ای علی، همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت، و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم!
ای علی، من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم؛ زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!
ای علی، گفتی که هر کس گفتنیهایی دارد، و شخصیت هر انسانی به اندازه ناگفتنیهای اوست، و من اضافه میکنم که درجه دوستی و محبت من با انسانی دیگر، به اندازه ناگفتنیهایی است که میتوانم با او در میان بگذارم؛ و از این ناگفتنیها که میخواستم با تو بگویم، بینهایت داشتم!
ای علی، من دردمندم، دل شکستهام، زیر کوهی عظیم از ظلم و ستم، کوفته و پژمرده شدهام. دیگر صبر و تحملم به پایان رسیده است. خواستم از فرصت محالی که به دست آمده بود، استفاده کنم، و در کنار تو، در پرتو روح بلند تو کمی بیاسایم، عقدههای بازنشدنی را باز کنم، ناگفتنیهای فراوانی را که همچون دریا بر قلبم موج میزند، با تو بگویم، عقل را به عاقلان واگذارم، رمام اختیار را به دست دل بسپارم، و آنچه بر قلب مجروح و شکستهام میگذرد، بدون ترس و شرم بازگو کنم. میخواستم که بر بالهای خیال تو بنشینم و تا وادی نیستی پیش برانم و از درد هستی بیاسایم.
خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سر پنجه هنرمند تو بسپارم، و تو، نی وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق، و آوای تنهایی، و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.
میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم و تو "اکسیر صفت" غمهای کثیفم را به زیبایی مبدل کنی و سوز و گداز دلم را تسکین بخشی. میخواستم که پردههای جدیدی از ظلم و ستم را که بر شیعیان علی (ع) و حسین (ع) میگذرد، بر تو نشان دهم و کینهها و حقهها و تهمتها و دسیسهها و بازیهای کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.
ای علی، تو را وقتی شناختم که "کویر" تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته و ناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها میدیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم میکردم؛ اما هنگامی که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به درآمدم و با تو همراز و همنشین شدم.
ای علی، تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمیدانستم. تو دریچهای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتیها و زیباییهای آن را به من نشان دادی.
ای علی، شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ "بنت جبیل" رفته بودم، و چند روزی را در سنگرهای متقدم "تل مسعود" در میان جنگندگان امل گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن "کویر" تو بود؛ کویر که یک معنا و غنا داشت، و مرا به آسمانها میبرد و به ازلیت و ابدیت متصل میکرد؛ کویری که در آن ندای غم را میشنیدم، از فشار وجود میآرمیدم، به ملکوت آسمانها پرواز میکردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت میرسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، میگداخت و همه ناخالصیها را دود و خاکستر میکرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم مینمود.
ای علی، همراه تو به کویر میروم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در طوفانهای سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بیانتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات و وجود ما میتازد.
ای علی، همراه تو به حج میروم، در میان شور و شوق، و در مقابل ابهت و جلال، محو میشوم، اندامم میلرزد و خدا را از دریچه چشم تو میبینم و همراه روح بلند تو به پرواز درمیآیم و با خدا به درجه وحدت میرسم.
ای علی، همراه تو به قلب تاریخ فرومیروم، راه و رسم عشقبازی را میآموزم و به علی بزرگ آنقدر عشق میورزم که از سر تا پا میسوزم.
ای علی، همراه تو به نخلستانهای کنار فرات میروم و علی دردمند را در دل شب مییابم که سر به چاه کرده، سینه پردردش را خالی میکند.
ای علی، همراه تو به دیدار "اتاق کوچک فاطمه" میروم؛ اتاقی که با همه کوچکیاش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجد نبی دارد، و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوت خود مبارک کرده است؛ اتاق کوچکی که علی و فاطمه و زینب و حسن و حسین را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق و فداکاری و ایمان و استقامت و شهادت است.
راستی چقدر دلانگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان میدهی که صورت خاکآلود پدر بزرگوارش را با دستهای بسیار کوچکش نوازش میدهد، و زیر بغل او را که بیهوش بر زمین افتاده است، میگیرد و بلند میکند!
ای علی، تو ابوذر غفاری را به من شناساندی، مبارزات بیامانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت و صراحت و پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین اراده را چه زیباتر تصویر کردی، وقتی که استخوان پارهای را به دست گرفته، بر فرق "کعب" میکوبد و خون به راه میاندازد! من فریاد ضجهآسای ابوذر را از حلقوم تو میشنوم و در برق چشمانت خشم او را میبینم، و در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را مییابم که ابوذر قهرمان بر شنهای داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان میدهد.
ای علی، تو دست مرا گرفتی و به ازلیت بردی و فراز و نشیب تاریخ را نشان دادی. قدم به قدم تخته سنگهای مانع تکامل را به من نمودی. تو مرا به دیدار طاق شکسته کسری بردی و عاقبت وخیم پادشاهان را نشان دادی. تو مرا به مصر بردی و اهرام مصر را نمودی. زیر تخته سنگهای آن، استخوانهای خرد شده محرومین را دیدم که هنوز فریادشان به آسمان بلند است. تو مرا به دیدار فرعون بردی که ادعای خدایی داشت و ستمگریهای او را نمودی. تو مرا به دیدار گنجهای قارون بردی و عاقبت خدایان زر و سیم را نشان دادی. تو مرا به خانه بلعم بردی و عاقبت خدعه و تزویر مدعیان دین را روشن کردی که چگونه خدای آسمان را فدای مائدههای زمینی میکنند.
ای علی، تو نماینده به حق محرومین و زجردیدگان تاریخی، و من ناله دردمندان را از حلقوم تو میشنوم. خروش اعتراض آنها را در فریاد رعدآسای تو مییابم. سرنوشت هزاران کارگر بدبخت را از دریچه چشم تو میبینم که زیر تازیانه جلادان فرعون جان میدهند و زیر تخته سنگها دفن میشوند و من صدای خرد شدن استخوانهای نحیف آنها را زیر تخته سنگها میشنوم و ضجه دردمندان و ناله زجر دیدگان، دلم را به درد میآورد.
ای علی، با خروش تو به جنگ استعمار و استبداد و استعمار برمیخیزم و همراه تو تاریخ را میشکافم و فرعونها و قارونها و بلعمها را لعنت میکنم.
ای علی، همراه تو در راه خدای بزرگ به مجاهدت برمیخیزم و به اسلحه شهادت مجهز میشوم.
ای علی، تو در دنیای معاصر، با شیطانها و طاغوتها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر در افتادی؛ با تکفیر روحانی نمایان، با دشمنی غرب زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبرو شدی. همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا، و صبر و تحمل دریا، و ایستادگی کوه، و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان "زر و زور و تزویر" برخاستی و همه را به زانو درآوردی.
ای علی، دینداران متعصب و جاهل تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند، و غربزدگان نیز که خود را به دروغ "روشنفکر" مینامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانتها کردند. رژیم شاه نیز که نمیتوانست وجود تو را تحمل کند، و روشنگری تو را مخالف مصالح خود میدید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره "شهید" کرد.
یکی از مارکسیستهای انقلابی نما در جمع دوستانش در اروپا میگفت: "دکتر علی شریعتی، انقلاب کمونیستی ایران را هفتاد سال به تأخیر انداخت"! و من میگویم که: "دکتر علی شریعتی، سیر تکاملی مبارزه در راه حق و عدالت را هفتاد سال به جلو برد."
ای علی، تو جامعه ایران را به لرزه درآوردی، تو تشیـع حقیقی را به مردم نمودی. تو لذت شهادت را به شیـعیـان حسیـن(ع) چشاندی. تو مجسمه جمود و تعصب و سکوت را شکستی. تو تحول عمیق و وسیع و شدید در عصر خود به وجود آوردی. تو خداوندان زر و زور و تزویر را رسوا کردی، مردم را علیه آنها به مبارزه کشاندی، تو زنجیرهای اسارت را که با جهل و خدعه و تزویر بر دست و پای انقلابی حسینی پیچیده شده بود، پاره کردی. تو فریاد شدی و به عنوان اعتراض، از سینههای خروشان محرومان و زجردیدگان صعود کردی و ندای حق و عدالت را در زمین و آسمان طنین انداختی.
ای علی، تو مفهوم واقعی اسلام را در معرکه حیات نشان دادی، و برتری بیچون و چرای آن را بر مکاتب فکری دیگر ثابت کردی. تو اصالت انقلابی اسلام را از زیر پردههای جهل و وسواس و تقیه بیرون کشیدی، و ضرورت مبارزه و التزام ایمانی، و مسئولیت اجتماعی را معرفی کردی و اعجاز شهادت را نشان دادی و انسان را از زیر بار اسارت و ذلت و تسلیم آزاد کردی؛ تو پرچم رسالت بزرگی را به دوش کشیدی؛ رسالت انسانیت، حق و عدالت، مبارزه با ظلم و ستم، اسلام واقعی و تشیع حسینی، و هزاران مؤمن ملتزم مسئول، گرد پرچم تو گرد آمدند و دست به مبارزهای بیامان زدند، عدهای شربت شهادت نوشیدند و عدهای دیگر در انتظار شهادت، فداکاری و جانبازی میکنند.
ای علی، در زندان بزرگ ایران که امکان تنفس برای آزادگان نیست، تو دریچهای از روح و ایمان به سوی دنیای نجات و آزادی گشودی، تا انسان به قدرت روح از زندان ماده بگریزد، پرده خفقان را بدرد تا آتش سوزان عشق، همه نابسامانیها و ناامیدیها و شکستها و حرمانها و محرومیتها را بسوزاند و به حربه شهادت همه زنجیرهای اسارت و ذلت را برای همیشه پاره کند.
ای علی، در تاریخ معاصر ایران، تو بینش سیاسی را با روح خداپرستی درآمیختی، فرهنگ ملی و غنی تاریخی ما را به علم جدید و شیوههای نوین مجهز کردی. خدا را از تجرد خشک آزاد نمودی، و او را از آسمانهای سرد و دور، به قلب گرم و پر تب و تاب اجتماع وارد کردی و دین را از زاویه مسجد بیرون کشیدی و در صحنه حیات، در خدمت مردم به کار انداختی، و هیچگاه حقیقت را فدای مصلحت نکردی.
اصولاً هدف حیات در کمال مطلق است و ارزش یک انسان به اندازه پیشرفتی است که در راه کمال انجام میدهد. کسانی هستند که احتیاجات مادی انسان را به جلو میبرند و به همان اندازه محترمند.
گروه دوم کسانی که خلاق فکر و اندیشه و خداوند عقلاند. تاریخ علوم و اکتشافات و پیشرفتهای علمی و صنعتی، همه زاییده فکر و عقل انسانهاست؛ اینان در معرکه حیات مقامی بس ارجمند دارند.
اما گروه سوم، آنها که قلبها را جذب میکنند، با دل و عشق و ایمان سروکارر دارند، روحها را به آسمانها صعود میدهند، در قلبها عشق و ایمان و فداکاری خلق میکنند و تکامل حقیقی انسانها و عصاره حیات، محصول خلاقیت آنهاست. اینان شایستهترین برگزیدگان خدایند، نمایندگان خدا در زمین به شمار میآیند، دنباله رسالت انبیا را به عهده دارند، اکسیر حیاتاند، بشر خاکی را به انسان خدایی مبدل میکنند، انسان سازند، در قالبها عشق میآفرینند، در روحها شور و ذوق و آتش خلق میکنند.
دکتر علی شریعتی یکی از درخشانترین ستارگان این گروه بود، نه فقط به نیروی دانش و بینش بر عقلها اثر گذاشت، بلکه به قدرت ایمان و عرفان و عشق و فداکاری، قلبها و روحها را منقلب کرد و انسانهایی جدید به وجود آورد که دیگر اسیر احتیاجات مادی نبودند، و به زندگی روزمره قانع نمیشدند، و روح بزرگشان در طلب معراج به آسمانها بود؛ انسانهایی که مبارزه با ظلم و ستم و التزام به مسئولیتهای اجتماعی و تحمل دردها و رنجها و شکنجهها، جزئی از حیاتشان شده بود؛ انسانهایی که آنقدر شیفته حق و حقیقت بودند، که دیگر از مرگ و زندان و شکنجه نمیهراسیدند، و با توسل به حربه مقدس شهادت که برای آنها شیرین و لذتبخش شده بود، همه ستمگران و قلندران و شکنجهگران را خلع سلاح کردند.
نماز چیست؟ مگر نه این است که انسان را به خدا متصل میکند و روح آدمی را به اعلی علیین صعود میدهد؟ قلب را به سوی قدرتی مرموز و زیبا و محبوب جذب میکند و احساس لطیف، از عشق و حیرت و تواضع و شرم و حالتی از تسلیم در مقابل عصمت و کمال و جمال و جلال به آدمی دست میدهد؟ آتشی مرموز در شریانهای وجود آدمی میدود و عصاره حیات انسان در قطرهای اشک خلاصه شده و تقدیم پروردگار عالم میگردد؟
مگر نه این است که در نماز، آدمی همه چیز را فراموش میکند؟ دنیا را پشت سر میگذارد؟ حقدها و کینهها را دور میاندازد؟ خودخواهی و حسد و شرارت و غرور را از خود دور میکند و سرتاپای وجودش از عشق و محبت و لطف و اخلاص پرمیگردد؟
مگر نه این است که در نماز، آدمی به وجدان عالم متصل میشود و روح انسان با ازلیت و ابدیت و همه بینهایتها هماهنگ میگردد؟ من هنگامی که همراه علی به پرواز درمیآیم، همه این حالات و احساسات را در وجود خود مییابم. هنگامی که از او چیزی میخوانم یا میشنوم یا به او فکر میکنم، از عالم مادی جدا میشوم، با بالهای روح، بر فراز آسمان هستی به پرواز درمیآیم، و با قدرت دل، رازهای نهفته عالم خلقت را مشاهده میکنم، و احساسی به من دست میدهد که گویی جز خدا نمیخواهم، جز خدا نمیبینم و جز خدا نمیجویم؛ مگر این نماز نیست؟!
ای علی، یاد تو و نام تو، گفتههای تو و افکار تو، همه برای من نوعی "نماز" است که مرا به خدا نزدیک و نزدیکتر میکند. تو ای علی، در همه نمازهای مخلصانه ما حضور داری، ما را در همه پروازها به آسمانها همراهی میکنی، بر همه مجاهدینی که در راه حق به افتخار شهادت نایل میشوند، تو شاهد و شهیدی. بر همه دعاهایی که از قلبهای شکسته ما اوج میگیرد و در همه طلبهایی که از نیاز طبیعی وجود ما میجوشد، تو حاضری.
هرکجا که دل دردمندم میسوزد و تحملم به پایان میرسد، تو را واسطه قرار میدهم و از فراز تاریخ خود را به علی بزرگ متصل میکنم و در غمهای بینهایت او محو میشوم و همه دردها و غمهای ناچیز خود را فراموش میکنم. تو ای شمع زیبای من! چه خوب سوختی و چه زیبا نور تاباندی، و چه با شکوه، هستی خود را در قربانگاه عشق فدای حق کردی.
من هیچگاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو، و هاله حزنی که بر وجودت سایه افکنده بود، احساس نگرانی نمیکردم؛ زیرا میدانستم که تو شمعی و باید بسوزی تا نور بدهی. سوختن، حیات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدس وجود تو قبل از آنکه سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاریک گردد. ای علی، ای نماینده غم! ای دریای درد! این رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد.
من اعتقاد دارم که درجه شخصیت انسانها به اندازه غم و درد آنهاست؛ و میدانم که خدای بزرگ بر بندگان مخلص و دلباخته خود رحمت میکند و دریایی از درد و کوهی از غم به آنها ارزانی میدارد.
ای علی، من زیر کوهی از غم، کوبیه، و در دریایی از درد غرق شده بودم و تحملم به پایان رسیده بود، ولی تو غم و درد مرا با غم و درد "علی" بزرگ متصل کردی، و آنچنان که به بینهایت متصل شده باشم، آرامش یافتم. معمولاً دردها و غمهایی وجود دارد که کشنده و نابود کننده است، روح را کثیف و چرکین میکند، قلب را به شدت میفشرد، تنفس را بر آدمی محال میکند، دنیا را تیره و تار میکند، شمع حیات را در وجود آدمی خاموش میکند، روشنیها را به تاریکی، و زیباییها را به زشتی مبدل میکند و من این نوع درد و غم را "درد و غم کثیف" مینامم.
در عوض، دردها و غمهای دیگری نیز وجود دارد که مفرح روح و جلادهنده قلب است، انسان را به آسمانها صعود میدهد، و روح را از زندان وابستگیهای زمینی آزاد میکند. این غم و درد، همچون آتشی مقدس، شمع وجود آدمی را روشن مینماید. جسم را میسوزاند و عصاره حیات را به صورت "اشک" تقدیم محبوب میکند، و نتیجه این سوزش، نور و روشنی است. من این نوع درد و غم را به زیبا و پاک وصف میکنم. معمولاً اکثر دردها و غمهای شخصی و مادی، از نوع اول است و غمها و دردهای اجتماعی و خدایی از نوع دوم.
من آن راهی را و مکتبی را مقدس میشمارم که غمها و دردهای کثیف آدمی را به زیبا و پاک مبدل کند، و آن شخصی را تقدیس میکنم که روحش و احساسش و افکارش، قلب آدمی را صفا و جلا دهد و غمها و دردهایش را زیبا و متعالی کند، روح را از قفس جسد آزاد کرده، به آسمانها صعود دهد. بر این اساس، دکتر علی شریعتی به درجه بینهایت قابل تقدیس است؛ آدمی را منقلب میکند، روح را از قید زمان و مکان آزاد کرده، به ازلیت و ابدیت متصل مینماید و در آسمانها به سیر و سیاحت میپردازد، و زیباییهای عجیب و خلاق و سوزنده به آدمی نشان میدهد و ابعادی جدید و مبهوت کننده و پرشکوه از خلقت به ما مینمایاند، همه علاقههای پست مادی و وابستگیهای زمینی را پست و بیمقدار میکند، و همه غمها و دردهای شخصی و زمینی و مادی را از بین میبرد.
ای علی، تو سخنگوی دل من شدی، چیزهای نهان و آشکاری که بر دلم میگذشت و خود خبر نداشتم، تو با مهارت و هنرمندی بیان کردی، چیزهایی را که میخواستم بگویم، ولی نمیتوانستم، تو با صراحت گفتی، عقدههای تاریک و پیچیدهای را که در نهانخانه وجود، با اسرار ازلی و اهداف ابدی درآمیخته و با عشق و پرستش عجین شده، و در زندان تنهایی اسیر و گمنام مانده بود، تو با سرانگشت عشق و عرفان و هنر، همه گرههای پیچیده این عقدههای وجود را گشودی، و روح مرا برای صعود به آسمانها سبکبال کردی و لذت عشق، فقر و تنهایی را به من چشاندی.
ای علی عزیز، من "علی" بزرگ را بیش از حد دوست میداشتم و حتی اگر پرستش غیر ذات خدا مجاز بود، او را میپرستیدم، ولی این دوستی گنگ و مبهم بود، از تار و پود وجودم سرچشمه میگرفت و خود دلیلش را نمیدانستم، ولی تو "علی" را به من شناساندی؛ نه فقط شمشیر "ذوالفقارش" را، و علمش را و کلام آتشیناش را، بلکه عشق سوزانش و غمها و دردهایش، و تنهایی و صبرش را.
من دیروز از برش شمشیر "علی" لذت میبردم و عظمت او را در قدرتش و کلامش میدانستم، ولی امروز عظمت او را در عشق و ایمانش، در عرفانش، در تنهاییاش، در کوههای غمش، در دریاهای دردش مشاهده میکنم. هنگامی که دل دردمندش میجوشد و میخروشد و سر به چاه کرده میگوید، من بیش از اندازه به او احساس نزدیکی میکنم. هرچه بیشتر به او تهمت میزنند، و هرچه زیادتر سب "علی" میکنند، و هرچه شدیدتر شیعیانش را زجر و شکنجه میدهند، عشق و احترام من به "علی" شدیدتر و سوزانتر و عمیقتر میشود.
ای علی عزیز، تو "حسین" را به ما شناساندی. تو رمز شهادت را به ما آموختنی. تو نشان دادی که از آدم تا حسین، همیشه انسان، شایستهترین محصول عالم خلقت را ـ به رسم قربانی ـ هدیه پروردگار عالم کرده است. تو ثابت کردی که حسین، وارث همه نسلهای گذشته، مظهر همه فداکاریهای تاریخ و نتیجه تکامل همه بشریت است، و زیباترین و شایستهترین و مهمترین هدیهای است که انسان به پروردگار جهان تقدیم میدارد.
خوش داشتم که ردای سرنوشت خود را، ردایی را که با غم و درد بافته، و با اشک و خون آغشته شده، و به بدبختی و تیرگی روزگار شیعیان مظلوم و محروم لبنان آلوده گشته است، بر بام هستی بگسترانیم، و بعد زجرها و شکنجههای دردمندان تاریخ را در آن جمع کنم، آنگاه علی شریعتی را به شفاعت آورم تا روزنهای به اتاق کوچک فاطمه باز کند، و این ردای خونین و اشکآلود را با رسالت محمد (ص) و عشق و فداکاری و درد و غم و تنهایی "علی" و شهادت "حسین" درآمیزد، و از برکت این اتاق کوچک، قربانیهای ما را بپذیرد، و فداکاریهای ما را در تحقق عدل و عدالت تباه نکند. ما را در راه حسینی ثابت قدم بدارد، غمها و دردها و اشکها و حرمانها و تنهاییها و خونهای ما را توشه راه سخت و خطرناک ما در سیر تکاملی انسان به سوی خدا نماید.
ای علی، شیعیان "حسین" در لبنان زندگی تیره و تاری دارند، طوفان بلا بر آنها وزیدن گرفته است، سیلی بنیان کن میخواهد که ریشه این درخت عظیم را براندازد. همه ستمگران و جنایت پیشگان و عمال ظلم و کفر و جهل، علیه ما به میدان آمدهاند، قدرتهای بزرگ جهانی، با زور و پول و نفوذ خود در پی نابودی ما هستند. مسیحیان به دشمنی ما کمر بستهاند، و مناطق فلک زده ما را زیر رگبار گلولهها به خاک و خون میکشند، و همه روزه شهیدی به قافله شهدای خونین کفن ما اضافه میشود، متحدین و عوامل کشورهای به اصطلاح چپی نیز ما را دشمن استراتژیک خود میدانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودی ما هستند. عدهای از روحانی نمایان و مومنین تقلیدی و ظاهری نیز ما را محکوم میکنند، که چرا با انقلاب فلسطین همکاری و همقدم شدهایم. به شهدای ما اهانت میکنند و آنها را "شهید" نمینامند، زیرا فتوا برای قتال ضد "اسرائیل" و "کتائب" هنوز صادر نشده است! این روحانی نمایان ما را به حربه تکفیر میکوبند.
عدهای از فلسطینیها افراطی چپ نیز که فکر و ایمان ما را مخالف نقشههای شیطانی خود میدانند، ما را مرتجع و دست نشانده استعمار میشمرند و نابودی ما را قبل از نابودی اسرائیل ضروری میدانند. اکثریت مردم مصلحت طلب و عافیتاندیش نیز فرار را بر قرار ترجیح دادهاند و صحنه را برای تاخت و تاز دشمنان خالی گذاشتهاند. از زمین و آسمان بلا میبارد، هر روز غمی جدید و دردی شدید ما را بیشتر میفشرد و میگدازد. سرنوشت، مبهم و تاریک و همه روزنههای امید کور شده است. در افق دور، جز ظلمت و ناامیدی و شکست و نابودی چیزی به چشم نمیخورد. هیچ راه نجاتی پیدا نیست. اما من در میان این مشکلات و محالات راه نجاتی پیدا کردهام که روشنتر از خورشید و درازتر از تاریخ، و قاطعتر از سرنوشت است و آن، راهی است که حسین (ع) به انسانها نشان داد و تو ای علی، در شهادتت آن را در میان ما زنده کردی. من به حربه شهادت دست میزنم و دیگر از هیچکس و هیچچیز وحشتی ندارم.
ای علی، به جسد بیجان تو مینگرم که هر جانداری زندهتر است یک دنیا غم، یک دنیا درد، یک کویر نتهایی، یک تاریخ ظلم و ستم، یک آسمان عشق، یک خورشید نور و شور و هیجان، از ازلیت تا به ابدیت در این جسد بیجان نهفته است. تو ای علی، حیات جاوید یافتهای، و ما مردگان متحرک آمدهایم تا از فیض وجود تو، حیات یابیم.
قسم به غم، که تا روزگاری که دریای غم بر دلم موج میزند، ای علی، تو در قلب من زنده و جاویدی.
قسم به عشق، که تا وقتی که قلب سوزانم میجوشد و میخروشد و میسوزد، تو ای علی، در قلب من حیات داری، که جاذبه آسمانی عشق را در رگهای وجودم به گردش درمیآوری، و حیات مرا از عشق و فداکاری سرشار میکنی.
سوگند به تنهایی، که نتیجه عظمت و عشق و یکتایی است، و زاینده لطافت و اخلاص و عرفان است، که تا وقتی که خدا تنهاست، تو ای علی، در تنهایی ما وجود داری.
قسم به زیبایی، که تا وقتی که احساس و لطفی و استمدادی برای پرستش زیبایی ـ این تجلی اعلای خدا ـ وجود دارد، تو ای علی، در زیبایی ستارگان، و عظمت و لرزش برگها و تسبیج سنگ ریزهها و آیات اسرارآمیز غروب و در شکوه و هیبت طلوع حضور داری.
قسم به ناله دردمندان و آه بینوایان و اشک یتیمان، که تا استعمار و استبداد و استثمار وجود دارد، تو ای علی، در جوش و خروش زنجیریان و محرومان حیات داری.
قسم به عدل و عدالت، که تا روزگاری که ظلم و ستم بر دوش انسانها سنگینی میکند، تو در فریاد ستمدیدگان علیه ستمگران میغری و میخروشی.
قسم به شهادت، که تا وقتی که فداییان از جان گذشته، حیات و هستی خود را در قربانگاه عشق فدا میکنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدی و شهیدی!
و تو ای خدای بزرگ، علی را به ما هدیه کردی تا راه و رسم عشقبازی و فداکاری را به ما بیاموزاند؛ چون "شمع" بسوزد و راه ما را روشن کند. و ما به عنوان بهترین و ارزندهترین هدیه خود، او را به تو تقدیم میکنیم تا در ملکوت اعلای تو بیاساید و زندگی جاوید خود را آغاز کند.