دلیل بر خاتمیت پیامبر
برای اثبات این ادعا دلائل متعددی داریم که از همه روشنتر سه دلیل زیراست:
1- ضروری بودن این مساله، گفتیم هر کس با مسلمانان جهان در هر نقطه تماس گیرد در مییابد که آنها معتقد به خاتمیت پیامبر اسلامند، بنابراین اگر کسی اسلام را از طریق دلیل و منطق کافی پذیرفت، راهی جز پذیرش اصل خاتمیت ندارد.
2- آیات قرآن نیز دلیل روشنی بر خاتمیت پیامبر اسلام است، از جمله: آیه 40 از سوره احزاب:
ماکان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسولالله و خاتمالنبیین.
پیامبر اسلام پدر هیچیک از مردان شما نبود، او تنها رسول خدا و خاتمانبیاءاست.
این تعبیر هنگامی گفته شدکه مساله پسر خواندگی در میان اعراب رواج داشت، آنها فردی را که از پدر و مادر دیگری بود به عنوان فرزند خود میگزیدند و همون یک فرزند حقیقی داخل خانواده آنها میشد، محرم بود، ارث میبرد و مانند آن.
اما اسلام آمد و این رسم جاهلیت را از بین برد و گفت: پسر خواندهها هرگز مشمول قوانین حقوقی و شرعی فرزند حقیقی نیستند از جمله «زید» که پسر خوانده پیامبر اسلام بود و نیز فرزند پیامبر محسوب نمیشد، لذا میگوید شما به جای اینکه پیامبر اسلام را پدر یکی از این افراد معرفی کنید او را به دو وصف حقیقیش توصیف کنید: یکی وصف «رسالت» و دیگری «خاتمیت».
این تعبیر نشان میدهد که خاتمیت پیامبر همچون رسالتش برای همگان روشن و ثابت و مسلم بود.
تنها سوالی که در اینجا باقی میماند این است که مفهوم حقیقی «خاتم» چیست؟
«خاتم» از ماده «ختم» به معنی پایان دهنده و چیزی است که به وسیله آن کاری را پایان میدهند، مثلا به مهری که در پایان نامه میزنند «خاتم» میگویند و اگر میبینیم به انگشتر نیز «خاتم» گفته شده به خاطر این است که نگین انگشتر در آن عصر و زمان به جای مهر اسم به کار میرفته، و هر کس پای نامه خود را با نگین انگشترش که روی آن اسم یا نقشی کنده بود مهر میکرد و اصولا نقش نگین انگشتر هر کس مخصوص به خود او بوده است.
در روایات اسلامی میخوانیم: هنگامی که پیامبر، صلیالله علیه و آله، میخواست نامهای برای پادشاهان و زمامداران آن زمان بنویسد و آنها را به اسلام دعوت کند. خدمتش عرض کردند: معمول سلاطین عجم این است که بدون مهر، نامهای را نمیپذیرند، پیامبر، صلیالله علیه و آله،که تا آن زمان نامههایش کاملا ساده و بدون مهر بود، دستور فرمود انگشتری برای او تهیه کردند و بر نگین آن جمله «لاالهالاالله،محمد رسولالله» را نقش کردند، پیامبر بعد از آن دستور میداد نامهها را به وسیله آن مهر کنند.
بنابراین معنی اصلی خاتم همان پایان دهنده و ختم کننده است.
3- روایات فراوانی نیز داریم که بروشنی خاتمیت پیامبر را ثابت میکند از جمله روایات زیر است:
الف) در حدیث معتبری از جابربن عبدالله انصاری از پیامبر چنین نقل شده است که فرمود:
مثل من در میان پیامبران همانند کسی است که خانهای را بنا کرده و کامل و زیبا شده تنها محل یک خشت آن خالی است، هر کس در آن وارد شود و نگاه به آن بیفکند میگوید: چه زیباست ولی این جای خالی را دارد، من همان خشت آخرم و پیامبران همگی به من ختم شدهاند.
امام صادق ، علیهالسلام، میفرماید:
حلال محمدحلال ابداالی یوم القیامه و حرامه حرام ابدا الی یوم القیامه.
«حلال محمد حلال است تا روز رستاخیز و حرام او حرام است تا روز رستاخیز» (اصول کافی ، ج1، ص587)
در حدیث معروفی که شیعه و اهل تسنن از پیامبر نقل کردهاند میخوانیم که او به علی (ع) فرمود:
انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی.
تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی هستی، جز اینکه بعد از من پیامبری نخواهد بود و دهها حدیث دیگر.
در زمینه خاتمیت پیامبر اسلام سوالاتی است که توجه به آنها لازم است:
1-بعضی میگویند اگر فرستادن پیامبران یک فیض بزرگ الهی است ، چرا مردم زمان ما از این فیض بزرگ محروم باشند؟ چرا راهنمای جدیدی برای هدایت و رهبری مردم این عصر نیاید؟!
اما آنها که چنین میگویند در حقیقت از یک نکته غافلند و آن اینکه محرومیت عصر ما نه به خاطر عدم لیاقت آنهاست، بلکه بخاطر آنست که قافله بشریت در مسیر فکری و آگاهی به پایهای رسیده است که میتواند با در دست داشتن تعلیمات پیامبر اسلام به راه خود ادامه دهد.
بد نیست در اینجا مثالی بزنیم:
پیامبران اولوالعزم یعنی آنها که دارای دین و آیین جدید و کتاب آسمانی بودند پنج نفر بودند «نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و پیامبر اسلام، علیهمالسلام» اینها هر کدام در یک مقطع خاص تاریخی برای هدایت و تکامل بشر تلاش کردند، و این قافله را از یک مرحله گذرانده و در مرحله دوم به پیامبر اولوالعزم دیگری تحویل دادند، تا به مرحلهای رسید که این قافله راه نهایی را یافت و همچنین توانایی بر ادامه راه را .
درست همانند یک محصل که پنج مرحله تحصیلی را طی میکند تا دوران فراغت از تحصیل برسد (البته فراغت از تحصیل معنی ندارد و منظور ادامه راه با پای خویش است): دوره دبستان، دوره راهنمایی،دوره دبیرستان، دوره لیسانس و دوره دکترا.
اگر یک دکتر به مدرسه و دانشگاه نمیرود مفهومش این نیست که لیاقت ندارد، بلکه به خاطر این است که این مقدار معلومات در اختیار دارد که به کمک آن میتواند مشکلات علمی خود را حل کند و به مطالعاتش ادامه دهد و پیشرفت کند.
2- با اینکه جامعه بشری دائما در حال دگرگونی است، چگونه میتوان با قوانین ثابت و یکنواخت اسلام پاسخگوی نیازهای آن بود!؟
در جواب میگوییم: اسلام دارای دو گونه قوانین است: یک سلسله از قوانین که مانند صفات ویژه انسان ثابت و برقرار است، همچون لزوم اعتقاد به توحید، اجرای اصلو عدالت، مبارزه با هر گونه ظلم و تعدی و اجحاف و …
اما قسمتی دیگر یک سلسله اصول کلی و جامع است که با دگرگون شدن موضوعات آن صورت تازهای به خود میگیرد پاسخگوی نیازهای متغیر هر زمان است.
مثلاً یک اصل کلی در اسلام داریم. تحت عنوان «اوفوا بالعقود» که میگوید: به قرار دادهای خود احترام بگذارید و به آنها وفادار باشید.
مسلما با گذشت زمان انواع تازهای از قراردادهای مفید اجتماعی و تجاری و سیاسی مطرح می شود که انسان میتواند با در نظر گرفتن اصل کلی بالا به آن پاسخ دهد.
و نیز یک اصل کلی دیگری داریم به عنوان «قاعده لاضرر» که مطابق آن هر حکم و قانونی سبب زیان فرد یا جامعه شود باید محدود گردد.
ملاحظه میکنیدکه تا چه حد این قاعده کلی اسلامی کارساز و حل کننده مشکلات است، و از اینگونه قواعد در اسلام فراوان داریم،و با استفاده از همین اصول کلی است که میتوانیم مشکلات پیچیده دوران بعد از انقلاب شکوهمند اسلامی را حل کنیم.
3- شک نیست که ما در مسایل اسلامی نیاز به رهبر داریم، و با فقدان پیامبر و غیبت جانشین او، مساله رهبری متوقف میشود و با توجه به اصل خاتمیت انتظار ظهور پیامبر دیگری را نیز نمیتوان داشت، آیا این امر ضایعهای برای جامعه اسلامی نیست؟
در پاسخ میگوییم برای این دوران نیز پیشبینی لازم در اسلام شده است و از طریق «ولایت فقیه» است که رهبری را برای فقیهی که جامعالشرایط و دارای علم و تقوی و بینش سیاسی در سطح عالی باشد تثبیت کرده است و طریق شناخت چنین رهبری نیز بروشنی در قوانین اسلام ذکر شده، بنابراین از این ناحیه نگرانی وجود نخواهد داشت.
بنابراین ولایت فقیه همان تداوم خط انبیاء و اوصیای آنها است، رهبری فقیه جامع الشرایط دلیل بر این است که جوامع اسلامی بدون سرپرست رها نشدهاند.