پیدایش پراگماتیسم
بنیانگذار «پراگماتیسم»(که به فلسفه اصالت عمل، عملگرایی، مصلحت اندیشی یا مصلحتگرایی ترجمه شده) چارلز ساندرزپیرس (1914- 1839) فیزیکدان، ریاضیدان و منطقدان آمریکایی است. او این واژه را از کانت گرفت. اصل واژه پراگماتیسم از واژه یونانی پراگما به معنی عمل یا کنش مشتق شده است که پیرس در سال 1878 میلادی آن را به معنای کنونی آن به کار برده است. در اصطلاح کانت قوانین اخلاقی به صفت «عملی» و قوانین هنر و فن به صفت «مصلحت آمیز» متصفند. پیرس به اقتضای ذهن تجربی خود، قوانین فطری اخلاقی را اموری ذهنی می شمرد و قوانین تجربی یا پراگماتیک هنر و فن را مورد توجه قرار داد و بر اثر آن نظام فلسفی خودرا پراگماتیسم خواند.
نهضت فلسفی مصلحت گرایی یا پراگماتیسم اساسا به عنوان اعتراض و واکنشی بر ایده آلیسم و انکارگرایی مطلق نحله فکری هگل که در زمانی در انگلیس و آمریکا رایج بود و مدافعان توانایی مانند «تامس هیل گرین» و «ادوارد کیرد» و «جان کیرد» و «فرانسیس هربرت برادلی» و «برناردبوزنکت» و «جوسایارویس» داشت، پدید آمد. تکیه مطلق گرایان بر روش دیالکتیک به قصد نیل به معرفت حقیقت و جهانبینی وحدت گرایی آنان و اعتقاد ایشان به وجود یک جهان ساکن یکپارچه کامل که با مقولات منطقی قابل شناخت است و نیز لاهوت گرایی مطلق گرایان به شدت مورد انتقاد مصلحت گرایان قرار گرفت. مصلحت گرایان که از منظر عمل انسانی به جهان مینگریستند روش منطقی خالص یا عقلی مطلقگرایان را نمیپسندیدند.
فلسفه پراگماتیسم در تاریخ فلسفه به منزله پیش درآمد همه واکنشهای فلسفی سده بیستم میلادی است. تعریف دقیق مصلحتگرایی دشوار است، زیرا این فلسفه دستگاهی جامع و یگانه و مبتنی بر اصول اساسی نیست و از این گذشته، طرفداران آن از چشم انداز یگانهای بدان نمینگرند.
مصلحتگرایی در واقع نگرشی است درباره زندگی مشتمل بر نقد فلسفههای دیگر و روشی برای تحقیق. از لحاظ نظریه شناخت، عملگرایی اصولا عبارت است از متحدکردن شناخت ناب نظری و چارهجویی و بازگرداندن حقیقت به سودمندی. پراگماتیسم یک دیدگاه فلسفی است که البته بر حوزههای مختلف فکری مانند روان شناسی، دین، آموزش و پرورش و … تاثیر گذاشته است؛ چرا که این نظریه براهمیت نتیجه کردار ما و آزمونهای تجربی و تجربه آدمی در زندگی، تاکید میورزد.
مصلحتگرایی یک نظریه جامع فلسفی نیست بلکه روشی است برای نگریستن به زندگی و برخورد با مسائل تجربی. این شیوه از لحاظ فلسفی نمودار ناخرسندی انسان معاصر است از جهانبینیهایی که تغییر، تکثر، فردیت، اختیار انسانی، تکامل طبیعی و اجتماعی را نادیده میگیرند. مصلحتگرایی با تکیه بر ضرورت اندیشه برای حیات، به حیات گرایی گرایش دارد و با تاکید بر اصالت فعالیت نسبت به تفکر محض و بستگی حیات ذهنی به غایات حیاتی در حیات عمومی موجود، به خواست گرایی مایل می شود. هم چنین با توجه به آینده و سیر تکاملی جهان با تکاملگرایی قرین است به علاوه به سبب تکیه بر تجربه، شیوه تجربه گرایی را به یاد میآورد و نیز چون بر آزادی انسانی و اصالت فرد اهمیت میگذارد، رنگ اختیارگرایی و چند گرایی دارد.
مصلحتگرایی در بند ساختن نظام فلسفی نیست و حل مساله را در پرتو مفاهیم ذهنی یا منطقی بیهوده می داند. نظریههای ذهنی و مجرد را به دور از تجارب عینی میانگارد. واقعیت را در حال گسترش می بیند و فعالیت انسانی را عامل تغییر آن تلقی میکند و بر همین روش، تفکر یا شناخت را امری پویا یا دگرگونی پذیر میانگارد. از دیدگاه آن صدق یا حقیقت، خصلت جاویدان اشیا نیست و با علم حضوری کشف نمیشود، بلکه در طی تجارب انسانی تکوین مییابد. هیچ حقیقتی، حقیقت نهایی نیست زیرا انسان حقیقتساز است و حقیقتسازی او پویشی است مداوم.
اهمیت مصلحتگرایی در زمینه صدق و شناخت و رد فلسفه اولی هر چه باشد بیگمان این فلسفه در بیاعتباری فلسفههای مطلقگرا موثر بوده و در جهت بهبود زندگی انسان به کار برده شده است. این جهان بینی با تکیه بر اهمیت فوق العاده انسان در طبیعت و آزادی فردیت خلاقیت او و نقش او در تغییر محیط و بهبود عالم، به نوعی فلسفه فعلگرایی تقرب میجوید و بدین سبب با امید و خوشبینی به آینده انسان مینگرد و بدو اعتماد و امید میبخشد و نشان میدهد که انسان نه تنها سرنوشت خود بلکه محیط خود را هم در جهت تکامل دگرگون خواهد کرد.
از دیدگاه مصلحتگرایان، فلسفه کار عقلی بی ثمری نیست، بلکه یکی از وسایل حیاتی زندگی انسانی است. مفاهیم فلسفی مقولاتی منطقی محسوب نمیشوند، بلکه عوامل حیات انسانی هستند.
هر نگرشی که ارتباطی به مسائل زندگی نداشته باشد بیهوده است و هر فکری که نتواند رفتار ما را تغییر دهد بیمعنی است. مفاهیم ما صرفا جهان واقعی مستقل از ما را توصیف نمیکند. بلکه چنان که علوم تجربی نشان می دهد گمانههایی هستند برای کشاکش مشکلات ما و نیل به نتایج مثبت و تا آن درجه که در حوزه سنجش تجربی میگنجد اعتبار دارند.
زندگی ما انسانها اساسا معلول غرایز و امیال است و از طریق انطباق بر شرایط متغیر محیط ادامه مییابد. زندگی ما جریانی است از کار و ماجراجویی و بلاتکلیفی و خطر کردن و شکست و پیروزی و تنزل و ترقی. پراگماتیستها میگویند ما در هر لحظه از حیات در معرض آزمایش قرار داریم و با مسائلی حیاتی که می باید با قطعیت حل شوند روبرو هستیم. در چنین وضعی روا نیست که ما با اشتغال به تعلقات بیثمر و استدلالات منطقی بینتیجه وجود خود را به خطر اندازیم. خرد ما باید در خدمت عمل درآید و دانش ما در راه نیل به غایات حیات به کار افتد. این فلسفه است که باید برای مصالح زندگی استخدام شود و نه زندگی برای فلسفه.
روش پراگماتیستی قبل از هر چیز روشی است برای حل نزاعهای متافیزیکی. آیا جهان واحد است یا کثیر؟ مقدر است یا آزاد؟ مادی است یا روحی؟ اینها مفاهیمی هستند که هر کدام ممکن است درباره جهان صادق باشد، یا نباشد و نزاع بر سر چنین مفاهیمی پایانناپذیر است. روش پراگماتیسمی در چنین مواردی عبارت است از: کوشش برای تفسیر هر مفهومی به کمک ردگیری پیامدهای عملی مربوط به آن. اگر این یا آن مفهوم صحیح باشد، چه تفاوت عملی در بین خواهد بود؟ اگر هیچگونه تفاوت عملی یافت نشود در این صورت روشهای مختلف عملا دارای یک معنی هستند و هر نزاعی بیهوده است. هرگاه نزاعی جدی باشد، ما باید قادر باشیم تفاوت عملیای را که در اثر محقق بودن این یا آن طرف نزاع حاصل می شود، نشان دهیم.
استوالد شیمیدان مشهور آلمانی در سخنرانیهایش درباره فلسفه علم، استفاده کاملا مشخصی از اصل پراگماتیسم کرده، هر چند آن را به این نام نخوانده است. او میگوید: شیمیدانها مدتها بر سر ساختمان درونی اجسامی به نام «تاتومروس» نزاع میکردند. به نظر میرسید خواص آنها هم با این عقیده که یک اتم ئیدروژن ناپایدار در درون این اجسام در حال نوسان است سازگار است و هم با این تصور که مخلوطهای ناپایداری از دو جسم هستند. نزاع گرم بود، اما هرگز به نتیجه نرسیدند.
استوالد میگوید: اگر این جنگجویان از خودشان پرسیده بودند که بر اثر صحیح بودن این یا آن نظریه کدام واقعیت تجربی خاص دستخوش تفاوت میشود، این نزاعها هرگز آغاز نمیشد، زیرا احتمالا معلوم میشد هیچتفاوتی در واقعیتها پیدا نمیشود و جدال همان قدر واقعی بود که اگر دوباره ورآمدن خمیر در دورانهای ابتدایی به نظریهسازی می پرداختند و از یک طرف اجنه و از طرف دیگر پریان از علت حقیقی این پدیده میدانستند.
پراگماتیست ایتالیایی پاپینی معتقد است که پراگماتیسم در وسط نظریههای ما قرار دارد. راهرویی در یک هتل که درهای بیشماری به آن باز میشوند؛ در یک اتاق کسی را میبینید که کتابی الحادی مینویسد. در اتاق دیگر، مردی را که زانو زده و در طلب ایمان و قدرت دعا میکند. در سومی شیمیدانی که درباره خواص یک جسم پژوهش میکند و در چهارمی نظامی از ما بعدالطبیعه ایده آلیستی در حال ابداع شدن است و در پنجمی عدم امکان ما بعدالطبیعه نشان داده میشود. اما راهرو از آن همه آنهاست و اگر ساکنان این اتاقها خواهان راهی عملی برای ورود به اتاقهایشان یا خروج از آنها هستند، باید از آن بگذرند.
مصلحتگرایی، فلسفهای است مخالف با خردگرایی و مانند تجربهگرایی با هرگونه فلسفه انتزاعی و لفاظی متکی بر مقولات فطری ضدیت دارد و از این رو امور عینی و عملی و توجه به واقعیات را مورد تاکید قرار میدهد. توجه آن به آینده و نتایج امور و بیاعتنایی آن به اصول و مقولات فطری، این فلسفه را به فلسفههای تجربی نزدیک میسازد. با این وصف، مصلحتگرایی که صحت ایدهها را در نتایج عملی آتی آنها میجوید از تجربهگرایی متعارف دور میشود و در واقع وسعت جدیدی به تجربهگرایی که بیشتر به وضع گذشته امور نظر دارد میبخشد.
در مجموع، مصلحتگرایی آینده را بیش از گذشته مطمح نظر قرار میدهد و افکار را وسیلهای برای افعال انسانی به قصد پیشرفت آینده میانگارد و با این دید آیندهنگر، الزاما معتقد میشود که جهان دستگاهی تام و تمام و تابع ضرورت محض نیست، بلکه امری است تغییر پذیر و در جریان گردش و تغییر.
تمام وظیفه پراگماتیسم این است که کشف کند اگر این یا آن قاعده درباره جهان صحیح باشد، از نظر من و شما و در لحظه معینی از زندگی مان چه تفاوت معینی پیدا خواهد شد؟ پراگماتیسم، در واقع هیچگونه پی شداوری و تعصب، هیچ جزم ممانعت کننده و هیچ قانون جامدی که دلیل به حساب آید ندارد. او کاملا خوش مشرب است. از هر فرضیهای پذیرایی خواهد کرد و هر مدرکی را ملاحظه خواهد نمود و در نتیجه در زمینه مذهب از امتیاز بزرگی هم نسبت به تجربهگرایی تحصلی با تعصب ضدالهیاتیش و هم نسبت به تحصلگرایی مذهبی با علاقه صرفش به طرق بعید، والا و مجرد از ادراک برخوردار است. پراگماتیسم خواستار همه چیز است. هم خواستار پیروی از منطق است و هم از حواس و هم به حساب آوردن متواضعانهترین وشخصیترین تجارب. او تجارب عرفانی را اگر نتایج عملی داشته باشند، به حساب میآورد.
پراگماتیسم، آزادمنش است و روشهای آن به اندازه روشهای ما در طبیعت، متنوع و نرمشپذیر و منابعش به همان اندازه غنی و بیپایان و نتیجهگیریهایش همان قدر دوستانه است. پراگماتیسم بیانگر رویکردی کاملا آشنا در فلسفه، یعنی همان رویکرد تجربهگرایانه است. اما به نظر میرسد که آن را در شکلی رادیکالتر و بیایرادتر از آنچه تاکنون بوده، عرضه میکند. در روش پراگماتیستی مطلقا هیچ چیز تازهای وجود ندارد. سقراط یکی از متبحران آن بود. ارسطو آن را از روی اسلوب به کار میبرد. جان لاک، جورج بارکلی و دیوید هیوم به یاری آن کمکهای ارزشمندی به روش ساختن حقیقت کردند. با کمک روش فلسفه اصالت عمل با شگفتی میتوان دید که اگر نزاعهای فلسفی را تحت آزمون ساده ردیابی نتیجه عملشان قرار دهیم چقدر بیمعنا میشوند.
بنا به تعریف ویلیام جیمز، پراگماتیسم نظریهای است که حقیقت را آن چیزی میداند که از دیدگاه انسان، خوب باشد و معنایی که امروزه متداول است، این است که پراگماتیسم یعنی این که درباره هر نظریه یا آموزهای باید بر پایه نتایجی که از آن به دست میآید داوری کرد. عمل معنایی مخالف جزمی پیدا کرده است، یعنی داوری عملی درباره فلان نظریه، داوری کردن درباره نتایج ناشی از همان نظریه است. این اصطلاح در کاربرد گستردهاش به معنای سودمندی است و رهیافت پراگماتیسمی به امور عملی، تا اندازه زیادی معنای اصطلاح را تعریف میکند.
اما باید روشن شده باشد که ویلیام جیمز و فیلسوفان پراگماتیست سده نوزدهم چیزی بیش از اینها را از معنای پراگماتیسم اراده میکردند. به نظر آنها، اگر عقیدهای به نتیجه خوب بینجامد، باید آن را حقیقی قلمداد کرد. جیمز به مصداق حقیقت در معنای تجربی آن نظر داشت و بدون شک مقصودش این بوده است که پیامدهای عقیده داشتن به چیزی که حقیقی باشد، اعتبار عقیده را تعیین میکند. روشن است که این تعریف از حقیقت، با هر دلیل و برهانی که به سودش آورده شود، با تعریف تقریبا همه فیلسوفان تعارض دارد. در واقع بیشتر مردم از هر صنف و دستهای که باشند، تعریف درست حقیقت را مطابقت با واقع دانستهاند.
اگر چه جریان تفکر عملگرایانه در واقع پیش از همه در آمریکا و انگلستان ظاهر شد، اما به هیچ وجه محدود به این سرزمینها نماند و در حدود سال 1900 به ویژه در آلمان طرفداران و هواداران بسیاری یافت. برای فهم بهتر پراگماتیسم باید از اندیشههای متفکرانه که پراگماتیسم را به وجود آوردند و آن را تناور ساختند آگاهی داشته باشیم. بنابراین افکار و عقاید «چارز ساندرز پیرس»، «ویلیام جیمز»، «جان دیوئی» که همگی آمریکایی هستند و «فردیناند کنینگ اسکات شیللر» انگلیسی مورد توجه قرار گرفته است. هر کدام از این عملگرایان مبنای عملگرایی را در حدود مختلفی به کار بردند.
جهانبینی پیرس
پیرس به حقیقت کاری ندارد و بیشتر به افکار توجه میکند. در نظر او معنی یک فکر را نباید از آثار حکیمان بزرگ پیشین بیرون کشید یا از راه استقلال از مقولات منطقی استخراج کرد. معنی هر فکر، نتایج محسوس آن است. تاثیر حسی یا عملی یک فکر همانا معنی آن است. بنابراین، هیچ مفهومی را نمیتوان به طور مجرد تعریف کرد، بلکه تعریف و معنی آن در خلال روابط عینی به دست می آید. در نظر تجربهگرایان، تجربه هر امری معنی آن است و اگر از این معنی صرفنظر کنیم به هیچ معنی دیگری نزدیک نخواهیم بود. همچنین قضیهای با معنی است که منجر به تجارب نتیجه بخش جدید شود. بدین ترتیب مصلحت گرایی بر این اصل پا میفشارد که معنی هر مفهوم را باید در همه نمودهای تجربی قابل تصوری که با اثبات یا رد آن مفهوم پیش میآید جست.
پیرس درصدد تعریف و شناخت جزئیات حسی نمودها نیست، بلکه وجه عقلی نمودها که در غایات انسانی منعکس میشود و به صورت کلمه یا قضیه در میآید مطمح نظر اوست. از دیدگاه او معنای هر قضیه همانا شرح کلی است از همه نمودهای تجربی که به وسیله کلمه یا قضیه پیشبینی میشود.از این گذشته قضیه با معنی، آن است که فقط موارد خاصی را در بر نگیرد، بلکه به طور کلی شامل رفتار انسانی شود. بدین ترتیب در نظر پیرس، معنی متضمن آینده و امر کلی است. کلیت مفاهیم نیز تاثیری که در مقاصد انسانی دارند مورد تاکید است.
با آن که «عمل» در نظریه پیرس نقش مهمی دارد، اما وی بر خلاف رواقیون، اندیشه را پایینتر از عمل نمیداند. اگر بگوییم که ما محض عمل زندگی میکنیم وجه عقلی امور را از نظر دور کردهایم. پس کمال مطلوب انسان در عمل نیست بلکه در جریانی تکاملی است که به کمک عمل به روشهایی عقلی یا عاداتی کلی منجر می شود. چنان که جان دیوئی میگوید: «از لحاظ پیرس عمل نوعی میانجی است. به وسیله عمل است که مفاهیم پدید میآیند و با تغییر عمل است که معنای مفاهیم عوض میشود».
پیرس از همین منظر نیز به «واقعیت» و «حقیقت» مینگرد. معنای این اصطلاحات نیز باید براساس تاثیر عملی آنها معین شود. اشیای واقعی بیرونی از یکسو زاینده عقاید است و از سوی دیگر عقیده به واقعیت جنبه عقلی می دهد. تحقیق علمی باید انسان را از شک به نوعی عقیده که به یقین تبدیل شده برساند و عقیده به یقین تبدیل شده، عقیدهای است که مورد اجماع محققان شایسته قرار گیرد. برای آن که درباره واقعیت به عقایدی استوار برسیم باید به اجماع محققان در آن باره متکی شویم. موضوع هر عقیدهای که پس از تجسس طولانی و تامین توافق محققان به دست میآید همانا واقعیت است و حقیقت کیفیت این چنین عقایدی است. او میگفت: معنی هر فکر و تفکری از بررسی نتایج آن به دست میآید.
پیرس میگوید: عقاید ما واقعا قواعدی برای عمل هستند. او اظهار می دارد که برای بسط دادن یک مفهوم ذهنی فقط لازم است معین کنیم این مفهوم برای ایجاد چگونه رفتاری به کار می آید. واقعیت ملموسی که در ریشه همه تمایزات ذهنی ما، وجود دارد این است که این تمایزات چندان کوچک نیستند که به تفاوت عملی ممکنی منجر نشوند. پس برای کسب وضوح کامل در افکارمان درباره یک موضوع، فقط لازم است توجه کنیم آن موضوع حاوی چه نتایجی[نتایج] عملی متصوری میباشد، چه تاثیراتی میتوانیم ازآن انتظار داشته باشیم و کدام واکنشها را باید تدارک ببینیم.
پیرس اصطلاح پراگماتیسم را برای اصول منطقیای به کار می برد که هدف از آنها تعیین معنی مفاهیم بود. او میگفت اگر بتوانیم همه پدیدههای تجربی را [با]مفهومی[که] بر آنها دلالت میکند تعریف کنیم، به تعریف کاملی از آن مفهوم دست می یابیم. برای آن[که] مفهومی دارای معنا باشد، باید آزمایشها و تجربهها لزوما تعریفی از آن به دست بدهد. مثلا با توصیف آزمایشهای[یی] که ثابت می کند فلان چیز نرم است، میتوان نرم را به چیزی که به سادگی فرو می رود یا خراش برمی دارد و نظایر آن تعریف کرد. مجموع آزمایشهایی که از نرمی جسم می شود، معنی نرم را تعریف میکند. پیرس عقیده داشت این اصل بیمعنایی بسیاری از مفاهیم ما بعدالطبیعه را نشان داده است. او این اصلی[اصل] را وسیله اثبات معنی قرار می داد، نه ابزاری برای تعیین حقیقت. پیرس با به کار بردن اصطلاح پراگماتیسم برای دلالت بر نظریه حقیقت مخالف بود. لازم به ذکر است تعریف پیرس اکنون منسوخ است و از میان تعریفها، تعریف ویلیام جیمز از بقیه بهتر است و همان تعریفی است که فعلا پذیرفته شده است.
مصلحتگرایی ویلیام جیمز
اگر چه پیرس بنیانگذار پراگماتیسم بود. اما نماینده بزرگ آن ویلیام جیمز(1910-1842) فیلسوف روانشناس آمریکایی است. او تحصیلات خود را در رشته پزشکی به پایان برد و در سالهای 1907-1872 در دانشگاه هاروارد تدریس کرد. او عقیده داشت، همان گونه که گوته از زبان فاوست میگوید «عمل» بر هر چیز مقدم است، پس عمل باید ملاک حکم و قضاوت قرار گیرد و فکری درست و نزدیک به حقیقت است که برای عمل مفید و دارای نتیجه نیکو باشد. جیمز به اقتضای «نام گرایی» خود در بند کلیات نبود. او آزمایشهای حسی جزئی انسان را مورد توجه قرار داد و مصلحت گرایی را به صورتی درآورد که مورد مخالفت پیرس قرار گرفت. وی مانند پیرس پذیرفت که عقاید ما [و] وسایل یا قواعدی هستند برای عمل و اختلافات فکری ما منشا اختلافات عمیقند و تصور ما از هر نمود، تصوری است از نتایج حسی ممکن آن. او برای گسترش پراگماتیسم معتقد شد که معنی موثر هر قضیه فلسفی، نتیجه آن است در تجارب فعال یا منفعل عملی ما در آینده و مراد او از امر عملی، امری است عینی، منفرد، جزئی و نتیجه بخش. در مقابل امر غیر عملی امری است انتزاعی و کلی و بینتیجه. بدین ترتیب، جیمز نتایج جزئی امور را جانشین فرمول کلی مطلوب پیرس کرد و بدین شیوه مصلحتگرایی را بسط داد. ولی با بیاعتنایی به کشف قواعد یا ضوابط کلی مطلوب پیرس، مصلحتگرایی را محدود کرد. اگر چه جان دیوئی معتقد است که شیوه جیمز سبب شد که مصلحتگرایی از جهتی گسترده و از جهت دیگر محدود شود.
جیمز معتقد است که ما باید بر کنار از شک و احتیاط، اراده خود را برای یافتن عقیده به کار اندازیم. در مصلحتگرایی جیمز، شناخت انسانی نظامی تام و تمام یا فعالیتی کامل نیست و بنابراین، شناختشناسی نمی تواند از تحلیل شناخت به اصول اساسی و کلی برسد. از لحاظ او شناخت پویشی است عینی و فعالیتی است پویا که در طی تجارب انسانی به وجود میآید و با امیدها و بیمها آمیخته است و موجد شکستها و پیروزیهای ما میشود. تجارت ما که منشا شناختند واقعیتی قائم به ذاتند و جست و جوی عواملی که در آن دخالت دارند بیهوده است.
ابزارگرایی جان دیوئی (1952-1859)
جیمز مفاهیم و نگرشها را وسایل حل معماهای فلسفی نمیدانست، بلکه ابزارهایی میشمرد برای انطباق ذهنی انسان بر واقعیت و توفیق انسان در تجارب خود و پیوستن اشیا به یکدیگر و پیشرفت کلی انسان بر بازسازی مداوم طبیعت. اما جیمز مساله طریقت یا ابزاری بودن مفاهیم و نگرشها را به تفصیل تنظیم نکرد. تنظیم ابزار گرایی بر عهده دیوئی گذاشته شد. وی کوشید که با توجه به عمل فکر در تجارب آینده نظریه دقیقی پدید آورد. جیمز که به اتمگرایی روانی لاک و هیوم انتقاد داشت، درصدد تجدید نظر در روانشناسی دروننگر برآمد. ذهن را جریانی از خودآگاهی میانگاشت. دیوئی از این نظر عدول کرد و نظر دیگر جیمز را دال بر اهمیت ذهن در طبیعت پیش کشید و بسط داد. جیمز میگفت که پیشبینی هدفهای آینده و انتخاب وسایل برای وصول آنها از خواص ذهن است و با تحلیل افعال ذهنی گوناگون میتوان به هدف حیاتی هر یک از آنها پی برد و دریافت که همه فعالیتهای ذهنی وسایلی برای نیل به غایاتند. دیوئی از این نظریه فراتر رفت و اعلام داشت که حتی مقولات ذهنی مانند عدد، زمان و مکان به حکم ضرورتهای حیاتی پدید آمدهاند و چون در تجارب عینی قابل استفاده بودهاند دوام آوردهاند. دیوئی با توجه به منشا حیاتی ذهن و مقولات و طریقت فکر در تعیین تجارب آینده نظریه ای درباره ذهن و شناخت طرح کرد که بسیار به نظریه رفتارگرایی شبیه بود.
دیوئی مانند جیمز مطلقگرایی را نمیپسندید و واقعیت را نظامی تام و تمام و مسدود نمیدانست. به دیده او واقعیت در تغییر دائم است و طبیعت چیزی جز یک رشته پویش، یعنی حادثه نیست. او میگوید: چون ذهن عاملی حیاتی است و از فعالیتهای حیاتی ناشی شده است میتواند در عرصه طبیعت فعالیت کند و طبیعت را بشناسد. همچنان که کارکردهای حیاتی بر مواد محیط طبیعی قائمند. ذهن یا فکر نیز حوادث و روابط محیط طبیعی را موضوع فعالیت خود قرار میدهد و فکر انسانی برای شناخت محیط به کار میرود.
بدین ترتیب دیوئی بر خلاف خردگرایان پا میفشارد که تفکر، چه در عرصه زندگی روزانه و چه در عرصه علم، فعالیتی نظری و بیغرض نیست، بلکه فعالیتی است که همواره به هدفی ناظر است. فکر همیشه برای نیل به هدفی عینی تلاش میکند. اگر در جهان مشکل و شری نباشد، هرگز تفکر به وجود نمیآید و در نتیجه شناخت دست نمیدهد. هر چه منجر به ظهور مشکلی شود موضوع فکر قرار میگیرد و هر چه ما را به مشکلگشایی کشاند در حیطه فکر میگنجد.
تفکر نوعی انطباق حیاتی ست بر غایات انسانی و محرک آن امور عینی جهان است. متفکر در مرحله فکر تحت تاثیر محرکهای بیرونی پیرامون خود قرار میگیرد و به اقتضای آنها میاندیشد. انتقاد از دیوئی باعث شد که او دیدگاهی که پراگماتیسم را نظریه حقیقت میدانست کنار بگذارد . او بر این عقیده شد که اصطلاح «تصدیقپذیری موثق» باید جایگزین اصطلاح حقیقت گردد.
انسانگرایی فردیناند شیلر (1973-1864)
فلسفه شیللر، انسانگرایی نام دارد که صورتی از مصلحتگرایی است. در آغاز شیللر به عنوان واکنش در برابر فلسفه هگل نوعی ایدهآلیسم یا انکارگرایی شخصی به وجود آورد. بنابر نظر شیللر نظریات فلسفی اموری نظری نیستند، بلکه در خدمت عملند و فلسفه باید از روش علمی متابعت کند و بر تجربه استوار باشد. نفس کلی و مطلق هگلی قابل قبول نیست. آنچه واقعیت دارد نفسهای فردی و مستقل و پراکندهاند.
انسانگرایی شیللر اعتراضی است به فلسفههایی که شناخت را مبتنی بر اصول انتزاعی میدانند و جنبه شخصی و انسانی آن را میزدایند. شیللر مخصوصا به نظر خردگرایان در مورد روانشناسی و منطق میتازد. اعتقاد شیللر بر این است که میان منطق و علوم انسانی، مخصوصا روانشناسی رابطهای نزدیک وجود دارد. هرگز نمیتوان تفکر منطقی را به طور انتزاعی و جدا از غایات روانی انسان به کار برد. اگر منطق را از رغبتها و مقاصد و عواطف انسانی که مبنای آنند تفکیک کنیم، بیمعنی میشود. او میگفت: «تفکر منطقی کاملا فعالیتی شخصی و انسانی است. بخش مهمی از رشته فکری یک فرد، در زمان و مکانی معین تحقق میپذیرد.»
اومانیسم شیللر، مانند سایر وجوه مصلحتگرایی عمده روشی است برای حل مساله شناخت، از این رو کمتر به فلسفه اولی و حل مسایل وجود، کار دارد. با این وصف متضمن نکاتی مربوط به فلسفه اولی نیز هست. زیرا بحث شناخت، اگر بر کنار از واقعیت طبیعی منظور گردد پوچ خواهد بود. شیللر با اعتقاد به این که انسان خلق حقیقت است و تا اندازهای به واقعیت شکل میبخشد، انسان را در مرکز اشیا قرار میدهد. انسانمداری او مستلزم اعتقاد به وجود مستقل و قائم به ذات افراد است، حال آن که نظر مقابل آن همه افراد را وابسته به یک ذات یگانه میداند و تفاوتهای افراد را نادیده میگیرد.
دستگاه فلسفی شیللر، فلسفه اولی را اندیشهای سخت فردی میداند و میگوید که پیروان فلسفه اولی، مطابق اصول خصوصی، از یافتههای علوم بهرهبرداری می کنند و مطابق آنها جهان را به طور مطلوب خود عرضه میدارند. در این صورت طرحهای فلسفه اولی خیالی و فرضی و وابسته به حدس فردی هستند، اما انسانگرایی، فلسفه اولی نیست بلکه فقط روشی است درباره شناخت. با این وصف انسانگرایی با مدارا به فلسفه اولی مینگرد و در همان حال که ادعای آن را در مورد کشف حقایق عینی رد میکند برای آن ارزشی ذوقی یا هنری قائل است.
نئوپراگماتیسم
با ظهور فیلسوفانی مانند «دانلد دیوید سن» و «ریچارد رورتی» موج جدیدی در پراگماتیسم به نام «نئوپراگماتیسم» به وجود آمد.
ریچارد رورتی (1931) از نئوپراگماتیسمهایی است که از دوران کودکی به خاطر همکاری پدرش با جان دیوئی او را از نزدیک دیده و با اندیشههایش از دوران کودکی آشنا بوده او که استاد دانشگاه استانفورد است در سنت فلسفه تحلیلی تحصیل و فعالیت کرده و به خاطر آثارش در فلسفه ذهن و فلسفه زبان به اشتهار رسیده است، اما از آن سنت روی برگردانده و با روی آوردن به پراگماتیسم از مهمترین و تاثیرگذارترین نئوپراگماتیسمها محسوب میشود
او چهره سرشناسی در نظریه انتقادی نیز به شمار میرود. او منکر هرگونه ذات دائمی برای عقلانیت است. او با تنزل مقام علم و فلسفه، ادعای این دو را مبنی بر این که بیانگر حقیقتاند به طور قطعی محکوم میکند. او همچون جیمز و دیوئی معتقد است که حقیقت فقط عبارت است از بهترین حالی که بشر در اختیار خود دارد. به عبارت دیگر حقیقت عبارت است از مجموعه گزارههایی، که از نظر سلطه بر امر واقع و بهتر زیستن ما معلوم میشود که از همه بهتر هستند. او معتقد است که فلسفه کلاسیک هرگز نتوانسته است باورهای ما را بر پایه به اصطلاح تطابق با امر واقع بنا نهد. تنها کاری که در بهترین موارد از دست آن برآمده این بوده که وسایل رها شدن از گفتارهای منسوخ را در اختیار بشر گذاشته و توانسته است جهانبینی متناسبتری با شکوفایی بشری ارائه دهد. رورتی از لودویک ویتگنشتاین(دوم)، مارتین هایدگر و جان دیوئی به عنوان فلاسفهای که در عمل سودمند بودهاند نام میبرد، توجه رورتی به این سه فیلسوف این بوده که به اعتقاد او توانستهاند ما را از متافیزیک رها سازند.
آنچه که رورتی را معروفترین نئوپراگماتیست کرده است نوع خاص پراگماتیسم فلسفیای است که بسط داده است. این پراگماتیسم دو وجه و دو محور مشخص دارد. یکی وجه منفی آن است، که توجه انتقادی به آن چیزی است که رورتی آن را «پروژه تعریف کننده فلسفه مدرن غرب» میداند و دیگری وجهی مثبت که تلاشی است برای نشان دادن تصور اینکه اگر ما بتوانیم خود را از شر «استعارههای» ذهن و دانش که مسایل سنتی متافیزیک و معرفت شناختی ریشه در آنها دارند خلاص کنیم، چهره فرهنگ چه شکلی خواهد یافت؟ او میکوشد با فراهم آوردن یک تصور فلسفی متضاد دستاوردهای امثال دیوئی، هگل و داروین را در یک ترکیب تاریخگرایانه و طبیعتگرایانه گرد آورد و به کار بندد.