تاریخ انتشار : ۲۱ خرداد ۱۳۸۸ - ۱۰:۲۷  ، 
کد خبر : ۹۱۴۵۳

افغانستان، لیبرالیسم و طالبانیسم


دکتر عبدالقیوم سجادى
قبل از طرح بحث، توضیح کوتاهى در مورد عنوان داده مى‏شود، چون به ‏نظر مى‏رسد عنوان، نارساست و گویایى چندانى ندارد؛ زیرا وقتى گفته مى‏شود، چالش لیبرالیسم و طالبانیسم در افغانستان، برداشت گویا از این‏عنوان، تقابل و رویارویى طالبانیسم و لیبرالیسم در افغانستان است که اگر این باشد چیز تازه‏اى نیست و حداقل‏ در عرصه سیاسى این چالش یا رویارویى وجود دارد. پس باید به دنبال نکته‏اى بود که طرح بحث در آن تازگى‏داشته باشد. زمانى که چالش طالبانیسم و لیبرالیسم در افغانستان مطرح مى‏شود، به‏صورت آگاهانه یا ناآگاهانه ‏حضور گفتمان‏هاى دیگرى در کنار طالبانیسم و لیبرالیسم؛ به‏خصوص اسلام گرایانى که نه لیبرال هستند و نه ‏طالبانی، مى‏تواند وجود داشته باشد که به گونه‏اى از صورت مسئله حذف مى‏شود.
امروزه وقتى سخن از چالش لیبرالیسم و طالبانیسم در افغانستان مطرح مى‏شود، به مفروض دیگرى اشاره مى‏شود و آن این است که ‏افغانستان سرزمین افراط و تفریطهاست. در عرصه اندیشه‏اى، یا اسلام‏گرایى در چهره طالبانیسم مشاهده ‏مى‏شود یا نوگرایى در چهره لیبرالیسم، اما چیزى که بتواند بین طالبانیسم و لیبرالیسم مسیر اعتدال و میانه را پوشش دهد، حلقه مفقوده است. و سعى مى‏شود در ارتباط با چگونگى و دلایل اقدام این حلقه مفقوده سخن ‏به میان آید. تردیدى نیست در این‏که در برابر طالبانیسم به منزلة یکى از گفتمان‏هاى نسبتاً رایج در افغانستان ‏امروز، لیبرالیسم وجود دارد، اما سؤال اساسى این است که در سرزمینى مثل افغانستان آیا طالبانیسم یا لیبرالیسم مى‏تواند راه‏حلى براى زندگى سیاسى باشد یا نه؟ طبعاً پاسخ منفى است. حال اگر پاسخ منفى است، سؤال بعدى که مطرح مى‏شود این است که آیا مى‏تواند در میان لیبرالیسم و طالبانیسم گفتمان سومى را مطرح‏کرد یا خیر؟ و آن گفتمان سوم داراى چه ویژگى‏ها و نقاط ضعفى مى‏تواند باشد؟
قبل از این‏که به آن گفتمان میانه‏اى که به‏نظر مى‏رسد نه تنها ضرورت امروز جامعه افغانستان بلکه اکثرکشورهاى اسلامى است، اشاره شود، باید بحث را از این‏جا آغاز کرد که در کشورى مثل افغانستان، طالبانیسم و لیبرالیسم، گفتمان امروزى نیست و داراى ریشه‏هاى تاریخى است. همراه با تحولات سیاسى، افت و خیزهایى‏ در هر یک از این دو گفتمان مشاهده مى‏شود، گفتمان طالبانیسم ذاتاً حداقل در کلیت خود برآمده از جامعه‏ دینى و اسلامى است؛ یعنى مهم‏ترین ویژگى که طالبانیسم با انتصاب به آن هویت پیدا مى‏کند، صورت‏بندى ‏هویت سیاسى‏شان بر اساس داده‏ها و نشانه‏هایى است که بار دینى و ایدئولوژیک دارند. و در آن‏جا سخن از امارت اسلامى، تکلیف دینى، سیاست شرعى و امثال اینهاست. خب! چنین گفتمانى در جامعه‏اى که 99% آن ‏مسلمان هستند مطابق با مقتضاى عصر آن جامعه خواهد بود، اما از طرف دیگر، این جامعه که به این مفاهیم‏ سیاسى علاقه‏مند است و دلبستگى درونى دارد و با روبرو شدن با یک ‏سرى از نیازهاى زمانه ضرورت‏هاى ‏عصر را مى‏بیند؛ هم‏چنین اکتشافات، اختراعات و پروسه توسعه ابعاد مختلف حیات اجتماعى را مشاهده‏مى‏کند؛ پس در نتیجة این تحولات جدید است که ضرورت بازنگرى در این مفاهیم و نشانه‏ها مطرح مى‏شود.
طالبانیسم آمادگى بازبینى و بازخوانى این نشانه‏ها براساس تحولات و تطورات اجتماعى را ندارد و در مقابل، ضرورت‏هاى زمانه و مقتضیات عصر، انسان مسلمان را نسبت به هویتى که به ‏نام دین و شریعت به او مى‏دهند را مى‏بیند که نسبت به تحولات و ضرورت‏هاى زمانه سخنى براى گفتن ندارد. او ناگزیر به یک نوع گسست یا فاصله گرفتن از نشانه‏هایى است که در گفتمان طالبانیستى قابل بازنگرى نیست و در نتیجه به‏سوى تفکر یا گفتمان لیبرالیستى کشیده مى‏شود. بنابراین لیبرالیسم یا گفتمان لیبرالیستى در کشورهاى اسلامى از جمله ‏افغانستان واکنشى در برابر ناکامى گفتمان دینى است که در چهره طالبانیستى ظهور مى‏کند. و دیگر این‏که ‏همیشه این گفتمان‏ها براى تثبیت نسبى هویت خود به نوعى غیریت‏سازى رو مى‏آورند. این غیریت سازى درگفتمان لیبرالیستى طبعاً در چهره حضور یا وجود گفتمان طالبانیسم تبلور پیدا مى‏کند. هم‏چنان ‏که وجود گفتمان ‏لیبرالیسم در کشورى مثل افغانستان واکنشى در برابر ناکامى و ناتوانى گفتمان اسلام‏گرایى است که در چهره ‏طالبانیستى آن ظهور یافته است، از طرف مقابل هم این قضیه صحت پیدا مى‏کند که گفتمان لیبرالیسم هم براى ‏این‏که بتواند به خود هویت ببخشد و یک مرز تفاوت با دیگرى را ترسیم کند، به غیریت سازى نیاز دارد که در واقع آن غیرش، همین بنیادگرایى اسلامى یا گفتمان طالبانیسم در افغانستان خواهد بود. با نگاه تاریخى به ‏گذشتة افغانستان، این افت و خیز مشاهده مى‏شود و آن حلقه مفقوده در تمام این تطورات، مهم است که در انتهاى این جلسه روى آن تأکید خواهد شد تا بتوان وظیفه خود را در این بحث‏ها پیدا کرد. حال نقطه‏اى که در آن ‏جا قرار دارد و تلاش فکرى که انجام مى‏شود، چیست؟
از نظر تاریخى وقتى به راه افتادن حرکت تجددگرایى ‏در زمان امان‏الله خان و پس از جنگ جهانى اول در افغانستان دیده مى‏شود، در برابر آن یک نوع موج جدى‏ بنیادگرایى افراطى به ‏وجود مى‏آید و رقباى سرسخت و کسانى که مى‏توانند رژیم امان‏الله خان را از تجددگرایى ‏امانى براندازند، عالمان دینى هستند نه طیف‏هاى دیگر، چرا؟ براى این‏که در آن مقطع این نوع غیریت‏سازى که ‏ایجاد حرکت واکنشى در گفتمان رقیب را به دنبال دارد، مشاهده مى‏شود. در واقع، تجددگرایى افراطى امان‏الله‏خان، نشانه‏ها و داده‏هاى سیاسى جامعه مسلمان افغانستان را کاملاً مورد بازنگرى و تعریف مجدد بر محوریت ‏دال مرکزى که برآمده از گفتمان لیبرالیسم است و رنگ و بوى دینى ندارد، قرار مى‏دهد.
بنابراین جامعه اسلامى ‏نمى‏تواند با انتصاب به داده‏هایى که در این گفتمان تجددگرایى امانى مطرح مى‏شود به خود هویت ببخشد؛ در نتیجه یک نوع گسست در رژیم سیاسى به ‏وجود مى‏آید؛ هم‏چنین زمینه‏اى براى جمع شدن نیروها یا توده‏هاى‏مردم بر محوریت گفتمان بنیادگرایى مولوى‏ها و روحانیت اهل‏سنت شکل مى‏گیرد و این به براندازى رژیم ‏امان‏الله خان مى‏انجامد. حال، مقطعِ بعد از آن؛ یعنی دهه دموکراسى بررسى مى‏شود که مربوط به سال‏هاى‏ چهل در افغانستان است و باز دیده مى‏شود که جریان ‏سازى‏هاى دموکراسى که در افغانستان صورت مى‏گیرد، بر اساس همین وضعیت اتفاق مى‏افتد؛ یعنى حرکت‏ها، احزاب و جریان‏هاى جدیدى که در این مقطع به‏ وجود مى‏آید، دقیقاً در مقابل تفکر و باورهاى سنتى دینى جامعه افغانستان قرار دارد و در برابر خود واکنش ایجاد مى‏کند؛ در نتیجه یا بنیادگرایى را تشدید و یا این‏که بنیادگرایى خوابیده را بیدار مى‏سازد، بنابراین دیده مى‏شود که اخوانیسم به شکل بسیار جدى و اساسى در این دوره به‏ عنوان گفتمان اسلامى یا اسلام‏گرا تبلور پیدا مى‏کند، پس در انقلاب مارکسیستى افغانستان مى‏توان کم‏کم به کودتاى مارکسیست‏ها در افغانستان و بحث آغاز جهاد مردم افغانستان رسید که باز این غیریت سازى‏ها یا تقابل گفتمان‏ها براى معنا بخشى به نشانه‏ها و داده‏هاى ‏سیاسى و اجتماعى است که براى جامعة افغانستان، هویت‏ساز هستند و این روند ادامه پیدا مى‏کند؛ نتیجه‏اى که ‏مى‏توان از این تجربه تاریخى در افغانستان گرفت این است که چون در جامعه افغانستان بر اساس مقتضیات ‏اولیه جامعه 99% مردم مسلمان هستند، بنابراین نشانه‏ها و داده‏هاى سیاسى و اجتماعى منتسب به اسلام‏ مى‏تواند براى این مردم هویت ساز باشد.
این تعریف یا معنادهى به ایده‏ها یا نشانه‏ها در کشورى مثل ‏افغانستان از ظرفیت همراهى و دمسازى با مقتضیات عصر زمان، کمتر برخوردار بوده است؛ چون این ظرفیت‏ وجود نداشته است. هم‏چنین این مشکل در ادبیات سیاسى روحانیت اهل‏سنت بیشتر دیده مى‏شود؛ چون باز این ظرفیت وجود ندارد. بازسازى مفاهیم سیاسى و دینى با توجه به ضرورت‏هاى عصر با دشوارى و امتناع ‏روبرو است و واکنشى که ایجاد مى‏کند حرکت‏هاى تجددگرایانه دین‏گریزانه است؛ هم‏چنین حرکت به ‏سوى ‏گفتمان لیبرالیستى از مفاهیم و نشانه‏هایى است که به ‏هر حال در گفتمان لیبرالیسم مطرح است، اما بحث این است که در بین این دو نقطه، راه‏ حل اساسى‏اى که نهایتاً بتوان به آن رسید و اشاره کرد و امروزه هم ‏دغدغه عالمان دینى جامعه ما را تشکیل مى‏دهد، تعریف هویت سیاسى جدید با توجه به دال مرکزى اسلام از یک طرف و در نظر گرفتن ضرورت‏ها و مقتضیات عصر از سوى دیگر است، چیزى که در جمهورى اسلامى ‏ایران از مدت‏ها پیش تحت‏عنوان بحث‏هاى نواندیشى دینى، نوگرایى دینى، روشن‏فکرى دینى یا مفاهیم ‏دیگر مطرح بوده است و در افغانستان، هنوز این جریان به گفتمان رایج تبدیل نشده است؛ بنابراین یا چالش‏ لیبرالیسم در افغانستان مشاهده مى‏شود یا چالش طالبانیسم، اما سؤال این است که چرا طالبانیسم یا لیبرالیسم‏ به ‏عنوان گفتمان رایج در افغانستان مطرح مى‏شوند؟ چرا آن گفتمان اعتدال میانه که هم به نوعى تعریف هویت‏ سیاسى با انتصاب داده‏ها، نشانه‏ها و مفاهیم بر محوریت دال مرکزى اسلام را مطرح مى‏کند و هم از سوى دیگر، این داده‏ها و مفاهیم را از ظرفیت قابل قبولى براى بازنگرى با توجه به ضرورت‏ها و مقتضیات عصر برخوردار مى‏سازد، در کشورى مثل افغانستان نتوانسته به عنوان گفتمان رایج مطرح شود؟ شاید جواب این باشد که مثلاً عالمان دینى نواندیش کم بوده‏اند یا این‏که مشکل اهل‏سنت بوده است و یا بحث‏هاى دیگرى که وجود دارد، اما جواب این سؤال براساس نظریه گفتمان روشن است.
طبق نظریه گفتمان، گفتمان‏هایى رایج و غالب خواهد شد که از خصلت قابلیت اعتبار و در دسترس بودن ‏برخوردار باشد؛ یعنى بتواند خود را به تصور جمعى جامعه تبدیل کند. هم‏چنین یک گفتمان، زمانی مى‏تواند گفتمان رایج شود که از توان‏مندى لازم براى تبدیل­شدن به تصور جمعى جامعه برخوردار باشد. حال اگر طالبانیسم و لیبرالیسم این را داشته باشند، مسئله دیگر بحث در دسترس بودن است، پس گفتمانى مى‏تواند در یک جامعه غالب و رایج باشد که قابلیت دسترسی هم داشته باشد؛ یعنى این‏که در ساده‏ترین معنا در دسترس ‏بودن به معناى رفع حوائج و نیازمندى‏هاى جامعه و درمان درد جامعه است. با توجه به این دو نکته، این گفتمان ‏نوگرایى دینى، نو اندیشى دینی، روشن‏فکرى دینى یا هر عنوان دیگرى که مى‏توان گذاشت، گفتمانى اسلامى ‏است نه لیبرالیستى و نه طالبانیستى.
این گفتمان در سرزمینی مثل افغانستان، این دو ویژگى را نداشته است؛ یعنى ‏نه قابل اعتبار بوده و نه قابلیت در دسترس بودن را داشته است، اما طالبانیسم، اینها را داشته است. نکته قابل ‏توجه در این‏جا این است که وقتى گفته مى‏شود طالبانیسم گفتمان رایج در افغانستان بوده، در یک زمان گفتمان‏ مسلط بوده و اما امروزه هم به‏ عنوان یک گفتمان مطرح است؛ چون اگر نبود نمى‏بایست عنوان چالش لیبرالیسم ‏و طالبانیسم مطرح مى‏شد، پس حتماً در حال حاضر هم به‏ عنوان گفتمان رایج مطرح است، بنابراین چگونه ‏طالبانیسم توانسته به یک گفتمان غالب و رایج در افغانستان تبدیل شود؟ و جواب آن همین دو مفهومى است ‏که گفته شد: قابل اعتبار و در دسترس بودن. مفاهیم دینى و آموزه‏هاى سیاسى و اجتماعى که طالبانیسم مطرح ‏مى‏کند بیش از معانى این نشانه‏ها در این گفتمان‏ها براى جامعه افغانستان قابل اعتبار است.
طالبانیسم، دینى را مطرح مى‏کند که خیلى خوب با سنت‏ها و رسومات قبیله‏اى جامعه افغانستان سازگار است. در مطالعاتى هم‏ که بر روى آموزه‏هاى دینى طالبانیسم صورت گرفته است؛ طالبانیسم، گفتمانى است که دین را با باورهاى دینى و شریعت را با رسومات و ارزش‏هاى قبیله‏اى عجین و درهم آمیخته است، و این است که به گفتمان اعتبار مى‏بخشد؛ در نتیجه گفتمان به راحتى مى‏تواند خود را به تصور جمعى جامعه تبدیل کند. براى نمونه در گفتمان ‏نوگرایى با توجه به شرایط و مسائلى که در فقه اسلامى مطرح مى‏شود، هیچ مشکلى براى حضور زن در عرصه‏هاى سیاسى و اجتماعى وجود ندارد، اما طالبانیسم با توجه به این که یکى از مؤلفه‏ها یا نشانه‏هایى که درصورت‏بندى گفتمانى‏شان به‏کار مى‏رود، ضد زن است، معتقدند زن نباید در عرصه سیاسى و اجتماعى حضور داشته باشد. حال چرا این آموزه دینى طالبانیسم در جامعه‏اى مثل افغانستان و هر جامعه سنتى و قبیله‏اى دیگرى از پذیرش بیشترى برخوردار است؟ براى این‏که جامعه سنتى و قبیله‏اى طبق رسومات خود مى‏گویند زن باید همیشه در خانه باشد و نباید کسى او را در بیرون از خانه ببیند. دین طالبانیسم هم همین را مى‏گوید، بنابراین در این‏جا یک نوع تلفیقى از آموزه دینى، ارزش قبیله‏اى و ساختار اجتماعى مطرح مى‏شود؛ که این ‏تصور جمعى جامعه طالبانیسم را متصور مى‏کند و امروزه در جامعه‏اى مثل افغانستان، بیشترین حضور طالبانیسم در جوامعى است که برادران پشتو با قطع ‏نظر از ارتباط قومى که وجود دارد زندگى مى‏کنند.
با این‏که‏ همه علماى طالبانیسم پشتو نیستند، اما چرا بیشترین حضور را در جوامع دارند؟ براى این‏که سنت و ساختار قبیله‏اى در بین برادران پشتو نسبت به جاهاى دیگر محکم‏تر است. کسانى که نسبت به افغانستان شناخت ‏دارند، این صحبت را تأیید مى‏کنند؛ بنابراین چیزى که طالبانیسم را از قابلیت اعتبار برخوردار مى‏سازد آن ‏را به‏گفتمان رایج تبدیل مى‏کند. تلفیق دین طالبانیستى یا آموزه‏هاى دینى طالبانیسم با رسومات و ارزش‏هاى قبیله‏اى ‏و جامعه سنتى است. و همین نکته باعث مى‏شود که جامعه قبیله‏اى و گفتمان طالبانیسم در دسترس هم قرار گیرند؛ یعنى از این طریق مى‏تواند به خود هویت بخشیده و نیازهاى معنوى‏اش را حل کند، هم‏چنین براى‏ آخرت آنها اطمینان ایجاد کند، اما در جامعه سنتى و قبیله‏اى بحث‏هاى جدید و مدرن راه ندارد. در آن‏ جا ضرورتى ندارد که انسان در ساختار قبیله‏اى زندگى کند و به گفتمانى رو مى‏آورد که براى مسائل جدید هم ‏پاسخى داشته باشد؛ البته این مى‏تواند در دراز مدت یکى از نقاط چاره‏ساز براى گفتمان طالبانیستى باشد. حال ‏چگونه لیبرالیسم به گفتمان رایج تبدیل مى‏شود؟ باز این بحث با توجه به قابلیت اعتبار و در دسترس بودن‏ تحلیل مى‏شود.
اولین حضور گفتمان لیبرالیستى در افغانستان بعد از حادثه 11 سپتامبر و حضور مجامع جهانى‏ به ‏صورت جدى و به شکل گفتمان رایج، نه به ‏صورت گفتمان رانده شده در حاشیه، مشاهده مى‏شود. گفتمان ‏لیبرالیسم از آن جهت گفتمان رایج در افغانستان است از قابلیت اعتبار برخودار بوده است؛ یعنى توانست خود و مفاهیمى را که ارائه مى‏داده از قبیل: آزادى؛ دموکراسى؛ حقوق زن؛ حقوق بشر؛ حقوق شهروندى و امثال ‏اینها، به تصور جمعى جامعه تبدیل سازد. ظرفیت طالبانیسم، مقتضاى اولیة جامعه سنتى و دینى است، اما لیبرالیسم طبعاً براى تبدیل شدن به تصور جمعى جامعه باید از اهرم‏هاى دیگرى استفاده کند و باید بداند از چه ‏مکانیسمى بهره گیرد تا به تصور جمعى جامعه تبدیل شود؛ بنابراین دو نکته مهم بود: 1.تجربه دردآور و ناکام ‏اسلام‏گرایى در افغانستان؛ در طى سالیان سال و هم‏چنین از سال 71 تا 80؛ یعنى حدود تقریباً 9 سال، اسلام‏گرایان کسانى بودند که حاکمیت سیاست را در اختیار داشتند، اما نه تنها نتوانستند الگوى قابل قبول و مورد اجماعى از حکومت یا دولت اسلامى تعریف کنند، بلکه جریان‏هایى اتفاقى افتاد که این جریان، یادآور تلخ ‏حاکمیت یا رایج بودن گفتمان اسلامى است؛ بنابراین ناکامى گفتمان‏هاى اسلام‏گرایى در افغانستان، اعم از سنتى، بنیادگرایى، طالبانیستى و بسیار کم‏رنگ نوگرایانه، زمینه‏اى را به ‏وجود آورد که گفتمان لیبرالیسم در جامعه به گفتمان رایج تبدیل شود. 2. وقتى گفتمان‏ها قابلیت اعتبار و در دسترس بودن خود را از دست ‏مى‏دهند، دچار بى‏ثباتى مى‏شوند و این‏جاست که زمینه براى هژمونیک شدن یا سلطه گفتمان رقیب فراهم ‏خواهد شد. بى‏اعتبار شدن و در دسترس نبودن گفتمان اسلام‏گرایى در افغانستان، زمینه را براى رایج شدن‏گفتمان لیبرالیسم در افغانستان فراهم کرد. افرادى سعى کردند با گفتمان جدید به خود هویت ببخشند که کاملاًدر طرف مقابل مفاهیم و نشانه‏هاى جدیدى که با گفتمان لیبرالیسم وارد فضاى سیاسى جامعه شده بود، قرار داشتند.
معاهده بُن که سرآغاز شکل‏گیرى دوره جدیدى در افغانستان است وقتى مورد تحلیل قرار مى‏گیرد، در آن‏جا کسانى حضور دارند که اساساً قبل از آن با مفاهیمى مثل دموکرسى، حقوق شهروندى، حقوق زن و امثال‏ اینها، اگر ناسازگار نبوده باشند، فاصله زیادى داشتند و نمى‏توانستند به راحتى آن را بپذیرند؛ هم‏چنین به‏ علت از دست دادن اعتبار گفتمان‏شان و در دسترس نبودن آن، گفتمان اسلامى‏اى که در 9 سال الگوى عملى ‏براى جامعه افغانستان عرضه شده بود و آنها را با اعتبار ساخته بود فضا را براى رایج شدن گفتمان طالبانیسم و لیبرالیسم در افغانستان به‏ وجود آورد. امروزه در عرصه سیاسی افغانستان این تقابل مشاهده مى‏شود؛ به این‏صورت که لیبرالیسم در چهره جامعة جهانى افغانستان و طالبانیسم در چهره مولوى‏ها و بنیادگرایان که به ‏نام ‏طالبان درگیر جنگ هستند، دیده مى‏شود، اما نکته اولى که در این‏جا هست این است که چیزى به ‏نام دولت ‏افغانستان و یا جریان‏هاى دیگرى که در افغانستان وجود دارد حتماً این‏طور نیستند که منتسب به همین دو گفتمان باشند و گفتمان میانه‏اى که به ‏نظر مى‏رسد پاسخ منطقى براى شرایط امروز جامعه افغانستان است، متأسفانه هنوز به ‏صورت جدى و اساسى تعریف نشده است و مشکلات اساسى‏اى دارد.
نکته دوم در بحث ‏رایج شدن گفتمان لیبرالیسم، این که: 1. ناکامى اسلام‏گرایان یا در دسترس نبودن هویت گفتمان اسلام‏گرایى که زمینه را فراهم کند. 2. فقر تئوریک گفتمان اسلام‏گرایى در افغانستان است. اسلام‏گرایان در افغانستان همیشه سلبى ‏سخن مى‏گویند و در عرصة ایجابى، حرفى براى گفتن ندارند؛ در حالى‏که گفتمان، براى تعریف هویت‏هاست؛ یعنى ما چه کسى هستیم. هر گفتمانى که به ما هویت ببخشد آن فضاى غالب سیاسى و اجتماع را خواهد نشاند.این‏که ما چه کسى هستیم، هم بُعد سلبى دارد و هم بُعد ایجابى. هویت؛ مبتنى بر تعریف‏ها و دیگران است که‏ چه کسى هستیم و اشتراکات؛ مبتنى بر آن‏که چه کسى نیستیم و با دیگران چه تفاوتى داریم، است. گفتمان‏اسلامى سیاسى در افغانستان اعم از طالبانیسم، نوگرایى، سنتى و همه اینها با فقر تئوریک که سلبى سخن‏ مى‏گویند و این‏که ما کسى نیستیم، خوب سخن مى‏گویند. مبنى بر این‏که لیبرال نیستیم، طالبانیسم نیستیم، مارکسیسم نیستیم و امثال اینها، اما چه کسى هستیم، در عرصه عمل اتفاق افتاده است.
در بحث‏هایى که گاهى ‏در پارلمان پیش مى‏آید گفته مى‏شود که پذیرش اقتصاد لیبرال موردنظر نیست و طالب اقتصاد اسلامى هستند، اما چگونه اقتصاد نه لیبرالیسم است و نه سوسیالیسم. پس چیست. و مشکل این است که باید در بعد ایجابى‏تعریف شود، بنابراین هم مى‏تواند ایجابى باشد و هم سلبى. حال چالشى در برابر گفتمان اعتدال و میانه وجود دارد که چرا گفتمان اسلام‏گرایى نوگرایى دینى یا نواندیشى دینى نتوانسته است در افغانستان به گفتمان رایج ‏تبدیل شود و این چیزى است که همه به دنبا آن هستند. طبعاً از طرفى کسانى که جامعه را دینى و مسلمان‏ مى‏دانند ناگزیرند هویتى را که تعریف مى‏کنند بر محوریت اسلام یا دال مرکزى اسلام باشد و این تعریف از مفاهیم و نشانه‏ها صورت گیرد و از سوى دیگر، ضرورت‏ها، نیازمندى‏هاى زمانه و مسائل جدید هم در بازنگرى ‏این مفاهیم مورد توجه هستند، اما باز این گفتمان نتوانست در جامعه افغانستان به گفتمان رایج تبدیل شود. و این یکى دیگر از نقاط اساسى و جدى‏اى است که در این گفتمان وجود دارد؛ این‏که این گفتمان، قابلیت اعتبار داشتن در جامعه افغانستان را ندارد.
حرکت نوگرایانه در جامعه‏اى مثل افغانستان کاملاً تیغ دو دم است و بسیار کار دشوارى است؛ یعنى وقتى اصل مورد دلخواه، گفتمان جدید نواندیشى دینى یا نوگرایى دینى که نه ‏طالبانیسم است و نه لیبرالیسم، باشد و براى جامعه تعریف شود؛ چون از طرفى فضاى جامعه، فضاى سنتى ‏است و تجربه در این جامعه همیشه غیریت سازى بنیادگرایى افراطى در برابر تجددگرایى لیبرالیستى است، پس اساساً چیزى به‏نام گفتمان سوم تصور نمى‏شود، بنابراین خیلى راحت با چوب التقاط گفته مى‏شود اسلام ‏همین است؛ یعنى طالبانیسم. از سوى دیگر این دین مى‏تواند با دموکراسى، حقوق‏ بشر و امثال اینها سازگار باشد. در گفتمان لیبرالیستى مى‏گوید این حرفها چیست که مى‏گویند اسلام، همان طالبانیسم است. در این صورت ‏مرزهاى تفاوت در هم مى‏شکند و وقتى سخن از دموکراسى اسلامى مطرح مى‏شود، آن ‏وقت بحث دفاع از حقوق‏ بشر و حقوق زن در محدوده خاص مطرح مى‏شود و مرز تفاوت لیبرالیسم و بنیادگرایى درهم مى‏شکند وآن مى‏خواهد این مرز را براساس این‏که یک غیرى ضرورت دارد، حفظ کند و این در افغانستان به‏خوبى ‏مشاهده مى‏شود. حال، این غیریت‏سازى که صورت مى‏گیرد، از یک طرف پایه‏اى براى تعریف هویت است و از سوى دیگر این غیر، بار ناکامى شما را هم به دوش مى‏گیرد؛ یعنى اگر جامعه دچار ناتوانى مى‏شود و مثلاً جوان‏ها از اسلام‏گرایى فاصله گرفته‏اند خیلى راحت مى‏توان گفت که لیبرالیسم غرب‏گرا بود که اینها را این‏گونه کرد و الا تا این اندازه توان‏مندى براى جلب و جذب اینها وجود نداشت؛ بنابراین چالش موجود، در افغانستان براى این ‏جمع، نه طالبانیسم است و نه لیبرالیسم و این دو در عرصه سیاست با هم درگیر هستند. حال چالش موجود، فقدان گفتمان میانه‏اى است که حد وسطى بین لیبرالیسم و طالبانیسم ایجاد کند. در افغانستان یکى از مشکلاتى‏که زمینه‏ساز اعتبار گفتمان لیبرالیستى خواهد بود، این است که اسلام‏گرایى در افغانستان همواره در چهره ‏طالبانیسم بروز مى‏کند و این خطرناک است؛ یعنى تا بحث اسلام‏گرایى مى‏شود، مى‏گویند این هم طالبانیسم ‏است و این چالشى اساسى است.
چالش اساسى، فقدان گفتمان میانه‏اى است که آن نوگرایى، نواندیشى یا چیز دیگرى است یا به‏ هر حال‏ گفتمانى که بتواند بین دین‏دارى و نوگرایى جمع بزند و این کار دشوارى خواهد بود. حال اگر این گفتمان که‏ بیشترین زمینه را دارد بخواهد به گفتمان رایج در افغانستان که بیشترین زمینه را دارد، تبدیل شود؛ یعنى این‏خلاء هویت است که جامعه افغانستان را یا به طالبانیسم و یا به لیبرالیسم مى‏کشاند و الا با حداقل لیبرالیسم این‏سازگارى با ساختار دینى جامعه افغانستان وجود دارد، هم‏چنین با طالبانیسم نیز سازگارى با ضرورت‏هاى ‏اصلى جامعه افغانستان وجود دارد، بنابراین این‏جاست که با چالش روبرو مى‏شود، اما چرا على‏رغم این چالش‏ و تئوریک باز هم به عنوان گفتمان‏هاى رایج مطرح هستند؟ زیرا هنوز در تعریف هویت و گفتمان جدیدى که ‏بتواند جوان مسلمان افغانستان را به گونه‏اى که هم مسلمان باشد و هم نوگراتر خلاء وجود دارد و این باعث به ‏وجود آمدن این وضعیت شده است و رسالت پژوهش‏گران و عالمان دینى است که با تلاش خود این خلاء را پرسازند. مهم‏ترین نقطه در این گفتمان جدید آن است که فرصت را براى گفتمان‏هاى رقیب ایجاد مى‏کند که این ‏فقدان وجه ایجابى در گفتمان نوگرایى دینى است.
تنها با ایجابى سخن گفتن نمى‏توان هویت جدید را تعریف‏کرد و هویت گفتمان اسلام نوگرا یا اسلامى که با شرایط و اوضاع زمانه هم سازگار باشد، این خواهد بود که هم ‏در بُعد ایجابى و هم در بُعد سلبى تعریف شود و در صورت طالبانیسم یا لیبرالیسم نبودن هم براى بعد ایجابى ‏تعاریف مشخصى داشته باشد. به نظر مى‏رسد این خلاء در کشورهاى اسلامى از جمله کشور افغانستان است و این فقر تئوریک به ‏صورت اساسى در گفتمان سیاسى، از جمله گفتمان اسلام نوگرا یا گفتمان دینى نواندیشى یا نوگرایى وجود دارد. حال، رسالت عالمان دینى و روشن‏فکران مسلمان است که براى تعریف و بازخوانى مفاهیم ‏اسلامى با توجه به ضرورت‏ها، شرایط و اوضاع جدید همت گمارند. منظور از بازنگرى داده‏ها و نشانه‏هاى‏ دینى، حول مفهوم مرکزى اسلام با در نظر داشتن شرایط و مقتضیات اصل زمانه است، یقیناً در این قید شرایط و اوضاع خاص کشورهاى اسلامى اجتناب ‏ناپذیر خواهد بود؛ یعنى به‏ هرحال، وقتى گفتمان اسلام نوگرا یا نواندیشى اسلامى در کشورى مثل افغانستان یا حتى در کشورهاى اسلامى، خارج از محدوده جمهورى اسلامى ‏ایران ارائه مى‏شود، طبیعتاً تفاوت‏هایى هم در لحن و هم در محتوا ضرورت خواهد داشت و آن ‏را باید به‏عنوان‏عالم دینى و بخشى از شرایط اجتماعى مورد توجه قرار داد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات