* به نظر میرسد که در دنیای امروز یک نوع رویاروئی بین اسلام یا آنچه اسلام سیاسی خوانده میشود، با غرب و تمدن غرب در حال شکلگیری است. به نظر شما آیا واقعا رویارویی اسلام و غرب یک امر حتمی است و شکافی که بین این دو پدید آمده روزبهروز عمیقتر میشود؟
** این تقابلی را که ما ذهن خودمان تدبیر کردیم، این تقابل دقیقی نیست به خاطر اینکه غرب مجموعهای از کشورها هست با تمدن، فرهنگ و سبکی از زندگی، و اسلام به عنوان یک ایدئولوژی است. وقتی که در توضیح، بحث اسلام سیاسی مطرح میشود پس پیداست که ما یک نگاه داریم به چگونگی تحقق خارجی اندیشهای به نام اسلام. غرب هم وقتی میگوئیم، بالطبع برمیگردیم به چگونگی رفتار سیاسی بعضی از کشورها. از این جهت من به گمانم وقتی این تقابل مطرح میشود، اگر ما به حوزه نخبگان و اهل تفکر برگردیم ممکن است بین اهل تفکر و اهل فرهنگ و فیلسوفان غرب به معنای مسیحی یا لیبرال یا دمکرات در برابر هم هستند. در مقطعی که ما صحبت میکنیم این واقعیت دارد که سیاستی که بر بعضی از کشورهای غربی یا همه آنها به ویژه آمریکا حاکم است این سیاست با واکنشی در جهان اسلام روبرو شده که اسم آن را گذاشتهاند اسلام سیاسی و اسلام رادیکال یا اصطلاحی که بعد از اینکه برای نخستین بار جروزالم پست به کار برد، اسلامیست، که در واقع این اسلامیست را به کاربرد برای کسانی که با تکیه بر اندیشه اسلامی مبارزه میکنند و از انوع و اقسام راهها در مبارزهای که دارند استفاده میکنند.
ترور هر امر دیگری که یکی از تجلیهاش را در 11 سپتامبر دیدیم. اساسا اسلام با مسیحیت موجود در جهان این تفاوت اصلی را دارد که اسلام آئینی است که در زندگی روزمره برای سبک زندگی، هم زندگی فردی و هم زندگی اجتماعی و هم در شعال ملی و جهانیاش چون مدعی است، بالطبع اسلام، سیاسی است. شاید کسانی که گمان میکنند اسلام سیاسی نیست آنها کسانی هستند که اسلام را چنانکه شایسته است نشناختهاند. بالاخره پیامبر اسلام پیامبری است که تشکیل حکومت داده و پیامبری است که جانشینان او جهانگشائی هم داشتهاند و چنین پدیدهای را ما در مورد زندگی پیامبران دیگر نه مسیح و نه موسی و نه ابراهیم و دیگر پیامبران شاهد نبودیم و از این جهت من گمان میکنم که اسلام واقعا سیاسی است به معنائی که برای حکومت و اندیشه سیاسی و پدیده قدرت صاحب طراحی است. اما واقعیتی که امروز با آن مواجه هستیم و بالطبع من از این موضع هم نقد میکنم، کسانی که مدعی اسلام سیاسی هستند، من معتقد هستم که این آن اسلامی که برای زندگی انسان راهنما است نیست زیرا این اسلامی که به عنوان مثال القاعده مروجش است و ترور و تخریب تا آدمکشی، ابزارهائی است که به کار میبرند فارغ از اینکه کسانی که کشته میشوند، چه کسانی هستند، مثل حادثه یازده سپتامبر، مثل حادثه هفت هفت که ما در لندن شاهدش بودیم و یعنی در واقع هر انسانی که بر حسب تصادف در آن مقطع و در معرض آن انفجار قرار میگیرد، از بین میرود.
بالطبع این اسلام نیست و این چیزی نیست که ما به آن نام اسلام بگذاریم. کمااینکه طبعا وقتی در آمریکا هم انفجار اوکلاهما پیش آمد، کسی نگفت که مکوی به عنوان یک مسیحی این کار را کرد. نه گفتند که او یک کریستینیست بوده که این کار را انجام داده ولی گفتند فردی بوده به نام مکوی با مشخصاتی که دارد. از این جهت من گمان میکنم آنچه که در برابر سیاستهای غربی مطرح میشود، با نوع رفتاری که مشخصا رفتار القاعده است، من معتقدم که نه آن سیاستها را ما بایستی کلا به حساب غرب بگذاریم و نه این رفتارهای متقابل را به حساب اسلام بگذاریم. در واقع اسلام آئینی است که برای جان انسانها و زندگی انسانها ارزش و اعتبار قائل است و بالطبع نمیشود و توجیح اسلامی برای رفتارهای تروریستی داشت.
* پس اگر شما با رویاروئی اسلام و غرب موافق نیستید، فکر میکنید میشود چه نامی برای توصیف شرایط موجود انتخاب کرد؟
** به نظر من این رویاروئی به معنای کامل و کلیاش نیست. بالاخره این جهالتهائی است که در یک زندگی جهانی وقتی با آن مواجه هستیم اتفاق میافتد. یعنی ما گمان نمیکنم که فرضا در مورد حادثه کاریکاتورهائی که در روزنامه دانمارکی اتفاق افتاد و حتی تکرارش و تکثیرش در روزنامههای دیگر، ما این را نبایستی کلا به حساب غرب بگذاریم و بگوئیم که غرب در واقع به معنای فلسفیاش و به معنای پشتوانه تمدنیاش و فرهنگیاش به این استنتاج رسیده که در برابر مسلمانان چنین موضعی را بگیرد و با این زبان هم که زبان تخریب و توهین است صحبت کند. من مثال میزنم برای شما. ببینید حادثه کاریکاتورها که پیش آمد در روزنامه دانمارکی، ما شاهد بودیم که چهرههای بسیار بسیار برجسته مثل گونترگراس، مثل (خوزه) ساراماگو و همه این رماننویسهای برنده نوبل و اثرگذار هستند و نویسندگان جهانی و هر دوی اینها در برابر آن اتفاقی که در روزنامه دانمارکی افتاده بود، با ادعای آزادی و آزادی بیان، (آن را) به عنوان نوعی فاشیسم مطرح کردند، که این در واقع آزادی نیست بلکه نوعی فاشیسم است. کشور خود ما ایران.
نوع رفتاری که در حرکت آزادیخواهانه مبتنی بر دمکراسی دکتر مصدق در نهضت نفت انجام شد بالاخره این حرکتی بود که با کودتای "سیا" و "اینتلیجنت سرویس" ساقط شد. بالطبع هیچ ایرانی در ذهن خود نمیتواند این خاطره را فراموش کند که یک حرکت ملی و مردمی در یک مقطعی با رویکرد آزادیخواهانه و اتفاقا درست براساس تمام آن ادعاهائی که غرب سیاسی که اشاره کردیم در برابر ما دارد. خوب این اتفاق افتاد. طبیعی است که در یک مقطعی از تاریخ وقتی که حوزه عمومی دانش افزایش پیدا میکند و مسلمانان با جهان آشنا میشوند و در رشتههای مختلف متخصص میشوند، ما شاهد خواهیم بود که به نقد گذشته خودشان میپردازند و بالطبع درباره رفتار غرب هم ما شاهد نقادی هستیم و از این جهت من گمان میکنم که همانگونه که غرب یکبار برای استعمار و بهرهبرداری از شرق شروع کرد به شناخت شرق، الان هم من گمان میکنم که نقص جدی که در این تقابل که اشاره کردید وجود دارد عدم شناخت است که موجب میشود یک دفعه غرب غافلگیر میشود با پیروزی حماس در عرصه فلسطین و غافلگیر میشود که اگر واقعا یک انتخابات آزاد به تمام معنی در مصر برگزار شود همان اتفاقی خواهد افتاد که بیش از یک دهه پیش در الجزایر افتاد.
* آقای دکتر مهاجرانی! سالهاست که خیلی از کشورهای شرقی، به خصوص کشورهای اسلامی دستاوردهای تمدن غرب را مورد استقبال قرار میدهند و از پیشرفتهای علمی و فنی غربیها استفاده میکنند، ولی طرز تفکر غربی که بخشی از آن مربوط به جامعه مدنی، حقوق بشر و آزادی بیان است را نمیپذیرند. این دوگانگی را چطور توجیه میکنید؟
** دستاورد تمدنی و فرهنگی در جهان یک دستاورد به معنای غربی صرف و مطلق نیست. همه مردم جهان در این مشارکت دارند و طبیعی است که مدیریت آن به دلایلی به دست غربیها و کشورهای غربی است. من گمان میکنم آنچه در حوزه فرهنگ و هویت ملی و دینی کشورها هست مطلقا ارتباطی به آن دستاوردهای صنعتی و تمدنی ندارد. در واقع دستاودرهای تمدنی سخت افزار هست و ماشین است و فکر و هویت و ایده چیزی است که به ما کمک میکند در نحوه استفادهاش، واقعا این درست همان نقطهای است که غرب هم به گونهای با دشواری و با سئوال روبرو است. بعضی ارزشها جهانی است. من معتقدم حقوق بشر، آزادی، حقوق زنان، اینها ارزشهای جهانی است.