تاریخ انتشار : ۰۱ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۱۰:۳۳  ، 
کد خبر : ۹۱۲۲۶

بازى بى‌ثباتى


مترجم: حمید بیاتى
در یکى از همین روزها، زمانى که میکروفون ها و سیستم هاى ضبط صدا روشن شوند دیگر موارد کمى را مى توان در تاریخ یافت که گویاى دخالت برخى کشورها براى ایجاد بى ثباتى در سایر کشورها باشد، اما هنوز هم در تاریخ امریکا موارد زیادى از این نوع مثال ها وجود دارد. براى مثال، نوارهاى سرى کاخ سفید در مورد ملاقات جان کندى با مشاوران خود در مورد بحران موشکى کوبا و یا نوارهاى سرى ریچارد نیکسون.
یک مثال بارز دیگر در این مورد را مى توان در زمان ریاست جمهورى رونالدریگان یافت. امروز پس از گذشت 22سال از زمانى که ریگان شوروى را به عنوان یک قدرت شیطانى تهدید به بمباران اتمى کرد، هنوز روسیه به عنوان یک تهدید براى امریکا به شمار مى‌رود.
هر چند مقالات زیادى در مورد روابط دو ابرقدرت طى دوران جنگ سرد وجود دارد و برخى کوشیده اند با زیرکى روابط این دو کشور را همانند وصل کردن نقطه هاى یک پازل به هم به دیگران توضیح دهند، اما توضیح کامل در این مورد را مجله Nation امریکا به رشته تحریر درآورده است. در این نشریه مقاله اى از یک کارشناس سیاسى روس به نام استفان اف کوهن چاپ شده که ماهیت این روابط تحقیرکننده را براى دیگران روشن مى سازد. مطلبى که کوهن در این مقاله توضیح مى دهد این نکته است که بعد از فروپاشى اتحاد جماهیر شوروى، جنگ سرد به ویژه از سوى امریکا هرگز تمام نشده و امروزه نه تنها به نقطه انفجارآمیزى رسیده بلکه در نهایت روسیه را نیز وارد این بازى قدیمى کرده است.
زمانى که در سال 1980ریگان برنده انتخابات ریاست جمهورى امریکا شد و مجدداً جنگ سرد را علیه روسیه آغاز کرد، مواردى که با آن ها روسیه را تهدید مى کرد نیز تغییر کرده و تنش زدایى میان دو کشور به حالت تعلیق درآمد. اما سرانجام و در پس تمام رقابت هایى که از زمان کارتر آغاز شده بود و پس از استراتژى پیشگیرانه ریگان و یا همان جنگ ستارگان، چیزى که موجبات تعجب تمامى کارشناسان سیاسى امریکا را فراهم کرد، برچیدن دیوار برلین و فروپاشى امپراتورى شوروى در اروپاى شرقى بود. فروپاشى شوروى در حالى رخ داد که رهبر نام آشناى آن میخائیل گورباچوف هیچ مخالفتى با فروپاشى آن نکرد.
و پس از لحظه اى مکث، سربازان جنگ سرد امریکا به خصوص کسانى که در زمینه هاى اطلاعاتى فعالیت مى کردند، اظهار داشتند به یک پیروزى جهانى دست یافته‌اند.
مسأله اى که کوهن در مقاله خود ذکر کرده این است که هر چند امپراطورى شوروى در دهه 1990ز داخل فروپاشید اما هنوز از این مسأله مطمئن نیستم که آیا وجود یک قدرت نظامى که به تمامى سلاح هاى کشتار جمعى مجهز است، براى بقاى جهان مفید است یا خیر.
از اوایل دهه 1990واشنگتن تحت فشار دمکرات ها و جمهورى خواهان رفتار دوگانه اى را به طور همزمان در مورد روسیه در پیش گرفت. دمکرات ها و جمهورى خواهان دو حزب اصلى امریکا به شمار مى روند که یکى در ظاهرپرزرق و برق و مطمئن است و دیگرى واقع گرا و کاملاً بى‌دقت.
سیاست پرزرق و برق که به صورت ظاهرى بر ارزش هاى امریکا تأکید مى کند، خواهان جایگزینى یک رابطه دوستانه و اصولى به جاى روابط موجود در جنگ سرد است در حالى که حزب دیگر به گونه اى کاملاً متفاوت و بى رحم خواهان به کارگیرى تمام سیاست هایى است که باعث تضعیف اتحاد جماهیر شوروى در سال 1991 شده بود.
امروز هم این سیاست ها شامل محاصره نظامى روسیه در نزدیکى مرزها به وسیله پایگاه هاى امریکا و ناتو بود.
این پایگاه ها تاکنون پنهان مانده اند ولى حداقل در نیمى از 14کشور استقلال یافته جماهیر شوروى سابق به طور حتم این پایگاه ها وجود دارند. این پایگاه ها از بالتیک گرفته تا اکراین، گرجستان، آذربایجان و کشورهاى جدید در مرکز آسیا وجود دارند. اما نتیجه به دست آمده شامل ایجاد یک پرده آهنین توسط امریکا در منطقه و نظامى شدن مجدد روابط امریکا و روسیه بود.
از سال 2000 نیز این سیاست هاى بى ثباتى فقط براى ایجاد بحران در نقاط مختلف جهان به کار رفته‌اند.
دولت بوش از نخستین لحظات به روى کار آمدنش رفتارى را آغاز کرد که بسیار شدیدتر از رفتار سربازان امریکایى در زمان جنگ سرد بود. رفتارى که با نوع بى سابقه اى از هیجان و شدت همراه بود و فقط مى توان نام «سیاست سقوط» را بر آن گذاشت.
مطلبى که امریکا به دنبال آن است، سیاست بى ثباتى در روسیه بوده و این موضوع در سیاست امریکا هر معنایى مى تواند داشته باشد، امرى که تاکنون موفقیت کمى در آن کسب کرده است.
دیدگاه کارشناسان سیاسى درست بود و پس از سقوط اتحاد جماهیر شوروى، امریکا به تنها قدرت نظامى برجسته جهان تبدیل شد. برهمین اساس استراتژى جدید امنیت ملى امریکا باید به حدى قدرتمند باشد که هر حریفى را از اندیشه این که مى تواند از نظر قدرت نظامى پیشى بگیرد منصرف کند. این مسأله نیازمند همراهى موارد زیر با استراتژى آمریکا بود:
- مطمئن شدن از این نکته که دیگر ابرقدرت پیشین به عنوان یک چالش ظهور نخواهد کرد و به قدرتى که قبل از تقسیم مرزهاى خود داشت، باز نخواهد گشت.
- مطمئن شدن از این نکته که هیچ ابرقدرت جدیدى در منطقه استراتژیک و اقتصادى آسیا احیا نخواهد شد. در این زمینه چین توانایى لازم را براى تبدیل شدن به یک قدرت جدید را دارد و اگر توسط امریکا و ژاپن کنترل نشود، در آینده به عنوان قدرتى جدید جلوه گر مى شود، راهکار پیش روى امریکا براى مقابله با چین رودر روى هم قرار دادن ژاپن و چین است.
- مطمئن شدن از این نکته که کشورهاى اصلى تولیدکننده نفت که پیش از این هلال بى ثباتى نام گرفته بودند، از مرکز آسیا گرفته تا روسیه، چین، خاورمیانه، شمال آفریقا و حق تا امریکاى لاتین از طریق پایگاه هاى نظامى امریکا به هم وصل مى شوند. این کار را در منطقه خاورمیانه مى توان با تشویق اسراییل و نیروهاى موجود در رژیم هایى که در گذشته از دوستان امریکا به شمار مى آمدند براى ایجاد بى ثباتى در مواقع ضرورى انجام داد.
در حقیقت آمریکا با انجام این کار مطمئن مى شود که جریان نفت در سراسر جهان و حتى نقاط صنعتى جهان تماماً تحت کنترل اوست.
همانگونه که کوهن به طرز قانع کننده اى توصیف کرده، استراتژى بى ثباتى دولت بوش فقط به روسیه ختم نمى شد، جاه طلبى سران اصلى دولت و حامیان آن ها ایجاد بى ثباتى در سراسر دنیا بود.
با نگاهى به گذشته درمى یابیم ایجاد بى ثباتى روش کار امریکایى ها بوده و به صورت عادت براى آن ها درآمده است. برخلاف مواردى که در مورد عراق و نقاط دیگر خاورمیانه مطرح مى شود، امریکا بدون شک خواهان ایجاد هرج و مرج در این کشورها نبود، بلکه چیزى که امریکا خواهان آن بود به بازى گرفتن حکومت هاى مردمى معترض به سیاست هاى امریکا و مخالف با حضور آن ها در منطقه بود و از حربه بى ثباتى به عنوان برگ برنده خود استفاده مى کرد و اگر شرایط به زیان امریکا مى شد، این کشور با استفاده از هرج و مرج و آشوب به گونه‌اى استفاده مى کرد که مجدداً سود اصلى نصیب خودش شود.
آمریکا فرایند بى ثباتى را از روسیه آغاز کرد و امیدوار بود در صورت تغییر حکومت در این کشور (امرى که غیرممکن به نظر مى رسد) تمامى منابع انرژى و قدرت هاى اقتصادى و سیاسى روسیه را که از زمان فروپاشى شوروى به دست آورده بود تصاحب کند. همانطور که مى دانیم امریکا در انجام این کار در افغانستان هیچ درنگى نکرد و حتى مى توان ادعا کرد امریکا به راحتى القاعده و حامیان آن ها، طالبان را از قدرت ساقط کرد. در واقع کارى که امریکا در افغانستان انجام داد، ایجاد یک حکومت دست نشانده در این کشور و ساخت پایگاه ها و زندان ها بود و براى این کار از طرح بى ثباتى استفاده چندانى نکرد، در اصل امریکا رژیم جنگ طلب و تندروى طالبان را در افغانستان به روى کار آورد و سپس به بهانه برقرارى دمکراسى آن را از بین برد.
در مرحله بعد آمریکا به عراق حمله کرد. امریکا ادعا مى کرد به دنبال سلاح هاى کشتار جمعى صدام (چیزى که هیچ گاه وجود نداشت) از بین بردن حکومت و قدرت نظامى او، منحل کردن حزب بعث، جلوگیرى از تصدى پست هاى اجرایى و مدیریتى عراق توسط اعضاى حزب بعث، تخلیه این کشور از گروه هاى جنگ طلب و رونق اقتصادى عراق است. در حقیقت این برنامه یک طرح بزرگ براى بى ثبات کردن عراق بود، اما اجراى آن به گونه اى پیش رفت که تاکنون تمام خاورمیانه را درگیر خود کرده است.
نتایج به دست آمده از این پروژه که همچنان ادامه دارد بر همگان روشن است و آن شامل پرورش دادن تعصبات کورکورانه فرقه اى بود، تعصباتى که موجب کشتارهاى زیادى در عراق شده و هم اکنون در تمامى مرزهاى این کشور ادامه داشته و حتى به داخل کشورهاى همسایه عراق نیز کشیده شده است.
هدف جدید و بزرگ امریکا ایران است و چیزى که به وضوح روشن است امریکا برنامه هسته اى ایران را هدف گرفته است. در همین رابطه سیمور هرش، روزنامه نگار نیویورکى در آخرین گزارش خود به دولت بوش در مورد سیاست ایران اینچنین عنوان داشته: «تجربه نظامى در عراق که با تمسک خبرهاى سرى و باهدف از بین بردن سلاح هاى کشتار جمعى در این کشور انجام شد کاملاً شکست خورد و دستیابى امریکا به ایران را مشکل کرد. ما این کار را در عراق انجام دادیم اما چیزى در آن جا پیدا نکردیم.»
در حقیقت همانگونه که هرش در گزارش هاى قبلى خود عنوان کرده بود، کارشناسان سیاسى حاضر در دولت بوش با توسل به راه هاى زیادى براى ایجاد بى ثباتى در ایران تلاش کرده بودند و حتى ایران را تهدید کرده بودند که در صورت ادامه دادن برنامه هاى هسته اى خود به این کشور حمله نظامى خواهند کرد،» اگر امریکا به این تهدید خود عمل کند، جهان را چنان دچار بى ثباتى و سرگیجه خواهد کرد که براى هیچ کس امکان کنترل آن وجود نخواهد داشت.
در حقیقت، امریکا قصد دارد با ترویج وحشت در جهان و پیگیرى مسایلى از این دست جهان را دچار بى ثباتى کند.
برخلاف مرکزیت برنامه «مبارزه جهانى علیه تروریسم» در سیاست هاى امریکا، به خوبى روشن است که از بین بردن گروه هاى متخاصم و تروریست تنها هدف و یا حتى جزو اهداف اولیه برنامه امریکا نیست و یا به طور مختصر مى توان گفت: حتى دستگیرى بن لادن به منظور تنبیه عراق نیز جزو اهداف ثانویه و پوشالى امریکا به شمار مى‌رود.
کاخ سزار
مقامات بلندپایه دولت بوش قماربازان قهارى هستند، آن ها ذهن خود را فقط مشغول «بازى بى ثباتى» کرده اند. اگر آن ها را در زمان امپراتورى رم فرض کنیم، بدون شک نام «آگوستوس» را نمى توان بر روى آنها گذاشت بلکه «کاخ سزار» نامى است که هماهنگى بیشترى با شرایط آن‌ها دارد. این افراد مانند بسیارى از معتادان به قماربازى، هیچگاه از یک روش خاص براى انداختن طاس هاى خود استفاده نمى‌کنند، آن ها فقط اندکى با طاس هاى خود در مشتشان بازى کرده و آرزو مى کنند که اعداد بهترى نصیبشان شود در حالى که همواره مى دانند این خیالى بیش نیست و این مسأله تمام روز ذهن آن ها را مشغول خود مى‌کند.
قرن بیست و یکم به چیزى فراتر از یک جهان تک قطبى و یا حتى دوقطبى تبدیل شده است. در برابر هزاران چشم در فاصله نوامبر 2001تا مارس ،2003دولت بوش تلاش کرد مجدداً از اهرم بى ثباتى براى حضور در سایر کشورها استفاده کند و در این راه حتى در مورد قدرت نظامى خود لاف زنى هایى را نیز انجام داد.
اما نکته عجیب این که ارتش امریکا، که در درنده خویى براى تمام جهانیان شناخته شده است توسط دو کشور که از لحاظ نظامى قدرت چندانى نداشتند زمین‌گیر شد.
این دو کشور افغانستان و عراق نام داشتند.
در برابر تمام بزرگان امریکا از قبیل جورج، دیک، وان، پاول، استفان کوندى و همراهان آن ها، امریکا لحظه به لحظه ضعیف تر شد، و در این میان ظهور قدرت هاى اقتصادى جدید مانند چین و هند نگرانى هاى جدیدى را براى آمریکا رقم زد.
در حقیقت عراق به عنوان یک سیاهچال واقعى بوش و دولتش را دچار بى ثباتى کرد و از طرف دیگر چین به عنوان یک قدرت سازماندهى شده و یک ابرقدرت اقتصادى در آسیا ظهور کرد و منابع عظیم انرژى در روسیه به پوتین موقعیت بهترى را اعطا کرد و هم اکنون دولتمردان امریکا خود را در میان نتایج به دست آمده از این اقدامات گیج و مبهوت مى‌بینند.
تاریخ‌شناسان معروف امریکایى، امانوئل والرشتاین، در یکى از تفسیرهاى جدید خود مى گوید، قرن بیستم همانگونه که صاحب مجلات تایم و لایف، هنرى لوس، در سال 1943اشاره کرده قرن امریکا بود و این تملک به طورى باورنکردنى براى صدسال طول کشید، اما هم اکنون سوالى که ذهن برخى کارشناسان از قبیل والرشتاین را مشغول کرده این است: قرن ،21قرن کدام کشور است؟ جوابى که مى توان به این سوال داد این است: قرن ،21یک قرن چند قدرته است که ابرقدرت هاى اقتصادى حرف اول را در آن خواهند زد.
اگر در مورد این نکته فکر کنیم، تنها بازى بزرگ بى ثباتى که ذهن دولتمردان امریکا را براى مدت ها مشغول کرده بود هنوز پابرجاست. چند سال قبل افزایش گرماى جهانى مهمترین مسأله اى بود که ذهن ساکنان اطراف یخچال هاى طبیعى جهان را مشغول کرده بود. افزایش گرما موجب آب شدن یخ ها و از بین رفتن تدریجى تمام آداب و سنت هاى ساکنان این منطقه مى شود. از سوى دیگر ساکنان سواحل آتلانتیک نگران توفان هاى گرمسیرى بودند که هر ساله در فصل تابستان زیان هاى جانى و اقتصادى زیادى را برایشان رقم مى‌زد.
اما خواست بوش و دولتمردان امریکا این بود که مسأله گرما وجود نداشته باشد و یا این که منابع آن ها را به خطر نیاندازد و یا قبل از این که به مهمترین موضوع در صفحه اول روزنامه ها تبدیل شود از بین برود. به عبارت دیگر مهمترین مسأله اى که ذهن آن ها را مشغول کرده بود ایجاد بى‌ثباتى در روسیه و ایران بود و هنوز باتوجه به سوابق آن ها مى دانیم که این قماربازان در اندیشه پرتاب مجدد طاس‌هاى خود هستند.
براى جورج دبلیو بوش و مقامات بلندپایه دولت آمریکا، سپرى کردن سال هاى طولانى براى دستیابى به اهدافشان اهمیت چندانى ندارد آن ها نه تنها قمار باز هستند بلکه چپاولگرانى هستند که اگر چند سال بعد اوضاع برایشان وخیم شود به مناطق دور دست شرقى و یا کرادفورد و ویومینگ فرار کرده و مابقى عمر خود را به خوشگذرانى سپرى مى کنند، و در مرحله بعد در مورد تمامى ما به خصوص در مورد کودکان و نوه هاى ما چه کسى مى تواند در این سیاره بى ثبات نیازمند انرژى زندگى کند در حالى که هیچ هواکشى هواى آن را تصفیه نمى‌کند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات