دکتر شریعتی پس از تبیین جهانبینی توحیدی و تاکید بر لایتجزی بودن انسان از حقیقت هستی به سه مسئله به طور ویژه نظر دارد. اول جامعهشناسی: دکتر هیچیک از مکاتب جامعهشناسی آن روز اعم از سرمایهداری یا مارکسیستی ـ دموکراتیک یا غیردموکراتیک را به رسمیت نمیشناسد. از نظر وی جامعه براساس تعلیمات دینی و قرآن به دو جامعه مبتنی بر توحید و شرک تقسیم میشود که هر کدام ویژگیهای مخصوص به خود را داراست یعنی جامعه یا موحد است یا مشرک، حاکم آن طالوت است یا جالوت، موسی است یا فرعون، مردم آن دربندند و اسیر یا آزادند و شریف.
دوم انسانشناسی: در این مورد نیز دکتر براساس آموزههای دینی معتقد است که انسان از دو بخش خاک پست و روح الهی تشکیل شده است. انسان با این روح الهی رو به رشد و تعالی در حرکت است، ایستا نیست و هر لحظه به سوی شدن پیش میرود. در مبحث انسانشناسی دکتر به جای تحلیل و ثبت آداب و رسوم و هنجارهای گوناگون و تاکید بر اومانیسم یا انسان محوری به کیفیت دگرگونی و شدن در انسان توجه دارد. سوم فلسفه تاریخ: که آن نیز براساس قرآن تفسیر و شرح میشود. دکتر معتقد است که فلسفه روح تاریخ، تضاد دائمی بین نیروهای خیر و شر است. درگیری و ستیز همیشگی توحید و شرک، حق و باطل... دکتر با تشریح داستان هابیل و قابیل، مبارزهی آندو راسمبل نبرد همیشه تاریخ بین انسانهای متفاوت با جهانبینیهای متفاوت میداند. از این روست که وی حد وسطی برای انسان قایل نیست، یا در جبهه شرک است یا توحید، یا خاک پست است یا روح متعالی، یا قابیل است یا هابیل. ممکن نیست در جهت تعالی روح حرکت کند قرار بگیرد ولی خدایان زر و زور و تزویر را بستاید. ممکن نیست شهادت هابیل را ارج بگذارد ولی لب بر خشونت و ظلم و زور و بیعدالتی ببندد. امروز جبهه ظالمانه شرک و نفاق و منفعتطلبی در یک سو و جبهه مظلومانه توحید و صداقت و شهادتطلبی در مقابل قرار گرفته است. یا باید در جبهه حق قرار گرفت یا باطل. اینک که دنیای باطل با هم سیاهیها و شعارهای زیبا به جنگ با حق شتافته است، باید تصمیم گرفت در کدامین جبهه؟...!
دکتر فرهنگ را که منبعث از آگاهی و ایدئولوژی فرد است یک خصوصیت ذاتی و فردی و قومی و انسان میداند که اگر از او بگیرند شیئی بیش نیست و تعریف منطقیاش این است: (وزن + قد) و دیگر هیچ.
الیناسیون یا از خودبیگانگی مهمترین دشمن هویت برای انسانهاست. دکتر برای همه انسانها توتمی قایل است که با توجه به درک و فهم، علایق و نیازهای روحی خود برای پرستش و عشق ورزیدن انتخاب میکنند و توتم مورد پرستش وی قلم است. او میگوید قلم توتم من است. قلمم را به بیگانه نمیدهم. قلم زبان خداست قلم امانت آدم است، قلم ودیعه عشق است، هر کسی را توتمی است و قلم توتم من است.
دکتر شریعتی سه تن را که هر یک سمبل نوعی شیوه و مرام هستند به عنوان نمایندگان بخشهایی از جامعه اسلامی معرفی میکند. اول ابوعلی سینا که عالم است و رساله النفس ارسطو را صدبار مطالعه کرده است و تسلیم زر و زور و تزویر است!!! دوم حلاج که عارف است، دنیا را مزبله میداند، فقرا را خوشبخت میپندارد، او مرگ پاک را در راهی پوک اختیار میکند!!! سوم ابوذر که دو بعد دارد، عابد است و مجاهد، هم اهل نماز است و هم شمشیر، از یک سو در میدان نبرد و جهاد آماده به فرمان مولاست و از سوی دیگر سر به طاعت و بندگی خداوند دارد. دکتر از این سه نماینده سومین را میستاید و مسلمان واقعی را نه عالم و فقیه و روشنفکر و نه عارف و صوفی و زاهد میداند، بلکه او که نماینده واقعی مکتب جهانی و حیات بخش اسلام است مسلمان مجاهد و باایمان است.
نکته آخر اینکه آنچه در بررسی مجموع دیدگاهها و آثار دکتر شریعتی میتوان بدان اشاره کرد انتزاعی بودن آن است. یعنی بیشتر ذهنی است تا عملی، اندیشه است تا راهکار، البته همین اندیشه در جریان انقلاب اسلامی موتور آگاهی بخش و بیداری نسل جوان به شمار میرفت. از این رو تلاشها و مجاهدات عالمانه استاد مطهری در تکمیل و کردن افکار دکتر سهم بسزایی داشت، آنجا که به عنوان مثال دکتر شریعتی فاطمه فاطمه است را میسراید و استاد مطهری نظام حقوق زن در اسلام را تبیین میکند.