دکتر داوود فیرحی
یک برداشت سنتی درباره «علم» آن است که علم از تولیدهای ذهن آدمی است. انسانها از بدو تولد تا پایان عمر، در حال تعلم و یادگیری هستند؛ البته شدت و ضعف دارد، ولی قوه تفکر همه انسانها به نوعی همیشه فعال و در حال عملیات است. این حالت، برای انسانها، ذاتی است. بنابراین، تا انسانی هست و روی این کره خاکی زندگی میکند، علم هم وجود دارد. قافله علم، ممکن است به فراز و نشیب یا افت و خیز مبتلا شود، ولی از حرکت باز نمیماندن؛ مگر آنکه انسانی باقی نمانده باشد. در این دیدگاه که از قدیمترین نظریهها درباره علم و دانشاندوزی است، علم آدمی همچون انباری است که هر روز بر دارایی و حجم آن افزوده میشود. توقف بردار هم نیست. در مقابل، دیدگاه دیگری هم هست که علم را جزئی از صنایع اجتماعی میداند.
طرفداران این نگرش، علم را از اموری میدانند که در درون جامعه ساخته و پرداخته میشود و شکل میگیرد. به همین دلیل بین نظام آگاهی یک جامعه و روابط اجتماعی حاکم بر آن جامعه رابطه نزدیکی به چشم میآید. اگر این دیدگاه را بپذیریم، دیگر نمیتوان علم و تولید آن را، امری ذاتی برای انسان قلمداد کرد؛ بلکه، باید گفت، تولید در صورتی است که شرایط امکانی برای ظهور آن باشد؛ چنانکه گاه اقتضای شرایط، انسداد و زوال تولید علم است. اگر تولید علم را برای انسان ذاتی فرض کنیم، دیگر نمیتوان قایل به انسداد آن در بعضی اوضاع و احوال شد.
پایه و جوهر این دیدگاه آن است که هر چند آدمی دارای عقل و قوه تفکر است، اما عقلانیت، امری تمدنی و اجتماعی است. بنابراین، ممکن است انسانهای عاقل ـ بر فرض اینکه همه انسانها سهمی از عقل و اندیشه دارند ـ در بعضی محیطها عاقلتر باشند و در بعضی محیطهای دیگر، عقلانیت خود را یکسره از کف بدهند. به گمان من، این دیدگاه و نظریه، به صحت نزدیکتر و پذیرفتنیتر است. در تصور من و بسیاری دیگر، علم از امور تمدنی است، نه ذاتی انسان؛ بعضی انسانها در شرایط تمدنی متفاوت، در حلقههای ممتدی از علم و جهل قرار میگیرند. با این زاویه دید، نه علم برای هر جامعهای، دایمی است و نه جهل. پیشرفت و عقب ماندگی، از اموری است که در امکان میگنجند؛ یعنی قهری و قطعی نیستند.
فراموش نکنیم، که تولید علم، مانند هر تولید دیگری، از امور بشری است و همچنان که هر نوع تولیدی به زمینهها و امکانات و ساختارهای متعددی، محتاج است، تولید علم نیز همین نیازمندیها را دارد. نشر دانش، کمتر از نشر و چاپ یک کتاب، مقدمات امکانات نمیخواهد. پدیدآورندگان کتاب، خوب میدانند که عرضه یک اثر علمی در قالب کتاب یا مقاله، چه مراحلی پیش رو دارد. ارایه علم یا به تعبیر رایج، تولید علم هم مراحلی دارد که باید پیمود و از آن غافل نبود.
این برداشت از تولید علم بر چند پیش فرض استوار است که در اینجا، برخی را یادآور میشوم. نخستین پیش فرض در مقوله علم ـ بنابر دیدگاه دوم ـ این است که علم، آنچنان که قدما میگفتند، ذاتی انسان نیست. اگر علم آفرینی را فطری انسانها بدانیم، نباید این همه میان انسانها فاصله باشد. البته علم، زمینههای فراوانی در فطرت انسان دارد؛ اما علاوه بر آن زمینهها، امکانات فرافطری هم لازم است تا علم شکل بگیرد. ما شاهدیم که در برخی مواضع، علم پر و بال میگیرد و راه همواری را میپیماید، اما در بعضی مکانها، تولید، مانند زاد و ولد فرزند در یک خانواده کهنسال است. ابن خلدون در «مقدمه» سخن هوشمندانهای دارد. او میگوید: در بعضی شرایط و محیطها، علم نه تنها در میان دانشمندان، نشو و نمایی چشمگیری دارد، حتی آدمهای غیردانشمند هم گویا تیزهوشتر میشوند و بهتر میفهمند. به همین دلیل، وقتی انسان غربی در آن دوران محیطهای شرقی و اسلامی میشد، احساس میکرد که شرقیها عاقلتر از غربیها هستند؛ حتی مردم معمولی شرق زمین. سپس ابنخلدون، تذکر بجایی میدهد: «اشتباه مغرب زمینیها و حتی ما شرقیها این بود که گمان کردیم خداوند، مردم و منطقه مشرق را برگزیده است.» در حالی که همه آن پیشرفتها نتیجه تمدنی بود که وجود داشت. وقتی زمینه برای علم و تولید آن، مساعد بود، شاهد پیشرفت در همه امور هستیم؛ حتی در هوش و ذکاوت مردم معمولی. دانشها، در واقع از جنس صنایعاند؛ یعنی نیاز به چرخه تولید دارند. وقتی این چرخه راه افتاد، اثرش را میگذارد؛ حتی بر آدمهای دور از دفتر و کتاب؛ یعنی در جوامع پیشرفته، بیسوادها هم، هوشمند و فرهیخته میشوند. این، غیر از این است که بگوییم دانشمندی و علم آفرینی، در فطرت انسانهاست.
خلاصه آنکه، علم از امور تمدنی و بشری است. از همین رو، مانند همه تولیدات بشری، فقط در شرایط خاص و مساعد شکل میگیرد. پیش فرض دومی که دیدگاه دوم بر آن مبتنی است، منطقهای بودن علم است. هر جامعهای، شرایط و فضای خاص خودش را دارد. بنابراین، علم با وجود گرایش به تعمیم و جهان شمولی، رنگ و بو و سمت و سوی زادگاه خود را میگیرد. تمدنها، علوم مخصوص به خود را دارند؛ مثلاً دولت شهر یونانی، دانش ویژه خود را در دل خود پرورید و شکوفا کرد و... البته برخی بر این گماناند که میتوان دانشها را به دو گروه عمده تقسیم کرد:
1- دانشهای نظری که در منطقه و مدنیت خاصی نمیگنجند.
2- دانشهای علمی که در حصار منطقه و فضای محدودی باقی میمانند. علوم نوع اول، میتوانند فرد را از محیط فضای زادگاه خویش، جدا و از تاریخ و جغرافیا عبور دهند؛ یعنی فرا تاریخی و فرا مکانیاند. قدما، معتقد بودند که علوم عملی، منطقهای و علوم نظری، جهانی هستند. این نظریه، در حال حاضر، مخالفان جدی و عمیقی دارد. من هم بر این باورم که دانشهای نظری، چندان جهانی نیست. البته باید میان «علم» و «تمدن» فرق گذاشت. ممکن است تمدنی، جهان را فرا بگیرد و به اصطلاح جهانی شود، ولی این به معنای جهانی شدن علوم برخاسته از آن تمدن نیست؛ مثلاً به نظر میآید که علوم غربی، جهانی شده است، اما در واقع این تمدن غرب است که در حال جهانی شدن است و به همین دلیل، ما گمان میکنیم که دانشهای آنها، جهانی شده است. در تمدن اسلامی هم، همینطور بود. وقتی تمدن مسلمانها، همه جهان را فرا گرفت، این تصور پدید آمد که علوم رایج در سرزمینهای اسلامی نیز، جهانی است و تعلق خاصی به زادگاه خود ندارد. در دوره تمدن یونانی هم، چنین وضعیتی پیش آمد. یونانیان در دوره خود، توانستند عقلانیت مدنی خود را جای عقلانیت مطلق بنشانند. امروز، این وضعیت برای تمدن غربی پیش آمده است. غربیها، در میان خود علوم و دانشهایی را پدید آوردند که به نظر، جهانی میآیند؛ ولی این طور نیست. در ذهنیت عمومی مردم جهان، این است که جز علم غربی، علم دیگری وجود ندارد. همانطور که گفتم، قدما این تصور را درباره علوم نظری داشتند و آن را جهانی و مطلق میدانستند. در حق علوم عملی، چنین عقیدهای بین آنها نبوده است. ریشه این تصور غلط، همان پیشفرض اول است. یعنی وقتی شما، علم را ذاتی انگاشتید، چارهای هم جز این ندارید که آن را جهانی نیز بدانید. اما به نظر بنده، علم نه ذاتی است و نه جهانی. در میان علوم نظری، الهیات، از همه نظریتر است؛ ریاضیات هم همینطور؛ اما چرا ریاضیات دوره یونانی یا الهیات آن دوره، آن همه با تمدن یونانی هماهنگ است و گویی بازتابی از آن است. الهیات یا ریاضیات، با همه نظری بودنشان، چارهای جز قرار گرفتن در چارچوبهای خاستگاههای تمدنی خود ندارند. نظری بودن، آنها را از وضع تمدنی نمیرهاند.
«آسمن» در کتاب الهیات سیاسی، میگوید: در نظامهای دمکراتیک، الهیاتی که شکل میگیرد، دمکراتیک است؛ حتی بحثهای مربوط به توحید و معادشان. در نظامهای غیردمکراتیک، الهیاتی رشد میکند که بتواند در همان چارچوبها بگنجد.
پیشفرض سومی که بر دو پیشفرض قبلی استوار است، این است که علم ـ چون بخشی از یک تمدن است ـ فراز و فرودی همسان با خاستگاه تمدنی خود دارد؛ یعنی با اوجگیری و شکوفایی یک تمدن، علومی هم که در دامن آن رشد کردهاند. شکوفا میشود، و البته زوال هر تمدنی نیز به رکود علوم مربوط به آن میانجامد. تمدنها، مانند همه پدیدههای بشری، دوران گوناگونی دارند که از تولد آغاز میشوند و تا پیری و مرگ، به عمر خود ادامه میدهند. اینکه چرا و چگونه، تمدنی پدید میآید و چرا و چگونه، راه زوال را میپیماید، سخن دیگری است که باید مورد توجه قرار گیرد و سخت بدان پرداخت. اما در اینجا، بحث بر سر این است که وقتی، یک تمدن جهانی رو به زوال میگذارد، علوم دست پرورده خود را هم به نقطه پایانی، نزدیک میکند. مبنای این فرضیه آن است که وقتی ظهور علمی در محیط خاصی بوده است، با از بین رفتن آن محیط و شرایط، راه نفس کشیدن بر آن علم نیز بسته میشود. همه علوم خصلت تمدنی دارند و همین خصلت، منشأ ظهور یا سقوط آنهاست. اما درباره انسداد علم در تمدن اسلامی، دو سه نکته دیگر را نیز یادآور میشوم. نظامهای علمی مانند نظامهای تمدنی متعددند و کوچک و بزرگ دارند. در میان چند تمدن همزمان، همیشه یک یا دو تمدن، غلبه دارد و باقی نظامهای تمدنی را در مغناطیس و حوزه تأثیر گذاری خود، قرار میدهد. بدین ترتیب، معمولاً تمدنهای کوچکتر، اصلاً به نظر نمیآیند و گویا وجود خارجی ندارند. این واقعیت را خیلیها پذیرفتهاند و بر آن صحه میگذارند. ابن خلدون در بحث از «عصبیت و دولت» به این قضیه اشاره دارد. «هگل» هم معتقد است که همیشه یک تمدن یا دولت، بر سایر تمدنها و دولتها، سلطه دارد. در فرهنگ سیاسی ملل دیگر، مانند چینیها، و مکاتب فلسفی ـ سیاسی، مانند مارکسیسم، این حرفها گفته میشود. اینکه چه چیزی باعث میشود یک تمدن بر سایر تمدنها، غلبه پیدا کند، حرف دیگری است که نیاز به مباحث دقیق تاریخی و نظری دارد. اما این را نیز نباید از نظر دور داشت که پیشرفت یک تمدن و افول دیگری، به معنای حقانیت غالب و بطلان مغلوب نیست. همیشه تمدن غالب، روی به پیشرفت ندارد و رشد مقطعی آن نیز به معنای اصابت آن به حقیقت نیست. پس از این مقدمه، باید گفت که تمدن اسلامی در عصر حاضر و جهان کنونی، در سایه قرار گرفته است. این حالت، به همه قسمتهای زندگی مسلمانان رخنه کرده است. در حال حاضر، سلطه تمدن غرب، جلو ظهور استعدادهای تمدن اسلامی را گرفته است و تا این موازنه، بر هم نخورد، کاری نمیتوان کرد. بنابراین، تولید علم بر سه پیش فرض استوار است که توجه به آنها ضروری است. یکی آن که علم از امور تمدنی است نه فطری و ذاتی، دیگر آنکه علوم ـ حتی دانشهای نظری ـ قالبهای منطقهای دارند و نشاندن آنها در جایگاههای جهانی و مطلق انگاری آنها، مقرون به صحت نیست، و پیش فرض سوم این بود که علوم تمدنی، سرنوشتی مشابه تمدن خود دارند؛ یعنی با عقلانیت مدنی خاصی میآیند و با آن هم میروند. درباره انسداد علم نیز، فعلاً به همین مقدار بسنده میکنیم که جهان اسلام، در دوران طلایی و شکوفایی خود به سر نمیبرد؛ ولی این به معنای حقانیت و برتری ذاتی تمدنهای غالب نیست.
دکتر علیرضا قائمینیا
آنچه جناب آقای فیرحی مطرح فرمودند، در واقع یک بحث معرفت شناختی است؛ یعنی منشأ و خاستگاه معرفت شناسانه دارد. اگر بگوییم این بحث مهمترین و پیچیدهترین مسأله در عصر حاضر است، اغراق نکردهام؛ اما این را نیز خاطرنشان میکنم که دامنههای این مسأله، بسیار گستردهتر از چیزی است که در جلسه ما مطرح شد. مثلاً در معرفت شناسی اجتماعی، درباره شرایط اجتماعی به معنای مطلق و اعم از قدرت سیاسی و فردی سخن میرود و یکی از مسائل مهم در آنجا این است که شرایط اجتماعی، به چه میزان و اندازهای بر معرفت تأثیر میگذارد؟ البته این بحث، نقطه تلاقی و تقاطع علوم بسیاری است؛ از جمله شاخههای متعدد و متفاوت معرفت شناسی، مانند معرفت شناسی مطلق، معرفت شناسی علم، معرفت شناسی اجتماعی یا دانشهای هرمنوتیک، جامعه شناسی معرفت و... ملاحظه میکنید که از این نقطه ظاهراً کوچک، چه شاخههایی سر بر میآورند و چه علومی به هم میرسند. من درباره نظریهای که جناب آقای فیرحی، آن را مدلل کردند و مدافعانه از آن سخن گفتند، چند نکته را یادآوری میکنم. این نکات، برخی به اصل نظریه و برخی به استدلال ایشان مربوط میشود. ایرادهایی که به نظر من میرسد، هم مبانی این نظریه را هدف میگیرند و هم روبناها و نتایجی که بر آن پایهها سوارند، مربوط است. اشکال نخستی که بر نظر ایشان و کسانی که این نظریه را برای اولین بار مطرح کردند ـ مانند فوکو و نیچه ـ وارد است، ابهام و اجمال آن است و اینکه از شفافیت چندانی برخوردار نیست. دقیقاً روشن نیست که منظورشان چیست. آیا میخواهند بگویند که قدرت بر دانش تقدم دارد؟ اگر چنین است، چه نوع تقدمی مرادشان است؟ اصلاً تقدم در اینجا به چه معنا است؟ چون در اینجا احتمالهای فراوانی وجود دارد: یکی این است که منظور، جهت دهی قدرت به دانش است؛ یعنی قدرت، دانش را به سمتی میبرد که خود میخواهد. اگر مرادشان این باشد، تا حدی مقبول است و جای انکار شدید و غلیظی ندارد. معنای دیگر تقدم قدرت بر دانش، این است که بگوییم قدرت، محتوای معرفت را میسازد. اگر چنین معنایی در اراده و تفسیر شما باشد، چارهای جز رفتن به سوی نسبیت گرایی افراطی ندارید. در تفسیرهایی که از آرای «فوکو» شده است، روی این معنای تقدم، تأکید بیشتری وجود دارد؛ یعنی گویا «فوکو»، واقعاً بر این عقیده بوده است که محتوای معرفت را قدرت رقم میزند. غیر از این دو، تحلیلها و تفسیرهای دیگری هم درباره رابطه قدرت و دانش شده است. اگر از ابتدا، روشن نشود که مراد شما از تقدم قدرت و تمدن بر دانش و معرفت چیست، در نتیجهگیری مشکل خواهید داشت. چون سرنوشت بحث، آنجا رقم میخورد؛ یعنی در جایی که سخن از تقدم میگویید.
درباره تقسیم نظریهها به سنتی و جدید و این که برخی علم را مستقل و مقدم میدانند و برخی تقدم را به قدرت و تمدن میدهند، باز شفافیت لازم وجود ندارد. من خود به این گونه تقسیم بندیها، سوءظن دارم و به راحتی آنها را نمیپذیرم. مثلاً شما در نقد دیدگاه سنتی، تقریری از آن ارایه دادید که بیشتر به رئالیسم خام شبیه است. در این نوع طرز تلقی و تفسیر جهان، معرفت آدمی بازتاب کامل از عالم خارج است. دستگاه معرفتی ما، توصیف کامل واقعیت است. اولاً من گمان ندارم که دیدگاههای سنتی، واقعیت را همانگونه بدانند که در دستگاه معرفتی انسان بازتاب دارد؛ ثانیاً شما با رد این دیدگاه، به نوعی ساخت گرایی رسیدهاید؛ یعنی معتقد شدهاید که معرفت، کاملاً محصول قدرت است. در واقع با رد رئالیسم خام، به یک نوع ساختگرایی در باب رابطه قدرت و معرفت قائل شدهاید که به باور من، نوعی سیاه و سفیداندیشی است. چون شقوق و شاخههای مسأله، بسی بیش از اینها است. اگر ما به تاریخچه علم نگاه کنیم، به نتایج منطقیتری می رسیم. تا دهه 1920 دیدگاه حاکم بر فلسفه علم و معرفتشناسی، تقریباً رئالیسم خام بود. از آن زمان تا دهه هفتاد میلادی، دیدگاه ساختگرایی تسلط یافت. در همین دهه با اندیشههای کسانی مانند کوپ آشنا میشویم که معتقد است خود دانشمندان، پارادایم دارند و واقعیتها را همین پارادایمها نیستند. شبیه این نظریات را در رشتههای جامعهشناسی معرفت یا هرمنوتیک میبینیم. امروزه معروف است که گاهی میگویند پیشفرضها و پیش فهمهای ما، در واقع فهم ما را میسازند. این حرف، موازی همین دیدگاههای کوپ است. از دهه 1970 که عبور میکنیم، تغییرات عجیبی در نظریات و دیدگاهها میبینیم؛ حتی در بحث رابطه قدرت و معرفت، کسانی پیدا شدند که جانب هر دو را گرفتند؛ یعنی هیچ یک را بر دیگری حاکم مطلق نکردند. این گروه هم میخواهند یک مشکل معرفتی را حل کنند و هم آن مصنوع قدرت میدادند. هم معرفت را ساخته و پرداخته بشر میانگارند و هم آن را قادر به نوعی واقعنمایی میدانند. بنابراین، برای داشتن و معرفت بشری، شأن کاشفیت را میپذیرند. البته بر سر میزان واقعنمایی معارف بشری، سخت نزاع دارند و همه بر یک ریل حرکت نمیکنند؛ ولی این اراده بود که باعث شد هر دو را به نحوی جمع کنند و واقعنمایی معرفت را در کنار ساختگی و صناعی بودن آن بنشانند؛ به طوری که پارادوکسی هم سر بر نیاورد. به نظر من، راهحل اخیر بسیار قویتر است از دیگر راهحلهایی که تاکنون مطرح شده است؛ مثل رئالیسم خام یا ساختگرایی. آنچه در سخنان جناب آقای فیرحی به چشم میخورد، گرایش به رئالیسم خام و ساختگرایی است. در راهحل اخیر، حتی اگر قایل به تقدم قدرت باشید، جنبه واقعنمایی معرفت را نفی نکردهاید؛ یعنی معرفت، آیینهای بیاراده در مقابل قدرت نیست که فقط آن را باز بتاباند. البته جهتدهی قدرت را نمیتوان انکار کرد. به هر حال قدرت اجتماعی یا سیاسی، عالمان را جهت میدهد و به آنان توصیه یا دیکته میکند که از چه زاویهای به مسأله نگاه کنند. منظر و چشمانداز را تعیین میکند و دانشمندان تنها از همین منظر که قدرت، تعیین یا ترسیم کرده است، به مسأله نگاه میکنند. گاهی هم این کار قدرت را، شرایط اجتماعی به عهده میگیرد؛ یعنی فضایی سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و... عالم را در منظر خاصی مینشاند و از او میخواهد که از همین چشمانداز به موضوع بنگرد. بنابراین، آنچه حاصل میشود، معرفت مطلق نیست؛ گوشههایی از واقعیت که با شرایط اجتماعی و قدرت حاکم تناسب بیشتری دارند، در آیینه معرفت ظاهر میشود. بنابراین، شما به واقع میرسید و این طور نیست که هیچ نشانی از واقع در معرفت شما نباشد؛ اما نه همه واقعیت و همه ابعاد و اعماق آن. چنانچه ما این تعبیر و تقریر را پسندیدیم و پذیرفتیم ـ مانند بسیاری از دانشمندان معاصر ـ سرنوشت بحث شما درباره رابطه قدرت و معرفت، تغییر میکند و به راه دیگری میرود. دیگر نمیتوانید از نسبیتگرایی سخن بگویید یا ساختگرایی. طرفداران نظریه تقدم قدرت بر معرفت یا تمدن بر علم، بیشتر فیلسوفانی مانند فوکو و نیچه هستند که اندیشههای فلسفی آنان در سنت فلسفی قارهای شکل گرفته است؛ ولی آنهایی که در سنت فلسفی تحلیلی جای دارند، کاملاً مخالف تقریر نسبیتگرایانه کسانی مانند فوکو و نیچه میاندیشند. نقطه امتیاز یا تمایز فلاسفه تحلیلی ـ به ویژه نسلهای سوم و چهارم آنان ـ این است که میخواهند آن دو نوع نگاه را با هم جمع کنند؛ یعنی هم برای چشمانداز معرفت، اصالت و اصابت قایل باشند و هم از تأثیر شرایط اجتماعی بر واقعنمایی معرفت، غفلت نورزند. تعبیری که جناب آقای فیرحی از شیوه زندگی داشتند، یادآور فلسفه و اندیشههای ویتگنشتاین است که البته نتیجه منطقی و اجتنابناپیر نسبیتگرایی است. آنچه ایشان درباره سرگذشت مدارس الازهر و نظامیه گفتند، کمکی به حل مسأله نمیکند و مؤید نظریه ایشان نیست. چون همه آنها توضیحات، در نهایت ثابت میکند که قدرت سیاسی به علوم روز خود جهت میدهد و گاهی حاکمان و حکومتهای سیاسی، برای تقویت خود یا ماندگاری، دست به فعالیتهای علمی ـ فرهنگی هم میزنند؛ یعنی از علم و عالم حمایت میکنند و امکانات رشد دانش را در جامعه فراهم میآورند؛ منتها به انگیزههایی که بیشتر به سیاست و قدرت مربوط میشود تا کشف حقایق و واقعنماییهای علوم. اما آیا از این روند که نمونههای تاریخی بسیاری دارد، میتوان نتیجه گرفت که پس همه معرفتها، محصول و مولود قدرت هستند و هر دانشی، بازتاب قدرت و تمدن عصر خود است؟ این نتیجه، بسیار اعم از دلیل خود است؛ یعنی اینجا مدعا اعم از دلایلی است که اقامه شده است؛ چون تفسیرهای قویتر واقعیتری هم میشود از آن مثالها (الازهر و نظامیه و مانند آنها) کرد. مطابق تفسیر و نتیجه جناب آقای فیرحی باید دست همه دانشمندان را از هرگونه حقیقت و واقعیتی، در هر سطحی خالی بدانیم و بگوییم آنها فقط به چیزهایی رسیدند و حرفهایی گفتند که قدرت زمانه میخواست و هیچج متاعی از واقع و حقیقت در انبان آنها نیست! ممکن است جناب فیرحی یا دیگر طرفداران نظریه تقدم اراده تمدنی، به این نتیجه رضایت ندهند؛ ولی باید در نظر داشت که این پیامد، نتیجه قهری آنگونه نظریات ساختگرایانه یا نسبیتگرایانه است.