سرویس ترجمه: اگر چه آمریکاییها با تمام تلاش خود سعی دارند آبرومندانه، موفق و پیروز از بحرانی که خود در خاورمیانه ایجاد کردهاند خارج شوند و در این راستا طرحها و برنامههای بسیاری از مطرح و حتیالامکان به اجرای آنها مبادرت ورزیدهاند، اما همچنان در راه دستیابی به اهداف نهایی خود که همانا طرح خاورمیانه بزرگ است، ناکام، چشم انتظار معجزهای نشستهاند. شرایط امروز آمریکا در خاورمیانه یادآور شرایط دوران ریگان در این منطقه میباشد که پس از عملیات استشهادی یک لبنانی شهادت طلب در حمله به پایگاه تفنگداران دریایی آمریکا بیش از سیصد نفر آنها را در دهه 1980 به هلاک رساند. زیرا از آن پس، از نیروهای آمریکایی به عنوان «اردکهای نشسته» یا اهداف ثابت یاد کردند که به راحتی مورد شکار نیروهای شهادت طلب قرار میگیرند.
اکنون بوش که با حادثه خودزنی 11 سپتامبر و خلق یک تراژدی سیاسی، انتحاری خود را در افغانستان و عراق با نام مبارزه با تروریسم و سلاحهای کشتار جمعی نامرئی صدام در باتلاقی بدون بازگشت گرفتار کرد، نه تنها در همان ابتدای راه گرفتار و در دام افتاده بلکه موجبات انزجار و نفرت مردم منطقه را پدید آورده و باعث به وجود آمدن ائتلاف ضد آمریکایی در سراسر منطقه گردیده به طوری که در حال حاضر مشخص شده که کانون ضدیت با آمریکا به 25 کشور خاورمیانه گسترش یافته است.
همین امر خود باعث تغییر شتاب آلود، سریع و خلق الساعه در سیاستهای 4 دهه گذشته آمریکا گردید که متکی بر حفظ وضع موجود در خاورمیانه و خلیج فارس شد.
لذا طرح خاورمیانه بزرگ نیز بخشی از استراتژی امنیت ملی آمریکا و رژیم صهیونیستی و دکترین نو محافظهکاران برای مقابله با ترویسم و اسلامگرایی و رادیکالیسم در خاورمیانه مطرح شد. در همان ابتدا، افرادی نظیر ریچارد بوچر، سخنگوی وزارت خارجه آمریکا اعلام کردند همانگونه که اجلاس هلیسنکی و معاهده آن که توسط چندین کشور به امضا رسید، به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سابق انجامید، طرح خاورمیانه بزرگ نیز باعث فرو پاشی دولتهای خودکامه در منطقه خواهد شد و همگان شاهد رشد سریع دموکراسی در میان کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا خواهند بود. در این میان اهداف طرح خاورمیانه بزرگ عبارتند از: مبارزه با رادیکالیزم، گسترش دموکراسی و برپایی حکومتهای معتدل، ایجاد جامعه مدنی و دموکراسی و توسعه فرصتهای اقتصادی.
آمریکایی برای برداشتن موانعی چون محور رادیکالیسم اسلامی گرایش حکومتها به سوی آمریکا، راهکارهایی را به این شرح ارایه کردند:1 - ترغیب و تشویق منطقه به سوی حکومتهای دموکراتیک و برگزیده مردم !. 2- ایجاد جامعهای فرهیخته در کشورهای این منطقه .3- ایجاد فرصتهای شغلی و اقتصادی جهت توسعه همه جانبه. 4- اولویت اشتغال و آموزش. 5- تلاش در جهت بهبود وضع مناطق فقیرنشین؛ سپس آنان برای عملیاتی ساختن این طرحها پیشنهادهایی را مطرح کردهاند.
صرف هزینه 5 میلیارد دلاری ایالات متحده برای اجرای این طرح باعث شده تا آمریکا در سال مالی 2005 بیش از 82 میلیارد دلار دیگر به بودجه اضطراری و شرایط خاص اضافه نماید. در عین حال، این 5 میلیارد دلار را برای کمک به پیشرد اهداف آن کشور در کشورهای منطقه خاورمیانه اختصاص داده است. این مبلغ جدای از 5/1 میلیارد دلاری است که در قالب چالشهای هزاره برای گسترش دموکراسی در جهان هزینه خواهد کرد!. در این میان 15 میلیارد نیز جهت یک دوره 5 ساله برای آفریقا نیز هزینه در نظر گرفته شده است.
کنگره آمریکا بدون آن که مقدار هزینه را تصویب نماید پیشنهاد کرده است بودجهای نیز برای تحصیل دانشجویان کشورهای خاورمیانه در آمریکا در نظر گرفته شود.
مخالفتهای شدید جهانی با گرایش فکری و طیفهای سیاسی، طرحهای آمریکا را به چالش کشید. از جمله، دولتهای حاکم ، اسلامگرایان، چپها و مخالفان جهانی شدن که هر کدام برای مخالفت خود دلایل خاصی داشتند. لذا آمریکا مجبور شد طرح را به طور کلی اصلاح و تغییر دهد و از شعارهای تند و افراطی اولیه خود که برخاسته از دیدگاههای رادیکالیسم نومحافظهکاران بود دست بردارد. اکنون سؤال اینجاست، چرا با وجود این هزینههای هنگفت و سرسامآور و برنامهریزیهای به ظاهر دقیق، حیاط خلوت آمریکا به خلوتگاهی برای شکست آمریکا تبدیل شد؟! پاسخ در این است که دکتر بوش قصد دارد تا چیزی را بر مردم منطقه تحمیل کند که ملتهای منطقه آنها را نمیخواهند و پس میزنند. زیرا رفتار متناقض و دوگانه کاخ سفید آنان را بدبین کرده است. لذا دکترین چنی، بوش، رامسفلد شکست خورده و به گفته جان کری- کاندیدای قبلی دموکراتها- بر پایه زور، زر و تزویر بود. خط مشی آنها به جای اینکه منافع آمریکا را تأمین کند در خدمت منافع لابیهای اسراییلی قرار دارد. این گروه از مخالفان داخلی و خارجی سیاستهای ایالات متحده در خاورمیانه میگویند، منافع ملی آمریکا باید در اولویت اول باشد. حال آن که چندین دهه گذشته بویژه پس از جنگ اعراب و اسراییل در سال 1967، محوریت سیاست خارجی ایالات متحده در خاورمیانه بر پایه مناسباتش با اسراییل بوده است. حمایت پایدار آمریکا از اسراییل و تلاش کشور برای گسترش دموکراسی در منطقه، منجر به تحریک اسلامگرایی و باورهای افراطی غربی و تهدید امنیت و لطمه به منافع آمریکا گردیده است.
این در حالی است که حتی رژیمهای عرب دست نشانده آمریکا نیز جرأت نکردند از طرح «خاورمیانه بزرگ» بوش که با حمله آوریل 2002 آمریکا به عراق و اشغال این کشور آغاز گردید، حمایت علنی و آشکار نمایند. پس از جنگ اکتبر 1973 اعراب و اسراییل، رژیم صهیونیستی به عنوان بزرگترین دریافت کننده مستقیم کمکهای اقتصادی و نظامی هر روز آمریکا میباشد، تا جایی که مجموع کمکهای مستقیم آمریکا در سال 2003 به بیش از 140 میلیارد دلار رسید. اسراییل سالانه 3 میلیارد دلار به طورمستقیم دریافت میدارد که تقریباً برابر است با یک پنجم کل بودجه کمکهای خارجی ایالات متحده در یک سال که بطور میانگین هر اسراییلی مبلغی در حدود 500 دلار در سال دریافت میکند. ابعاد این کمکها زمانی آشکارتر میشود که اسراییل کشوری صنعتی و ثروتمند است که درآمد سالانهاش با کره جنوبی برابری میکند. کار به جایی رسیده است که ایالات متحده اطلاعات امنیتی سری که حتی از متحدان خود در ناتو مخفی میکند، در نهایت دست و دلبازی در اختیار اسراییل میگذارد و برنامههای تسلیحات اتمی این کشور را نادیده میگیرد.
جدای از کمکهای اقتصادی وسیع، حمایتهای دیپلماتیک را نیز نباید از نظر دور داشت. تا جایی که از سال 1983، کاخ سفید بیش از 33 بیانیه شورای امنیت سازمان ملل متحد را که علیه اسراییل بود وتو کرده است.
دومین جنگ خلیج فارس بین سالهای 91-1990 ثابت کرد که اسراییل نه تنها یار آمریکا نیست، بلکه باری بر دوش آن میباشد، زیرا نمیتوانست از پایگاههای آن استفاده کند. چنین کاری به مفهوم از هم پاشیدن ائتلاف جهانی برای حمله بعدی به عراق بود. زیرا با تکرار تاریخ در سال 2002، اگر چه اسراییل خواهان حمله آمریکا به عراق بود ولی برای بوش ممکن نبود که از اسراییل طلب کمک و یاری کند زیرا منجر به برانگیختن مخالفت اعراب میگردید، لذا بار دیگر اسراییل از معرکه جان سالم به در برد و تماشاگر شرایط گردید. مسأله دیگری که اهمیت استراتژیک اسراییل را برای ایالات متحده مخدوش مینماید، نبود صداقت آن در این اتحاد است. به طوری که سران صیونیستی اغلب از درخواستهای رهبران آمریکا چشم پوشیدهاند و پیمان شکنی میکنند و این رژیم فناوری حساس نظامی آمریکا را در اختیار رقبای بالقوه آمریکا از جمله چین میگذارد. در دهه 1980 نیز اطلاعات محرمانه آمریکا را در اختیار شوروی سابق گذاشت تا بدین وسیله شمار هر چه بیشتری ویزای خروج برای انتقال یهودیان شوروی به سرزمینهای اشغالی دریافت کند. این گونه است که ارزش اتحاد استراتژیک اسراییل و آمریکا آن گونه که مسؤولان در طرف تظاهر و تبلیغ میکنند واقعی به نظر نمیرسد. در این میان عناصر یهودی و با نفوذ کنگره که از لابیهای تأثیرگذار در جریان تصمیمگیریهای آمریکا به شمار میروند نقش عمدهای عمدهای را در این زمینه ایفا میکنند.
حفظ حمایت کاخ سفید از سیاستهای رژیم صهیونیستی در برابر فلسطینیان و کشورهای عربی، مرکز اصلی و اساسی اهداف لابی صهیونیسم میباشد. اما این امر به همین جا ختم نمیشود بلکه آنها خواستار حمایت آمریکا برای حفظ قدرت اسراییل به عنوان قدرت غالب در مطنقه هستند. به گفته فیلیپ زلیکو، رئیس کمیته تحقیق حادثه 11 سپتامبر و مشاور کنونی رایس، عراق تهدیدی واقعی برای آمریکا نبود بلکه تهدید واقعی اسراییل بود که مسأله اصلی ایالات متحده محسوب میشود.
نومحافظهکاران طرح حمله به عراق را قبل از آغاز دوره نخست ریاست جمهوری بوش تدارک دیده بودند. آنها با انتشار دو نامه سرگشاده به کلینون و درخواست سرنگونی حکومت صدام، این حرکت را شروع کردند. زیرا امضا کنندگان این نامهها در واقع همان لابیهای صهیونیستی بودند که با اسراییل ارتباط مستقیم داشتند و برجستهترین و معروفترینشان جان بولتون، الیوت آبرامز، داگلاس فیث، ویلیام کریستول، برنارد لوییس، دونالد رامسفلد، ریچارد پرل و پل ولفوویتز «رئیس فعلی بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول» بودند. آنها توانستند کلینتون را به سرنگونی صدام متقاعد سازند اما در تحمیل جنگ به عراق ناکام ماندند.