داوود سلیمانی/عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت ایران اسلامی
یکی از مباحثی که همواره در ساختار احزاب ایرانی مشکل آفرین بوده و به عنوان عاملی کم ثمر بودن این احزاب شناخته شده است، عدم توانایی این تشکلها در حل مشکلات درونی و اختلاف نظرهای شدید در درون آنهاست، که به طبع ممکن است به انشعاب و چنددستگی در احزاب منجر شود.
البته برای بررسی این مسئله ذکر این نکته ضروری به نظر میرسد که هر مولفهای که به وحدت و همگرایی و انسجام احزاب کمک میکند، همان نیز می تواند عاملی برای انشعاب باشد. مهمترین عاملی که در این زمینه می توان از آن نام برد عبارت است از:
هماهنگی در فکر و اندیشه یا آنچه تحت عنوان تئوری یک حزب میتواند مطرح باشد. مراد از این هماهنگی قاعدتا یکسان فکر کردن نیست، زیرا اصلا این امر امکانپذیر نیست، بلکه مراد این است که نوع نگرشها و جهانبینی افراد نسبت به انسان جامعه و آینده آن هماهنگ بوده و با هم در تضاد جدی نباشد. برخی مثلا جداول ارزشهایشان با یکدیگر تفاوت دارد، مثلا یک نیهیلیست یا یک لائیست جداولی دارد که با یک معتقد به خدا فرق دارد. اگر تفاوت این جداول ارزشها به اندازهای باشد که با هم قابل جمع نباشد یعنی فیالواقع تضاد دارد و لذا در ادامه کار به تفرقه و انشعاب میانجامد. البته ناگفته نباید گذاشت که همیشه اختلافها در این حد نیست. گاه اختلافها تا سطحی نازلتر و مربوط به رفتارهای تشکیلاتی و حتی رفتارهای شخصی (کیش شخصیت) و امثال آن دارد. افرادی وجود دارند که نمیتوانند خود را با محیط هماهنگ کنند هر چند مراد از هماهنگی این نیست که کاملا هویت خود را از دست بدهند، چون حفظ هویت فردی و شخصی خود یک نوع ارزش والاست. مراد از هماهنگی، ارتقای میزان انعطافپذیری با حفظ اصول و هویت افراد است.
این هماهنگی در حقیقت فرصتی پدید میآورد تا افراد از خصلتها و رفتارهای کاملا شخصی و بدون توجیه اخلاقی و عقلانی خود تنزل کنند و به موجودی سازگار در تشکیلات تبدیل شوند، تا بتوانند ضمن همراهی با مجموعه، آرا و نظرات خود را به نحو بسیار خلاق و در عین حال اخلاقی بیان نموده و حتی اعمال نمایند. پس، بسیاری از انشعابها ریشه در تفاوت دیدگاهها و تفاوت جداول ارزشی دارد، و یا ریشه در کیش شخصیتی افراد، افرادی که کمتر قدرت جاذبه دارند و دافعهشان بیشتر است و گاه حتی تنها میمانند، ناگزیر باید انشعاب کنند. البته موضوع، بحث حق و باطل و ارزشگذاری نیست. شاید گاه واقعا همان یک فرد ـ نه به لحاظ کیش شخصیتی ـ بلکه به لحاظ همان دیدگاهها و یا جداول ارزشی، از مجموعهای جدا شود و واقعا هم به درستی این جدایی صورت بگیرد و موضع وی نیز حق باشد. ولی آن رفتارهایی که ریشه در خودبینی و خودمحوری و عدم همفکری و مشارکت با افراد مجموعه دارد، قاعدتا مقرون به حقیقت نیستند، ریشههای اخلاقی ـ روانی دارد. گاه فردی برای اینکه مطرح شود، دست به حرکات عجیبی در مجموعه میزند که بیانگر انگیزههای نادرست وی از مجموعه است.
عامل دیگری که در این زمینه میتوان بر شمرد، نحوه مدیریت احزاب است، اما این نکته را باید گوشزد کرد که مراد از مدیریت فقط مدیر نیست، بلکه مجموعه عواملی است که به گردش کار در درون و بیرون حزب مدد میرساند تا حزب بتواند رفتارها و تعاملهای خود را در عرصه سیاسی در داخل و خارج حزب، به پیش برده و مدیریت کند. این امر از نظر تشکیلاتی بسیار مهم است، مرامنامه احزب اگر مربوط به دیدگاهها و جداول ارزشی احزاب باشد، میتوان گفت اساسنامه آنها مربوط به مدیریت آن است.
اساسنامه حزب نیازمند اجراست و این اساسنامه در حقیقت برای فعلیت یافتن باید مدیریت شود. بنابراین اگر هر بخشی از آن نادیده گرفته شود و یا با بخش دیگر آن در عمل و اداره آن بخش در تضاد و تعارض افتد خود به خود موجب از دست رفتن انتظام در حزب میشود و ناراضی تراشی خواهد کرد، برخی از انشعابها ریشه در عدم مدیریت صحیح تشکیلات دارد که البته این موارد نسبت به دو مورد قبلی بسیار کمتر موثر است. ولی میتواند در انسجام تشکیلات و یا عدم انسجام آن بسیار موثر باشد که به تبع گاه به اختلاف در سوگیریهای مدیریتی، فراکسیونبندیها و در پی آن به جدایی نیز میانجامد.
شاید بتوان به این امر نظم تشکیلاتی را افزود مراد از نظم در اینجا حرکت هماهنگ و هدفدار مجموعه اعضا و نهادها و ارگانهایی که حزب حاوی آن است میباشد، تا در جهت اهداف حزب حرکت کنند، هر عاملی که این حرکت را تحت تاثیر منفی خود قرار دهد میتواند موجبی برای تلاشی حزب و تفرقه در آن باشد.
مورد دیگری که میتوان اشاره کرد عوامی است که مربوط به درون یک حزب نیست و ریشه در بیرون احزاب دارد. این مسئله قابل پیگیری و بررسی است که واقعا فشارهای سیاسی، نفوذ افراد مزدور و یا مامور در احزاب نیز به چه میزان میتوان به اضمحلال و یا انشعاب احزب کمک کند. به عنوان مثال برخی جریاناتی که از دل جنبش دانشجویی پدید آمد. اگر چه شاید این مسائل طبیعی تلقی شود، ولی دیده شد که تشکلی مثل دفتر تحکیم وحدت به تدریج چگونه از هم پاشیده شد. این امر فقط نتیجه عوامل پیش که گفته شد، نبوده بلکه این عامل اخیر نیز در انشعاب در آن خیلی موثر بوده است هر چند اصولا تشکلهای صنفی را نباید تلقی به حزب کرد، ولی با کمی مسامحه با توجه به وجود مرامنامه و اساسنامه و مجمع و یا کنگره عمومی و مراحل و ارگانهایی که یک حزب حاوی آن است میتوان دفتر تحکیم را کمابیش به عنوان یک حزب دانشجویی (در ابتدا) تصور نمود.
به هر حال عامل دیگر عامل بیرونی است. این عامل یا برخاسته از دیدگاههای شخصی و فردی برخی از اصحاب قدرت و مسئولین است و یا دستگاهها و نهادهایی بنا به وظیفه ویژه شرح وظایف حکومتی خود درصدد تغیر جریانهای بر میآیند، و یا افرادی خارج از این وابستگیها به جریانهای فکری سیاسی در داخل یا خارج پیوند میخورند که این موارد در احزاب بسیار نادر و در عین حال بسیار خطرناک هم هست، لذاست که گرایش به این امر نیز در میان اعضا و طرفداران یک حزب نیز موجب تفرقه میشود، مثلا اگر عضو اجازه بدهد که یک دولت بیگانه از وی بلندگو بسازد و یا از او سوء استفاده کند. یا در مجامعی که به طور سنتی اگر نگوییم دشمن ملتاند، پیشینه خوبی در اذهان ملت ندارند حاضر بشود، اینها خود موجب برانگیختگی سایر اعضای یک تشکل میشود که آن عضو و یا مجموعهای از همفکران و فراکسیون آن را کنار میگذارند و زمینههای انشعاب و دوگانگی و یا چندگانگی فراهم میشود.
لذا مدیریت احزاب و تشکلها نباید اجازه دهند که اعضا بدون نظر حزب و بدون بررسی وارد این امور شوند. روابط خارجی حزب باید بسیار فعال باشد و باید در سطح بینالملل بتواند ارتباطگیری صحیح و درستی داشته باشد ولی این امر قاعدتا با مورد پیش گفته که به نوعی گسست از پیشینه و پیوستن به جبهه مخالف است تفاوت دارد. عوامل پیش گفته و عوامی که از آن یاد نکردیم همه و همه میتواند در انسجام و یا تفرقه در درون حزب موثر باشند.