تاریخ انتشار : ۰۵ شهريور ۱۳۹۱ - ۱۴:۴۷  ، 
کد خبر : ۹۲۷۵۰
گفت‌وگو با محسن آرمین

روشنفکری دینی و عصری کردن دین (بخش اول)

مهدی محمودیان مقدمه: مقوله روشنفکری دینی در چند دهه اخیر و به ویژه سال های واپسین از عمده مباحث فکری است که چالش های نظری زیادی در عرصه روشنفکری رقم زده است. پیدایی این جریان فکری و روند و سیر تحول آن، موضوع این گفت وگو است که با دکتر محسن آرمین صورت گرفته است. آرمین که خود از مبارزان قبل از انقلاب و فعالان سیاسی بعد از پیروزی است، در مجلس ششم نیز حضور چشمگیر و اثرگذاری داشت. او همچنان که در این سال ها از تجربه های سیاسی متفاوتی برخوردار شده است، در حوزه اندیشه ورزی نیز مطالعات آکادمیک خود را دنبال کرد. آرمین در این گفت وگو نتیجه مطالعات خود را برای خوانندگان علاقه مند به این گونه موضوعات ارائه می دهد. این گفت وگو در دو بخش صورت گرفته است که اینک بخش اول آن را می خوانید.

* بحث ما درباره سیر تحولات روشنفکری دینی در جامعه ایران است اما قبل از آن لازم است بفرمایید اساساً جریان یا طیف روشنفکری از چه زمانی در ایران شکل گرفت؟
** جریان روشنفکری یک جریان اجتماعی و همچنین یک پدیده مدرن است که سابقه آن در کشور ما به آشنایی و مواجهه جامعه ایرانی با مدنیت دنیای جدید برمی گردد. این مواجهه مانند تمام کشورهای مسلمان و شرقی یک مواجهه طبیعی و عادی نبود. این مواجهه در شرایطی رخ داد که جامعه ایران کاملاً از دنیای خارج بی خبر بود و همچنان احساس می کرد به عنوان یک ابرقدرت مطرح است و به دیگران و به خصوص غیرمسلمان ها به چشم حقارت نگاه می کرد. نگاه واقع بینانه یی نسبت به تحولات و واقعیاتی که در دنیای خارج در جریان بود، نداشت و ناگهان از طریق جنگ و تجاوز نظامی با این دنیای خارج آشنا شد؛ اتفاقی که تقریباً برای همه کشورهای مسلمان و شرق از آسیا گرفته تا آفریقا افتاد و مصر هم با جنگ و اشغال از سوی فرانسویان با تمدن رو به رو شد. هندوستان و اندونزی و همین طور ایران نیز از زمان جنگ های ایران و روس و شکست های سخت و از دست دادن بخش وسیعی از خاک خود با دنیای جدید روبه رو شد. این شکست تحقیرآمیز عامل آشنایی ایرانیان با عمق انحطاط و عقب ماندگی خود بود.
* این عدم آشنایی در سطح عامه مردم بوده است یا نخبگان و رجال سیاسی را هم دربر می گرفت؟
** این غفلت و بی خبری عمومی بود. نه رجال سیاسی و نه نخبگان فکری ما از تحولات آن سوی دنیا آگاهی نداشتند چون تقریباً هیچ رابطه و تبادلی وجود نداشت. این غفلت و بی خبری سابقه داشت. در واقع از آغاز بیداری و خروج اروپا از دوران قرون وسطی یعنی جنگ های صلیبی، مسلمانان و از جمله ایرانیان از چنین تحولی بی خبر بودند. برعکس اروپاییان که از جنگ های صلیبی حداکثر استفاده را برای شناخت تمدن اسلامی و استفاده از دستاوردهای علمی و اجتماعی آن بردند، مسلمانان حتی نیازی به شناختن تحولات اروپا که از قرن دوازدهم میلادی به این سو صورت پذیرفت، احساس نکردند.شاید در میان متفکران مسلمان در سده های میانی تنها ابن خلدون ( 1332-1405) باشد که آگاهی اجمالی و مختصری از نهضت نوپای علمی در اروپای این دوره به دست می دهد. او در مقدمه خود بر تاریخش که به مقدمه ابن خلدون معروف شده و شهرتی بیش از تاریخش یافته است، در این باره می گوید؛ «... براساس اخباری که به ما رسیده است در این دوران علوم فلسفی در سرزمین روم از ممالک فرنگ و دیگر نواحی ساحل شمالی (مدیترانه) رونق یافته و به سرعت در حال رشد و نوآوری است. مراکز آموزش این دانش ها و کتاب ها و عالمان این علوم در آن سرزمین بسیارند»دقت دارید که ابن خلدون در قرون چهاردهم و پانزدهم میلادی می زیسته یعنی در همان دورانی که اروپا رنسانس و انقلاب صنعتی را تجربه می کرده است. پس از ابن خلدون مورخ یا متفکری را در ایران و در میان مسلمانان نمی یابید که به تحولات عظیمی که در اروپا در حال رخ دادن بوده است، توجه کرده باشد. در دوران متاخر عمق این بی خبری را از درخواست فتحعلی شاه از سفیر خود در استانبول می توان دریافت. او به سفیرش نامه می نویسد و به او می گوید؛ «ما شنیده ایم در انگلستان مردمی زندگی می کنند که فقط ماهی می خورند، در این زمینه تحقیق کنید.» با این سطح آشنایی با دنیای خارج ما از طریق مواجهه نظامی با دنیای غرب آشنا می شویم و به عمق عقب ماندگی و انحطاط اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و نظامی خود پی می بریم. این ضربه را می توان آغاز دوران بیداری در ایران دانست. در واقع دوران جدید ما با عصر بیداری ما که با یک احساس تحقیر، احساس عمیق عقب ماندگی و یک بهت و حیرت عجیب و غریب توام است، شروع می شود. قاعدتاً اولین سوالی که مطرح می شود این است که علت این عقب ماندگی چیست و چگونه می توان این عقب ماندگی را جبران کرد؟ اینها البته دو سوال هستند اما با یکدیگر مرتبطند و پاسخ آنها نیز کاملاً با هم پیوند دارند. به طور قطع تمام مصلحانی که از این مقطع به بعد در ایران به فعالیت پرداختند در تلاش بوده و هستند که به این سوال یا این دو سوال پاسخ دهند. از اولین کسانی که در این راه قدم برداشت سیدجمال بود که می خواست به این سوال پاسخ دهد که چگونه می توان این عقب ماندگی را جبران کرد و مجدداً آن مجد و شکوه گذشته را زنده کرد؟
* اگر همه این جریانات در پی پاسخ دادن به چرایی عقب افتادگی است، پس تفاوت این جریانات را باید در پاسخی که به این سوال می دهند، جست وجو کرد.
** بله، همه تلاش ها در جهت پاسخ به همین سوال است که چگونه می توان این عقب ماندگی را جبران کرد و مجد و شکوه گذشته را دوباره زنده کرد. سیدجمال همه تلاشش معطوف به یافتن پاسخ این سوال است، اساساً مشروطه در پاسخ به این سوال رخ داد. اگر بخش تئوریک مشروطه مورد بررسی قرار گیرد پاسخ به این سوال مشهود است. پاسخی که مشروطه مطرح می کند استبداد و عدم برقراری عدالت در جامعه ایران است. این پاسخی است که سیدجمال مطرح کرده بود. سیدجمال معتقد بود علت عقب ماندگی ما استبداد شرقی است. همان طور که شما گفتید در تاریخ معاصر ما پاسخ های مختلفی به این سوال داده شد و در واقع چگونگی پاسخ به این سوال جریان های روشنفکری مختلفی را شکل داده است. در اینکه جریان های مذکور نسبت به جامعه خود احساس مسوولیت می کردند و به صلاح و بهبود اوضاع جامعه خود می اندیشیدند نباید تردید کرد. به طور کلی از همان آغاز شاهد شکل گیری دو جریان روشنفکری عرفی و به فاصله اندکی جریان روشنفکری دینی با پیشگامی سیدجمال هستیم.
* یعنی به نظر شما، بنیانگذار روشنفکری دینی در ایران را باید سیدجمال دانست؟
** بله، اگر بخواهیم ریشه روشنفکری دینی را در تاریخ معاصر ردیابی کنیم به سیدجمال می رسیم. او در واقع رهبر و پایه گذار جریان احیای تفکر دینی یا به عبارتی اصلاح تفکر دینی است که زمینه ساز جریان روشنفکری دینی به شمار می رود. جوهر اندیشه سیدجمال اعتقاد به توانایی عقیده و تفکر صحیح دینی در نجات مسلمانان از سقوط و انحطاط بود. به همین دلیل شعار بازگشت به قرآن و احیای اندیشه را سر داد و بر خرافه زدایی از دین و اصلاح عقاید دینی تاکید داشت. این موضوع در نکاتی که روی آن انگشت می گذارد و مورد بررسی قرار می دهد کاملاً قابل لمس است. او سعی می کند اندیشه دینی سالم را از آفت هایی که به آن دچار شده است، بپیراید. نقطه عزیمت او در اصلاح اندیشه دینی عقیده توحید است. تمام اندیشه سیدجمال این است که اندیشه دینی را احیا کند. او سعی می کند اندیشه دینی سالم را پیراسته از آفت هایی که به آن دچار شده است، معرفی کند. مثلاً بر مساله قضا و قدر تاکید می کند، در اصلاح نگاه جامعه اسلامی به موضوع قضا و قدر تلاش می کند تا همه چیز (وضعیت خودمان) را به عنوان یک مشیت الهی مقدرشده نبینیم یا نگاهش به مساله استبداد یا نظراتش در باب چگونگی استفاده از دستاوردهای مدنیت جدید ضمن نقدی که به مدنیت جدید وارد می کند تاکید می کند که باید به هر حال جنبه هایی از آن را مورد استفاده قرار داد.
به طور کلی اصول اندیشه دینی و سیاسی سیدجمال به روایت مرحوم حمید عنایت در کتاب اندیشه سیاسی مسلمانان چنین بود.
1- اعتقاد به توانایی ذاتی دین اسلام برای رهبری مسلمانان و تامین نیرومندی و پیشرفت آنان
2- مبارزه با روحیه تسلیم به قضا و قدر و گوشه نشینی و بی تحرکی
3- بازگشت به منابع اصلی فکر اسلامی و مبارزه با خرافه و انحراف
4- تفسیر عقلی تعالیم اسلام و تاکید بر عنصر اجتهاد و نفی تحجر و قشری گرایی
5- مبارزه با استعمار و استبداد به عنوان نخستین گام در راه رستاخیز اجتماعی و فکری مسلمانان
بر آنچه مرحوم حمید عنایت گفته یک محور دیگر را که در اندیشه سیدجمال بسیار پررنگ است باید افزود و آن اعتقاد به اتحاد اسلامی به منظور حفظ کیان جهان اسلام در برابر استعمار غرب است.
اینها اصول فکری و عملی سیدجمال است. در واقع روشنفکران پس از سیدجمال، اندیشه اصلاحی یا احیای تفکر دینی را پی گرفتند. در وهله اول بزرگانی مثل آخوند خراسانی و مرحوم نائینی این تفکر را پی گرفتند. البته در دهه های اولیه قرن چهاردهم هجری اشکال تکامل یافته این اندیشه دینی پا به عرصه اندیشه می گذارد. البته بعد از کودتای رضاخان با یک دوره فترت 20 ساله در جریان روشنفکری روبه رو هستیم. البته این جریان با افرادی همچون مرحوم طالقانی و مرحوم بازرگان ادامه پیدا می کند.
* شما فرمودید روشنفکری با این انگیزه که علت عقب افتادگی و راهکار هایش را پیدا کند متولد شد. بعد هم آمدند روشنفکری دینی را بر این مبنا پایه گذاری کردند که احیای تفکر خالص اسلامی درمان درد عقب افتادگی است. سوالی که برای من به وجود آمد این است که چگونه به این پاسخ رسیدند که این عقب افتادگی ما به خاطر بدفهمی ما از دین است و اگر دین خالص را احیا کنیم آن عقب افتادگی را جبران کرده ایم؟
** به این سوال به دو روش و با دو رویکرد متفاوت پاسخ داده شد. یک پاسخ این بود که اگر ما بخواهیم این عقب ماندگی را جبران کنیم باید کاملاً پا جای پای غرب بگذاریم و اقداماتی را که آنها در مراحل مختلف انجام داده اند ما نیز باید انجام دهیم البته نه اینکه هر مرحله یی را که آنها عبور کرده اند ما هم عبور کنیم بلکه از تجارب آنها استفاده کنیم و همان روش ها را به کار ببریم. افرادی نظیر ملکم خان و تقی زاده پاسخ هایی شبیه به این را برای سوال بیان می کردند که البته برخی از این متفکران در آخر عمر خود از این دیدگاه برگشتند مثلاً تقی زاده در اواخر عمر خود دیگر چنین دیدگاهی نداشت.
* این افراد را روشنفکران عرفی می نامند اما وضعیت در روشنفکران دینی چگونه بود؟
** بله، روشنفکرهای عرفی این تفکر را در پیش گرفتند. البته بعداً روشنفکران عرفی دیگری هم پا به عرصه گذاشتند.
* در صورت امکان بحث را به سمت روشنفکران دینی ببریم و اینکه چرا پاسخ این سوال را در بازگشت به حقیقت دینی دانستند؟
** بسیار خب. پاسخ دیگری که به این سوال داده شد این بود که علت عقب ماندگی ما دور شدن از حقیقت دین و اعتقادات خالص دینی است. چون گمان بر این بود تا وقتی مسلمانان دچار فترت و رکود اعتقادی نشده بودند و دیدگاه درستی نسبت به ایمان و عقاید دینی داشتند بر جهان آقایی و سروری می کردند و از آن زمان که اندیشه دینی گرفتار انحطاط، تحریف و خرافه شد ما به این روز افتادیم. در این پاسخ سعی می شد راهکار جبران این عقب ماندگی از دل سنت استخراج شود. به تعبیر مرحوم شریعتی تصفیه و پالایشی در سنت صورت پذیرد. این رویکرد برخلاف تبلیغات و قضاوت های ناروایی که علیه روشنفکری دینی صورت می پذیرد، در ذات خود بیانگر این حقیقت بوده و هست که روشنفکری دینی در ایران و دیگر کشورهای مسلمان التزام و تعهد آشکاری به سنت دینی و ملی و فرهنگی خود داشته و با رویکردهای غیرمسوولانه که به نفی هویت و اصالت دینی و ملی می انجامد، مخالف است. البته معنی این التزام و تعهد بی تفاوتی نسبت به دستاورد های مدنیت جدید نبود، اتفاقاً روشنفکری دینی به استفاده از دستاوردهای معرفتی مدنیت جدید معتقد بود اما تفاوت دارد که شما پای در سنت داشته باشید و به سنت تکیه کنید و بخواهید از دستاورد های جدید استفاده کنید، یا پا در بیرون این سنت داشته باشید. مرحوم نائینی در کتاب «تنبیه الامه و تنزیه المله» که قوی ترین رساله فقهی در تبیین مبانی مشروطه بوده است، مبانی دینی مشروطه را تئوریزه و نکات جالبی را بیان می کند. او می گوید به حکمای غرب باید آفرین گفت که به این نکته پی بردند. استبداد آفت جامعه انسانی است و با بر انداختن آن به آزادی رسیده اند و نائینی به آنها غبطه می خورد که چرا ما با اینکه در فرهنگ دینی و تعالیم قرآنی خود و در اندیشه توحیدی که اساسش بر برابری انسان ها در برابر خدا استوار است، نتوانستیم به آن دست بیابیم.
* آقای دکتر آنچه مسلم است اینکه روشنفکران دینی در هر دوره روش ها و راهکارهای مختلفی را پیموده اند و با توجه به گفتمان های غالب جهانی در هر دوران، نحله های مختلف روشنفکری دینی شکل گرفته است. در صورتی که وجود این نحله های مختلف را می پذیرید آنها را تبیین کنید.
** اگر با بنده در تبار شناسی روشنفکری دینی به شرحی که گذشت، موافق باشید، آنگاه باید گفت روشنفکری دینی به عنوان محصول جریان احیای اندیشه دینی به یک نوع خاص منحصر نبوده است. به عبارت دیگر در دل جریان فراگیر احیای اندیشه دینی ما شاهد صور و اشکال متفاوتی از روشنفکری دینی هستیم. به عنوان مثال پاسخی که شیخ محمد عبده به این سوال می دهد با پاسخ سیدقطب کاملاً متفاوت است. هر دو در چارچوب جریان احیا، مسائل شان را مطرح می کنند اما ماهیت فکری یکسانی ندارند. در دل جریان احیا علاوه بر گفتمان های مختلف روشنفکری، خرده گفتمان های روشنفکری نیز که اتفاقاً در برخی از مقاطع دوران معاصر با اقبال نیز مواجه شدند، وجود دارد. به عنوان نمونه روشنفکری علم گرا که مرحوم طنطاوی در مصر مهم ترین پرچمدار آن بود و در ایران و در شکلی اعتدالی تر مرحوم بازرگان آن را نمایندگی می کرد از جمله این خرده گفتمان هاست. خصوصیت روشنفکری به طور عام این است که خواهان تغییر و تحول است. تفاوت عالم و روشنفکر نیز همین است. روشنفکر صرفاً به تئوری پردازی عالمانه اکتفا نمی کند بلکه او ضمن توجه به حقیقت، می کوشد از این حقیقت برای تغییر واقعیت بهره برداری کند. اما واقعیت برخلاف حقیقت ثابت نیست. هر زمان ما با واقعیت و شرایط متفاوتی روبه رو هستیم. از این رو برای تغییر واقعیت هر زمان باید به وجهی متفاوت از حقیقت تمسک کرد. به همین علت شما هر زمان در جامعه با گفتمان های متفاوتی روبه رو هستید. اگر معتقد باشید که دین در ساحت اجتماعی و عمومی نیز مدعی نقش آفرینی است، آنگاه ناگزیر خواهید بود بر وجهی از دین که با گفتمان مورد نیاز یا گفتمان حاکم سازگاری دارد، تاکید کنید. اگر بخواهیم روشنفکری دینی را از این منظر تقسیم بندی کنیم از سه جریان قوی می توانیم نام ببریم؛ یکی جریان روشنفکری اصلاحی یا اعتدالی است که پایه گذار آن در مصر شیخ محمد عبده شاگرد برجسته سیدجمال اسدآبادی است. در ایران ریشه آن به افکار بزرگانی نظیر آخوند خراسانی و نائینی برمی گردد. حدود 50 سال بعد از عبده در نیمه های قرن بیستم و مابین جنگ های جهانی اول و دوم، زمانی که از حضور استعمار در کشور های اسلامی یا آشنایی مسلمانان با مدنیت جدید نزدیک به یکصد سال است می گذرد و نگاه ها و خوشبینی های اولیه نسبت به این مدنیت مدرن از بین رفته، یک جنگ جهانی خانمان سوز در کانون این مدنیت رخ داده و جهان در آستانه جنگ جهانی دیگری است. در کشورهای مسلمان استعمار چهره واقعی خود را در قالب غارت منابع ملی، فروپاشی فرهنگ ملی، گسستن ارزش ها و سنت های اجتماعی و در نتیجه ایجاد بحران های شدید هویت نشان داده است. در واکنش به این شرایط جریانات فکری بنیادگرایانه نظیر اخوان المسلمین و چهره های رادیکالی نظیر مودودی و ندوی در شبه قاره هند و حسن البناء و مشهور تر از همه سیدقطب ظهور می کنند. اصلی ترین ویژگی این جریان ماهیت به شدت واکنشی آن در برابر وضع موجود است که در قالب رادیکالیسم، تحلیل دین در چارچوب ایدئولوژی حداکثری و رادیکال با جهت گیری ضدغربی و بلکه ضدیت با هر آن چیزی بود که نشانی از معرفت بشری و فرهنگ جدید داشت.
* یعنی این جریان رفتارهای رادیکال خود را با مبانی دینی تئوریزه می کند؟
** یعنی وقتی در برابر استعمار قرار گرفته اند از دین یک برداشت کاملاً رادیکال و تند دارند و دین را هم در همین چارچوب تعبیر می کنند و می فهمند. در واقع با ایدئولوژیزه کردن دین، آن هم یک ایدئولوژی تمامت خواهانه، با واکنشی کاملاً تند و انفعالی، همه چیز مدنیت غرب را به طور افراطی رد می کنند. وقتی به آثار و مواضع افرادی همچون سیدقطب یا حتی حسن البناء پایه گذار اخوان المسلمین یا امثال ابوالعلی مودودی مراجعه می کنید، این جهت گیری را آشکارا در آنها می بینید. آنها صراحتاً می گفتند مدنیت غرب و دستاوردهای بشر امروز شرک و کفر و مدنیت جدید مساوی جاهلیت مدرن است. اسلام دینی خودکفا است که در آن همه نظامات اقتصادی، اجتماعی، علمی و . .. وجود دارد و ما هیچ نیازی به استفاده از دستاوردهای معرفتی بشری نداریم. نسبت اسلام حقیقت واحد و جامعی است. مدنیت جدید نیز حقیقتی واحد و یکپارچه و نسبت میان این دو نسبت تناقض و نسبت توحید و شرک است. در ایران نیز در دهه 20 و بعد از جنگ جهانی این نوع گرایش های رادیکال اوج می گیرد و در اشکالی همچون ترور ظاهر می شود. البته گروه های ایرانی را نمی توان در حوزه روشنفکری دینی به شمار آورد بیشتر در حوزه اندیشه سنتی دینی قابل بررسی است. به هرحال در اندیشه های عبده یا نائینی چنین رویکرد یا گرایشی دیده نمی شود. آنها به اسلام و مدنیت جدید نگاهی کاملاً اعتدالی دارند. عبده ضمن اینکه به مدنیت غرب نقد دارد، اما قائل به بهره برداری و استفاده از دستاوردهای بشری و فرهنگ مدرن به عنوان یک تجربه بشری است. در ایران هم کسانی همچون نائینی افکاری از سنخ عبده داشتند و با آنکه ضداستبداد و دیکتاتوری بودند و گفتمانی مبتنی بر دین را نمایندگی می کردند و در جهت اعتلای اندیشه دینی می کوشیدند و مرزبندی های مشخصی با فرهنگ مدرن داشتند، به استفاده و جذب دستاوردهای مثبت غرب معتقد بودند. گرایش های انقلابی در ایران البته در صورت معتدل تر از رادیکالیسم مذهبی اخوان و سیدقطب را در افکار کسانی مانند مرحوم علی شریعتی و حتی مرحوم طالقانی می توان دید. به نظر من روشنفکری دینی ما در دهه های پیش از انقلاب از تحولات اندیشه دینی در دیگر کشورهای مسلمان به ویژه مصر تاثیر پذیرفته است. با تحقیقی عمیق تر شاید بتوان رگه هایی از اندیشه های مودودی و سیدقطب را حتی در افکار علامه طباطبایی هم یافت. می دانم این ادعا عجیب به نظر می رسد اما وجود برخی مشابهت ها انکار ناپذیر است. اما روشنفکری دینی در ایران نمی توانسته نسخه برابر با اصلی از رادیکالیسم مذهبی در مصر باشد زیرا رادیکالیسم مذهبی مصری که بعدها صبغه روشنفکری خود را از دست داد و کاملاً خصلتی بنیادگرایانه به خود گرفت، سخت متاثر از سلفی گری ابن تیمیه و ابن قیم جوزی بود. جنبش وهابیت در قرن هجدهم در عربستان یکی از عناصر الهام بخش روشنفکری دینی در جهان اهل سنت از جمله مصر به شمار می آید. نشانه های این تاثیر را به روشنی می توان در افکار روشنفکران دینی نظیر رشید رضا شاگرد برجسته شیخ محمد عبده مشاهده کرد. در حالی که روشنفکری دینی رادیکال در ایران بر بستر اندیشه شیعی شکل گرفته بود و نمی توانست پذیرای رادیکالیسم از جنس سلفی و وهابی باشد. به ویژه آنکه رهبران این جریان در ایران یعنی امثال شریعتی دانش آموخته نظام آموزشی جدید بودند و در کنار آگاهی های مذهبی با دنیای غرب آشنایی بلاواسطه یی داشتند. مرحوم طالقانی نیز به عنوان یکی از چهره های برجسته روشنفکری دینی در این مقطع اگرچه از اندیشه های سیدقطب بهره برده بود و این تاثیر قابل انکار نیست و آن را حتی در نام تفسیر پرتوی از قرآن که شبیه نام تفسیر فی ظلال القرآن(در سایه قرآن) سیدقطب است می توان مشاهده کرد، اما آثار اندیشه رسمی شیعی که درحوزه های علمیه شیعی آموزش داده می شد و طالقانی خود دانش آموخته این حوزه ها بود و نیز آثار افکار اعتدالی کسانی همچون نائینی که طالقانی سخت تحت تاثیر وی بود باعث تعدیل تاثیر اندیشه های امثال سیدقطب در افکار مرحوم طالقانی می شد.
* در صحبت هایتان فرمودید روشنفکری دینی بیشتر واکنش در برابر تحولات بوده است. شاید یکی از دلایلی که در ایران به گفته شما هیچ وقت افکار رادیکال به آن معنا که در کشورهای عربی شاهد آن بودیم، شکل نگرفته و همیشه معتدل تر بوده است ناشی از این باشد که هیچ وقت مانند کشورهای عربی مورد تجاوز استعمارگران قرار نگرفته و دقیق تر آنکه هیچ زمانی به آن معنا مستعمره غرب نبوده است.
** به نظر من این تحلیل تا حدودی درست است. اما من مهم ترین علت این اعتدال را طبیعت اندیشه شیعی می دانم. طبیعت اندیشه شیعه با رادیکالیسم و افراطی گری میانه یی ندارد و این درست برخلاف اندیشه های سلفی است که سیدقطب و مانند او متاثر از آن بودند. به همین دلیل است که در آرای دکتر علی شریعتی اصلاً آن رادیکالیسمی که در اندیشه های سیدقطب است، دیده نمی شود.
* پس اولین نحله یی که در جریان روشنفکری نام بردید جریان روشنفکران رادیکال بود که دوری از اسلام اصیل را دلیل عقب افتادگی جوامع اسلامی می دانست و راه بازگشت به شکوه و عظمت گذشته را پیرایش دین از ناخالصی ها و بازگشت به اسلام اصیل می دانست و با غلظت های مختلف مدرنیته را مردود می شناخت. به نظر می رسد در اواسط دهه 40 نسل دیگری از روشنفکران دینی پا به عرصه گذاشتند و در پیروزی انقلاب اسلامی نیز نقش غیرقابل انکاری از خود بر جای گذاشتند.
** بله، جریان روشنفکری به خصوص در ایران در آن سال ها به تدریج ویژگی های جدیدی یافت. از مهم ترین و برجسته ترین ویژگی های روشنفکران این دوران آن است که به نوعی تفکر اجتهادی معتقد بودند. این جریان پای در سنت دارد و می خواهد پاسخ های مناسب را از دل سنت بیرون بیاورد، به قول شریعتی دست به پالایش و تصفیه در سنت می زند و از این طریق می خواهد برای مسائل روز خود پاسخ بیابد ضمن اینکه به دستاوردهای بشری نیز توجه دارد و از آنها استفاده می کند اما روشنفکر دینی نهایتاً باید پاسخ سوالات نسل خود را از دل سنت بیرون آورد و با تصفیه و پالایش سنت این کار را انجام دهد؛ همان کاری که شریعتی می گوید اجتهاد، پالایش و تصفیه. در این دوره روشنفکران به نوعی در تلاش بودند مشروعیت دستاوردهای مدنیت جدید را بر مبنای موازین دینی استوار کنند و برای بیرون رفتن از بحران و پاسخ به بحران هویت و حل مشکل، این برنامه را سرلوحه فعالیت های خود قرار دادند. این مهم ترین ویژگی جریان روشنفکری دینی در دهه های 40 و 50 است که البته چون با پدیده یی به نام استبداد مواجه است به جنبه های اجتماعی دین توجه ویژه می کند. این جریان از زمان مرحوم طالقانی از دهه های 20و30 آغاز و وقتی به دهه های 40 و 50 می رسیم گسترده تر می شود و با ظهور چهره هایی چون شریعتی و مطهری به اوج خود می رسد.
* آقای طالقانی کمتر به رویکردهای اجتماعی می پرداختند؟
** نخیر. پیش از این عرض کردم اصولاً چون جریان روشنفکری دینی بنا به طبیعت روشنفکرانه خود به عمل اجتماعی توجه دارد نمی تواند نسبت به وضعیت جامعه خود بی تفاوت باشد و به دلیل وجود استبداد، برنامه های مبارزه اجتماعی علیه استبداد را در دستور کارش قرار می دهد و چون به سمت عمل اجتماعی و مبارزه اجتماعی می رود ناگزیر به دنبال یک الگوی عملی و ارزشی می گردد. مبارزه اجتماعی بدون الگوی ارزشی عملی ممکن نیست.
* نام آن ایدئولوژی است؟
** بله، ایدئولوژی است. متاسفانه ایدئولوژی در این دوران یک معنای خیلی بدی پیدا کرده است. بعضی واژه ها چنین سرنوشتی را پیدا می کنند. واژه روشنفکری هم از این واژه ها است. واژه روشنفکری یک زمانی بسیار فخیم و فاخر بود، اما به دنبال حوادث سال های اولیه انقلاب و عملکرد نامطلوب برخی از گروه ها که عنوان روشنفکری داشتند از یک طرف و قوی تر شدن تفکرضد غربزده از طرف دیگر، روشنفکری تبدیل به یک فحش شد. هر کسی را که می خواستند به وابستگی و مزدوری یا فاقد درکی ملموس از دردها و آلام جامعه متهم کنند، می گفتند روشنفکر است. این مشکل را ایدئولوژی نیز دارد. یک زمانی ایدئولوژی چیز خوبی تلقی می شد اما به خصوص در دهه اخیر، ایدئولوژی به غلط مساوی توتالیتاریسم معنا شد. البته آرا و آثار دکتر سروش در به وجود آمدن چنین تصویری از ایدئولوژی بی تاثیر نبود. اما ایدئولوژی می تواند توتالیتر باشد یا نباشد. به هر حال عمل و مبارزه اجتماعی بدون ایدئولوژی ممکن نیست. بنابراین روشنفکری دینی سعی کرد از دین یک قرائت ایدئولوژیک هم داشته باشد. با توجه به مطالب گفته شده شاخصه مهم روشنفکری قبل از انقلاب، نگاه ایدئولوژیک داشتن به دین است، یا به عبارت بهتر می کوشیدند قرائتی ایدئولوژیک از دین به دست دهند که به کار مبارزه اجتماعی بیاید. در آثار و آرا و افکار مرحوم طالقانی و مطهری و به خصوص دکتر شریعتی این نوع نگاه به خوبی قابل لمس است.
* به نظر می رسد در آثار و آرای دکتر مطهری این نگاه ایدئولوژیک به دین کمتر به چشم می آید.
** البته شهید مطهری هم به جنبه های ایدئولوژیک دین توجه داشت، با این حال به جنبه های نظری، فلسفی و تئوریک دین توجه بیشتری داشت. اما دکتر شریعتی چون بیشتر از منظر جامعه شناسانه به دین می نگریست، بیشتر به این بخش گرایش داشت. فراموش نکنیم اندیشه دینی شریعتی منحصر به برداشت های ایدئولوژیک از دین نبود و او نیز دین را مساوی با ایدئولوژی نمی دید. بخش های دیگر آثار مرحوم شریعتی مانند «امام زین العابدین، زیبا ترین روح پرستنده»، یا کویریات که به شدت دینی هستند اما هیچ رنگی از ایدئولوژی در آنها دیده نمی شود، شاهد این مدعاست. عنصر عرفان در سه گانه شعار- عرفان، برابری، آزادی - شریعتی نیز موید این ادعا است. اتفاقاً در آن فضای انقلابی این آثار کمتر مورد توجه بوده یا دیده شده است.
* البته کسانی که خود را از شاگردان یا ادامه دهندگان شریعتی می دانستند نیز بیشتر به جنبه های ایدئولوژیکی وی اشاره می کردند و کمتر به دیگر زوایا می پرداختند. اما از اواخر دهه 60 افرادی که خود را شاگردان شریعتی می خواندند در خود افکار شریعتی دست به اجتهاد زدند.
** بله، به خصوص در دو دهه اخیر یک جریان روشنفکری جدیدی پا به عرصه گذاشت که می شود آن را نسل سوم روشنفکری دینی در ایران خواند. این جریان به لحاظ تبار شناسی و سنخیت با دو جریان قبل کاملاً متفاوت است. همان طور که شما گفتید اتفاقاً بزرگان آن از شاگردان و دوستداران شریعتی هستند. این جریان برخلاف روشنفکران دینی گذشته نگاه اجتهادی به دین ندارد. یعنی این جریان با آنکه خواهان پیراستن انحراف از دین و غبارزدایی از چهره اندیشه دینی است، اما برخلاف سلف خود که با تصفیه و پالایش و تغلیظ عناصر موجود در سنت در پی یافتن پاسخ به سوال ها و نیازهای امروز بود، نقطه عزیمت و اتکایش بیش از آنکه درون سنت باشد، بیرون سنت است و بیش از آن که دغدغه حفظ و پالایش و به روز کردن سنت را داشته باشد دستاوردهای جهان مدرن را نقطه عزیمت خود در اصلاح دین قرار داده است. اگر جریان روشنفکری دینی قبل از انقلاب یک نگاه اجتهادی به دین دارد جریان روشنفکری جدید نگاه عصری به دین دارد یعنی به دنبال عصری کردن دین است. یکی را می توان روشنفکر دینی نامید و دیگری را می توان نواندیش دینی نام نهاد. البته من اصرار و تاکیدی بر واژه هایی مثل نگاه عصری یا نگاه اجتهادی روشنفکر و نواندیش ندارم چون اینها معانی محصل و مشخص و واحدی در اذهان ندارند. فکر می کنم برای ما بیشتر باید تفاوت های ماهوی این دو جریان مهم باشد.
* و تفاوت این جریان عصری با جریان اجتهادی؟
** دو تفاوت عمده دارد؛ یکی اینکه روشنفکری دینی می خواست دستاوردهای دنیای جدید را تا آنجا که می تواند و هاضمه دین اجازه می دهد با مبانی دینی منطبق کند و در صورت امکان پذیر بودن این انطباق آن را بپذیرد و بلکه ترویج کند. اما روشنفکری دینی جدید می خواهد دین را بر مبنای دنیای جدید تفسیر کند. به عبارت بهتر با ملاک و معیار مدنیت جدید به ارزیابی و غث و سمین دین بپردازد. میان این دو رویکرد تفاوت بسیار است؛ یکی اصل را بر حقوق بشر می گذارد و می خواهد دین را مطابق آن قبض و بسط دهد و دیگری اصل را بر دین می گذارد و سودای آن دارد که حقوق بشر را در پرتو آن بپذیرد و احیاناً قبض و بسط دهد.
* و تفاوت دیگر؟
** تفاوت دوم اختلاف این دو جریان نسبت به حوزه صلاحیت ها و نقش آفرینی های دین است. روشنفکری دینی اجتهادگرا به حضور و نقش آفرینی دینی در عرصه اجتماع باور دارد و معتقد است دین در این حوزه مدعی است اما روشنفکری عصری دین را عمدتاً در ساحت فردی و شخصی ارزیابی می کند. تفاوت سوم باور یا عدم باور به شریعت است. روشنفکری اجتهادگرا به وجود شریعت در دین باور دارد و بلکه آن را لازمه دین و حافظ و پوسته سخت حقیقت دین می داند، در حالی که روشنفکری عصری در اشکال نهایی آن به دین بدون شریعت می اندیشد. یا دست کم شریعت را فقط در عبادات منحصر می کند. تفاوت دیگر در نگاه ایدئولوژیک به دین است که شما هم در سوال قبلی به آن اشاره کردید. روشنفکری دینی پیش از انقلاب به دین نگاه ایدئولوژیک داشت و آن را نه تنها نفی نمی کرد بلکه برداشتی ایدئولوژیک از دین را که راهنمای مبارزه اجتماعی باشد، ضروری می دید، اما روشنفکری دینی جدید نگاه ایدئولوژیک به دین را به شدت نفی می کند و با آن به مخالفت می پردازد. روشنفکری دینی قبل از انقلاب به دلیل اعتقادش به نقش آفرینی دین در عرصه اجتماعی و حضورش در مبارزات سیاسی اجتماعی به یک مجموعه راهنمای عمل و یک مکتب مبتنی بر دین نیاز داشت تا مبارزه اجتماعی خود را بر آن مبنا سامان بدهد اما جریان معاصر روشنفکری این خصوصیت را ندارد.
* البته روشنفکری دینی امروز با آنکه نفی ایدئولوژی می کند اما خودش تبدیل به یک ایدئولوژی کامل شده است.
** بله، این جریان با این تناقض روبه رو است. به خصوص بعضی از طرفداران سرسخت روشنفکری جدید که در نفی ایدئولوژی شدیداً احساس رسالت و مسوولیت می کنند، رفتار و مواضع و عمل شان به شدت ایدئولوژیک است. اگر خصوصیت ایدئولوژی را ساده سازی و مدل سازی اندیشه برای عمل اجتماعی و تعیین مرزهای ماهوی برای تفکیک خود و دیگری بدانیم، برخی از روشنفکران دینی معاصر ما در این زمینه گوی سبقت را از سیدقطب هم ربوده اند. وقتی می گویند مدرن یعنی ایده آل، وقتی می گویند سنتی یعنی فاجعه.
* بله به جای مدرنیته بهتر است بگویند مدرنیزه. اگر اجازه دهید چون بحث ما تاریخی است از این بحث بگذریم. شما روشنفکران را به سنتگرایان، اجتهادیون و عصری ها تقسیم کردید. سوالی که پیش می آید مرحوم بازرگان یا به طور کلی پوزیتیویست ها را در کدام یک از این تقسیم بندی ها قرار می دهید؟
** درست است، مرحوم بازرگان به لحاظ روش فهم دین با دیگر چهره های برجسته روشنفکری دوران خود نظیر مرحوم طالقانی و بیشتر مطهری و شریعتی تفاوت هایی داشت. در رویکرد او به دین یک نوع گرایش علمی و پوزیتیویستی دیده می شد. اما اعتقاد او به جنبه های اجتماعی و سیاسی دین غیرقابل انکار است. «اسلام مکتب مبارز» یکی از کتاب های معروف ایشان است. همچنین تاکید بر جنبه ها و ابعاد اجتماعی مفاهیم دینی چیزی است که شما در آثار بازرگان به وفور می بینید، البته نه به پررنگی دکتر علی شریعتی.
* ایشان در اواخر عمرشان تفکری عصری پیدا کردند...
** بله، بنده هم آن جزوه را که معرف آخرین تجدیدنظرهای ایشان بود خوانده ام اما فکر می کنم در این باره باید اندکی محتاطانه تر قضاوت کنیم. متاسفانه مرحوم بازرگان فرصت نیافت یافته های جدید خود و ابعاد اختلاف آن را با اندیشه های سابق خود تبیین کند.
* اما به طور کلی پوزیتیویست ها به جریان عصری نزدیک ترند.
** آقای مهندس بازرگان از دستاوردهای علم تجربی برای تبیین مفاهیم دینی بهره می گرفت. دقت کنید که مرحوم بازرگان دستاوردهای علم تجربی را برای دفاع از مطهرات در اسلام استفاده می کند، نمی گوید که چون علم می گوید چون مثلاً ساولون استریلیزه می کند پس مطهرات در اسلام را کنار بگذاریم، اتفاقاً از این دستاوردهای علمی استفاده می کند و با آن آموزه های دینی را اثبات می کند. فرق می کند که شما مبنا را در بیرون دین بگذارید و آموزه های دینی را با آن توجیه کنید یا برعکس. بازرگان هم به رغم اینکه گرایشش یک گرایش علمی و پوزیتیویستی است اما به شهادت آثارش، جزء روشنفکران عصری ارزیابی نمی شود. کتاب هایی مانند «باد و باران در قرآن» و «مطهرات در اسلام» مربوط به همان خرده گفتمان علمی در عرصه روشنفکری دینی می شود و این خرده گفتمان در درون روشنفکری دینی اجتهادی قرار داشت. اگر بخواهم در این زمینه مثالی بزنم به گمان من مثال مرحوم طنطاوی مناسب است. مرحوم جواهر طنطاوی از پیروان شیخ محمد عبده بود اما پرچمدار گفتمان علمی در فهم دین بود. گرایش علمی پوزیتیویستی او که البته در مقایسه با مرحوم بازرگان اعتبار علمی قابل اتکایی نداشت، وی را از سنت روشنفکری که عبده پایه گذاری کرده بود خارج نمی ساخت. وجه اصلی بازرگان مذهبی بودن اوست. بازرگان یک مذهبی عالم است. وی در تمام کارهایی که انجام داده است سعی کرده از علوم جدید برای تبیین ارزش ها و تعالیم دینی استفاده کند. امکان دارد در آثاری همانند راه طی شده، این مرز ها مخدوش شده باشد، اما در اکثر آثار و آرای مرحوم بازرگان این تلاش دیده می شود. البته یک تفاوت عمده میان بازرگان با امثال طالقانی و شریعتی وجود دارد و آن این است که اندیشه دینی بازرگان برخلاف آن دو بزرگوار فاقد عناصر رادیکالیستی بود. مرحوم بازرگان بیشتر یک مبارز پارلمانتاریست بود، در حالی که امثال شریعتی و طالقانی چنین نبودند.
* آقای دکتر، مرحوم بازرگان یا حتی مرحوم سحابی اگر تناقضی در یافته های علمی و مبانی دینی می دیدند کدام یک را به نفع دیگری تفسیر می کردند؟ به گمانم تفاوت اصلی روشنفکران عصری و اجتهادی را باید اینجا جست وجو کنیم؟
** پذیرش و عدم پذیرش مرجعیت دین در قبال مسائل مختلف ممکن است یکی از وجوه این تمایز باشد اما این موضوع به گمان من ربطی به مساله تعارض میان آموزه های دینی با یافته های مسلم علمی ندارد. این موضوع در سنت دینی ما امر جدیدی نیست. عالمان دینی به ویژه عالمان عقل گرای مسلمان همواره معتقد بوده اند که در تعارض میان دلیل دینی ظنی و دلیل قطعی عقلی و علمی باید دومی را مقدم دانست. روشنفکر اجتهادی نیز می تواند آموزه یی دینی را مغایر با دستاوردهای قطعی علمی بیابد اما او به جای حذف این آموزه از اندیشه دینی خود، بدون هیچ تردیدی در دینی بودن آموزه مذکور یا صحت برداشت و استنباط آن آموزه از متن دین تردید می کند و می کوشد در پرتو معرفت بشری قطعی به اجتهادی جدید دست بزند. ممکن است در این کوشش جدید به فهمی از دین برسد که لزوماً منطبق با یافته های علمی نیست اما تعارضی نیز با آن ندارد. برای روشنفکر دینی از نوع اجتهادی همین عدم تعارض کافی است. در واقع او تعارض مذکور را به فهم خود از دین نسبت می دهد نه به متن دین. در نتیجه درصدد اصلاح فهم خود برمی آید نه درصدد حذف یا نادیده گرفتن آن بخش از متن دین. از نظر او تعارض میان وحی قطعی و علم قطعی محال است و این تعارض یا ناشی از ظنی بودن وحی است یا ظنی بودن علم.
در این زمینه کتاب خلقت انسان مرحوم دکتر سحابی نمونه خوبی است. مرحوم بازرگان تا آنجا که من اطلاع دارم درباره تکامل انسان اظهارنظری نکرده است. مرحوم سحابی نیز کوشیده است نشان دهد این یافته علمی با فرض قطعی بودن تعارضی با قرآن ندارد. این تلاش مرحوم سحابی دقیقاً بیانگر اعتقاد عمیق او به مرجعیت متن است. او دغدغه متن دارد. فرض اولیه او در این تلاش این است که متن مقدس را نمی توان به نفع یافته علمی نادیده گرفت. این روش خیلی متفاوت است با رویکردی که در مواجهه با تعارض میان متن مقدس و معرفت بشری، راه چاره را در نفی قداست متن و اعتقاد به بشری بودن آن ببیند. قصد من این نیست که بگویم مرحوم سحابی در این تلاش موفق بوده یا نبوده بلکه مقصود من بیان تفاوت دو رویکرد به کتاب مقدس و پذیرش مرجعیت یا عدم مرجعیت وحی است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات