تاریخ انتشار : ۰۱ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۱۲:۲۷  ، 
کد خبر : ۹۰۹۵۷
چرا محمد یونس برنده جایزه صلح نوبل شد

اعتبار فقر


مسعود بینش
محمدیونس، استاد دانشگاه و اقتصاددان بنگلادشى و بانک گرامین که خود مؤسس آن بوده است، مشترکاً جایزه صلح نوبل سال 2006 را تصاحب کردند. این جایزه نصیب بسیارى افراد بد و خوب دیگر نیز شده است. آنچه در پس این انتخاب شایسته مایه عبرت و درس آموزى است، توجه به اندیشه هاى والایى است که او موفق به پیاده سازى آنها شده است؛ آن هم در متزلزل ترین و فقیرترین کشورهاى جهان، یعنى وطن او، بنگلادش.
همه چیز از زمانى آغاز شد که 27 سال قبل، زمانى که محمد 38 ساله در دانشگاه مشغول تدریس نظریه هاى اقتصادى بود، در درون خود با تضاد بزرگى مواجه شد: از یک سو ، طنین پرسروصداى تدریس وجوه مختلف نظریه هاى اقتصادى در کلاس و اختصاص میلیون ها دلار از سوى دولت در برنامه هاى پنج ساله براى از بین بردن فقر و از سوى دیگر، قحطى و وضعیت فلاکت بار میلیون ها انسانى که او هر روز با آنها مواجه مى شد و مى دید که در بیرون از کلاس درس، با جسم هاى نحیف و روح هاى خسته، چشم امید گشوده داشته اند و دست به دعا برداشته اند تا از روزمرگى فقر و نادارى برهند و طلوع سپیده رهایى را ببینند.
هنگامى که او با پیگیرى دلسوزانه متوجه شد که زنان فقیر روستاى مجاور او، اجیر تاجران پول پرستى هستند که حاصل دسترنج چهارپایه هاى تولیدى آنها را صرفاً به دلیل دراختیار گذاشتن پول قرضى براى تهیه مواد اولیه آن، به ثمن بخس مى خرند، به شدت برآشفت و به فکر فرو رفت که چگونه در جامعه اى زندگى مى کند که نمى تواند به 42زن پرتلاش و ماهر، جمعاً 27دلار بدهد. او خود تصمیم گرفت از این شرمندگى برهد. بلافاصله 27دلار را از جیب خود درآورد و از طریق دانشجویانش به زنان رساند و به آنها اعلام کرد که این یک وام است و آنها مى توانند هر زمان که توانایى پیدا کردند باز پس دهند. این کار، براى آن زنان کارستان شد و آنهامدتى بعد وام را نیز باز پس دادند. محمد یونس این کار را به دو ، 10 و سپس 50روستاى دیگر تعمیم داد و براى انجام آن در سطح وسیع به بانک هاى دولتى مراجعه کرد و پیشنهاد داد آنان این کاررا انجام دهند. این انتظار از بانک هایى که فلسفه وجودى شان پرداخت بیشتر به افراد پولدارتر بود برآورده نشد، به این جهت محمدیونس تصمیم گرفت خود، بانک مستقلى تأسیس کند و پس از دو سال تلاش ، مجوز تأسیس بانک گرامین را از دولت اخذ کرد.
چشم انداز بانک عبارت از «بانکدارى براى فقرا» و مأموریت آن «فراهم ساختن خدمات جامع مالى در جهت توانمندسازى فقرا، تا استعداد خود را به یاد آورند، به بار نشانند و چرخه شوم فقر را بشکنند.» بانک او اکنون با حدود 19000نفر در 71000روستا در بنگلادش مشغول به کار است. حدود 7 میلیون نفر وام گیرنده، دراین سال ها، بیش از4میلیارد یورو وام کوچک دریافت داشته اندکه 96درصد آنان را زنان فقیر تشکیل مى دهند. جالب آن است که میزان برگشت وام ها 98درصد بوده که بیش از سایر بانک هاست. این در حالى است که استدلال مسئولان بانک هاى دولتى که محمدیونس نزد آنها رفته بود این مسأله بود که فقرا، وام ها را بازپرداخت نمى‌کنند!
محمد یونس معتقد بود و ثابت کرد که فقرا نیز اعتبار دارند. او این ابتکار و ایده خود را در ارائه وام هاى کوچک به فقرا، بدون سپردن وثیقه مالى، «خرده اعتبار» (micro credit) مى نامد، واژه اى که اکنون در قاموس اقتصادى و اجتماعى حدود 100کشور، که چنین ایده اى در آنها نیز رواج یافته و حدود 100میلیون نفر از فقیرترین خانواده ها را در سراسر دنیا تحت پوشش قرار داده، آشناست. او اصرار دارد که این کار را «خرده سرمایه»(micro capital) بنامد، زیرا حقیقتاً هم چنین نقشى براى افراد، به ویژه زنان بى بضاعتى دارد که با همین خرده سرمایه ها، چرخ هاى مولد خوداشتغالى را در حوزه هاى مختلف کشاورزى، خدماتى، صنایع غذایى و مانند آن در روستاهاى دورافتاده و محروم کشور به حرکت درآورده اندو سربلند و آبرومند زندگى مى گذرانند. محمدیونس به نوعى مهندسى مجدد در مفهوم کسب و کار اجتماعى دست زد. به نظر او کسب و کار دوگونه است: کسب و کار معمولى براى درآمدزایى و کسب و کار اجتماعى (social business) براى انجام کارهاى خوب براى مردم. چنین رویکردى در کسب و کار، به میلیون ها انسان امکان داده است تا راه خود را براى خروج از فقر، با عزت بپیمایند.
او بر این باور است که : انسان ها زاده نمى شوند تا رنج نادارى و گرسنگى را بچشند. این که اکنون به چنین وضعیتى دچار هستیم بدان دلیل است که ما چشم خود را بر این موضوع بسته ایم. اگر بخواهیم مى توانیم دنیاى عارى از فقر خلق کنیم. هر انسانى منبع استعداد و شایستگى بى پایان است. اوبه تنهایى مى تواند بر زندگى دیگران تأثیر گذارد. هریک از ما ، بسیار بیشتر از آنچه جلوه مى کنیم در زوایاى پنهان خود، گنجینه هایى نهفته داریم. تنها باید محیطى فراهم شود تا این استعدادها به ظهور برسد. این تنها به خود ما بستگى دارد که تصمیم بگیریم کجا برویم. اگر با جدیت، نقش خود را بازى کنیم مى توانیم به هرآنچه مى خواهیم دست یابیم.
ایده محمدیونس آن است که اگر همان فرصت هایى که براى دیگران فراهم است به فقرا بدهیم، آنها مى توانند خود را از فقر برهانند. آنهاخود مى توانند دنیاى عارى از فقر را خلق کنند. تنها باید زنجیرهایى که در اطراف آنها نهاده ایم برداریم. فقر توسط مردم فقیر خلق نمى شود، بنابراین نباید به دیده اتهام به آنها نگریست. آنها خود، قربانیان هستند. فقر توسط سیستم هاى اقتصادى و اجتماعى پدید مى آید. منشأو علت ریشه اى آن اشتباه بالایى هاست نه فقر توانایى پایینى ها. اگر با دیده بصیرت، مفاهیم، نهادها و شرایطى که فقر را مى آفریند دگرگون کنیم، فقر از صحنه جامعه رخت برمى بندد و دیگر هرگز باز نمى گردد.
محمد یونس در کنار کار اعطاى وام هاى کوچک با هدف خوداشتغالى براى کسب درآمد افراد فقیر، اندیشه هایى را نیز براى تحول آفرینى در زندگى آنان دنبال مى کند. او اعضاى چندمیلیونى بانک خود را به اجراى 16تصمیم در حوزه هاى خانه دارى و آموزش تشویق و ترغیب مى کند و همواره به پایش آنها مى پردازد، از جمله فرستادن بچه ها به مدرسه، خوردن سبزیجات ، نوشیدن آب تمیز، پاکیزه نگاهداشتن محیط زیست و ... با اندیشه اى که او مبتکر آن بوده است، فقیران و حتى گدایان مى توانند به کسب و کار آبرومند روى آورند، وام بگیرند، سرمایه گذارى کنند، اندوخته داشته باشند و زندگى خود را تغییر دهند. این همان رؤیاى اولیه محمد بود. او مى گوید درست است که بانک ما به بانک فقرا شهرت یافته اما ما مى خواهیم کسى که فقیر و عضو بانک ماست، قدم به قدم به رفاه دست یابد.
استیفن کاوى نویسنده پرآوازه کتاب «هفت عادت مردمان مؤثر» و «عادت هشتم» داستان ملاقات خود را با محمد یونس چنین توصیف مى کند: وقتى محمد یونس، مؤسس بانک گرامین را ملاقات کردم از او پرسیدم که کى و چگونه این پنداره به ذهنش رسیده است. گفت پنداره اى نداشته که با آن شروع کند. او صرفاً دید که کسى محتاج است و سعى کرد نیاز را برطرف کند و این گونه پنداره اى شکل گرفت. پنداره محمد یونس براى رسیدن به دنیایى که در آن فقر وجود نداشته باشد، در یکى از خیابان هاى بنگلادش صورت خارجى پیدا کرد.
در حالى که با او درباره رهبرى حرف مى زدم ماجراى زیر را با من در میان گذاشت: موضوع بیست و پنج سال قبل شروع شد. من در یکى از دانشگاه هاى بنگلادش اقتصاد درس مى دادم. کشور دچار قحطى بود. احساس بسیار بدى داشتم. من در کلاس نظریه هاى پررنگ و آب اقتصادى را درس مى دادم. به تازگى مدرک دکتراى خود را در آمریکا گرفته بودم. اما وقتى از کلاس بیرون مى رفتم. چشمم به بدن هاى نحیف و اسکلت گونه اى مى افتاد که انتظار مرگ را مى کشیدند. احساس کردم آنچه آموخته ام و آنچه درس مى دهم حکایت واقعى نیستند و براى زندگى مردم معنا و مفهومى ندارند. از این رو خواستم ببینم مردم در دهکده مجاور دانشگاه چگونه زندگى مى کنند. مى خواستم بدانم آیا به عنوان یک انسان کارى هست بتوانم بکنم که مرگ این قحطى زده ها را به تعویق بیندازم. آیا مى توانم حتى اگر شده به یک نفر کمک کنم. نمى خواستم مانند پرنده اى بر فراز آسمان، آنچه را روى زمین اتفاق مى افتد ببینم. سعى کردم به جاى آن در قالب چشم یک کرم ظاهر شوم تا آنچه را روبه رویم ظاهر مى شود ببینم، آن را ببویم، لمس کنم و ببینم کارى هست که بتوانم برایش بکنم یا نه.
حادثه ویژه اى به من جهت گیرى خاصى داد. زنى را ملاقات کردم که چهارپایه هایى از جنس بامبو درست مى کرد. بعد از صحبتى که با او کردم فهمیدم روزى دو سنت درآمد دارد. باور نمى کردم کسى بتواند به این شدت کار کند و چهارپایه هایى به این زیبایى بسازد و پولى در این حد ناچیز دریافت کند. او گفت چون پول ندارد که چوب بامبو بخرد و چهارپایه درست کند مجبور شده از کسى قرض بگیرد. این تاجر گفته بود تنها در صورتى این پول را به زن قرض مى دهد که چهارپایه هاى ساخته شده را تنها به او بفروشد آن هم به قیمتى که او مى گوید.
این دلیل قیمت ارزان چهارپایه ها بود. در واقع آن زن کارگر جیره خوار آن تاجر بود. پرسیدم که هزینه تهیه چوب بامبو چقدر است، و او گفت حدود 20سنت، و اگر چوب خیلى خوب بخواهید 25سنت. با خود گفتم مردم محتاج 20سنت هستند و کسى به آنها کمک نمى کند و با او صحبت کردم و گفتم که مى توانم این 25سنت را به او بدهم. اما فکر دیگرى به ذهنم رسید. تصمیم گرفتم فهرستى از کسانى که به این مقدار پول نیاز داشتند تهیه کنم. به اتفاق یکى از دانشجویانم چند روزى به دهکده مجاور رفتیم. معلوم شد که 20نفر وضعیت آن زن را دارند و وقتى پول موردنیاز آنها را با هم جمع زدم، به شدت جا خوردم. رقم به 20دلار رسید. از خودم خجالت کشیدم که در جامعه اى زندگى مى کنم که نمى تواند به 42انسان پرتلاش و سختکوش و در ضمن ماهر، 27دلار بدهد. براى نجات از این احساس شرمندگى، از جیبم 42دلار درآوردم و آن را به دانشجویانم دادم و گفتم این پول را به آن چهل و دو نفرى که ملاقات کردیم بده. به آنها بگو این یک وام است، اما فقط وقتى توانایى اش را پیدا کردند پول را به من پس بدهند و آنها مى توانند محصولاتشان را به هر کس و در هر کجا که پول بهترى بدهد بفروشند.
فقرا بعد از دریافت پول به هیجان آمدند و من با دیدن هیجان آنها فکر کردم حالا چه کار باید بکنم؟ با مسئولان شعبه بانکى که در دانشگاه بود صحبت کردم. از مدیر بانک خواستم به اشخاص فقیرى که در دهکده با آنها صحبت کرده بودم وام بدهد. خیلى جا خورد. گفت: شما عقلتان را از دست داده اید. این غیرممکن است چگونه مى توانیم به فقرا وام بدهیم؟ آنها اعتبارى ندارند. با اصرار و التماس به او گفتم: دست کم امتحان کنید و نتیجه اش را ببینید و این که رقم زیادى نیست. در جوابم گفت نه، مقررات ما این اجازه را نمى دهد و این فقرا نمى توانند وثیقه بسپارند. از آن گذشته، این رقم اندک، ارزش وام دادن ندارد. بعد به من توصیه کرد که با مقام هاى ارشد بانک در بنگلادش حرف بزنم. من به توصیه اش عمل کردم و به اشخاص بلندپایه بانک مراجعه نمودم. همه آنها به یک شکل جوابم را دادند و سرانجام پس از آن که چندین روز دنبال آن کار دویدم، حاضر شدم که ضامن آنها شوم. گفتم «من این وام را تضمین مى کنم. هرچه را که لازم باشد امضا مى کنم. پول را از بانک مى گیرم و آن را به اشخاصى که مى‌شناسم مى‌دهم».
این شروع کار بود. آنها به من گوشزد کردند که فقرایى که وام مى گیرند هرگز آن را پس نمى دهند. گفتم: امتحان مى کنم. جالب اینجا بود که آنها تا آخرین سنت وام شان را پس دادند. من در حالى که به شدت هیجان زده بودم، به رئیس بانک مراجعه کردم: «ببینید، آنها تمام بدهى شان را پرداخت کرده اند و مسأله اى وجود ندارد». در جوابم گفت: «نه، آنها شما را فریب داده اند، به زودى از شما پول بیشترى مطالبه مى کنند و آن را پس نمى دهند». من به آنها پول بیشترى دادم و باز هم بدهى شان را پرداخت کردند. وقتى موضوع را با رئیس بانک در میان گذاشتم، او گفت: ممکن است در یک دهکده بتوانید این کار را بکنید، اما اگر این کار را در دو دهکده انجام بدهید موفق نمى شوید. با عجله این کار را در دو روستا انجام دادم. باز هم مؤثر واقع شد. از این رو میان من و رئیس بانک و همکاران بلندپایه او نوعى مبارزه درگرفت.
به من گفتند احتمالاً اگر شمار دهکده ها به پنج برسد، حرفشان درست از آب درمى آید. من این کار را در پنج دهکده انجام دادم و باز هم مردم وام دریافتى را پس دادند. اما رؤساى بانک تسلیم نشدند. 10دهکده، 50دهکده، و 100دهکده را پیشنهاد کردند. این گونه، رقابتى میان من و آنها درگرفت. من به نتایجى رسیدم که آنها نمى توانستند انکار کنند. با این حال آنها به گونه اى آموزش دیده بودند که فکر مى کردند فقرا قابل اعتماد نیستند. خوشبختانه من اینگونه تربیت نشده بودم، بنابراین آنچه را مى دیدم باور مى کردم. اما ذهن و چشمان مدیران بانک تحت تأثیر دانسته هاى قبلى شان کور بود.
سرانجام با خود گفتم چرا مى خواهم آنها را متقاعد سازم؟ من شخصاً کاملاً مطمئن هستم که فقرا مى توانند وام بگیرند و بدهى شان را بپردازند. چرا بانک جداگانه اى درست نکنیم؟ این موضوع نظر مرا جلب کرد. از این رو پیشنهادى به دولت نوشتم و اجازه خواستم که بانکى دایر کنم. دو سال طول کشید تا دولت را متقاعد کردم. در دوم اکتبر 1983ما تبدیل به یک بانک شدیم، یک بانک رسمى و مستقل. حالا مى توانستیم آن طور که مى خواستیم برنامه هایمان را گسترش بدهیم، و همین کار را هم کردیم.
کاوى ادامه مى دهد: وقتى درباره برخى از رهبران بزرگ دنیا مطالعه کردم یا با آنها حرف زدم، متوجه شدم که پنداره و صداى آنها به آرامى شکل گرفته است. البته مطمئنم که استثناهایى وجود دارد. بعضى ها ناگهان به پنداره اى مى رسند. اما در مجموع اشخاص نیازى را احساس مى کنند و بر آن مى شوند که این نیاز را مرتفع سازند. وقتى این نیاز برآورده مى شود، نیاز بعدى مطرح مى گردد. این نیاز را هم اجابت مى کنند و موضوع ادامه دار مى شود. اندک اندک این حس نیاز را تعمیم مى دهند و بعد به این فکر مى افتند که تلاش هایشان را نهادینه کنند تا پایدار باقى بماند.
محمد یونس نمونه مردمى است که دقیقاً این کار را کرد. او نیاز انسانى را درک کرد، به وجدان خود جواب داد و از استعداد و اشتیاقش بهره گرفت تا این نیاز را برطرف سازد. او ابتدا شخصاً وارد گود شد و بعد به دنبال راه حل هاى خلاق گشت و سرانجام با تدارک تشکیلاتى به این نیاز جامعه پاسخ داد. او صداى خود را یافت و به دیگران کمک کرد تا آنها نیز صداى خود را بشنوند. جنبش اعتبارهاى جزیى دارد در سرتاسر دنیا بسط پیدا مى کند. این سخن استیفن کاوى درباره محمد یونس بود.
اگر جایزه صلح نوبل نصیب محمد یونس نمى شد از درخشندگى ایده انسانى و الهى او فرونمى کاست، اما «خرده اعتبار» او به این جایزه اعتبار بخشید و فرصتى پدید آورد تا دیگران نیز بفهمند و بشناسند که چگونه مى توان چشم انداز والایى را براى نفع میلیون ها انسان به صحنه عمل آورد، چگونه مى توان فرصت هاى اجتماعى و اقتصادى را براى مردم فقیر فراهم کرد، چگونه مى توان به نیازمندان به جاى توزیع ماهى، مهارت ماهیگیرى را آموخت و آنها را از وابستگى هاى مکرر رهانید و به جاى سیر کردن شکم آنها، ذهن آنها را جهت داد تا خودباورى و تلاش و قناعت و عزت در آنها بارور شود. رؤیاى محمد یونس مسلمان از همان زمان تحقق یافت که یک تصمیم ساده و جدى گرفت؛ این که براى مردم مفید باشد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات