مسعود بهنود
موسم مطبوعات است و جشنواره مطبوعات و روز جهانى مطبوعات گذشت. گفته اند بایدم نوشت به همین مناسبت. بارها قلم را بر این طایفه روزنامه نگاران - به تعبیر بیهقى - گریانده ایم. بارها از لبه تیغى نوشته ایم که روزنامه نگاران ایران بر آن مى روند. بارها از صف شهیدان و زجردیدگان قلم - صفى به درازاى تاریخ - یادکرده ایم. اما هنوز سخنى نگفته در گلو دارم.
گفتند شاعرى در بستر مرگ به این و آن سفارش کرد که اول وى را به خاک بسپارند و بعد وصیت نامه اش را بگشایند. چنین کردند و چون وصیت نامه اش گشودند دیدند در آن نوشته من از صداى بلبل بى زارم اما چه کنم ناگزیر بودم بیت ها در وصف این صداى زق زق ناخوش بسرایم، برایم دلنشین، صداى کلاغ است با آن تنوع بم. دیگر آن که گلستان سعدى پر از بدآموزى است و معیار ادب نیست اما تا زنده بودم جرات نکردم اینها بازگویم و آخر این که بهشت زیر پاى مادران نیست. چون پدر بیچاره ام رنج بسیار برد و در جوانى دق کرد. مادرم شوهر کرد و در همه عمر به راحتى زیست. من هم پدرم درآمده است و مادر بچه ها هیچ قدر نمى داند.
شاعر آن سفارش بدان کرده بود که بیم داشت مبادا با خواندن وصیت نامه کسى به تشییع اش رغبت نکند.
این مثل بدان آوردم که چون شاعر بگویم - گرچه در پسند نیفتد - که به شهیدان قلم و زجرکشیدگان اهل اطلاع رسانى مفتخر نیستم و آن قدر که براى عباس مسعودى که موسسه اى مانند اطلاعات را پى نهاد و غلامحسین کرباسچى که همشهرى را ساخت و عمید نائینى که ماهنامه هاى صنعت حمل و نقل و پیام امروز را پى گذاشت و مدیریت کرد - و کمیاب کسانى مانند اینها - مفتخرم براى کریم پورشیرازى و محمد مسعود احترام ندارم. افسوس مى خورم از ترور ناجوانمردانه و سبعانه میرزاده عشقى اما وقتى به اشعار وى نگاه مى کنم که در آن هیچ کس از هجو و بدگویى اش در امان نیست، با آن همه تشوق «حمام خون» و «جشن اعدام» به عذاب مى آیم. همچنان که از نوشته هاى محمد مسعود و پتیاره نویسى هاى کریم پورشیرازى. باورم این نیست که روزنامه هاى قرن بیستم و مرد امروز و شورش نمونه هاى خوب روزنامه نویسى هستند. چنان که باور ندارم هر که افزوده گشت مال و زرش، یا خودش دزد بوده یا پدرش. دلم مى خواهد از آن شهید بزرگوار قلم - میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل - بپرسم چرا در جامعه اى که نود و هشت درصد مردمش هنوز سواد نداشتند و باید با آغاز روزنامه نگارى چراغى در براى راهشان روشن مى شد، تا تازه آزادى را بشناسند، ام خاقان مادر محمدعلى شاه و دختر افسرده خاطر امیرکبیر را فاحشه خواند. از محمد مسعود بپرسم کدام معیار از روزنامه نگارى اجازه داد که تمام صفحه اول روزنامه را به ترغیب مردم به ترور نخست وزیرى مانند احمد قوام اختصاص دهد، با گراوور کردن چک بانکى حق العمل عامل ترور. از کریم پورشیرازى دلم مى خواهد سئوال کنم فلان شاهدخت بیست و چند ساله را به کدام دعوى آزادى خواهى _ در میانه مبارزه مردم ایران با قدرت بزرگ زمانه و نهضت ملى کردن نفت - با غیرقابل نقل ترین کلمات بدکاره خواندن شرط پاسدارى آزادى است. دوبیتى «آب کرج» که تا سال ها در محلات بدنام به رنگ و ترانه خوانده مى شد به کدام معیار آزادى، در مطبوعه اى اذن انتشار داشت. وقتى آن ردیف شهداى نازنین قلم در برابرم چشمم ظاهر مى شوند در تصورم مى آید که در کشورى مانند کلمبیا و بولیوى یا دیگر جوامع آمریکاى لاتین و یا در سیسیل اوایل قرن بیستم زندگى مى کنم که سلاطین موادمخدر و مافیا و ششلول بندان اجیر با ترور قضات و روزنامه نگاران جواب کنجکاوى آنان را مکافات مى دهند. در حالى که تاریخ این سرزمین که چنین نیست. ایران به یک نشانه سرزمینى است که هشتاد سال پیش، به دنبال جنبشى بزرگ که با یک فاصله چهارساله - استبداد صغیر محمدعلى شاهى - به بار نشست، به مشروطه با دموکراسى پارلمانى دست یافت. چنین دستاوردى با چنان هزینه ناچیزى در همه جهان نادر است.
پانزده سال بعد از استبداد مطلق ناصرالدین شاهى که شکل قدرت و حکومت در آن هیچ تفاوتى در عرض هزار سال نکرده بود، آن دموکراسى که بعد از فتح تهران و فرار محمدعلى شاه به سفارت روس حاصل آمد نه که در تاریخ ایران تکرار نشد بلکه هنوز در خاورمیانه رخ نداده و تا سى سال بعدش در بسیارى از کشورهاى اروپایى هم به دست نیامده بود. خب اگر دردمان آزادى است که هست، چرا از خود نپرسیم که از چه رو تاب نیاوردیم آن آزادى را که هم انتخابات آزاد آورد، هم مطبوعات آزاد. چرا رقابت هاى سیاسى اش به ترور آغشته شد. چرا در آن پانزده سال که چنان آزادى برقرار بود هیچ گلى به سر خود نزدیم. نه دانشگاهى ساخته شد، نه راهى و نه امنیتى. تا باز یکى دیگر چون ناصرالدین شاه رسید. هم مجلس را طویله کرد _ به قول خودش _ هم روزنامه ها را مداح کرد تا دانشگاه و راه آهن بسازد و کارخانه برپا دارد.در ساختن فیلم مستند، ابتدایى ترین و هم اثرگذارترین کارها همان است که آقاى مسعود ده نمکى هم در فیلم فقر و فحشا به کار گرفته است. مونتاژ نردبانى یا پارالل. نشان دادن تکه اى از فقر سیاه به دنبالش نمایى از کاخ ها و خیابان هاى بالاى شهر. باز تکه اى از فقر و فحشاى سیاه و نمایى از ساختمانى بلند. با متنى در هجو تبعیض. تاریخ واقعى ایران به مونتاژ نردبانى فیلمفارسى وار مى ماند چرا. از این به دان. و روزنامه هاى ما در هر دو وضعیت حسرت سراى آن چیزى که نبود. زمانى آزادى و زمانى امنیت و اگر این تاریخ امروز بدان جا رسیده است که کشورى نیستیم عقب افتاده و قحطى زده و مانند بخش هاى مرکزى آفریقا، از هنر همان دولتمردان است که از آنها بد مى گوییم. از مقاومت و پایدارى مردان صنعت و بخش خصوصى ایران است که با همه بدها که با بخت خود مى کنیم این همه کارخانه برپاست، ساختمان ها بلند است. کارخانه هایى داریم که عمرشان به نود مى رسد _ مانند کبریت سازى هاى تبریز که عمرشان از صد هم گذشته. به باورم در این سرزمین که ما در آنیم و به بى عملى و نابسامانى و قدرشناسى که داریم عجب دارد اگر دکمه را فشار مى دهى برق روشن مى شود و شیرآب را که باز مى کنى هنوز آبى خوردنى از آن بیرون مى زند. اصلاً استقلال و همین که کمابیش در درون دل گربه اى زندگى مى کنیم که قرن نوزدهم هم پدرانمان در همین محروسه مى زیستند، اگر سه امپراتورى همسایه مان پریشان شده اند و ما مانده ایم با گربه اى که سرش در بحر خزر است و دمش در خلیج فارس و دریاى عمان، مدیون آن هزارانیم که به همت دولت هاى کم تحمل و حکومت هاى بى آینده نگرى روزنامه اى ندارند تا بخوانند و در همین ها که هست نقش سازندگان نه به اندازه خراب کنندگان و شهیدان است. تازه چند سالى است که داریم به قدرشناسى از سازندگان مى پردازیم. بارها از خود پرسیدم چرا اولین نشریه اى در تاریخ ما که وقتى تعطیل شد هزار نفرى به در دفترش آمدند به پایدارى و همدردى «جامعه» بود. در جایى ثبت نیست که مردم براى تعطیل هیچ یک از این دو هزار و هشتصد نشریه اى که در طول هشتاد سال در ایران پدید آمدند و تعطیل شدند، فغان کرده باشند _ شاید باختر امروز دکتر فاطمى و در سال هاى اخیر پیام امروز و آدینه را هم بتوان استثنا کرد. مگر اینها چراغداران این جامعه نبوده اند. آیا جامعه را غم چراغداران نبود یا نسل هاى گذشته این حرفه نقش چراغدارى را به درستى ایفا نکردند و این بارى بود که ماند براى همین جنبش اصلاحات که بعضى ختمش را برگزار کرده اند و حلوایش را شادمانه پخته اند.اگر کار روزنامه نگاران چراغدارى و انداختن نورى است به تاریک جاهاى جامعه، که هست، اول به گمانم نورى باید که جلو پاى ما را روشن کند. ناگزیریم از پذیرش این واقعیت تلخ که روزنامه نگارى ایران در همان تنفس هاى تاریخى که مجال یافت آن نقش را که باید بر سرنوشت این مرز و بوم نزد. همین اندازه که در همین دوران پردردسر اصلاحات زده شد. هنگام ساخته شدن همین میزان ساخته ها که داریم روزنامه نگارى ایران کجا بوده است. هفتاد و چند میلیونیم، جامعه اى جوان و در عطش دانستن، چگونه است که هنوز مى تواند بى آزادى بیان و بى مطبوعه مستقل و آزاد روزگار بگذراند. چطور است که هنوز جاى خالى روزنامه نگارى مستقل چنان پیدا نیست که نبودشان جامعه را از کار روزانه بازدارد. شانزده روز تعطیل نوروزى را چگونه جامعه بى ما سر مى کند. لابد جایى از کار لنگى دارد. پاسخش یک کلمه نیست. به باورم دلیلش هم در همان یکى که همه در آستین داریم نیست. کمى طولانى تر و پیچیده تر مى نماید داستان پراشک ما.ورنه این غمنامه اى که با یاد آن «شمع مرده» میرزا جهانگیرخان ابتدا مى شود، همچنان مى تواند اشک برانگیزد و مظلومیت تاریخى اهل قلم را نشانه زند. اما چه کنم که من صداى بلبل را خوش ندارم. اما صداى نسل جوان روزنامه نگارى ایران را خوش دارم که سبقه اى نداشت، در دل جنبش اصلاحات متولد شد و چنان کرد که به سالیان دیگر به هرگونه که تاریخ این دوران را بنویسند بى شرحى از احوال روزنامه ها و روزنامه نگارانش نمى توانند نوشت و چنان کرد که فرهیختگان، فن سالاران و سازندگان این روزگار، در صفحات روزنامه ها نمایان شدند و درد دل گفتند. به همین نشانه ها مى توانم گفت باش تا صبح دولت این نسل بدمد.