تاریخ انتشار : ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۰۸:۲۴  ، 
کد خبر : ۹۱۹۸۹
سیر تحول و زمینه‌های فکری در اندیشه سلفی

سلفیه ایدئولوژیک (بخش اول)

حجت‌الاسلام و المسلمین دکتر محمد مسجد جامعی اشاره: سلفیه، عنوان گروهی از مسلمانان است که با فراخواندن دیگر مسلمانان به پیروی از سلف صالح، آنها را از آنچه خرافات و بدعت متأخران می‌خوانند، بر حذر می‌دارند. این عقیده نخست در مصر تحت‌تأثیر افکار سید جمال‌الدین اسد‌آبادی به وجود آمد و سپس با روش و شکلی دیگر در عربستان نمایان شد و با طرز نگرش وهابیت در آمیخت؛ چه، نهضت وهابیه نیز با هدف اصلاح و پیراستن دین از بدعت و بازگشت به شیوه سلف صالح آغاز شد؛ اما عملاً به صورت یکی از موانع رشد و پویایی و پیشرفت مسلمانان در آمد و نهایتاً با تندروی‌های سالهای اخیر، چهره‌ای خشن، وحشت‌آفرین و خونبار از اسلام به نمایش گذاشت. اندیشه سلفی در ابتدای پیدایش خود ماهیت و جوهره ای غیر ایدئولوژیک داشت، اما عبدالعزیز - مؤسس خاندان سعودی - کوشید تا وهابیت و اندیشه سلفی را به ایدئولوژی نظام حاکم تبدیل کند و با موفقیت هم به این مهم دست یافت. ایدئولوژیزه شدن اندیشه سلفی در زمان وی تکمیل و تثبیت شد. با وجود این، جریان سلفیه ایدئولوژیک از دهه 80 ظهور و بروز جدی‌تری پیدا کرد. این موضوع تحت تأثیر عوامل متعدد اجتماعی، سیاسی و فرهنگی به وجود آمد. تحولات اجتماعی و دینی در خود عربستان، تحولات در جهان اسلام و در درون هسته‌های سلفی، پیروزی انقلاب اسلامی ایران، اشغال افغانستان توسط شوروی و تحولات پاکستان از جمله این عوامل بودند. حجت‌الاسلام والمسلمین دکتر محمد مسجد جامعی که از صاحب نظران حوزه اندیشه سیاسی اسلام است، در مقاله زیر که پیشتر در همشهری دیپلماتیک به چاپ رسیده، به بررسی دو جریان موجود در نگرش سلفیه و ریشه‌های تاریخی آن پرداخته است.

در این مقاله کوشش خواهد شد تا به اختصار زمینه پیدایش گرایش سلفی از نخستین قرون اسلامی تا حال حاضر مورد بررسی قرار گیرد و این که این گرایش در درون خود چه تحولاتی داشته و چه نسبتی با آیین وهابیت دارد و چگونه در روزگار ما به یک "ایدئولوژیک" تبدیل شده است؛ ایدئولوژیی که هم اکنون دو تفسیر متفاوت از آن وجود دارد: یکی ایدئولوژی سلفی رسمی موجود در عربستان سعودی و نزد وهابیان تابع این کشور، و دیگری ایدئولوژِی "سلفی جهادی" که چهره ستیهنده، انقلابی و براندازنده سلفیت موجود به شمار می‌رود. این که نسبت این دو چیست و تأثیر و تأثرشان چگونه است و چه آینده‌ای را در پی خواهند داشت، به اجمال مورد بحث قرار خواهد گرفت.

1. معروف چنین است که ابن حنبل به هنگام غوغای "ایام الختمه" در اوایل قرن سوم هجری مبنی بر این که قرآن حادث است تا قدیم، به معتصم - خلیفه عباسی - چنین گفت: «من بر همان عقیده‌ای هستم که سلف صالح بر آن بودند.» معتصم هوادار حادث بودن قرآن بود و ابن حنبل و طرفدارانش قائل به قدیم بودن آن بودند. خلیفه به ابن حنبل سخت می‌گرفت تا او نیز قول به حادث بودن را بپذیرد و او نمی‌پذیرفت؛ تا آنجا که دستور داد وی را تازیانه زنند و ابن حنبل مقاومت می‌کرد و در نهایت جهت فرار از پاسخ صریح و مجاب کردن خلیفه و عالمان طرفدارش گفت که او نیز بر همان عقیده است که "‌سلف صالح" بر آن بوده‌اند. به این ترتیب شاید برای نخستین‌بار از این عنوان برای بیان مفهوم و بلکه مفاهیمی که بر آن مترتب می‌شود، استفاده شده که بعدها در عموم مباحث کلامی و اعتقادی و حتی فقهی مورد استفاده قرار گرفت.

واقعیت این است که اصطلاح "سلف صالح" اصطلاحی قدیمی است که به قرون نخستین اسلام باز می‌گردد و هدف کسانی که از آن استفاده می‌کردند، این بود که بگویند اولاً اسلام اصیل و ناب را می‌باید نزد سلف صالح که همان صحابه و تابعین هستند و به ویژه صحابه جست‌وجو کرد، و دوم این که نمی‌باید در مورد اختلافات و کشمکش‌ها و نظریات متفاوت و احیاناً جنگ‌هایشان سخن گفت. سوم این که آنان مرجع اعتقادی و کلامی و فقهی و رفتاری و بلکه تنها مرجع برای نسل‌های بعدی هستند و پیوسته باید مورد رجوع قرار گیرند و در نهایت گفتند که هر آنچه فراتر از دایره این مرجعیت. چه فقهی و چه کلامی و چه عملی - بدعت است و باید از آن اجتناب شود و در مراحل بعد گفتند که اصولاً باید با آن مبارزه شود؛ حتی اگر مبارزه مسلحانه باشد و به جنگ و قتل بینجامد.

این مفهوم اجمالی اصطلاح "سلف صالح" است که چنان که خواهیم دید، خود نیز دستخوش تحولاتی شده و بالاخره گرایشی فکری و اعتقادی و عملی است. در طول تاریخ اسلام کسانی بوده‌اند که چنین گرایشی - اگر چه با شدت و ضعف با دلایلی متفاوت ـ داشته‌انـد؛ از ابن حنبل و پسرش عبدالله و حسن بر بهاری گرفته تا ابن تیمیه و ابن قیم و محمد بن عبدالوهاب و طرفدارنش. اما اصطلاح "سلفیه" که امروزه فراوان به کار می‌رود، اصطلاحی است جدید و هدفش معرفی افرادی است که چنین گرایشی داشته‌اند که این خود تحولاتی را پشت‌سر گذاشته که بدان خواهیم پرداخت.

1. جهت دریافت همدلان این گرایش می‌باید موقعیت ابن حنبل درک شود. او برای فرار از مخمصه‌ای اعتقادی که پشتوانه‌ای سیاسی و اجتماعی یافته بود، به صدر اسلام، یعنی همان "سلف صالح" پناه برد. اگر چه مصاحبت با پیامبر‌(ص) و بودن در دوران نزول وحی و تاسیس شریعت، از دیدگاه همه مسلمانان و در طول تاریخ، افتخار و سعادت بزرگی را نصیب یاران آن حضرت کرده بود، اما چنین نبود که این دوران به مثابه دورانی استثنایی باشد و تمامی اهلش را در قدسیتی دینی و معنوی فرو برد و آنان را - بدون هیچ استثنا و تفاوتی - به افرادی پاک و کامل و خطا ناپذیر تبدیل کند.

بنیاد چنین تفکری برای اولین بار در روزگار معاویه شکل گرفت. او به دلایلی که کلا در رقابت و خصومتش با امام علی ابن ابیطالب(ع) و خاندان علوی ریشه داشت، کوشید تا سه خلیفه نخستین و سپس صحابه پیامبر را در جایگاهی بسیار فراتر از آنچه نزد خود آنان و مردم زمانشان وجود داشت، قرار دهد.

به دلایلی دیگر در این جریان در دوران اموی ادامه یافت و در دوران عباسی تقویت شد؛ اگر چه دلایل ادامه اندیشه‌ای که توسط معاویه پایه‌ریزی شد، کاملاً با دلایل روی آوردن به این فکر و استفاده از آن متفاوت بود. چنانچه گفتیم آغاز آن به دلایلی صرفاً سیاسی و شخصی بود، اما ادامه و پردازش آن در بسیاری از موارد، ناشی از ضرورت‌های اجتماعی و دینی بود.

اصول و احکام اسلام می‌دانست، مجبور بود به صدر اول تمسک کند؛ همچنان که برای تقویت استدلالش مجبور بود که تمامی آن دوران و مردم آن و تک تک صحابه را در موقعیتی خطاناپذیر و غیر قابل نقد قرار دهد و صریحاً بگوید: ما را نرسد که در کار آنان و اعمال و رفتارشان و لغزش‌ها و کشمکش‌هایشان چون و چرا کنیم. لازمه ایمان، پذیرش بدون قید و شرط صحت رفتار و اعمال و گفتار آنان است و کسی که چنین نپندارد، در دینش متهم است و باید طرد شود و در صورت لزوم می‌باید با وی مبارزه و معارضه شود.

حقیقت این است که چنین اندیشه‌ای نه با واقعیت تاریخی سازگار است و نه با طبیعت روانی و شخصیتی ساکنان سرزمین خشک و سوزانی چون عربستان ـ که آکنده از قبایل بیابانگرد و گرسنه‌ای بود که پیوسته در جنگ و گریز بودند ـ و نه با اصول دینی و قرآنی؛ اما مسئله این است که فردی چون ابن حنبل و کسانی که بعد از او آمدند تا به امروز برای به سامان آوردن نظام عقیدتی خود تخلص از هر آنچه اسلامی نمی‌دانستند و نمی‌پسندیدند و بر نمی‌تابیدند، به چنین اصلی نیاز داشتند. البته این اصل موجب می‌شد که آنان به جای یافتن پاسخ برای سؤال‌ها و نیازهای عمومی موجود، اصل موضوع را نادیده انگارند؛ حال آنکه خاتمیت و جامعیت اسلام اقتضا و بلکه ایجاب می‌کرد که مسایل مورد ابتلا در درجه نخست مورد ارزیابی و تحلیل قرار گیرد و ثانیاً بکوشند تا با تکیه بر اصول و معیارهای دینی برای آن پاسخی مناسب بیابند.

یکی از مهم‌ترین وجوه مشترک تمامی کسانی که تمایلات سلفی دارند - در طول تاریخ و حتی در زمان ما - تمایل فراوان آنها به فرار به تاریخ و نادیده گرفتن واقعیت‌هاست؛ چه آنجا که ابن حنبل چنان پاسخی به معتصم می‌دهد و چه آنجا که ابن تیمیه به گونه‌ای متعصبانه عموم علمای زمانش را بدعت‌گذار می‌داند و تکفیر می‌کند، بدون آنکه تمایلی به صحبت و مباحثه با آنان نشان دهد یا به سخنانشان گوش فرا دهد و بکوشد آن را دریابد و چه آنجا که عالمان و مؤمنان وهابی مسلک سعودی، همه مسلمانانی را که غیر وهابی هستند، مشرک و خارج از اسلام قلمداد می‌کنند و چه آنجا که سلفیان جهادی جدید، اصول و معیارهای امروزین و ضوابط و تشکیلات حقوقی نوین و سازمان‌های بین‌الملل - و حتی نظام‌های سیاسی حاکم بر ممالک اسلامی - را تجسمی از کفر می‌شمارند. در تمامی این موارد آنها در پی حذف هستند و نه حل آن و این حذف از طریق پناه بردن به تاریخ و بزرگ و مقدس انگاشتن آن انجام می پذیرد.

3. البته به جز به تقویت برداشتن صدر اول، عوامل مهم دیگری در تکوین اندیشه سلفی نقش داشته که مهمترینش عبارت است از تمسک به ظواهر متون دینی و مخالفت تمام عیار با هر نوع دریافتی از این متون با تکیه بر مبانی عقل و حتی مبانی بلاغی و فهم عرفی؛ تخطئه کامل عقل در درک مفاهیم دینی - اعم از اعتقادی یا عملی ـ و تاکید بر احادیث و مأثورات حتی اگر ضعیف باشد. به این ترتیب عقل گریزی در فهم درست مسائل مورد ابتلا، به عقل گریزی در فهم تاریخ اسلام و به ویژه تاریخ صدر اول گسترش یافت و فهم متون دینی را هم شامل شد

این مجموعه عوامل بود که به اندیشه سلفی قوام و سامان داد. برحسب ظاهر، چنین گرایشی می بایست در همان دوران اولیه رخ در نقاب خاک فرو کشیده باشد؛ اما دیدیم که چنین نشد. علت اصلی این است که این اندیشه در تناسبی کلی با روح دینی عوام در قلمرو اهل سنت است؛ به ویژه آنجا که دچار اغتشاش فکری و دینی و روانی و اجتماعی و سیاسی شود. در این مقاطع، جامعه به تفسیری صریح و شفاف و قاطع نیاز دارد؛ تفسیری ایدئولوژی گونه که به ایدئولوژی نزدیک‌تر باشد تا دین در کلیت و تمامیتش. چنانکه خواهیم دید، نفوذ و گسترش ایدئولوژی‌های این گونه طی یکی دو دهه اخیر تا حدودی به همین دلایل بوده است.

از این گذشته این اندیشه، در نوع غیر ستیهنده‌اش، با آن نوع احتیاط و احتراز از شبهاتی که از متن شرع بر می‌خیزد و مورد اهتمام و بلکه سفارش شارغ نیز هست، هماهنگی بیشتری دارد. لذا آنجا که نفوذ آن به دلایل شخصی - و نه اجتماعی و سیاسی. است، تمایل به اطمینان از صحت راه و عقیده انتخاب شده نقش اساسی در گرایش بدان دارد. البته این نکته در قلمرو اهل سنت ساختار فقهی و کلامی شیعه به گونه‌ای است که بتواند در برابر تعطیل عقل به وسوسه پاک دینی - چه در امور اعتقادی و چه در امور عملی - مقاومت کند و بلکه بر آن پیروز شود. دقیقاً به همین دلیل است که همتایان سلفیان در قلمرو شیعه (اگر این تعبیر را با مسامحه صحیح بینگاریم) نتوانستند در برابر مجتهدان بایستند و بر آنان پیروز شوند. واقعیت این است که داستان فهم متون دینی از ورای ظواهر و تمسک به ماثورات و اخبار ضعیف در امور اعتقادی یا عملی یا رعایت احتیاط و احتراز از شبهات در قلمرو و شیعه و سنی، با وجود شباهتهای ظاهری، متفاوت و بلکه به کلی متفاوت  است.

4. در چنین زمینه‌ای اندیشه سلفی بالیدن گرفت و با محیط اطرافش به تعامل پرداخت.

بیشترین کسانی که جذب آن شدند، اهل حدیث و حنابله بودند. آنان ستون فقرات اندیشه سلفی به شمار می‌روند و عموم عالمان سلفی ابن حنبل اندیش، وابسته به همین جریان هستند؛ از شاگردان مریدان ابن حنبل گرفته تا ابن تیمیه و ابن قیم و محمدبن عبدالوهاب برای نمونه وهابیان خوش ندارند وهابی نامیده شوند؛ آنها می‌گویند که حنبلی هستند و ترجیح می‌دهند چنین خوانده شوند.

با وجود اشتراک‌های فراوان شخصیت‌های بزرگ این جریان، آنها تفاوت‌های مهمی دارند. حضرت ختمی مرتبت(ص) نزد ابن حنبل به کلی متفاوت است با آنچه نزد ابن عبدالوهاب و حتی ابن تیمیه وجود داشت. ظاهراً برای اولین بار در تاریخ اسلام ابن تیمیه منکر مشروعیت توسل به پیامبر پس از رحلت آن حضرت شد و این سخن، بدویان عربستانی را خوش آمد و سخت بدان متوسل شدند تا بدانجا که عبدالعزیز ـ موسس سلسله سعودی ـ یک بار گفت: «صاحب این قبر نمی‌تواند سود یا زیان به من برساند، حال آنکه عصای من به من سود می رساند.»

اما ابن حنبل و عموم عالمان حنبلی در طول تاریخ، به جز وهابیان و معدود هواداران ابن تیمیه، در مورد مقام و منزلت پیامبر‌(ص) همان گونه می‌اندیشند که سایر مسلمانان و درست‌تر آن است که بگوییم عموم اهل حدیث به جز وهابیان در مورد پیامبر عقایدی چون دیگران داشتند؛ و البته ابن تیمیه یک استثنا در بین عالمان اسلامی است؛ چرا که آرا و اعمال و رفتار او آن مقدار متفاوت و شاذ بود که مسلمانی را به خود جلب نمی‌کرد و اگر تبلیغات وهابیان نبود، او در بوته نسیان قرار می‌گرفت و به کلی فراموش می شد.

و اما تفاوت وهابیان و دیگران عمدتاً دلایل داشت. ابن عبدالوهاب خود از منطقه نجد بود و دعوت او در همانجا گسترش یافت و تا هنگام شکست وهابیان در اوایل قرن نوزدهم کسی جز نجدیان به این دعوت لبیک نگفت و نمی‌توانست که بگوید. وهابیت ناب و خالص ابن عبدالوهابی که در تناسب و هماهنگی کلی با روح نیازهای بدویان نجدی بود، کسی جز آنها را به خود جذب نمی‌کرد.

هنگامی که وهابیت برای بار دوم در زمان عبدالعزیز در اوایل قرن بیستم سر برآورد و بر قلمرو عربستان موجود مسلط شد، باز هم داستان به همان گونه بود. ابتدا تنها بخشی از مردم این سرزمین وسیع که عمدتاً و بلکه کلاً ساکنان نجد بودند، آن را نپذیرفتند و بقیه بر عقاید و مذاهب خویش بودند، اگر چه عبدالعزیز برای آنکه وهابیت را به ایدئولوژی نظام حاکم تبدیل کند، مجبور بود آن را تعدیل کند و چنین کرد.

هدف این تعدیل، تبدیل وهابیت خشک و بدوی اولیه به وهابینی بود که بتواند به ایدئولوژی حاکم بر کشور تبدیل شود. طی این جریان ، وهابیت بسیاری از عناصر سخت و خشن خود را فرو نهاد و این وهابیت به ویژه پس از استخراج نفت و سرازیر شدن ثروت نفتی کوشید افرادی خارج از قلمرو سعودی را تحت تاثیر قرار دهد.

واقعیت این است که حتی این وهابیان تعدیل شده و نیز وهابیان تعدیل شده مرحله سوم که از دهه 80 قرن اخیر آغاز می‌شود، در مورد حضرت ختمی مرتبت(ص) عقایدی متفاوت با اهل حدیث و حنبلیان گذشته دارند. در این میان مهم این است که روشن شود با وجود اشتراک‌های فراوان اهل حدیث و حنابله در طول تاریخ، چنین نیست که سلفی‌اندیشان، اندیشه یکسانی در تمامی مسائل داشته باشند.

5. در اواخر قرن نوزدهم میلادی سیدجمال‌الدین اسدآبادی به مصر رفت و سال‌ها در آنجا اقامت داشت. احتمالاً این فترت مستمرترین فترت زندگی اوست. عده زیادی از مصریان به دورش حلقه زدندن که هدفشان «اصلاح» وضع مسلمانان بود. آنها احساس می‌کردند که تسلط استعمار، ناشی از عقب‌ماندگی آنهاست و عقب‌ماندگی نیز ناشی از اشاعه و تسلط خرافاتی است که به نام دین، توده‌ها را به غفلت و جهالت و بی‌تحرکی کشانده است.

بر این اساس گفتند که برای خروج از سلطه استعمار و برای نیل به آزادی و عزت و پیشرفت می‌باید اسلام اصیل به مردم شناسانیده شود و این در صورتی است که به گونه‌ای بی‌امان با خرافات و افزوده‌های بی‌پایه مقابله شود و این همان «‌اصلاح دینی» مطلوب بود از نظر آنان اصلاح، یعنی اصلاح دین و این یعنی بازگشت به اسلام ناب و خالص و زدودن خرافات و مقابله با آن.

آنها برای بیان مقصود و اینکه شعار آنها حساسیتی برنینگیزد، گفتند که هدفشان بازگشت به اسلام «سلف صالح» است و این برای دومین بار بود که یک اصطلاح، اما کم و بیش در دو معنا که نتیجه دو مقدمه کاملاً متفاوت بود؛ یک جا «سلف صالح» معیار دین صحیح بود و در جای دیگر معیار، دین عاری از خرافات و زوائد؛ دینی که می‌توانست قدرت و شکوه و پیشرفت به همراه آورد و مسلمانان را از نکبت و عقب‌ماندگی و فقر و جهل و استعمار و استثمار برهاند.

به هر حال رجوع به سلف صالح شعار مشترک تمامی اصحاب و هواداران سیدجمال و اندیشه او بود. هدف اصولاً اصلاح و اصلاح‌طلبی بود و رجوع به سلف صالح، وسیله نیل به آن به همین دلیل ایشان «سلفیه» نامیده شدند. ظاهراً این اصطلاح برای نخستین بار در همین ایام وضع شده و به طرفداران سید و اصحاب اصلاح اطلاق شده است و گرنه هیچ یک از اهل حدیث و حنابله تا قبل از این تاریخ خود را به این نام، ننامیده‌اند و کسی هم آنان را به این نام نخوانده است.

البته باید گفت که اندیشه اصلاحی سیدجمال به مصر محدود نماند و به سرعت کشورهای اسلامی دیگر را نیز در بر گرفت؛ از مغرب عربی گرفته تا خاورمیانه و شبه قاره هند و آسیای دور و حتی نقاطی از آفریقای سیاه مسلمان از این اصطلاح استفاده می‌شد، یک بار از سوی ابن حنبل و هوادارانش که همان اهل حدیث و حنابله بودند و این بار توسط عالمان روشنفکر و ترقی خواه و ضداستعماری که خواهان استقلال و آزادی عزت و شرافت اسلامی و ملی بودند.

در این سرزمین‌ها نیز کسان یا تشکل هایی پیدا شدند که خود را سلفی نامیدند؛ اما سلفی بودن آنها همان سلفیت اصحاب سیدجمال و محمد عبده و رشید رضا و کواکبی بود.

6. مدتی بعد از پیدایش جریان اخیر، وهابیان سعودی و هوادارانشان نیز تمایل یافتند که برای معرفی خود و مکتب خود از این اصطلاح استفاده کنند؛ خصوصاً که این اصطلاح بار معنایی مثبت و بلکه بسیار مثبتی داشت و کسانی که چنین نامیده می‌شدند، از حسن‌شهرت برخوردار بودند. اگر چه برخی شباهت‌هایی که بین این دو جریان وجود داشت باعث شد که دیگران نیز چنین کنند، عموم مستشرقانی که درباره اسلام معاصر نوشته‌اند، چنین کرده‌اند و هر دو گروه را سلفیه نامیده‌اند و تحلیل یکسانی درباره آرا و اهداف آنها ارائه داده‌اند و هیچ اشاره‌ای به تفاوت‌هایشان نکرده‌اند این سخن در مورد تاریخ‌نگاران مسلمان معاصر که غالبا تحت تاثیر مستشرقین بوده اند هم صحیح است.

از این به بعد «سلفیه» به عنوان یک مذهب فقهی و کلامی همچون مذاهب فقهی و کلامی دیگر، بلکه برتر و ترقی‌خواه‌تر و اصیل‌تر از آنها معرفی می‌شود و کم و بیش شکل ایدئولوژی می‌یابد ایدئولوژیی متحرک، داعیه‌دار و انقلابی که آماده چالش با دیگران ـ اعم از اسلامی و غیر اسلامی - است.

البته این برای اولین بار است که چنین اتفاقی می‌افتد. چنان که گفتیم، در هیچ دوره‌ای از تاریخ گذشته، هویت سلفیه این گونه نبوده و از طرف هواداران و معتقدانش این چنین تفسیر نشده است؛ حتی اصلاح‌طلبان طرفدار سیدجمال در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم خود را چنین نمی‌دانستند و معرفی نمی‌کردند. تفسیر آنان از اندیشه سلفی به کلی متفاوت بود و از سلفی ایدئولوژیک شده دو سه دهه اخیر.           ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات