تاریخ انتشار : ۰۸ مرداد ۱۳۸۸ - ۰۷:۲۷  ، 
کد خبر : ۹۳۱۹۹

استراتژی آمریکا در خاورمیانه (بخش دوم و پایانی)


استراتژی تعامل آمریکایی
هنگامی‌که تقدم این روندها و جریان‌های چهارگانه جهانی به رسمیت شناخته شود، استراتژی تعامل آمریکایی، چیزی بیشتر از چشم‌انداز استراتژی امنیت ملی آمریکا نیست و این بدان معنی است که آمریکا در حالتی که به طور کلی باعث تضعیف توازن شکننده وابستگی متقابل در سطح جهان شود، نمی‌تواند هیچ سیاست ملی را درخصوص مسائلی مانند جنگ علیه تروریسم و دفاع موشکی دنبال نماید. به جای آن تمامی ابتکارات امنیتی، بایستی در چارچوبی قرار گیرد و در مسیری باشد که به تقویت و تشویق قواعد «سطح ـ سیستم» جهانی بیانجامد. آمریکا وقتی می‌تواند به بهترین وجه این امر را به سرانجام برساند که هم با دوستان و هم با دشمنان به یک نسبت رک و صریح باشد و آن در صورتی است که سیاست امنیت ملی آمریکا، ضرورتاً بین نقشی که در منطقه «متن»، یعنی تقویت هرچه بیشتر امنیت این منطقه مانند جهات اطمینان‌سازی و تشنج‌زدایی بیشتر که بدان نیاز دارد، با نقشی که در منطقه «شکاف ناهمگرا» ایفا می‌کند، مانند بازدارندگی و کنترل هر چه بیشتر و یا عملیات پیش‌دستانه، تفاوت گذارد.
اگر این اصل مبنای استراتژی تعامل باشد، متعاقباً می‌توان قواعد اصلی برای تنظیم امنیت را به این ترتیب خلاصه نمود:
 صورت دادن به هر اقدامی که مناسبات امنیتی را در سطح منطقه کارآمد «متن» تغذیه نماید.
 به موازات فرصت‌سازی، باید دیواره آتشی که مانع صادرات بی‌ثبات‌کننده منطقه «شکاف ناهمگرا» مانند تروریسم، مواد مخدر، بیماری‌های فراگیر به سمت منطقه «متن» باشد، ایجاد گردد.
 به ‌صورت فزاینده‌ای با صدور امنیت به نقاط اصلی دردسرساز منطقه «شکاف ناهمگرا»، به جمع کردن آن شکاف پرداخته شده و در همان حال به سرعت نسبت به جذب و همگرا کردن آن دسته از کشورهای منطقه که به موفقیت اقتصادی دست پیدا می‌کنند، اقدام شود. در نهایت می‌توان این سؤال را مطرح کرد که آیا این یک استراتژی برای دومین قرن آمریکایی می‌باشد؟ بله و خیر.
بله، به‌خاطر اینکه تصدیق می‌شود که آمریکا به صورت دوفاکتو مدل جهانی شدن «اولین کشور چندملیتی و اتحادیه اقتصادی» می‌باشد و بازهم بله، به خاطر اینکه بر حتمی بودن رهبری آمریکا در پیشبرد جهانی شدن تأکید می‌شود.
اما نه، به خاطر آنکه این استراتژی منعکس‌کننده اصول مشترک تئوری «کالاهای خوب» (Goods theory) می‌باشد، به این معنی که انتظار می‌رود آمریکا بخش اصلی تلاش‌های امنیتی خود را بر پیشرفت جهانی شدن قرار دهد، چراکه به شکل نامتناسبی از آن نفع می‌برد. بنابراین این تعامل کاربردی در چارچوب حق آمریکا می‌باشد.
راهبرد خاورمیانه‌ای آمریکا
پیش از پرداختن به موضوع چگونگی سیاست‌های‌ آمریکا در خاورمیانه، درخصوص مفهوم خاورمیانه ابهاماتی وجود دارد. بسیاری بر این باورند که اساساً خطاب قرار دادن کلیتی به نام خاورمیانه، چندان قرین به واقعیت نمی‌باشد. به بیان دیگر، این مناطق ساختگی و حاصل نگاه غرب به شرق است، نگاهی که زمانی، انگلیس به منطقه داشت و آن را به دور و نزدیک تقسیم می‌کرد. بر این اساس خاورمیانه در بردارنده هویتی جعلی و ساختگی است که تنها با تسامح می‌توان آن را به منزله یک محدوده جغرافیایی در نظر گرفت. در چنین شرایطی به نظر می‌آید که پذیرش مفاهیمی چون «خاورمیانه جدید» یا «خاورمیانه بزرگ» نیز راه به خطا بردن است.
سوالی که در اینجا مطرح است آن است که با رعایت تسامح و کاربرد مفهوم خاورمیانه، سیاست‌های آمریکا در این منطقه برچه اساسی تدوین و اجرا می‌شود؟ در یک تقسیم‌بندی کلی می‌توان موارد زیر را به‌عنوان مقولات تأثیرگذار بر چگونگی استراتژی آمریکا در قبال خاورمیانه مورد شناسایی قرار داد:
گذشته پس از 11 سپتامبر
کمونیسم تروریسم
اعراب ـ اسرائیل اعراب ـ اسرائیل
انرژی انرژی
تروریسم و جریانات افراطی
پس از 11 سپتامبر، تروریسم و حرکت‌های افراطی، اهمیت بالایی یافت و دولت بوش با خطاب قرار دادن سه کشور ایران، عراق و کره شمالی به‌عنوان آنچه آن را محور شرارت می‌نامید، عملاً مرحله جدیدی از سیاست خارجی آمریکا را آغاز کرد. با کاهش قدرت دولت ـ ملت‌ها، بازیگران غیردولتی به تدریج میدان عمل بیشتری یافتند و دامنه اثرگذاری برخی از آنها همچون القاعده، حزب‌الله و... بسیار فراگیر شد. تأثیرگذاری‌ آنها فراتر از بعد منطقه‌ای، در سطح بین‌‌المللی نیز منشأ تحولاتی گردید که چگونگی مواجهه با آن در اولویت سیاست خارجی آمریکا قرار گرفت. برخی معتقدند که هرچه روابط میان دولت ـ ملت‌های خاورمیانه با آمریکا قوی‌تر گردد، با توجه به بستر سیاسی، اجتماعی و اقتصادی منطقه، پیامدهای معکوسی در قالب تقویت جریانات افرا‌ط‌گرایی به وجود خواهد آمد. در دهه 90، افراط‌گرایی به‌ویژه در عربستان سعودی رشد بالایی داشت، به طوریکه به باور برخی صاحبنظران، واقعه 11 سپتامبر نتیجه پیوندهای نظامی ـ امنیتی بین عربستان و آمریکا بود. به نظر می‌رسد که برای دست‌کم 5 تا 10 سال آینده بازیگران غیردولتی نقش مهمی را در تعریف مناسبات منطقه‌ای ایفا کنند و پس از آن استراتژی آمریکا تقویت مجدد دولت ـ ملت‌های خاورمیانه خواهد بود.
ایران در این خصوص می‌تواند نقش منحصر به فردی ایفا نماید، چراکه منافع ایران و آمریکا در مبارزه با رادیکالیسم بسیار نزدیک می‌گردد. یکی از اهداف مهم این سیاست، مقابله با بازیگران غیردولتی و افراطی می‌باشد. اساساً قدرت‌یابی بازیگران غیردولتی و یا شکل‌گیری روند محلی‌گرایی (Localism)، پاسخی است به روند جهانی شدن (globalization). جهانی شدن یک روند یا پروسه است و نه یک پروژه که مدیریتی در بالای آن وجود داشته باشد، درحالیکه محلی‌گرایی یک واکنش به مجموعه فرآیندهای جهانی شدن است.
جهانی شدن یک تحول عظیم در عصر جدید و دنیای امروز محسوب می‌شود. هر قدرتی که به دوران بین‌المللی فکر کند، در محاسبات دچار اشتباه می‌شود و حادثه 11 سپتامبر نشان داد که آمریکا چگونه بهای سنگین خطای محاسباتی خود را پرداخت. در فضای جهانی شدن، دولت‌هایی باقی خواهند ماند که از 5 خصوصیت مسئولیت‌پذیری، قابل حسابرسی بودن، شفاف بودن، همگرا بودن و رقابتی بودن برخوردار باشند. در چنین شرایطی شاید جهانی شدن بیش از آنکه برای قدرت‌های بزرگ منفعت داشته باشد، به سود کشورهای کوچک ‌می‌باشد.
آموزه دیگری که در پس رخداد 11 سپتامبر نهفته است، به این امر اشاره دارد که جهانی شدن این تصور را که تهدیدات بزرگ همواره از سوی کشورهای بزرگ بروز می‌یابد را متحول ساخت، چنانکه حمله به آمریکا از جانب جریانی در کشوری ضعیف، فقیر و عقب‌افتاده آخرین چیزی بود که در محاسبات سیاستمداران آمریکا جای می‌گرفت. اما اکنون و در نگاهی متأثر از واقعه تروریستی 11 سپتامبر، تکثیر سلاح هسته‌ای از سوی هر کشوری که می‌تواند در آینده دشمن باشد، به معنای نوعی اعلام جنگ تلقی می‌گردد. به‌طور کلی مهار افراط‌گرایی و کنترل خاورمیانه به‌عنوان منطقه‌ای پرتنش و پرمنفعت، بخشی از الزامات حفظ هژمونی آمریکا محسوب می‌شود.
این امر زمانی اهمیت مضاعف می‌یابد که گستره فعالیت جریانات افراطی، مرزهای جغرافیایی را درهم می‌نوردد. به عبارت دیگر، باید گفت که جریان‌های مطرح در متن گفتمان هژمونیک دارای قرینه در متن جریانات ضدهژمونیک هستند. همان‌طور که در گفتمان هژمونیک جغرافیا کم‌اهمیت می‌گردد، در گفتمان ضدهژمونیک نیز جغرافیا اهمیت اندکی دارد. چنانکه اقدامات و تحرکات القاعده نیز این دیدگاه را تأیید می‌کند. بنابراین، شاید بتوان گفت که نقطه چگونگی مواجهه این دو گفتمان، روند آینده را ترسیم خواهد کرد.
محور انرژی در سیاست خارجی آمریکا
آمریکا برای تضمین جریان مطمئن انرژی، به‌دنبال حفظ و ایجاد ثبات در خاورمیانه است. زمانی با حضور نظامی و حمایت از دیکتاتورها در حفظ ثبات منطقه‌ای تلاش می‌کرد؛ اما پس از واقعه 11 سپتامبر و با حضور نومحافظه‌کاران در قدرت، گروه حاکم به این نتیجه رسید که استمرار ثبات با حمایت از مستبدین منطقه دیگر برقرار نخواهد شد بلکه این ثبات باید ازطریق آزادی و دموکراسی تحکیم گردد. هرچند پس‌از تحولات عراق و افغانستان و برخی دیگر از کشورهای منطقه، به نظر می‌رسد رجعتی به سیاست پیشین رخ داده باشد.
یکی از مهم‌ترین دلایل اولویت‌دهی سیاست خارجی آمریکا به مسئله انرژی، فارغ از مباحث اقتصادی، به بعد حفظ موقعیت، اقتدار و جایگاه جهانی ایالات متحده بازمی‌گردد. به بیان دیگر، کشوری نمی‌تواند ادعای مدیریت جهانی را بدون سلطه بر جریان انرژی در سر بپروراند.
براساس پیش‌بینی‌ها، تا سال 2050، تنها 5 کشور در منطقه خاورمیانه نفت خواهند داشت که به ترتیب عبارتند از: عربستان سعودی، ایران، عراق، کویت و امارات متحده عربی، که از این 5 کشور، تنها در 3 کشور سرمایه‌‌گذاری جدی در بخش تکنولوژی نفتی صورت گرفته است. در حال حاضر عربستان ظرفیت نفتی خود را روزبه‌روز افزایش می‌دهد. امارات متحده عربی و کویت نیز ضمن بهره‌برداری از تکنولوژی پیشرفته، ظرفیت تولید خود را افزایش داده‌اند. در این میان ایران و عراق نتوانسته‌اند به سرعت آنها در این صنعت توسعه پیدا کنند.
عراق در طی 40 ـ 30 سال گذشته سرمایه‌گذاری جدی در بخش صنعت نفت خود انجام نداده است، همان‌طور که ایران نیز مسیر مشابهی را طی کرده است. درواقع صنعت نفت در هر دو کشور در شرایط نامطلوبی به سر می‌برد و باید تغییراتی ساختاری در‌ آن صورت پذیرد.
نکته مهم دیگر درخصوص نفت خاورمیانه، ثروتی است که در نتیجه نوسانات بازار، در کشورهای نفت‌خیز منطقه انباشت می‌شود. افزایش ناگهانی قیمت نفت سابقه تاریخی دارد، پس از اولین شوک نفتی، تغییرات مهمی در منطقه رخ داد که به‌طور خفیف‌تر یک بار دیگر بعد از حمله آمریکا به عراق اتفاق افتاد. این در حالی است که میزان ذخایر ارزی کشورهای حوزه خلیج‌فارس از ذخایر ارزی چین فراتر رفته و غرب اجازه نخواهد داد که این روند ادامه یابد و برای آن برنامه‌ریزی خواهد داشت. یکی از این اقدامات فروش تسلیحات نظامی‌ آمریکا به کشورهای منطقه است.
ایران و ناموازنه جدید منطقه‌ای
اسرائیل برای آمریکا همواره از اهمیتی استراتژیک برخوردار بوده است. بخشی از این اهمیت به قدرت لابی یهود و قسمتی به منافع استراتژیک آمریکا در منطقه بازمی‌گردد. چندین دهه است که ناموازنه‌ای میان اسرائیل و دیگر کشورهای منطقه جاری است. سیاست آمریکا در گذشته نه بر هم زدن آن بلکه بر حفظ این ناموازنه بوده است. اما برخی رخدادها همچون حمله آمریکا به افغانستان و سپس عراق و حذف صدام به‌عنوان یکی از دشمنان اصلی جمهوری اسلامی ایران و همچنین روند برنامه‌های هسته‌ای ایران و افزایش بهای نفت، ناموازنه موجود در منطقه را دچار تحول و تغییر ساخت و ناموازنه جدیدی را به ظهور رساند. در این میان ایالات متحده به دنبال تغییر ناموازنه جدید (مهار ایران) و حفظ ناموازنه سابق است. اگرچه گروه‌هایی در آمریکا وجود دارند که حاضر به پذیرش نوعی موازنه جدید هستند، اما دیدگاه غالب و مسلط، استمرار ناموازنه پیشین است.
به باور برخی کارشناسان سیاسی، آینده سیاست‌های خاورمیانه‌ای آمریکا به نحوی اجتناب‌ناپذیر به چگونگی رویکردهای ایالات متحده در قبال ایران گره خورده است و این کشور نقشی تعیین کننده در فرجام استراتژی آمریکا در خاورمیانه دارد. هرچند مواضع نامزد پیروز انتخابات ریاست جمهوری آمریکا درخصوص ایران تفاوت‌‌هایی را نشان می‌دهد، به‌طوری‌که اوباما از مذاکره مستقیم با ایران سخن می‌گوید، اما کلیت فضای سیاسی آمریکا به گونه‌ای است که علیرغم به قدرت رسیدن اوباما، استراتژی کلان کشور دچار تغییرات و نوسانات متضاد نمی‌گردد.
استراتژی کلان آمریکا
سؤالی که امروزه مطرح است آن است که آیا در زمان حاضر استراتژی‌های مطرح شده از جانب ایالات متحده، از حمایت و اجماع داخلی برخوردار است؟ آیا آمریکا قادر است تا به تنهایی راهبردهای سیاست خارجی خود را عملیاتی سازد؟ تا چه اندازه بستر بین‌المللی آمادگی و پذیرش اجرای این سیاست‌ها را دارد؟
با توجه به تغییر جهت تحولات جهانی از اروپا به آسیا، چه از نظر اقتصادی و چه از نظر امنیتی و سیالیت و سرعت وقایع در آسیا، به نظر می‌رسد که ترسیم چشم‌انداز آتی سیاست‌های‌ آمریکا در منطقه تا اندازه‌ای دشوار باشد. در شرایط جدید نظام بین‌الملل، آنچه مسلم است آن است که برای اجرای یک استراتژی کلان، هر کشوری نیاز دارد تا حمایت قدرت‌های بزرگ همسو را جلب و با آن هم‌افزایی داشته باشد. در گذشته کشورها تلاش می‌کردند تا با صرف‌نظر کردن از منافع جزئی خود، در داخل بلوک به اهداف کلی خود دست یابند، اما امروزه بحث رقابت و همکاری، راهبرد غالب را شکل می‌دهد و هر یک از بازیگران درصدد کسب سهم و نقش بیشتر در جهان هستند.
چین و هند نیز به‌عنوان قدرت‌هایی نوظهور درصدد نقش‌آفرینی و کسب سهم بیشتر می‌باشند. هرچند برخی، قدرت‌یابی این کشورها را تهدیدی علیه ایالات متحده ارزیابی می‌کنند، اما از آنجا که این دو بازیگر نوعی همسویی ساختاری با اهداف و سیاست‌های آمریکا دارند، لذا نمی‌توانند تهدید تخریبی جدی را متوجه آمریکا سازند. به بیان دیگر، در این قدرت‌یابی و رقابت، نوعی ضرورت همکاری نیز مستتر است. این در حالی است که چین و هند با داشتن رشد اقتصادی بالا، نیاز روزافزونی به نفت، خصوصاً از محل خاورمیانه و خلیج‌فارس پیدا خواهند کرد. آیا این دو کشور حاضر خواهند بود به طور مستقیم وارد مناقشات و تحولات منطقه‌ای گردند یا آنکه ترجیح می‌دهند آمریکا در این خصوص به ایفای نقش بپردازد؟ به‌نظر می‌رسد که دست‌کم تا 20 سال آینده ورود جدی آنها به مناقشات خاورمیانه با هدف بهره‌برداری از منابع نفت و گاز متصور نباشد.
در شورای روابط خارجی آ‌مریکا پروژه مطالاتی درخصوص آینده استراتژی آمریکا در خاورمیانه در حال انجام است که مطالعه محورهای پرسشی آن می‌تواند نمایانگر توجه و میزان اهمیت موضوعات در سیاست‌های خاورمیانه‌ای آمریکا باشد؛ برخی از این پرسش‌ها به قرار زیر است:
1. چگونه باید آشتی ملی در عراق را ارتقاء داد و مانع سرایت بی‌ثباتی به منطقه شد؟
2. چگونه می‌توان با جاه‌طلبی‌ هسته‌ای و افزایش نفوذ منطقه‌ای ایران روبه‌رو شد؟
3. چگونه می‌توان به مناقشه اعراب و اسرائیل خاتمه داد و راه‌حلی برای مسئله فلسطین یافت؟
4. چگونه می‌توان ثبات را در لبنان ارتقاء داد؟
5. چگونه می‌توان با تهدیدهای رادیکالیسم اسلامی و تروریسم مقابله کرد؟
6. چگونه می‌توان اصلاحات سیاسی و اقتصادی در خاورمیانه را مؤثرتر از گذشته ارتقاء داد؟

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات