افلاطونگرایان، پوزیتیویستها و پراگماتیستها
نظریه عمل گرایی یا پراگماتیسم معتقد است که حقیقت از آن دسته چیزهایی نیست که انتظار داشته باشیم یک تئوری فلسفی جذاب برایش پیدا کنیم. برای پراگماتیست ها "حقیقت" صرفاً اسم یک دارایی یا چیزی است که در اختیار ما قرار دارد و همه گزاره های صحیح در آن واجد سهمی هستند.
پراگماتیستها شک دارند که چیز زیادی درباره این ویژگی عام برای گفتن وجود داشته باشد. آنها واکنشها و افعال معینی را که شخص تحت شرایطی انجام میدهد، خوب تلقی میکنند اما مطمئن نیستند که چیز کلی و مفیدی درباره اینکه چه چیزی این اعمال را خوب میکند، بیابند.
پراگماتیست ها معتقدند که تاریخ کوشش های انجام گرفته برای انتزاعی کردن امر صحیح یا خوب یا برای تعریف واژه صحیح یا خوب این تردید آنها را تقویت می کند که هیچ کار جذابی در این حوزه انجام نگرفته است.
متفکران و اندیشمندان چیزهای جالبی پیدا کردند تا درباره طبیعت "زور" و تعریف "عدد" بگویند. به همین منال آنها چیزهایی یافته اند تا درباره جوهر و ماهیت حقیقت به زبان آورند. اما در حقیقت آنها چیزی در چنته ندارند. تاریخ کوشش هایی از این دست همانند تاریخ نقد چنین تلاشهایی با تاریخ پدیده ای همزمان و قرینه است که فلسفه نامیده می شود که توسط افلاطون بنا نهاده شد. از این رو پراگماتیست ها سنت افلاطونی را سنتی می دانند که مفید بودن خود را از دست داده است. این بدان معنا نیست که آنها یک مجموعه پاسخ های جدید غیرافلاطونی به سوالات افلاطونی دارند، بلکه بیشتر از این حکایت می کنند که آنها معتقدند چنین سوالاتی را اساساً نباید طرح کرد. وقتی آنها به ما پیشنهاد می کنند که سوالاتی درباره طبیعت حقیقت یا خوبی نپرسیم آنها، یک نظریه به ما معرفی نمی کنند.
همچنین آنها تئوری نسبی گرایانه یا سوژه گرا درباره حقیقت یا خوبی ندارند. پراگماتیست ها به سادگی می خواهند موضوع را عوض کنند و به چیز دیگری بپردازند. موقعیت آنها با سکولاریست ها متفاوت است که اصرار در تلقین این نکته دارند که تحقیق درباره طبیعت یا خدائند چیزی به ما نمی دهد.
چنین سکولاریستهای نمی گویند که خدا وجود ندارد بلکه آنها احساس مبهمی درباره آن چیزی که وجود او را اثبات کند ندارند. این دسته دیدگاهی ویژه، جذاب و الحادی درباره خداوند ندارند. آنها فقط در مورد ضرورت استفاده از واژگان الهیات مطمئن نیستند. پراگماتیست ها نیز به شیوه ای مشابه به سعی خود ادامه می دهند تا راه هایی بیابند که دیدگاه های ضدفلسفی را به زبانی غیرفلسفی تولید کنند.
همه این مطالبی که گفتیم با این واقعیت آمیخته شده که فلسفه همانند حقیقت و خوبی، مبهم و غیرشفاف است. حقیقت و خوبی یا برای نامیدن کنش ها و موقعیت ها به کار می روند و یا اسامی مناسب و به درد بخوری هستند برای معیارها و اهدافی که انسان ها در ذهن و قلب خود دوستشان دارند.
پریلکس فلسفه را زمانی به کار برد که آتنی ها را برای "فلسفه ورزی شان" می ستود. به این معنا بلیک همان قدر است که فیخته و هنری آدامز حتی بیش از فرگه فلسفه می داند.
با این تعریف هیچ کس هیچ ابهام و شکی درباره این وازع و دلالت های عملی آن ندارند. در معنای دوم فلسفه، می توان با پیروی از راهنمایی کانت و افلاطون سوالاتی درباره طبیعت مفاهیم هنجاری خاص مانند حقیقت، عقلانیت و خوبی بپرسید به امید اطاعت بهتر از چنین هنجارهایی پرسید. مساله اصلی این است که باید به حقیقت بیشتر معتقد باشیم یا بیشتر کار خیر انجام دهیم با انسان های عقلانی تری باشیم از طریق دانستن بیشتر درباره حقیقت یا خوبی یا عقلانیت.
من مایلم بر واژه فلسفه وقتی که در این معنای دوم به کار می رود تاکید کنم تا بهتر بتوانم اشاره کنم که حقیقت، عقلانیت و خوبی مفاهیم افلاطونی هستند که کاملاً با هم ممزوج شده اند پراگماتیست ها می گویند که تمرین فلسفه در عمل چندان وضعیت امیدوارانه ای برای فلسفه ایجاد نمی کند چون معتقدند فلسفه کمک چندانی به ما نمی کند تا چیزی درست و صحیح به زبان بیاوریم، یا درباره حقیقت بیاندیشیم.
فلسفه همچنین به ما کمک نخواهد کرد تا درباره خوبی فکر کنیم یا آنقدر عقلانی باشیم که درباره عقلانیت بیندیشیم. اما توصیف من از پراگماتیسم تمایز مهمی را از نظر دور می دارد. در درون فلسفه، تفاوت سنتی درباره ماهیت حقیقت وجود دارد که آن طور که افلاطون می گفت به نزاع میان خدایان و شیاطین برمی گردد.
از یک سو فیلسوفانی مانند افلاطون وجود دارند که استدلال می کنند از آنجایی که نوع بشری قادر به درنوردیدن ماورای زمان و فضا بوده است قابل احترام می باشد.
از دیگر سو فلاسفه ای چون هابز مارکس هستند که اصرار می کنند زمان و فضا بر روی هم یک واقعیت را شکل می دهند و حقیقت قرین با آن واقعیت است.
این نظریه به ویژه از زمان گالیله که نشان داد چگونه حوادث فضایی- زمانی می تواند تحت قوانین ریاضی درآیند پا گرفت و رشد کرد.
در قرن 19، این مخالفت در تضاد مسان فلسفه استعلایی (ماورایی) و فلسفه تجربی میان افلاطونیان و پوزیتیویست ها متجلی و متبلور شد.
واژه هایی از قبیل "حقیقت، عقلانیت و ... حتی پس از این تقسیم بندی نیز به طرز ناامید کننده ای مبهم و غیر شفاف بودند. اما هر روشنفکری می دانست که در ارتباط با دو جریان ایستاده است. در طرف اول که معتقد بودند علوم طبیعی حرف آخر را نمی زند و حقایق بیشتری وجود دارند که باید کشف و پیدا شوند و یا در طرف تجربی گرایان که فکر می کردند علم طبیعی با واقعیت هایی که درباره کار کرد امور فضایی و زمینی به ما می گوید همه حقیقت است. هم عقیده بودن با هگل بدین معناست که معتقد باشیم برخی جملات هنجاری درباره عقلانیت و خوبی با امر واقعی قرین اند اما توسط علم طبیعی مشاهده نمی شوند.
اما در طرف ماخ یا کنت بودن از این امر حکایت دارد که چنین جملاتی در نهایت امر یا به جملاتی درباره حوادث زمینی- ماورایی نقلیل می یابند یا اصلاً موضوع مطالعات جدی نیستند. به هر حال فلاسفه تجربی یا همان پوزیتیویست ها همچنان به فلسفه می پردازند.
ایجاد تمایز میان چنین عباراتی مثل "دیروز باران آمد" و "انسانها باید در رفتارشان عادل باشند" کار یک فیلسوف است جمله اصول برای افلاطون یک دوکسا یا امر درجه دوم است. اما اولی اگر نه معرفت یا اپیستمه، حداقل یک جمله معقول محسوب می شود.
برای سنت پوزیتیویستی که از هابزتا کارنپ ادامه دارد جمله اول پارادایم چیزی بود که حقیقت به آن شباهت داشت اما دومی یک پیشگویی درباره تلاش های علی برای تبیین قطعی حوادث یا "بیان یک احساس" به شمار می آید.
آنچه در نظر فلاسفه استعلایی یک امر روحی است برای فلاسفه تجربی احساسی به شمار می آید. به همین ترتیب آنچه را که فلاسفه تجربی صرفاً دستاوردهای علم طبیعی می بینند که در جریان کشف ماهیت واقعیت به دست آمده است، فلاسفه استعلایی یا ماورایی امری صحیح می انگارند که البته هیچ ارتباطی با حقیقت ندارد.
پراگماتیسم از این تمایز تجربی/استعلایی عبور می کند از طریق به زیر سوال کشیدن پیش از فرض هایی که معتقدند باید یک خط فارق قاطعی میان انواع حقیقت کشید.
برای پراگماتیست ها جملات صحیح حقیقی نیستند بلکه مشابه واقعیت اند و بنابراین نباید درباره گونه های واقعیت نگران باشیم.
افلاطونیان پراگماتیست ها را صرفاً پوزیتیویست ها یی با ذهن گنگ و مبهم می دانند. پوزیتیویست ها در عوض افلاطون را کسی می بینند که به افلاطونیسم یاری رساند از طریق کاهش دادن اهمیت تمایز میان حقیقت عینی و جملاتی که فاقد آن تقارن ارزشمند با واقعیت بودند.
پراگماتیسم و فلسفه معاصر
در میان انواع فلسفه معاصر پراگماتیسم معمولاً به عنوان یک حرکت فلسفی از مد افتاده تلقی می شود که در سال های آغازین این قرن در یک فضای محدود بالیدو رشد کرد و اکنون تاریخ مصرفش فرا رسیده است. پراگماتیست ها برجسته ای چون جیمز ودیوئی هر از گاهی به خاطر انتقاداتشان بر افلاطون گرایی تحسین می شوند. به یاد بیاوریم نقد دیوئی بر مفاهیم ینتس آموزش و یا نقد جیمز بر شبه مسائل متافیزیکی. اما گرایشات ضد افلاطونی پراگماتیست ها از سوی فلاسفه تحلیلی به طرز ناکارآمدی مبهم و از سوی غیرتحلیلی ها به طرز ناامید کننده ای رادیکال و تند است.
برای سنتی کهر یشه در پوزیتیویسم منطقی دارد، حمله پراگماتیست ها به امر استعلایی یا فلسفه شبه افلاطونی باید با تحلیل دقیق تر و مشروح مفاهیمی چون معنا و حقیقت، مسلح شود. برای سنت غیرفلسفی که در اندیشه معاصر آلمانی- فرانسوی ریشه دارد و نقطه عزیمت خود را از نقد نیچه ای بر هردو اندیشه فلسفی قرن 19 یعنی پوزیتیویسم و فلسفه استعلایی می گیرد، متفکران پراگماتیست آمریکایی متفکرانی هستند که به واقع هرگز از پوزیتیویسم و بنابراین هرگز از فلسفه نبریده اند.
من معتقد نیستم که هیچ یک از این دیدگاه هایی که در کتاب "فلسفه و آیینه طبیعت" پیشنهاد کردم بر مبنای فلسفه تحلیلی معاصر، موجه باشد. تاریخ آن جنبش فکری شناخته شده است با "عمل گرا شدن تدریجی مفاهیم بنیادی پوزیتیویسم منطقی". اما بر مبنای فلسفه قاره ای معاصر که من امید دارم در کتابم در باب هایدگر به آن بپردازم جیمز و نیچه انتقادات مشابهی بر اندیشه قرن 19 دارد می کنند. حتی می تواند نقد جیمز را مرجع دانست برای اینکه از عناصر متافیزیکی اندیشه هایدگر که دریدا بر آنها نقد وارد می آورد، اجتناب می کند. به عقیده من جیمز و دیوئی در پایان جاده دیالکتیکی که فلسفه تحلیلی از آن گذشته بود نایستاده بودند. بلکه در آخر راهی هستند که فوکو و دلوز هنوز از آن عبور می کنند.
چنین معتقدم که فلسفه تحلیلی که در کواین، ویتگنشتاین متاخر، سلار و دیویدسون به اوج خود می رسد، در نهایت از خود عبور می کند، فراتر می رود و فلسفه وجودی خود را نفی می کند. این کتفکران به درستی و با موفقیت تمایز پوزیتیویستی میان چند چیز را کم رنگ می کند. میان معنا و عمل، میان تحلیلی و ترکیبی، زبانی و تجربی، تئوری و مشاهده.
حمله دیویدسون، کواین، سلارس و وی ویتگنشتاین به تمایز میان سطوح جملات کمک ویژه فلسفه تحلیلی است به پافشاری ضد افلاطونی بر فراگیری زبان. این پافشاری هم مشخصه پراگماتیسم و هم فلسفه ورزی قاره ای است. آرای این دسته از افراد نباید ما را هدایت کند که فکر کنیم چیز جدید و حی و حاضری اخیراً درباره زبان پیدا شده است، چیزی که امروزه در قیاس با آنچه که سابقاً می اندیشیدیم رایج تر و شایع تر است. متفکرانی که بر زبان تاکید کرده اند معتقدند کوشش برای رفتن در پس پشت زبان برای اینکه بفهمیم زبان بر چه بنا شده یا چه چیزی را بیان می کند، کوششی بیهوده است.
فراگیر شدن زبان موضوع حرکت زبان است به درون خلاءهایی که با شکست همه کاندیدهای متعدد بر جای مانده بود که می خواستند موقعیت و جایگاه "نقاط شروع طبیعی" را در اندیشه بگیرند. "نقاط شروعی" که مقدم هستند یا مستقل اند از راهی که فرهنگ ها بدان سخن گفته اند. هایدگر ما را متوجه این نکته می کند که اگر ما سعی داشته باشیم زبان را به یک موضوع جدید تحقیق فلسفی تبدیل کنیم ما صرفاً معمای ناامید کننده فلسفی قدیمی را از نو زنده کرده ایم که درباره بودن و اندیشه مطرح شد.
آخرین چیزی که می خواهم بگویم این است که نباید "چرخش زبانی" به تعبیر گوستاو و برگمن را لز زاویه دید پوزیست های منطقی ببینم. چرا که در این صورت مجبوریم همانند روان شناسان رفتار کنیم، یعنی از طریق حرف زدن با کانت درباره تجربه یا آگاهی سوالات کانتی بپرسیم. تجربه و آگاهی که خود انگیزه و محرک اولیه برای این چرخش زبانی محسوب می شوند.
اما فلسفه تحلیلی زبان قادر است تا این انگیزه را ارتقا ببخشد و نسبت به زبان یک دیدگاه رفتارگرایانه و طبیعت گرا اتخاذ کند. این دیدگاه و واکنش فلسفه قاره ای پرابلماتیک سنتی کانت که در آرای نیچه و هایدگر یافت می شود، هر دو به پیامدهای مشابهی ختم شده اند.
پراگماتیک شدن فلسفه تحلیلی امیدهای پوزیتیویسم منطقی را به خوبی برآورده می سازم، اما نه به شیوه ای که آنها پیش بینی کرده بودند.
فلسفه تحلیلی راهی را پیدا نکرده بود تا فلسفه علمی تر شود بلکه شیوه ای یافته بود تا فلسفه را به کناری نهد. این نوع پساپوزیتیویستی فلسفه تحلیلی به سنت نیچه، هایدگر و دریدا که کار خود را با نقد افلاطونیسم آغاز کردند و با نقد فلسفه به طور کلی پایان دادند، شباهت دارد. هر دو سنت اکنون درباره جایگاهشان شک دارند. هر دو در دوره ای میان یک گذشته انکار شده و یک آینده پسا فلسفی زیست می کنند.