تاریخ انتشار : ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۰۹:۱۹  ، 
کد خبر : ۹۱۳۵۱

بررسی تاریخی آفات حزبگرایی (بخش اول)


دکتر احمد نقیب‌زاده*

حزب، قدیم است یا جدید؟ این بحث را ماکس‌‌‌وبر مطرح می‌کند و خودش هم جواب می‌دهد. او می‌گوید که حزب قدیم است برای اینکه از گذشته‌های دور، یک عده‌یی دور هم جمع می‌شدند تا قدرت سیاسی یا قدرت را قبضه کنند و ریشه‌اش هم می‌رسد به گذشته‌های دور بعد از قرون وسطی و به اعتباری هم جدید است برای اینکه چنین سازمان‌ها و تشکل‌هایی در گذشته وجود نداشته، یعنی جایگاه سیستماتیکی هم برای این موضوع وجود نداشته است. با این حال باید گفت که هیچ‌جا، قالی قرمز جلوی احزاب پهن نکردند که خیلی خوش آمدید. هر جا بوده در ابتدا احزاب نفی شدند و تو سری خوردند که البته دلایل خاص خودش را داشته است؛ مثلاً در نظریه کلاسیک اینکه بین جامعه ملی و بین‌المللی است که شما می‌توانید تفکیک قائل شوید و اگر در درون جامعه، تفکیک و انشعاباتی به وجود بیاورید، این دیگر معنی نمی‌دهد. این نگرش اساساً خیلی قوی بود که ملت باید یکپارچه باشد. به رغم همه این مسائل و مسائل دیگری که وجود داشت؛ به عنوان مثال شخصی مثل دانتون که خودش پایه‌گذار حزب بود، به شدت به احزاب حمله می‌کرد یا دو‌گل که تا همین سال‌های اخیر، افرادی مثل او وجود داشتند که مخالف احزاب بودند. احزاب سیاسی بالاخره جایگاه خودشان را باز کردند و انتقاداتی از این قبیل که در داخل احزاب چه می‌گذرد و احزاب چرا این گونه هستند و چرا اهدافی که در ابتدا اعلام کرده بودند را مدنظر قرار نمی‌دهند، و... باز هم نتوانست که احزاب را از صحنه به در ببرد. یا بعد از روی کار‌آمدن برلو‌سکونی در سال 91 در ایتالیا بعضی گفتند که دیگر باید فاتحه احزاب را در ایتالیا خواند ولی دیدیم که نه، احزاب ماندند.
پس یک ضرورتی هست و آن ضرورت همین انتخابات است. شما می‌توانید به سبک یونان باستان انتخابات برگزار کنید همه مردم در میدان شهر جمع بشوند و با بالا و پایین بردن دست‌های‌شان رای بدهند. ولی اگر جامعه به یک میلیون نفر و دو میلیون نفر رسید آن وقت قدرت شناخت مردم خیلی کاهش می‌یابد و در نتیجه باید افرادی باشند که کاندیداها را معرفی کنند و افراد را برای شرکت در انتخابات تحریک کنند و این کار تنها از احزاب ساخته است. این مساله جزء طبیعت جامعه هم هست و بر خلاف تصوری که می‌پندارد جامعه باید یکپارچه باشد، شما هیچ جامعه‌‌یی را امروز نمی‌بینید که همه مردم یکسان فکر کنند، از نظر اقتصادی یک نوع گرایش داشته باشند و... بالاخره یک انشعاباتی در جامعه وجود دارد. این امر اجتناب‌ناپذیر است. تمام کسانی که تمام تلاش خودشان را به کار بستند که یک جامعه کاملاً یکسانی را به وجود بیاورند، شکست خوردند، مثلاً روس‌ها آمدند و درجات نظامی را حذف کردند، امتیازات را از بین بردند، همه یکپارچه بودند ولی بعداً از دل همین تفاوت‌های اساسی شکست خوردند. وقتی تفاوت‌ها هست بالاخره یک جایی خودش را نشان خواهد داد، حالا یا پنهان یا آشکار. وقتی فضای جامعه‌یی باز شد، این مسائل آشکار می‌شود و وقتی آشکار شد، خود‌به خود یک سازماندهی هم پیدا می‌کند و افراد با قرار گرفتن در دل یک سازمان خود را به شکل یک تشکل نشان می‌دهند اگر چه پنهان باشد اینها به صورت پنهانی بالاخره وجود دارند، یک سری فعالیت‌هایی هم می‌کنند و ضایعاتی هم به بار می‌آورند.
بنابراین دیگر همه حکومت‌ها به این نتیجه رسیده‌اند که این آزادی را بدهند تا هر چه در بطن جامعه است رو بیاید و تبلور پیدا کند و اساسنامه داشته باشد و اهداف خودش را ذکر کند و مشخص باشد که کجا هستند و اگر که این کار را نکنند به صورت جریان‌های مخفی و زیرزمینی و... خودنمایی می‌کنند. این جریان‌های  زیرزمینی هم بسیار می‌توانند خطرناک باشند و آسیب‌های جدی به جامعه وارد کنند. یک موانع دیگری هم وجود داشت که باید برطرف می‌شد و آن موانع فرهنگی بود. یعنی مردم عادت بکنند که وارد یک حزب شوند و عوام از احزاب نترسند. زمانی بود که وقتی از حزب اسم‌ برده می‌شد، چیزی مثل تصور امروز ما از فراما‌سونری به ذهن می‌آمد،‌ چون همه چیز در آنجا پنهان بود چرا که فراماسون‌ها هم اساسنامه و سازمان‌هایی دارند که پنهان است و آشکار نیست و این خود سبب این‌گونه برداشت‌ها می‌شود ولی کم‌کم این بد‌بینی‌ها از بین رفت و ساختار و فعالیت‌های درونی احزاب مشخص شد. از نظر فرهنگی هم یک کار جدی و درازمدتی می‌طلبد که باید این کار را انجام داد تا این مانع را برطرف کرد اما اگر کسی بخواهد بنشیند تا این مانع فرهنگی و موانع دیگر هم برطرف بشود و بعد حزب شکل بگیرد، شاید هرگز هیچ حزبی شکل نگیرد.

احزابی موفق شدند که این موانع را نادیده گرفتند و قدم در راه گذاشتند. قدم در راه گذاشتن به این معنی است که شما بتوانید عضوگیری کنید و علایقی به وجود بیاورید که آدم‌ها وارد این تشکل بشوند وقتی که وارد شدند، حفظ آنها خیلی مهم است. بنابراین شما نمی‌توانید همه را بپذیرید. ممکن است درها را باز کنید و هر کس که خواست را ثبت‌نام کنید و بشود عضو حزب، ولی چنین فردی، برای حزب نمی‌ماند؛ برای اینکه یکی از دو زمینه اجتماعی ـ اقتصادی باید وجود داشته باشد تا فرد باقی بماند؛ یعنی بحث طبقات اجتماعی را باید مطرح کنید که حزب نماینده طیف خاصی از جامعه است یا اینکه باید علایق ایدئولوژیک و فکری دنبال این قضیه باشد که علایق فکری یک مقداری وسیع‌تر است. مثلاً شما اگر حزب کارگر انگلستان را که نگاه کنید، بسیاری از اعضای آن بورژوا هستند و برعکس در حزب محافظه‌کار خیلی از اعضا کارگرند. ولی ایدئولوژی و تفکر حزب توانسته این افراد را به سمت خود جلب کند. جذب نیرو خودش هنر می‌خواهد و یک تکنیک‌هایی دارد که بسیار پیچیده است و بسیار مهم است؛ هم جذب کردن و هم‌ نگه داشتن. اگر کسی این کارها را نکرد، چنین ریشه اجتماعی ندارند، مثل احزاب سیاسی ایران که بر همه آنها این انتقاد وارد است که 4نفر، به عنوان الیت (نخبه) جمع شوند در محلی و حرف‌ها و اهداف خودشان را مطرح می‌کنند و کاری به عموم و توده‌های مردم نداشته باشند. در کشورهای جهان سوم، موانع سیاسی هم هست و فقط موانع فرهنگی نیست. هیچ دولتی شاید در نفع خودش نبیند که احزاب شکل بگیرند. برای اینکه یک گروه یا فردی قدرتی را معمولاً قبضه می‌کنند، مثلاً فرض کنید صدام‌حسین در عراق، حافظ‌اسد در سوریه و این فرد چه دلیلی دارد که به دیگران اجازه فعالیت بدهد. برای اینکه منافعش ایجاب نمی‌کند و تمام تصمیماتی که می‌گیرد در این راه است که احزاب دیگری شکل نگیرند. شاید گاهی هم به چنین اقداماتی جنبه قانونی می‌بخشد و بهانه‌های لازم هم فراهم می‌کند مثلاً خود احزاب به دلیل بی‌تجربگی، به راحتی بهانه به دست حاکمان می‌دهند. مثلاً در دهه 1320که ده‌ها حزب در ایران شکل گرفت، احزاب تابلوهای هم و میتینگ‌های هم را خراب می‌کردند و نوعی ایجاد آشوب اجتماعی می‌کردند که همین امر بهانه به دست حاکمان می‌داد که احزاب را در افکار عمومی به عنوان پدیده‌یی مذموم نشان دهند و به تبع آن بعد از کودتای 28مرداد، اعلام کردند که 2 تا حزب بیشتر نباید وجود داشته باشد (حزب ایران نوین و حزب مردم) و اگر کسی فعالیت حزبی می‌خواهد بکند باید در درون یکی از این دو حزب فعالیت کند، که همه می‌دانیم چنین تشکل‌هایی را دیگر نمی‌توان حزب نامید.

جالب اینجاست که در مرحله بعد به این نتیجه می‌رسند که همین دو حزب هم ضرورتی برای فعالیت‌شان وجود ندارد و بنابراین یک حزب کفایت می‌کند (حزب‌رستاخیز) و هر کس که فعالیت سیاسی می‌خواهد بکند، در درون همین حزب کار بکند. به همین دلیل است که تحزب در کشورهای جهان سوم، اغلب، از چند حزبی شروع می‌شود و به تک حزبی می‌رسد که تک حزبی باقیمانده را دیگر نمی‌توان حزب نامید؛ چرا که برای حزب شرایطی وجود دارد، از جمله اینکه حتماً باید در سیستم سیاسی و در جامعه رقابت وجود داشته باشد و تک حزبی در واقع یک ارگان دولتی است که این ارگان دولتی، خودش دو حالت می‌تواند داشته باشد، یا مثل احزاب کمونیست، دولت در خدمت حزب است، همانطور که می‌دانید، در شوروی دبیرکل حزب کمونیست شوروی همه کاره بود و همه او را می‌شناختند و نخست‌وزیر و... در مراحل بعدی قرار داشتند و دبیرکل حزب دستور می‌داد و دولت عمل می‌کرد یا به شکل احزاب نازی در ‌می‌آید که یک اداره دولتی است برای بسیج مردم، یعنی یک جایگاهی است که رابط بین جامعه سیاسی و جامعه دولتی است و کاملاً زیرنظر دولت عمل می‌کند؛ این حالت هم در واقع نمی‌تواند حزب باشد، چرا که جایگاه احزاب در یک جامعه مدنی است؛ درست است که بالاخره یکی از این احزاب موفق می‌شود که در انتخابات پیروز شود و به سوی جامعه سیاسی گذار می‌کند و دولت را در دست می‌گیرد، اما جایگاه اصلی احزاب سیاسی و در یک جامعه مدنی است و آنجا هم باید این رقابت وجود داشته باشد وگرنه ثمربخش نخواهد بود.

موانع سیاسی اغلب در کشورهای جهان سوم دو حالت پیدا می‌کند؛ یا اینکه یک فضای بسته‌یی همراه با رعب و ارعاب و... به وجود می‌آورد که کسی اساساً وارد فعالیت‌های سیاسی نشود، خواب تحزب و... را که نمی‌بیند هیچ، اصلاً بحث سیاسی هم نباید به میان آورد. یا اینکه جامعه عوام‌زده‌یی وجود داشته باشد، مبتنی بر احساسات و هیجان. جامعه عوام‌زده و هیجانی را ما خیلی خوب می‌توانیم هدایت کنیم، برای اینکه نه از شما بازخواست می‌کند، چون تعهدی پشتش نیست و نه مقابل حزب شما ایستادگی می‌کند، چون اندیشه‌یی پشتش نیست که بخواهد عمل شما را با آن بسنجد، بنابراین بسیاری از حکومت‌ها نفع خود را در این می‌بینند که جامعه را در حالت توده‌وار نگه دارند و این را به هر طریقی که خواستند هدایت کنند. حالا در بعضی از جوامع مردم ذاتاً برای این کار مستعدند.

راهکارهای عملی هم این است که شما اول تشکیلات درونی حزب را خوب بسازید و راهکارهایی برای جذب و جلب پیدا بکنید. اساساً انسان‌ها روی یک‌سری انگیزه‌هایی وارد یک اعمالی می‌شوند و این انگیزه‌ها یا اقتصادی است یا فکری. چون طیف‌ها مختلف است بنابراین احزاب سیاسی راهکارهای مختلفی در پیش می‌گیرند و مخاطبین‌شان را از هم تفکیک می‌کنند.

اما در حال حاضر در جامعه ما، احزاب تقریباً به صورت گروه‌هایی هستند که به شکل احزاب کادر که در قرن 18 در انگلستان وجود داشتند، کار می‌کنند. حالا آنجا آن موقع، احزاب کادر به دلیل اینکه رای‌دهندگان حدود 3درصد جامعه انگلستان را تشکیل می‌دادند، شاید به درد هم می‌خوردند. شما هم الان اگر یک میلیون رای‌دهنده در سراسر ایران داشتید، در این شرایط، یک تشکل کوچکی هم کفایت می‌کرد. ولی وقتی که انبوه رای‌دهندگان وارد میدان می‌شوند، به همین مقیاس، تشکیلات پیچیده‌تری هم لازم می‌شود. اول در همه کشورهای اروپایی، احزاب کادر بودند. احزاب کادر، احزابی بودند که روی برجستگان و نخبگان تمرکز داشتند و اصلاً از آنها تشکیل می‌شدند. منابع مالی این احزاب هم، همین نخبگان و برجستگان بودند،‌ چون این افراد، از لحاظ مالی هم، متمکن بودند و اساساً این افراد هم بودند که به فعالیت‌های سیاسی علاقه‌مند بودند و توده‌های مردم به سیاست‌ کاری نداشتند و این افراد وقتی که تجمع و تبلور پیدا کردند در درون یک حزب، به تدریج دیدند که آمار رای‌دهندگان افزایش می‌یابد و در نتیجه برای بسیج رای‌دهندگان و آوردن رای‌دهندگان پای صندوق‌های رای، که به کاندیداهای‌شان رای بدهند، تشکیلات پیچیده‌تری نیاز دارند به همین دلیل در پایان قرن 19 و آغاز قرن20، احزاب توده‌یی هم شکل گرفت که در سمت نقطه مقابل احزاب کادر بودند، این احزاب توده‌یی، یکی از ویژگی‌های‌شان تعداد زیاد اعضای‌شان بود اگر مثلاً یک حزب کادر از بال تا پایین 20هزار عضو داشت این احزاب توده‌یی، چیزی مثلاً در حدود 2میلیون نفر عضو داشتند و اگر احزاب کادر هزینه‌های مالی‌شان از نخبگان تامین می‌شد که وضع مالی خوبی داشتند در مورد احزاب توده‌یی چنین مساله‌یی مطرح نبود و این احزاب هزینه‌شان را از همان 2میلیون عضو و با حق عضویتی که ماهانه از آنها دریافت می‌کردند تامین می‌کردند. بنابراین طبعاً باید در درون حزب یک منفعتی وجود می‌داشت تا اعضا علاقه‌مند شده و به پرداخت حقوق عضویت تشویق می‌شدند. در عوض دریافت حق عضویت این مزیت را هم داشت که باعث می‌شد حزب وابسته به جایی نباشد و استقلال مالی پیدا کند و بتواند فعالیت کند.

آنچه که حزب به توده‌ها و اعضای خود می‌داد این بود که از منافع آنها دفاع می‌کرد. جامعه اروپا یک جامعه کاملاً طبقاتی بود یعنی یک عده‌یی کاملاً بالا بودند و یک عده‌یی کاملاً پایین و وقتی که ما می‌گوییم استثمار، یعنی فرد واقعاً استثمار می‌شد خب طبعاً وقتی که یک جزیی می‌آمد و از منافعش دفاع می‌کرد و مثلاً شعارش این بود که 8 ساعت کار در روز به جای 14 ساعت، این خودش خیلی برای آن عضوی که 14 ساعت داشت کار می‌کرد، کمک می‌کرد و با همین شعار، اینها جذب می‌شدند. شما بیایید سراغ کشور خودمان. یک پول نفتی دارید که تقسیم می‌شود و کسی هم استثمار نمی‌شود و منافع طبقاتی هم نیست چون اصلاً‌ طبقاتی وجود ندارد که شما بخواهید روی این قضیه مانور بدهید و بگویید که مثلاً من از حق و حقوق طبقه کارگر دفاع می‌کنم. وضعیت زمانه هم به کلی عضو شده. آن موقعی که حزب کارگر مثلاً، از منافع طبقه کارگر دفاع می‌کرد واقعاً کارگران، استثمار می‌شدند ولی الان درآمد یک راننده تاکسی از یک استاد دانشگاه هم بیشتر است. اوایل انقلاب مردم حالت توده‌یی بیشتری داشتند و روحانی محل مثلاً اگر می‌گفت به فلان کس رای بدهید، مردم هم به او رای می‌دادند ولی خب جامعه در حال پیچیده‌تر شدن است و این سیستم دیگر فایده‌یی ندارد. بنده وقتی می‌خواهم برای انتخابات مجلس به یک فهرست 30 نفره رای بدهم، به نفر دهم که می‌رسم،‌ دیگر یازدهم را نمی‌شناسم، در حالی که اگر انتخابات حزبی بود، می‌دانستیم که می‌خواهیم به کدام حزب رای بدهیم و به همان 30 نفری که حزب معرفی می‌کرد، رای می‌دادیم. همیشه حزب پلی است بین رای‌دهنده و انتخاب‌شونده.
شما به حزب رای می‌دهید تا حزب استمرار آن شعارها را تضمین کند. چون هرکسی می‌تواند خیلی شعارها بدهد، کما‌اینکه دیده‌ایم خیلی‌ها شعارهایی می‌دهند ولی وقتی که به قدرت یا به نمایندگی می‌رسند، یادشان می‌رود که اصلاً چه شعارهایی داده‌اند ولی حزب، هیچ وقتی این کار را نمی‌کند. چون یک حزب سیاست مشخصی دارد و شما می‌دانید، به هر صورت کم‌و‌بیش این سیاست‌ها را پیدا می‌کند. حالا این واردات را که ما صورت دادیم، اما این زمینه‌هایی را که در اروپا وجود داشت در اینجا نداریم. در نتیجه شما باید به طور جدی راهکار پیدا کنید و در مرحله اول باید حزب را به صورت جدی دوباره در جامعه خودمان تعریف بکنیم، که چه کارهایی می‌تواند بکند و پایگاهش چگونه باید باشد. البته وضعیت فعلی جامعه ما با اروپا کلاً تفاوت دارد، چون در اروپا الان دیگر هر چه هست و نیست، در قالب همان مدرنیته است که بحث می‌شود و تجدد است که فعالیت می‌کند.

اما اینجا هنوز این مسائل حل نشده، دلیلش هم این است که جامعه در حال گذار از سنت به مدرنیته است. اینها چیزهایی است که باید روی آن کار شود و باید دلایلش معلوم شود و بعد شما فعالیت درون حزبی و دینامیسم درونی حزب را باید افزایش بدهید. وقتی کار نشود، شعباتی وجود نداشته باشد در شهرستان‌ها عضوگیری نکنند، شما هر چقدر هم در اتاق‌های در‌ بسته بنشینید و شعار بدهید و حرف‌های حق و خوب بزنید، چون به گوش کسی نمی‌رسد، تاثیری نخواهد داشت و باید آموزش داد. در همه احزاب سیاسی در سراسر جهان آموزش می‌دهند و در حقیقت یک طیف رهبران دارید (مثل همه سازمان‌ها که صف و ستاد دارند) و طیف رهبران [ستاد] نیاز نیست که این آموزش‌ها را ببینند، چون اندیشه سیاسی دارند و اهدافی را دنبال می‌کنند ولی در بدنه حزب حتماً باید این آموزش‌ها داده شود و خود این درجاتی دارد، یعنی شما اعضای اصلی حزب دارید، اعضای معمولی حزب دارید و... اعضا با آموزش دیدن، کم‌کم به درجات بالاتری از حزب راه پیدا می‌کنند در کنار این، راهکارهایی که باز به طور جنبی به کار می رود، بسیار مهم هستند. در یک جامعه سنتی مانند ایران اگر رفتید به جنگ سنت‌ها، شکست می‌خورید و اگر هم شکست نخورید، یک میزان زیادی از انرژی شما مصروف این امر می‌شود. این نکته را ژرژ بالندیه جامعه‌شناس شهیر فرانسوی در مورد کشورهای آفریقایی به عنوان یک هیپوتز مطرح کرد و با سال‌ها مطالعه در آن کشورها به این نتایج که خدمت شما عرض می‌کنم رسید.
در دهه 1960 یکی از مباحث مهم دستیابی به راه‌های توسعه یافتن بود و همه کشورهای جهان سوم می‌خواستند توسعه پیدا کنند. نسخه‌پیچ‌های این کشورها هم در غرب بودند و به این کشورها راهکار می‌دادند. در اینجا دو دسته نظریه مطرح شد؛ دسته اول کسانی بودند که عقیده داشتند برای رسیدن به تجدد باید سنت را به کل کوبید و خراب کرد و بر خرابه‌های سنت تجدد را ساخت و خیلی‌ها از جمله شاه ایران و آتاتورک این راه را پسندیدند و عمل کردند. تجربه دوم که در ژاپن عمل شد و شاید این تجربه بود که باعث شد ژرژ بالندیه به آفریقا رفت و آن مطالعه را انجام داد. ژاپنی‌ها به جنگ سنت و تشکل‌های سنتی نرفتند. در عوض یک کار بسیار جالبی کردند اینها را وارد تجدد کردند و کارگزار تجدد قرار دادند. ما هم چنین تجربه‌یی در ایران داریم. خود روحانیت، در ایران حافظ و پاسدار سنت‌ها بوده و در برابر غرب می‌جنگیده. الان که آمده و وارد دولت شده، چون باید پاسخگو باشد و بالاخره، جامعه از او غذا می‌خواهد، خانه می‌خواهد، ماشین می‌خواهد، پس مجبور است که از راه‌های تجدد استفاده کند، چون راه‌های سنتی دیگر پاسخگو نیستند و تجدد یک ضرورت است. ممکن است کسی از ظاهر تجدد خوشش نیاید و مثلاً نوع لباس پوشیدن متجدد‌ین را نپسندد، ولی یک ضرورت است که موقع ساختمان‌سازی باید متجدد باشد، چون که در غیر این صورت پرت زیاده‌خواهی داشت و چون زمین به اندازه کافی ندارد باید از زمان و مکان و... نهایت بهره‌برداری را ببرد و این از ابزارهای تجدد است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات