تاریخ انتشار : ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۰۸:۴۲  ، 
کد خبر : ۹۲۲۱۱

گفتمان علم و فلسفه


سکینه نعمتی
فلسفه را معمولا در عرض علوم قرار مى‌دهند و با ملاک‌ها و معیارهاى متدلوژى علم در باب آن حکم مى‌نمایند. حال آنکه فلسفه بحث در شرایط امکان وجود چیزها هست و از جمله علم است. به طور کلى فلسفه داراى دو مقام عام و خاص است. ویژگى عام فلسفه که در همه دانش‌ها و حوزه‌هاى معرفت سریان و جارى است از احکام “وجود بماهو وجود” بحث مى‌نماید. از این‌رو همه علوم و دانش‌ها با فلسفه مرتبط مى‌گردند. زیرا در حوزه عام فلسفه از وجودى منوط به دانش یا علم خاص بحث نمى‌کند بلکه وجودشناسى (1) مبحث مشترک میان تمام علوم است. لکن فلسفه در مقام خاص خود تنها از وجود خداوند بحث مى‌نماید. لذا موضوعاتى که طرح مى‌نماید از قبیل صفات، افعال و اثبات وجود خداوند ناظر به این مقام است. از این‌رو بر اثر تفکیک‌نکردن این دو مقام در فلسفه، گاهى برخى از دانشمندان با فلسفه مخالفت مى‌کنند. اگر بتوان اختلاف علم و فلسفه را روشن ساخت بسیارى از این اختلاف‌ها از میان مى‌رود. فلسفه نه فقط با علم مخالف نیست بلکه علوم در طى دو هزار سال و خصوصا طى چهارصدساله جدید که شامل دوره جدید (2) و دوره معاصر (3) مى‌شود بدون فلسفه نمى‌توانسته است به‌وجود آید. این گفتار حکایت از این ندارد که ما بگوییم علم و فلسفه عین هم هستند و هیچ تفارقى میان آنها وجود ندارد بلکه برعکس ما اذعان داریم که فلسفه و علم یکى نیستند اما لازم و ملزوم یکدیگرند. علم نیاز به فلسفه دارد و اگر فلسفه نباشد علم نشاط و کارآیى خود را از دست مى‌دهد.
1- فلسفه: تعریف رایج و شایعى که از فلسفه مى‌شود آنجایى است که فلسفه را به معناى یک رشته علمى به کار مى‌برند؛ مراد از رشته علمى (4)، مجموعه‌اى از اطلاعات، یعنى مفاهیم و گزاره‌ها در حوزه معرفتى معینى است که اولا رابطه تولیدی- منطقى (5) میان اجزاى آن باشد؛ ثانیا محور وحدت‌بخشى مانند موضوع، غایت، روش و امثال آن، این مجموعه را به هم مرتبط سازد؛ ثالثا روش همگانى (غیرشخصی) براى داورى درباره آن وجود داشته باشد. فلسفه در این کاربرد، بر علم معینى اطلاق نمى‌شده است. ارسطو (6) همه دانش‌هاى حقیقى را در مقابل دانش‌هاى نقلى و اعتبارى (7) فلسفه نامید. به این ترتیب، فلسفه، عنوان عامى بود که دانش‌هایى از قبیل طبیعیات، ریاضیات، الهیات، اخلاق، تدبیر منزل (علم اقتصاد) و سیاست مدن (علوم سیاسی) را شامل مى‌شد. در دوره اسلامى به تدریج، فلسفه به صورت نام اختصاصى الهیات درآمد. نام دیگر الهیات “مابعدالطبیعه” است که مترجمان مسلمان در برابر “متافیزیک” (8) وضع کردند. الهیات یا مابعدالطبیعه، مشتمل بر دو بخش متمایز است. بخش اول، امور عامه و الهیات بالمعنى الاعم و بخش دوم خداشناسى یا الهیات بالمعنى الاخص نامیده مى‌شود. موضوع امور عامه، “وجود بما هو وجود” و مسائل آن، اقسام اولیه وجود و احکام کلى و مشترک آنهاست. در بخش دوم، ذات و صفات خداوند مورد بحث قرار مى‌گیرد. (9)
2- علم: امروزه در زبان پارسى و عربى کلمه علم به دو معناى متفاوت به کار برده مى‌شود و غفلت از این‌ دو نو کاربرد اغلب به مغالطاتى عظیم انجامیده است:
الف: معناى اصلى و نخستین علم، دانستن در برابر ندانستن است. به همه دانستنى‌ها صرف‌نظر از نوع آنها علم مى‌گویند و عالم کسى را مى‌گویند که جاهل نیست. مطابق این معنا، اخلاق، ریاضیات،‌ فقه، فلسفه، دستور زبان، مذهب، زیست‌شناسى و نجوم همه علم‌اند و هرکس یک یا چند رشته از آنها را بداند، عالم دانسته مى‌شود. ب: کلمه علم در معناى دوم منحصرا به دانستنى‌هایى اطلاق مى‌شود که بر تجربه مستقیم حسی، مبتنى باشد. علم در اینجا در برابر جهل قرار نمى‌گیرد بلکه در برابر همه دانستنى‌هایى قرار مى‌گیرد که آزمون‌پذیر نیستند. (10) به معناى دیگر دانش‌هایى که از روش‌هاى عقلی- استدلالی، کشفی- شهودى و نقلی- اعتبارى بهره مى‌گیرند در حیطه علوم قرار نمى‌گیرند. پس تنها معرفت‌هایى در حوزه علوم قرار مى‌گیرند که از روش تجربى سودجسته باشند. بر این اساس اخلاق (دانش خوبى‌ها و بدیهى‌ها)، متافیزیک (دانش احکام و عوارض مطلق هستی)، عرفان (تجارب درونى و شخصی)، منطق (ابزار هدایت فکر)، فقه، اصول، بلاغت و... همه بیرون از علم به معناى دوم قرار مى‌گیرند و همه به این معنا غیرعلمى‌اند.
رشد علم به معناى دوم عمدتا از آغاز دوره رنسانس به بعد است در حالى که علم به معناى مطلق آگاهى (معناى اول) تولدش با تولد بشریت هم آغاز است. قرن نوزدهم، قرن غرور علوم تجربى است. پیروزیهاى علوم در این قرن به خوبى مکشوف بود، اما نارسایى‌هاى آن هنوز براى همه مشهود نبود. خصومت با طبیعت و تسلط بر آن و به عبارت دیگر تبیین امور بالفعل مشهود و پیش‌بینى امور بالفعل غیرمشهود که محرک و هدف کاوشهاى تجربى است براى چشمان ظاهربین به شکوفایى و ثمر نشسته بود. مى‌پنداشتند که چندان چیزى نمانده است که کشف شود و تا مدت کوتاهى پرده از راز همه معماها و رازهاى جهان برداشته خواهد شد و همه مجهولات به سوهان علم تراشیده خواهد شد. مى‌گفتند که جهان یک مسئله مکانیک ساده است. فیزیک آینده اندکى فربه‌تر از فیزیک کنونى است. مى‌گفتند نیوتن قوانین حرکت را براى همه زمانها کشف کرده است و تنها استدلال آنها براى این ادعاها این بود که مى‌گفتند کودکى علم فیزیک قدیم یا علم ریاضى قدیم به پایان رسیده است و در دوران جدید این کودکى به مرحله بلوغ و رشد خود رسیده است و نتیجه آن پیدایش فیزیک و ریاضیات جدید است. اگر ما این سئوال را از آنها بنماییم از کجا معلوم شده است که تاریخ به سوى کمال و استکمال میل و گرایش دارد شاید بگویند علم و تکنولوژى سیر تکامل داشته است یعنى دلیل صحت سخن مشهور غیرتحقیقى را در همان سخن مى‌جویند. پرسش این بود که از کجا فیزیک جدید مرحله کمال فیزیک قدیم باشد؟ پاسخ هم این است که پیداست و همه مى‌پذیرند که فیزیک قدیم بالغ و کامل شده و به صورت کنونى درآمده است. فرض کنیم که این سخن صحیح باشد اما دانشمند در آنچه به نام دانش مى‌گوید باید تامل و تحقیق کند و بتواند در هنگام لزوم گفته خود را اثبات نماید ولى تحقیق در حوزه تاریخ و حتى تاریخ علم کار فیزیک‌دان، ریاضى‌دان، اقتصاددان و جامعه‌شناس نیست و به فرض اینکه دانشمند به تاریخ علم بپردازد، چگونه از عهده اثبات حکمى که قابل رسیدگى علمى نیست برمى‌آید.(11)
دکارت (12) گفته بود به من امتداد و حرکت بدهید جهان را مى‌سازم. ماخ (13) مى‌گفت به من خط‌کش و ساعت بدهید همه چیز را اندازه مى‌گیرم و لاپلاس (14) مى‌گفت حرکت امروز ذرات جهان را معین کنید تا من همه آینده بشریت را پیش‌بینى قطعى کنم. پوزیتویسم (15) در قالب چنین قرنى و در قلب چنین فضایى پرورش یافت. اندیشه مادر و بنیادین این مکتب این بود که بشر جز به دانش تجربى راه به دانش دیگرى ندارد.
و به گفته برتراندراسل (16)‌ نماینده و سخنگوى نامبردار این مکتب در قرن بیستم، اگر از چیزى آگاهى تجربى نتوان داشت، از آن هیچ آگاهى نمى‌توان داشت. به سخن دیگر علم به معناى اول را معادل علم به معناى دوم گرفتند و بخشى از آن را مساوى همه آن دانستند و هرچه را در قلمرو علوم تجربى نمى‌گنجید در زمره مجهولات و مبهمات درآوردند و چنین بود که لقب پرحرمت و کوبنده “علمی” تولد یافت. علمى از این پس معادل “درست و حقیقی” به کار مى‌رفت و “غیرعلمی” با طنینى پوزیتویستیک، مفهوم “نادرست و خرافی” را منتقل مى‌نمود. “علم” هیبتى ساحرانه به خود گرفت و لقب علمى چون بازوبندى جاودانه شد که بر هرچه مى‌بستند از نقد و اعتراض مصون مى‌ماند. علم‌ اینک شرک بزرگ روزگار ماست و علم‌پرستى جانشین بت‌پرستى دوران‌هاى کهن‌ شده است. باید از همین جا به هوش بود که فروشنده متاع پوزیتویست‌ها نباشیم و ناآگاهانه در ذهن خود معادله علمی= درست را اذعان نکنیم و علم در برابر جهل را معادل علم در برابر دانستنیها غیرتجربى نگیریم. دایره درست و نادرست بسى گشاده‌تر از دایره علمى و غیرعلمى‌ است، نه هرچه درست است لزوما علمى (تجربی) است و نه هرچه غیرعلمى است لزوما نادرست است. مارکسیست‌ها که از سخاوتمندترین خریداران و فروشندگان این اندیشه پوزیتویستیک بودند و مکتب خود را که علمى مى‌دانند و مى‌خواهند بگویند حتما درست است و مکاتب دیگر را که غیرعلمى مى‌خوانند، منظورشان این است که مبتنى بر افکار نادرست و بى‌اساس‌اند.(17)
مادى‌ بودن همه هستى که مبناى فلسفى ماتریالیسم را تشکیل مى‌دهد و یا اصول چهارگانه دیالکتیک (18)، هیچ‌یک از زمره قضایایى نیستند که بررسى صحت و سقم آنها به یکى از دانش‌هاى تجربى خاص مربوط شود و مخالفان مباحث متافیزیک و علوم عقلى ناگزیر باید براى این‌گونه گزاره‌ها که به شدت مدافع آنها نیز بودند، جایگاهى را مشخص‌ مى‌کردند. در جستجو براى تعیین خصوصیت و ویژگى این قضایا بود که تعریف جدیدى از فلسفه ارائه شد، آنها گفتند؛ این‌گونه از قضایا که مشتمل بر قضایاى عام و جهان شمول هستند قضایایى فلسفى از سنخ قضایاى متافیزیکى نیستند که با روش عقلى به‌دست آمده باشند، بلکه قضایایى علمى و تجربى هستند و ویژگى خاص این قضایا در این است که قوانین مشترک علوم مختلف مى‌باشند، یعنى این قضایا قوانین تجربه‌اى هستند که تنها در یک علم خاص به آزمون‌گذارده نمى‌شوند بلکه در علوم مختلف مورد بررسى قرار مى‌گیرند و در همه علوم به صحت آنها پى برده مى‌شود، این دسته از قوانین که به زعم آنها زیرمجموعه علوم تجربى مختلف هستند با عنوان فلسفه علمى مشخص مى‌شوند. فلسفه علمی، به دلیل آنکه زیرمجموعه علوم تجربى مختلف است، هویتى غیرعلمى نمى‌تواند داشته باشد و این معنا از فلسفه با خصلت شمول و کلیت خود در برابر فلسفه‌هایى قرار مى‌گیرد که با شیوه‌اى غیرعلمى و غیرتجربى و با روش‌هاى ذهنى و تخیلى به داورى درباره مطلق هستى مى‌پردازند. (19)
این فلسفه علمی، عنوان مدعایى بود که مارکسیست‌ها از جمله مارکس (20)، انگلس (21) و هگل (22) به تبلیغ آن مى‌پرداختند که هویت آن فلسفه علمى برگرفته از علمى بودن اندیشه پوزیتویست‌ها بود و به نوعى با تسامح مى‌توان گفت که ترجمانى از فلسفه پوزیتویست بود.
3- تفاوت فلسفه و علم: بعد از آشنایى اجمالى با سیر و تطور علم و فلسفه جا دارد که در این بخش به تفاوت‌هاى این دو حوزه از معرفت دینى فلسفه و علوم تجربى پرداخته شود. این تفاوتها ناظر به دو مقام پژوهش و کاربردى‌بودن آنهاست.
1-3 پژوهش:
در حوزه پژوهش باید گفت که تحقیق فلسفى بالذات با پژوهش علمى تفاوت دارد. مهم نیست که یک نویسنده فلسفى که فلسفه را با موازین پژوهش علمى مى‌سنجد عنوان پوزیتویست یا علم انگار را بپذیرد یا نپذیرد. او به هر حال در راه فلسفه نیست. راسل با پوزیتویست مخالفت نمى‌کرد و به مشابهت آراى خود با اقوال پوزیتویست‌ها آگاه بود و همان‌طور که پیشتر گفتیم جرقه به‌وجود آمدن پوزیتویست را باید در میان آثار و تالیفات راسل جستجو نماییم. اما پوپر (23) عنوان پوزیتویست‌ها را نپذیرفت و مى‌گفت که با پوزیتویست‌ها و اصحاب حوزه دین (24) اختلاف‌نظر داشته است. از همین‌روى بود که دست به تالیفى در زمینه ابطال نظریه‌هاى پوزیتویست زد و به طورى مى‌توان گفت که نقد جدى بر پوزیتویست‌ها بود به طورى که صدمات بسیار زیادى از نقد پوپر عاید آنها آمد. البته پوپر در این تالیف خود زیان‌هاى جبران‌ناپذیرى هم به نطفه پوزیتویست‌ها یعنى مارکسیسم وارد آورد که بعد از آن نتوانستند به طور جدى کمر راست نمایند. (25) به هر حال سنجیدن همه معارف بشرى با صورت مثالى علم جدید یعنى با فیزیک نظرى (و اخیرا با مهندسی) یک امر شایع است و هرکس چنین کند مخالف فلسفه است ولى او در مخالفت خود با فلسفه از حدود علم خارج شده است. چنانکه در قیاس بالا اولا فلسفه را با پژوهش اشتباه مى‌کنند و مثلا وقتى کتابى در فلسفه نوشته مى‌شود پیش از آنکه به مضمون آن بنگرند به مراجع و منابع آن و شیوه ارجاع نگاه مى‌کنند و اگر کتابى با رجوع به منابع معتبر و مشهور نوشته نشده باشد به مضمون آن هم اعتنا نمى‌کنند و اگر گفته شود که مهمترین کتاب‌هاى فلسفه و آثار فیلسوفان بزرگ مرجع و ماخذ معین ندارد و یا به هر حال فیلسوف نیازى نداشته است که آثار و کتابهاى ماخذ را ذکر کند به گفته گوش نمى‌دهند زیرا در نظرشان مسلم است که فلسفه یا مانند دیگر علوم پژوهش است و یا هیچ نیست زیرا هرچه غیر از پژوهش باشد شایستگى نام و عنوان علم ندارد. با همین تلقى است که مى‌گویند مطالب و قضایایى که در کتاب‌هاى فلسفه آمده است اعتبار ندارد. این تلقى اختصاص به فلسفه خوانده‌هاى مخالف فلسفه که نام بعضى از آنها ذکر شد ندارد بلکه کسانى که شاید هرگز به هیچ کتاب فلسفى مراجعه نکرده‌اند و یک صفحه از فلسفه را تورق نکرده و نخوانده‌اند اشتغال به فلسفه را اتلاف وقت مى‌پندارند و آنها بر این پندار خود مصر هستند و مى‌گویند، مى‌بایست به آنها حق داد. فلسفه چنان که گفتیم به صورت مجموعه قضایا و احکام هم قابل چون و چراست و وقتى با قضایاى علم سنجیده شود اولا معلوم مى‌شود که با روش علمى به‌دست نیامده است؛ و ثانیا در مورد هیچ‌یک از قضایاى فلسفه وفاق فیلسوفان حاصل نشده است؛ و بالاخره ثالثا معلوم نیست که آن قضایا به چه کار مى‌آید و از آموختنش چه سودى عاید مى‌شود. قضایاى فلسفه از سنخ قضایاى علم نیستند و به این جهت برخلاف علم که به کار آید، کاربرد ندارد. علم و مخصوصا علوم به معنى جدید از آن جهت به کار مى‌آیند و سود دارند که جلوه نظرى تکنیک هستند ولى فلسفه اگر به صورت قضایا و احکام فلسفى در نظر گرفته شود، علم نظرى است و اگر به حقیقت واصل آن برسیم در آن بنیاد و اساس علم و تکنیک مى‌یابیم. به این معنى که این علم و تکنولوژى که اکنون وجود دارد و میزان همه حقایق به شمار مى‌آید از اصل فلسفه برآمده است.
کسانى که فلسفه را نمى‌پسندند عیب آن را این مى‌دانند که شبیه و نظیر هیچ‌یک از علوم نیست. نمى‌دانند که فلسفه ریشه است و ریشه مثل شاخه نیست و اگر بود درخت و شاخه نبود. اگر این معنى را خطاب به درس خوانده‌هایى که مخالف فلسفه‌اند یا به هرحال با فلسفه سر و کار و میانه‌اى ندارند، بگوییم آیا آن را مى‌پذیرند و توجه به فلسفه در نظرشان موجه مى‌شود؟ اگر چنین است مى‌بایست توضیحات افلاطون (26) و دکارت و کانت (27) و هوسرل (28) در این باب موثر افتاده باشد. فلسفه را به صورت قضایاى رسمى همه مى‌توانند بیاموزند و چنانکه مى‌دانیم در مدارس و دانشگاه‌ها مى‌آموزند. این قضایا بعضى از متکلمان را به اصل راه مى‌برد اما بیشتر کسانى که آنها را مى‌آموزند در آموخته‌ها مى‌مانند و چه بسا فلسفه را همان آموخته‌ها بدانند. آموخته‌هاى فلسفه اگر متعلم را به اصل و آغاز راه ننماید رقیب بى‌ثمر علوم مى‌شود. این همه نزاع که میان کسانى از اهل فلسفه و گروه‌هایى از دانشمندان در گرفته است یا درست بگوییم سوء تفاهمى که میان دانشمندان و فلسفه‌خوانده‌ها وجود دارد و گاهى این آن را و گاه دیگر آن این را سرزنش و حتى تحقیر مى‌کند، ناشى از خلط ماهیت قضایاى علم و قضایاى فلسفه است. قضایاى علمى کارسازند اما قضایاى فلسفى صورت مجسم راهبرد به حدود علم و عملند؛ یعنى تفکرى که تکلیف علم و عمل را معین کرده است در قضایاى فلسفى و در زبانى که با زبان علوم متفاوت است بسته و محدود مى‌شود. وقتى از بیرون به این احکام نظر کنند و به جان و روح آن راه بیابند چگونه تفاوت آن را با احکام علمى باز شناسند؟ با اشتباه احکام علمى و فلسفى طبیعى است که از فلسفه توقع داشته باشند که مثل علم، منشا اثر باشد و در زندگى بتوان آن را به کار برد.(29)
2-3 کاربردى بودن: مردم در زمان ما در همه جهان و بخصوص در جهان توسعه نیافته چندان دربند کاربرد گرفتار شده‌اند که نمى‌توانند وجود چیزى را که کاربرد ندارد موجه بدانند. پیداست که درباره کاربرد و شرایط آن هم معمولا تامل نمى‌شود، یعنى کارى ندارند که چه چیز در کجا و در چه زمان مى‌تواند کاربرد داشته باشد و شرایط کاربردى بودن اشیا چیست ولى فلسفه کاربرد ندارد. اکنون در شرایط کنونى علوم و حتى آموزش‌هاى مهندسى هم در کشور ما بى‌کاربرد یا کم‌کاربرد است، اما به هرحال اینها در جایى کاربرد دارند و به کار مى‌آیند ولى فلسفه وقتى به صورت اصول و قواعد و مسائل درآید، کاربرد معینى ندارد؛ ولى مگر فلسفه غیر از مجموعه اصول و قواعد و مسائل فلسفى است؟ آنچه مى‌دانیم این است که در درس‌هاى فلسفه اصول و قواعد و دلایل را مى‌آموزند. آموزش اینها چه فایده دارد؟ و چرا باید علمى که سودمند نیست رافرا گرفت؟ و مگر نه این است که تنها ارزش آن این است که به بعضى لذتى عقلانى مى‌بخشد و براى شمار کمترى وسیله‌اى براى امرار معاش از طریق تدریس و پول توجیبى از طریق نگارش فراهم مى‌سازد! با طرح این پرسش معلوم مى‌شود که همه کس و از جمله اهل فلسفه هم به سودمندى علم قائلند و علم بى‌سود را قابل اعتنا نمى‌دانند. پس باید در طرح مسئله بیشتر دقت کرد. آنچه قبلا در مورد سودمندى علوم و بى‌سود بودن فلسفه گفتیم ناشى از تصور انتزاعى علم بود، یعنى مفهوم انتزاعى علم را به بى‌سود و سودمند تقسیم کردیم ولى وقتى علم را به نحو انضمامى و حقیقى در نظر بگیریم به اقسام سودمند و بى‌سود تقسیم نمى‌شود، یعنى علم هرجا و هر وقت و هرچه که باشد، سودمند است. پس چرا گفتیم که علم به قواعد و اصول و مسائل فلسفه سودمند نیست؟ ما نگفتیم که فلسفه سودمند نیست بلکه در کاربردى‌بودن آن تردید کردیم. اکنون هم که مى‌گوییم سودمند است مراد این نیست که از فلسفه همان سودى عاید مى‌شود که از فیزیک و مکانیک مى‌توان توقع داشت. فلسفه در ظاهر مجموعه اصول و قواعد و چون و چراهاست؛ اما همه اینها نشانه است نشانه و گزارش فهم و درکى که از وجود و از عالم داریم. فلسفه علم کلى است و به این جهت آن را با علوم دیگر نباید قیاس کرد. مهمترین اشکالى که ممکن است پیش آید- و پیش آورده‌اند- این است که کل چیست و چگونه بدون شناخت اجزا مى‌توان کل را شناخت (و چنانکه مى‌دانید از ابتداى تاریخ فلسفه این مشکل مطرح بوده و سوفسطائیان و شکاکان به آن توجه و توسل کرده‌اند.) این یک اشکال بى‌مورد ناشى از سوء تفاهم است زیرا اصلا مسئله شناخت کل قبل از شناسایى جزء و اجزا مطرح نیست بلکه تلقى از وجود منظور است و برحسب این تلقى است که علوم جزئى تفاوت پیدا مى‌کند. در عالم افلاطونى که وجود “مثال و دیدار” است، علم‌ها با دید کلى مثل‌ هماهنگ مى‌شوند و در عالم جدید که موجود به عنوان امر محاسبه‌پذیر تلقى مى‌شود علم تکنولوژیک پدید مى‌آید و با آن در موجودات تصرف مى‌شود. این علم تکنولوژیک کمال علم نیست بلکه فرع و لازمه یک بینش کلى است که در رنسانس پدید آمد. در رسانس بحث نکردند که آیا علم به کل جهان مقدم است یا علم به اجزا، بلکه یک نظر کلى به موجود- و نه این یا آن موجود و اجزا و اشیا جهان- انداختند و صفت اصلى و ذاتى موجود را چیزى انگاشتند که پیش از آن سابقه نداشت. با همین تلقى علم جدید به‌وجود آمد. اکنون این علم، همه جا را فراگرفته است و اهل هلم کمتر مى‌پرسند که از کجا و چرا آمده است زیرا آن را گزارش حقیقت مى‌دانند و علمى با طبیعت متفاوت با آن را بى‌وجهه مى‌انگارند. مفهوم علم متفاوت با علم تکنولوژیک مبهم است و شاید فلسفه هم مانند علوم کیمیا (شیمی) و هیئت و نجوم قدیم ذیل این قرار گیرد و چه بسا که فلسفه را از حیث مرتبه پایین‌تر از آن علوم بدانند زیرا اگر آن علوم را مجموعه‌اى از قضایاى نادرست یا مردود بدانند احکام و قضایاى فلسفه در نظرشان بى‌وجهه و بى‌معنى مى‌آید. (30)

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات