* زن که آرامش خانه را به هم بزند، حتى اگر مرد عالم و فرزانه و دانشمند هم باشد، کارى از دستش بر نمى آید. معلوم است شما زن بسیار خوبى بوده اید، این طور نیست؟
** نه، او مرد خوبى بود. آن قدر خوب که نظیرش را هم نمى شود پیدا کرد. صبر، مهربانى، ایمان و لطافت طبع آقا نظیر نداشت، طورى که به جرات مى توانم بگویم نظیر او را در زندگى بسیار کم دیده ام.
* مثلاً در چه کسى؟
** مثلا در مرحوم علامه طباطبایى. روح بسیار لطیف و طبع بسیار نازکى داشت که قطعا در اشعار اندکى که از ایشان باقى مانده، مشاهده کرده اید. مرحوم علامه و همسر یزرگوارشان زندگى مالى دشوارى داشتند، اما هیچ کس چنین چیزى را در رفتار و گفتار آنها مشاهده نمى کرد. مرحوم علامه همیشه در باره همسرشان به گونه اى سخن مى گفتند که گویى کدبانوترین بانوى دنیاست و به حق خانم شایسته اى هم نصیب ایشان شده بود. آقاى مطهرى بسیارى از ویژگى هاى اخلاقى علامه را در خود داشتند و از همین رو مرحوم علامه پس از شهادت ایشان فرمودند هر سخنى را که به او مى گفتى ضایع نمى شد و هر وقت او پاى درس من مى نشست، حالت وجد و شعف پیدا مى کردم. رابطه این دو چیزى وراى شاگرد و استاد بود. آقاى مطهرى مرحوم علامه را بیش از هر کسى در دنیا دوست داشت.
* رنگ آبى موکت و پرده و باقى وسایل اتاق بسیار دل انگیز است. واقعا که خوش سلیقه هستید!
** سلیقه آقاست! همه را به سلیقه خود خرید!
* استاد باغبانى هم مى کردند؟
** بله! خیلى به باغبانى علاقمند بود! باغچه خانه مان همیشه از انواع گل و گیاه و درخت پر بود! گل ها و درختان باغچه به مهربانى و روح لطیف ایشان عادت داشت. عاشق زیبایى، طبیعت، شعر زیبا، ادبیات فاخر و افکار روشن و پاک و بدیع بود و وقتى جوانى نظریه جالبى را مطرح مى کرد و یا در تعامل با دیگران یا هنگام مطالعه یا در محضر اساتیدى چون مرحوم علامه، به نکته بدیعى برمى خورد، برق شادمانى و شادى حقیقى را مى شد در نگاه و رفتار ایشان دید. به هیچ چیز بیش از تفکر عالمانه و شور دینى حقیقى و از سر فهم و دانش علاقه نداشت. نگاه ایشان به گل و گیاه و طبیعت هم نگاهى عارفانه و عمیق بود. در طى سال ها زندگى با ایشان، هرگز ندیدم که از سر موضوعى با شتابزدگى و مسامحه بگذرد. همه چیز براى ایشان ارزشمند و قابل بررسى و راهى براى شناخت عمیق تر و گسترده تر خالق متعال بود، به همین دلیل هر روز زندگى با ایشان، نو و سرشار از طراوت بود و هر چه بیشتر با ایشان زندگى کردم، عمیق تر به شناخت دقیق پدرم پى بردم و شکر کردم.
* مى گفتند درخت گیلاس بارورى در حیاط داشته اید...
** یک درخت گیلاس داشتیم که هر سال پر از شکوفه مى شد. آقا از مشاهده آن لذت مى برد و ساعت ها با شاخه هاى آن مشغول مى شد...
* مى شود درخت گیلاستان را ببینم؟
** خشک شد! آقا که رفت به آن نرسیدیم و خشک شد.
* چطور به این همه کار مى رسیدند؟
** از بس منظم بود. مى گفت نباید وقت را تلف کرد. عمر و وقت، تنها چیزهایى است که اگر از دست برود جبران نمى شود.
* این بوته اى هم که جلو پنجره را گرفته، آقا کاشته اند؟
** نه، روزى که آمدیم یک گیاه کوچک بود. حالا ماشاءالله همه پاسیو را پر کرده است.
* حتما خیلى قوى بوده که تا به حال خشک نشده است.
** نه، آن قدر که از پنجره سرک کشید تا آقا را ببیند، قدش بلند شده، لابد الان هم دارد همین کار را مى کند،اما افسوس...
* به نظر من گیاه که میوه یا گل ندهد، جاى بقیه را تنگ کرده است.
** آنقدر سخت نگیر، ببین چه سبز است، سبزى در این دنیا چیز کمى نیست.
* اتفاقا بزرگ ترین چیز، این سبز بودن و سبز ماندن است.
** احسنت!
* صحبت از زیبایى ها و گل و سبزى و رنگ آبى و ... با شما برایم دل انگیز است، ولى اجازه بدهید چند سؤال خبرنگارى هم از شما بپرسم. چند سال داشتید که ازدواج کردید؟
** این هم شد سؤال؟! جوابتان را مى دهم اما ننویسید!
* چشم.
** چشمتان بى بلا.
* (سنش را مى گوید ولى من قول دادم که ننویسم! اما خیلى جوان بوده که شوهر کرده است.)
چقدر زود ازدواج کردید؟ در خانواده تان رسم بود که زود ازدواج کنند؟
** نه، خانواده من به ازدواج چنین نگاهى نداشتند. مادرم از خانواده هاى متمول و پدرم نیز روحانى بودند. آقاى مطهرى شاگرد پدر بودند و پدر به ایشان علاقه بسیار داشتند و احساس مى کردند اگر ایشان را از دست بدهند، گوهر گرانبهایى را از دست داده اند و الحق هم که درست فکر مى کردند.
* نظر خود استاد در این باره چه بود؟
** خوب تفاوت سنى ما زیاد بود. خود آقاى مطهرى ترجیح مى دادند که همسرى با سن بالاتر انتخاب کنند، اما پدر معتقد بودند آقاى مطهرى ویژگى هاى منحصر به فردى دارند و در هر سن و سالى آدم ممتازى هستند.
* پس پدرتان اصرار کردند تا همسر استاد شدید؟
** بله، من دختر شاداب و با روحیه اى بودم. با وجود اینکه آن روزها درس خواندن دخترها مرسوم نبود، اما من زبان فرانسه مى خواندم. خواستگارهاى زیادى هم از طرف خانواده مادرى داشتم که مادرم اصرار داشتند با یکى از آنها ازدواج کنم. مادرم نمى خواستند من که زندگى مرفهى داشتم، وارد زندگى دشوار یک روحانى شوم.
* نظر خودتان چه بود؟
** من به پدرم اعتقاد داشتم و یک سال که از زندگى من و آقاى مطهرى گذشت، متوجه سجایاى اخلاقى ایشان شدم و به درستى نظر پدرم و لطف ایشان اعتقاد پیدا کردم.
* آیا زندگى سختى داشتید؟
** بله، من در خانه پدرى زندگى مرفهى داشتم و اوایل زندگى من با آقاى مطهرى به دشوارى مى گذشت . ایشان با وجود علاقه اى که به قم داشتند، مجبور شدند براى گذران زندگى به تهران بیایند. اولین بارى که چشمم به زندگى محقر ایشان افتاد، کمى احساس نگرانى کردم. ایشان به قدرى دقیق و تیزبین بودند که متوجه این امر شدند و از این رو کمى نگران من بودند. دشوارى این زندگى هنگامى که در کنار مرد فرزانه، فهمیده، باتجربه و باکمالاتى چون ایشان قرار گرفتم، برایم قابل تحمل شد وآن چنان علاقه و همدلى اى میان ما به وجود آمده بود که هر مشکلى آسان مى نمود.
اوایل در اثر بى تجربگى باعث مى شدم که آقا متوجه ناراحتى من بشوند، اما بعد از مدتى سعى کردم تحمل خود را بالاتر ببرم و حتى پیشامد درد زایمان را به خاطر اینکه آقا از کلاس ها و سخنرانى هایشان باز نمانند پنهان مى کردم و در هنگامى که ایشان نبودند، وضع حمل رخ مى داد. ایشان بعد از بازگشت و آگاهى از اینکه فرزندمان به دنیا آمده، از من گلایه مى کردند که چرا موضوع را به ایشان نگفته بودم.
* چند بار این اتفاق افتاد؟
** دو بار.
* چگونه شما که دخترى بودید که در ناز و نعمت بزرگ شده بودید، به چنین زن محکم و بااستقامتى تبدیل شدید؟
** در پرتو ایمان به خدا و عشق به خانواده و همسر. این را براى جوان ترهایى مى گویم که دچار مسائل سطحى و پیش پا افتاده شده اند. من به عنوان زنى که زندگى بسیار سعادتمندانه اى داشته و فرزندان خوبى دارم، از جوان ها مى خواهم که در انتخاب همسر به ایمان و علم و اصالت او توجه داشته باشند، چون در پرتو این ویژگى ها تمام مشکلات قابل تحمل و حتى شیرین هستند، ولى اگر طرفین از چنین ویژگى هایى بهره مند نباشند، نه خودشان لذتى از زندگى مى برند و نه فرزندان صالحى خواهند داشت.
* شهید مطهرى از همه این ظرایف آگاهى داشتند؟
** بله، خیلى زیاد، همه از جمله من، بچه ها، دوستان، شاگردان، همسایه ها، راننده، باغبان و هر کسى که سر و کارش با آقا بود، پس از لحظاتى چنین تصور مى کرد که تنها آدم زندگى ایشان است و آقاى مطهرى غمى جز برطرف کردن مشکل او و یا کارى به جز گوش دادن به حرف هاى او ندارند. احترام به دیگران و توجه به جزء جزء زندگى آنها و تلاش براى بهبود وضعیت شان به گونه اى بود که زندگى افراد پس از آشنایى با ایشان با قبل از دوران آشنایى، از زمین تا آسمان فرق مى کرد. تاثیر بى نظیر ایشان بر شاگردان و دوستانشان نشانه حضور ارزشمند و تاثیرگذار وى بر همگان است. هیچ چیز از نگاه نکته بین ایشان پنهان نمى ماند. خوشبختانه فرزندانم هر یک به تناسب، ویژگى هاى پدر را به ارث برده اند و این امر موجب شادمانى من است.
* از دیگر ویژگى هاى شهید مطهرى نکاتى را بیان بفرمایید.
** ایشان اهل سیر و سلوک و بسیار صبور و باتحمل بودند و با همه مدارا مى کردند. به خاطر دارم که روزى روحانیون محل آمدند و خبر دادند که پیش نماز یکى از مساجد وقتى منبر مى رود، از شما و کتاب هایتان بدگویى مى کند. اگر اجازه بدهید او را برداریم. ایشان فرمودند: «بنده خدا هشت سر عائله دارد، مبادا باعث شوید از نان خوردن بیفتد. بدگویى و توهین به من مهم نیست و در نهایت این خداست که قضاوت مى کند. ان شاءالله که در درگاه او شرمنده نباشیم.» یک بار دیگر هم ماجرایى در حسینیه ارشاد که سنگ بنایش توسط آقا و چند نفر دیگر گذاشته شده بود، روى داد. آنجا بودم که دیدم چند نفر خانم با هم صحبت مى کنند که خانم آقاى مطهرى پالتو پوست مى پوشد و چنین است و چنان است و بالاى شهر زندگى مى کند و جواهراتش چنین و چنان است و ... خیلى آزرده شدم. به خانه که آمدم موضوع را با آقا در میان گذاشتم. ایشان گفتند: «اولا چرا خود را در معرض حرف هایى که برایتان آزاردهنده است قرار مى دهید، ثانیا حرف مردم در برابر رضایت خداوند چه ارزشى دارد؟» و از من خواستند صبر پیشه کنم و در انتظار پاداش صبر از جانب خدا باشم. ایشان همواره در مقابل بدگویى هایى که علیه شان مى شد، صبر مى کردند؛ اما جایى که ضربه اساسى به اسلام و احکام آن وارد مى شد، موضع گیرى مى کردند.
* منظورتان منافقین است؟
** منافقین یا هر کسى که مدعى بود و اعمالش خلاف ادعایش بود. ایشان نفاق را به هیچ وجه نمى توانستند تحمل کنند، و گر نه کسى که دین را انکار مى کرد و حتى بى دین بود، صبورانه تحمل مى کردند و با آنان به بحث و مناظره مى نشستند. ایشان از کسانى که حرف و عملشان با هم مناسبت نداشت، متنفر بودند و رذیلانه ترین صفت را نفاق مى دانستند.
* سؤالى دارم که تا به حال آن را از افراد مختلفى پرسیده ام، اما جواب روشنى نگرفته ام. تا چه اندازه با عرفان و عرفاى بزرگ انس داشتند و به طور مشخص، شعر کدام شاعر را بیشتر مى خواندند؟
** ایشان در همه زمینه ها مطالعات گسترده اى داشتند، اما شخصا علاقه بسیار به حافظ داشتند و معمولا این شعر را مى خواندند: «دلا بسوز که سوز تو کارها بکند.»
* شهادت آقا را چطور تاب آوردید؟
** خواست خدا و لطف او بود که توانستم تحمل کنم، بعد از تشییع جنازه که خدمت حضرت امام رسیدم، خیلى نگران بودم که مبادا بى تابى کنم، ولى به لطف خدا تاب آوردم. امام مى گفتند شما باید به من تسلیت بگویید، من فرزندى عزیز را از دست داده ام، عمود خیمه ام را از دست داده ام.
* خاطره اى از شهادت شهید مطهرى و حضرت امام (ره) دارید؟
** بله، امام همیشه عادت داشتند رادیو کوچکى همراه خود داشته باشند تا از اخبار باخبر شوند. شبى که شهید مطهرى به شهادت مى رسند، حاج احمدآقا به خاطر اینکه نگران بودند حال امام وخیم شود، رادیو را پنهان کردند. نیمه شب امام هر چه دنبال رادیو مى گردند، آن را پیدا نمى کنند و هرچه پرس وجو مى کنند جواب نمى شنوند. تا فردا صبح که امام از ماجرا باخبر مى شوند. احمد آقا مى گفتند امام با آن همه صلابت و وقار نمى توانستند جلوى اشک خود را بگیرند.
* شما با از دست دادن ایشان چه کردید؟
** به من و بچه ها خیلى سخت گذشت. آثار آقاى مطهرى در همه جا بود. به هرجا نگاه مى کردیم، با هر کسى که صحبت مى کردیم، طاقت سخن گفتن با کسى را نداشتم، چون اصلا متانت، لطف و صلابت سخن آقا را نداشت، اما با توکل به خدا، صبر و تحمل چنین مصیبتى را پیدا کردم.
* سخت ترین تصمیمى که پس از ایشان گرفتید چه بود؟
** تصمیمى که براى ازدواج آخرین دخترمان گرفتم. ازدواج دخترهاى قبلى در حضور خود آقا و با صلاحدید ایشان صورت گرفت و نگرانى نداشتم؛ اما موقع شوهر دادن دختر آخرم، ایشان شهید شده بودند و بدون راهنمایى ایشان باید برایش شوهر انتخاب مى کردم و بسیار نگران بودم. خود آقا به خواب دخترم آمدند و از او خواستند براى استخاره نزد سید بزرگوارى که اکنون فوت کرده اند، برویم و نشانى آن سید را به دخترم داد. نزد آن سید رفتیم و به ما گفتند که خواستگارهاى فعلى دخترم مانند حضرت الیاس(ع) و حضرت محمد(ص) مى باشند که هر دو خوبند، اما این کجا و آن کجا! من واقعا نمى دانستم چه باید بکنم تا اینکه شبى خود آقا به خوابم آمدند و مرا راهنمایى کردند و الحمدلله اکنون دامادم بسیار فرد شایسته اى است.
* ظاهرا خطبه عقد دختر کوچکتان را امام خود خوانده اند. خاطره اى در این رابطه دارید؟
** بله، موقعى که با دامادم نزد حضرت امام رفتم، ایشان رو به دامادم کردند و فرمودند: «تصور نکن پدر او شهید شده است. او حکم دختر مرا دارد و من حکم سرپرست او را. مبادا در احترام و تکریم به او کوتاهى کنى. فراموش نکن که پدر او کیست.» نکته جالب اینجاست وقتى ما نزد مرحوم همسر امام رفتیم، ایشان سکه بهار آزادى را که زنجیر شده بود، به گردن دخترم انداختند و گفتند که حضرت امام وقتى متوجه شدند که شما مى آیید، کسى را به بازار فرستادند و این هدیه را برایتان تهیه کردند و از دیروز تا به حال آن را در جیب خود نگه داشته و چندین بار به من گوشزد کرده اند که فراموش نکنم. امام به من و فرزندانم عنایت خاصى داشتند که مایه تسلى خاطرمان مى شد.
در واقع این نقش عمده امام بود که با پیام هاى خود، یاد و خاطره آقاى مطهرى را زنده نگه داشت و آثار ایشان در سطح گسترده اى معرفى شد و زحمات چندین و چند ساله ایشان به ثمر نشست. حضرت امام خیلى به آقاى مطهرى علاقه داشتند. حاج احمدآقا مى گفتند که نوار سرودى که درباره آقاى مطهرى خوانده شده بود، دراختیار امام بود و امام بارها با شنیدن آن مى گریستند. حاج احمدآقا نیز که نگران سلامتى امام بودند، آن نوار را از دسترس امام دور کردند. رابطه میان امام و شهید مطهرى رابطه خاص و عمیقى بود که به کلام نمى آمد. امام ایشان را فرزند خود خطاب کرده بودند و شهادت ایشان، امام را به شدت آزرده و متالم کرد.
* غیر از این موردى که به آن اشاره کردید، آیا مورد دیگرى نیز بود که در آن شهید مطهرى به کمک شما آمده باشد؟
** بله، پنج شش سال پیش سکته مغزى سنگینى کرده بودم، به طورى که صورتم کج شده بود. بدنم فلج شده بود و نمى توانستم روى پاهایم بایستم و حتى وضو بگیرم. من را در بیمارستان خاتم الانبیاء بسترى کرده بودند. تمام پزشکان از معالجه ام ناامید شده بودند. حتى یک فیزیوتراپیست خارجى نیز برایم آورده بودند که او نیز مرا معاینه کرد و گفت که امیدى به بهبود نیست. من به او فهماندم که همه چیز در حیطه علم نیست و برخى چیزها خارج از درک و فهم ما هستند. تقریبا تنها کسى بودم که به سلامت خود امیدوار بودم. به خاطر دارم که شبى به ائمه اطهار متوسل شدم و از آقا خواستم به کمک من بیایند. شب خواب دیدم که ایشان در کنارم هستند. هیچ حرفى به هم نزدیم و من تنها سرم را روى قلب ایشان گذاشتم و احساس کردم ایشان به من مى گویند بلند شو! از خواب که بیدار شدم، احساس کردم دست هایم را مى توانم تکان بدهم. کمک خواستم و توانستم از جایم بلند شوم و روى پاهایم بایستم. دو روز بعد هم به خانه برگشتم و هیچ اثرى از آن سکته در من باقى نماند.
* آیا شهید مطهرى از شهادت خود خبر داشتند؟
** مدت کوتاهى قبل از شهادتشان حضرت رسول(ص) را خواب دیده بودند که از کعبه بیرون آمدند و به سوى ایشان و حضرت امام آمدند. آقا کنار مى ایستند و به حضرت رسول عرض مى کنند که ایشان از اولاد شما هستند. حضرت پیامبر (ص) با امام مصافحه مى کنند و سپس به سوى آقا مى آیند و بر لبان ایشان بوسه مى زنند. آقا وقتى بیدار شدند، گفتند هنوز گرماى بوسه پیامبر(ص) را بر لبان خود احساس مى کنند. حقا که آن دهان جز سخن حق نگفت و شکر که لایق بوسه پیامبر(ص) شد.
* شنیده ام که شعر مى گویید. مى شود چند تا از شعرهایتان را برایم بخوانید؟
** مى خوانم به شرط اینکه ننویسى، نمى خواهم تا قبل از مرگم این اشعار در جایى نقل شوند.
* قول مى دهم و عالیه خانم، مرا به چندتا از اشعارش میهمان مى کند، بعد هم تابلوى فرشى را که خانم با سلیقه اى آن را با هنرمندى تمام بافته بود، نشانم داد.
از خانه ایشان که بیرون آمدم غم سنگینى بر سینه ام نشست که چقدر حضور انسان هاى متین، عالم، مومن و شریفى چون شهید مطهرى در میان ما خالى است و در عین حال شادمان بودم که زنى از تبار خوبان، این همه فهم، احساس، ایمان و عشق حقیقى را تجربه کرده و اینک با چنین تواضع، مهربانى و لطف باشکوهى آن را براى من واگویه کرد.