنیانهای غیر مادی جامعه را به چالش کشیدند و با سست کردن آنها و تزریق آرام افکار و اندیشههای نو، شرایط را برای تغییرات مادی آماده کردند. این همان موضع هماهنگی فکر و عمل در عرصه تمدن غربی است. در واقع تمدن نوین غرب، در «مهد»ی متولد شد که پیش از تولدش بسیاری از شرایط رشد و نمو آن را در خود آماده داشت. آنچه اتفاق افتاد این بود که عناصر غیر مادی شرایط را برای ظهور عناصر مادی جدید آماده کردند و عناصر مادی، در بهترین موقعیت ممکن با ظهور خود در عرصه آماده شده، به کمک عناصر غیر مادی آمده و این تعامل تا به امروز ادامه دارد.
به طور خلاصه، تغییر و تحولات فرهنگ غرب، به تدریج و بدون دخالت ویرانگر هرگونه عنصر خارجی صورت گرفته است. تعاملی که در طول قرنها، با پویایی و جنگ و گریزهای داخلی شکل گرفته است.
این در واقع همان فصل متمایز تکنولوژی در غرب و جهان سوم است. جهان سوم بدون آمادگی و بدون طی هیچ یک از مراحل فوق، به ناگهان با تکنولوژی نوین و بیگانهای روبرو شد که از یک سو چارهای جز پذیرش آن نداشت و از سوی دیگر این فناوری با بسیاری از مبانی فرهنگیاش در تضاد بود.
لذا جهان سوم، بدون تغییر در پایههای تفکری، فلسفی و اعتقادیاش و با همان دید غالبا غیر مادیگرای خود، پذیرای تمدنی شد که لازمه تولدش، تغییرات شگرف پایههای اعتقادی بوده است. این شد که بنایی عظیم بر پایههای سنتی و فرسوده شکل گرفت. در ست مثل آن که بخواهید آسمانخراش مدرنی را بر پایههای لرزان یک کپر سنتی در قلب آفریقا بنا کنیم. بدیهی است که چنین بنایی سست، غیر قابل اعتماد و ناپایدار خواهد بود.
اما صحبت بسیار فراتر از این مثال ساده است. در مثال ما، در نهایت ساختمان فرو خواهد ریخت، در حالی که در بحث از فرهنگ و تمدن، نسلهای بعد وارث تضادی خواهند بود که هیچگاه برطرف نخواهد شد. در اینجا هیچگاه نمیتوان مدعی شد که عناصر تمدنی، به تدریج عناصر فرهنگی را به رنگ و بوی خویش درمیآورند. حتی تلاش فرهنگی برای ایجاد تغییرات متناسب با تمدن مدرن وارداتی هم موفق نیست، چرا که بخش سنتی، بلافاصله در برابر چنین تلاشی حالت تدافعی و سپس تهاجمی خواهد گرفت.
زمانی شریعتی فرهنگ مسیحیت قرون وسطایی را چنین تشبیه کرد که مسیحی است به صلیب کشیده شده که مغز ارسطو را در سرش قرار دادهاند. شاید بتوان این تشبیه را در این مورد هم به کار برد.
به این ترتیب که جهان سوم، مغزی سنتی است در کالبدی مدرن و لاجرم به صلیب کشیده شده، چرا که آن مغز سنتی، عملا مانع تکامل، حرکت و پویایی تنه مدرن خود میشود. این چالش هنگامی پیچیدهتر میشود که عناصر مادی فرهنگ مدرن، لاجرم عناصر غیر مادی این فرهنگ را نیز به دنبال خود همراه بیاورند.
دیدگاههای مدرن برخی، آموزشی، اقتصادی و... که حتی در نوع روابط انسانی هم تاثیرگذار هستند، از جمله عناصر مدرن غیر مادی است که این بار، برخلاف عناصر مادی، دیگر حتی قابل جمع با عناصر سنتی هم نیست. اینجاست که تقابل، شکلی عینی به خود میگیرد. شکل یک نبرد پایاپای.
در کل، به نظر میرسد تنها چاره برای حل این تقابل که عاملی برای ایستایی جامعه است، آشتی میان این دو است.
کاری که بسیاری از کشورها، از جمله اندونزی و مالزی، با موفقیت آن را به انجام رساندهاند.