حسن یوسفی اشکوری
استادم صالحى نجفآبادى را آخرین بار در دو سال قبل، در یکى از مرخصىهایم از زندان دیدم. در آغاز مرا در کسوت جدید نشناخت. مانند همیشه بسیار صحبت کرد. با اینکه فاصله چندانى با دیدار گذشته نبود، اما بسیار پیر و شکسته شده بود و حتى بیمار مىنمود. از کارم پرسید، گفتم دستاندرکار تاریخ ایران و اسلامم. ابتدا با صراحت و قاطعیت همیشگىاش گفت: این کارها را رها کن، به مسئله غلو بپرداز که خیلى خطرناک است و هر روز بیشتر مى شود. گفتم: اتفاقاً در سیر تحولات تاریخ اسلام و تشیع، به تفصیل به آن خواهم پرداخت. توضیحاتى درباره کارم دادم. گفت: اگر این تاریخ خوب نوشته شود، جایش خالى است، چیز خوبى خواهد شد. گفتم: حتماً مانند همیشه از راهنمایىهاى شما استفاده خواهم کرد. اما دیگر او را ندیدم. پیش از سفر، از طریق تلفن با منزل ایشان تماس گرفتم، گفتند حاج آقا حالش خوب نیست، نمىتواند صحبت کند. مصمم بودم که به دیدارش بروم اما گرفتارىها این توفیق را از من سلب کرد. شب گذشته خبر درگذشت استاد را در لندن شنیدم. زهى تاسف و تسلیت براى خودم و تعزیت به خانوادهاش، حوزه علمیه قم، عالمان و روشنفکران نواندیش و قاطبه ملت ایران.
در اوایل دهه چهل و در نوجوانى با نام حاجى شیخ نعمتالله صالحى نجفآبادى آشنا شدم. پس از ورود به حوزه قم در سال 1344 و آشنایى با برخى کتابها و نشریات ماقبل و آن روز حوزه، نوشتههاى صالحى نجفآبادى در میان نوشتههاى دیگر حوزویان نظرم را جذب کرد، چرا که افکار و آثار وى کاملاً متفاوت و متمایز بود. برخى از شمارههاى نشریه «مجموعه حکمت» را که در گذشته منتشر شده بود، دیدم و مطالعه کردم و چند مقاله از ایشان بود. اما اولین کتابى که از استاد خواندم کتاب «جمال انسانیت _ تفسیر سوره یوسف» بود. این کتاب تکانم داد و نخستین بذر دگراندیشى و نقد و نقادى را در ذهنم کاشت. زیرا نظریات مولف کتاب یکسره به گونهاى دیگر بود و داستان حضرت یوسف را حتى در پارهاى موارد متعارض با روایات مشهور در مورد آن پیامبر روایت مىکرد. در همان سالها مقالهاى در مجله «مکتب اسلام» نوشت که جنجال به پا کرد.[...]
بعدها در سال 1349کتاب «شهید جاوید» ایشان انتشار یافت که نه تنها غوغایى برپا کرد که انفجارى در پى آورد و داستانش را همه _ و لااقل اهل تحقیق_ مى دانند و خاطرات شخصى ام نیز در این مورد در کتاب خاطراتم آمده و اکنون نه ماه است که در وزارت فخیمه ارشاد [خاک مى خورد] و در صورت انتشار مى توانید در آنجا ببینید. از آن زمان به بعد با استاد صالحى از نزدیک آشنا شدم و در شمار شاگردان ایشان درآمدم که تا زمان اقامت در قم (سال 1358) پیوسته ادامه داشت. پس از انقلاب نیز کم و بیش ارتباط وجود داشت و گفت وگوهاى مختلف علمى (بیشتر تاریخى و فقهى) با ایشان داشتم و در هر جا مقاله اى و یا کتابى از وى مى دیدم مى خواندم و تهیه مى کردم (گرچه دو کتاب اخیرشان را هنوز نخوانده ام). یادش گرامى باد.
و اما جایگاه و منزلت صالحى نجف آبادى در حوزه تفکر اسلامى معاصر کجاست؟ در این مجال نمى توان به تفصیل سخن گفت و حق مطلب را ادا کرد اما به اشاره مى گویم که مهمترین ویژگى صالحى رویکرد انتقادى وى به متون و منابع دین است و همین رویکرد و استمرار آن در طول بیش از نیم قرن از صالحى نجف آبادى عالمى دگراندیش و فقیه و متکلم و مورخى متفاوت و نوگرا پدید آورد که امروز مى شناسیم و آثار و افکارشان گواه آن است. براى روشن شدن اهمیت این خصلت زنده یاد صالحى و نشان دادن جایگاه نقد در تاریخ و فرهنگ اسلامى و فقدان آن در روزگار ما، اشارتى ضرورى است: هر تمدنى در پى فرهنگى خلاق پدید مى آید و هر خلاقیتى بدون نوآورى ممکن نیست و هیچ نوآورى اى بدون عنصر نقد و نقادى عمیق و گسترده و روشمند خلق نمى شود. تمدن اسلامى که تا زمان ظهور تمدن جدید غربى مهمترین و بزرگترین و جامع ترین تمدن بشرى در شرق و غرب بوده است، نیز از توالى چنین روندى شکل گرفت و به اوج شکوفایى و شکوه و اثرگذارى خلاق رسید و با واگذارى میراث و مرده ریگ خود به غرب طى جنگ هاى صلیبى (قرن یازدهم- سیزدهم میلادى) خود به انحطاط و زوال دچار شد و چراغ آن افسرد. در آن روزگار، فقیهان نوآورى چون امام ابوحنیفه در اهل سنت راه اجتهاد در فقه و اجتهاد را گشودند و بعدها فقیهان شیعى چون شیخ طوسى این روند را ادامه دادند و شیعه و سنى با اجتهاد به بالندگى شریعت اسلامى و انطباق دیانت با شرایط و نیازهاى زمان و مکان یارى رساندند. در فلسفه و کلام، متفکرانى چون بوعلى، فارابى، کندى، ابن رشید، غزالى، فخررازى، خواجه طوسى با رویکرد انتقادى به خلاقیت و نوآورى و در نتیجه اعتلاى اندیشه اسلامى توفیق یافتند. در ادبیات و تصوف و عرفان و حدیث و تفسیر نیز نام آورانى با همین ویژگى ها به عرصه آمدند و ابعادى دیگر از فرهنگ و تمدن اسلامى را خلق کردند و یا اعتلا بخشیدند. اما دیرى است که این روند متوقف شده است و حداقل چند قرن است که شاهد مردانى از آن دست در حوزه تفکر و فرهنگ اسلامى نیستیم و از این رو تمدن تازه اى نیز نداریم و در واقع امروز تمدن بالفعل اسلامى وجود خارجى ندارد.
صالحى نجف آبادى در روزگارى به عرصه آمد و رویکرد انتقادى خود را آغاز کرد که در [...] عنصر نقد و نوآورى یا وجود نداشت و یا در حد نازلى بود. عالمان، فقیهان، مفسران و متکلمان عمدتاً جز تکرار گفته هاى پیشینیان و شرح نویسى [...] کارى نمى کردند و طلاب نیز جز همان متون و حواشى مفصل نمى خواندند. مکتب اصفهان در سده یازدهم آخرین نشانه حوزه، فلسفه و کلام تا حدودى فقه بود و پس از آن حتى یک نیمه صدرالدین شیرازى هم نداشتیم. امید مى رفت چیرگى اصولیان بر اخباریان و تکیه اینان بر اجتهاد و عقل به نوآورى هایى بینجامد ولى چنین نشد. از این رو در این چند قرن نه تنها در فلسفه و کلام شاهد نوآورى قابل توجهى نبودیم که حتى در فقه با تمام گستردگى آن و ادعاهاى بزرگ اصولیان این روزگار تحول مثبت و مدرن و کارآمدى رخ نداد. صالحى نجف آبادى نخستین جرقه نقادى و نوآورى حوزوى قابل استناد و اثرگذار در حیطه تاریخ و فقه و تفسیر است. گرچه کسانى چون شیخ هادى نجم آبادى و اسدالله مامقانى و یوسف شعار و شریعت سنگلجى پیش از آن گام هایى در این مسیر برداشته بودند و حتى تا حدودى راه نقد را هموار کرده بودند. اما هیچ کدام از آن بزرگواران ظرفیت و توان علمى و جامعیت و ژرف نگرى غنى صالحى را نداشتند و از این رو نتوانستند به اندازه صالحى منشاء تحول فکرى و حتى اجتماعى شوند. به ویژه ایشان وارد حوزه اى شد به نام تاریخ و نقد تاریخى که تا آن زمان (و حتى تا حال) کاملاً فراموش شده بود و شاید اساساً کسى اهمیت تاریخ و نقادى آن را درک نمى کرد. مقوله تاریخ چنان در ذهن و زبان و قلم صالحى نجف آبادى برجسته بود که وى وارد حوزه کلام و فقه هم که مى شد با رویکرد تاریخى وارد مى شد و به نقد و تحلیل مى پرداخت و از نهایت به راى و نظر مى رسید. او عقاید و شریعت و احکام را در بستر تاریخ و تحولات تاریخى درک و تفسیر مى کرد و به استنتاج مى رسید. آثار مهم ایشان مانند جمال انسانیت، شهید جاوید و غلو و غالیان و نیز آراى فقهى وى گواه این مدعا است. تاریخ در حوزه هاى علمیه ما هیچ گاه مهم نبوده و کمتر کسى بدان توجه جدى کرده است. البته نقل روایات تاریخى در قالب سیره ها و یا احوال امامان و بزرگان دین به وفور دیده مى شود اما این همه نقالى بوده است نه تاریخ و تاریخ نگارى، چرا که تاریخ نگارى (به ویژه به شکل مدرن آن) بدون تکیه بر نقد روشمند و متدیک متون و منابع تاریخى و تفسیر و تاویل معقول داده هاى تاریخى ممکن نیست. بى گفت وگو صالحى نخستین عالم دینى است که در روزگار ما با حربه نقد معقول و معقول سازى اسناد کهن تاریخى به نقادى تا حدود زیادى ریشه اى و عمیق منابع دست یافته است و به نوآورى هاى مهم دست یافته است. ابزار او عقل بود و تحقیق و تعادل- تراجیح آرا و اقوال همین نقادى ها بود که پاره اى از اشتباهات و ابهامات تاریخى را که اتفاقاً ابعاد کلامى و ایمانى و فقهى هم داشت، آشکار کرد و سست بنیادهاى بسیارى از افکار و آداب منسوب به دین و تشیع را برآفتاب افکند اینکه نوشته هاى صالحى نجف آبادى همواره با عکس العمل شدید مواجه مى شد دلیلى جز این نداشت اما خوشبختانه استاد با شجاعت اخلاقى و استوارى ویژه نوآوران و پیشگامان هرگز بیم به خود راه نداد و تا آخرین لحظه از تحقیق و افشاى حقیقت و امحاى خرافه باز نایستاد، دریغ که ما اکنون صالحى نجف آبادى دیگرى در حوزه ها نداریم تا راه او ادامه پیدا کند اما حوزه سنتى و معارف کهن و از حرکت بازمانده ما به او و امثال او محتاج است.
واپسین کلام این که این همه به معناى کامل بودن روش و نقادى هاى وى و یا موافقت با تمام آراى آن استاد فقید نیست، سخن در اهمیت نقد و نقادى در حوزه معارف حوزوى و علوم متعارف اسلامى و یقین پیشگامى و منزلت استاد است و در مقام نقد و بررسى روش و یقین میزان اعتبار آراى وى مى توان در جاى دیگرى سخن گفت. یکى از چند شخصیتى که من وامدار او هستم زنده یاد صالحى نجف آبادى است. شیوه نقادى و خرافه زدایى و گستاخى اندیشیدن وى همواره برایم جذاب و آموزنده بوده است خداوند از او راضى باشد و او نیز از ما.
لندن، 17/2/85