* آقای دکتر افروغ! نقد انقلاب اسلامی به نظر شما چه ویژگیهایی دارد و با چه معیارهایی میتوان به نقد مطلوب انقلاب پرداخت؟
** هر کس از هر منظر و با رویکرد و گفتمانی حق دارد انقلاب اسلامی را مورد ارزیابی قرار دهد و کامیابی ها و ناکامی های آن را مشخص کند و این حق از هیچ کس قابل سلب نیست و این وظیفه هم برای انقلابیون ما تعریف شده است و قابل انکار نیست که باید به این نقدهای متفاوت پاسخ دهند. قطع نظر از اینکه این نقد از چه بستری و با چه گفتمانی مطرح می شود وظیفه انقلابیون ماست - چه کسانی که در عرصه قدرت رسمی هستند و چه کسانی که در عرصه غیررسمی هستند - که به نقدها پاسخ دهند چون یکی از وظایف باز تولید انقلاب اسلامی، مواجهه با ایدئولوژی های متفاوت است. ایدئولوژی فقط منظر تئوریک ندارد و می تواند پایه ای برای نقدهای موردی باشد. اما بحث بنده این است که با توجه به شناخت، فهم و تبیینی که از انقلاب اسلامی دارم انقلاب اسلامی از جامعیت و قابلیت لازم برای نقد سیاست ها و رفتارهای 30 ساله ما بهره مند است. در واقع من انقلاب اسلامی را یک پروژه ناتمام می دانم. ناتمام، هم به دلیل جامعیت بالفعل آن و هم به دلیل انبساط و جامعیت بالقوه آن. انقلاب اسلامی یک پدیده در حال زایش است. ما نه این جامعیت بالفعل آن را کاملا درک کرده ایم ونه آن جامعیت در حال زایش آن را. ولی خوشحالم که این پروژه توسط برخی روشنفکران کلید خورده است که هم فهم عمیقی از انقلاب به دست بدهند و ابعاد و اجزای مختلف فلسفی، سیاسی و اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی آن را فهم کنند و هم تدارک دهنده این زایش باشند. من خیالم راحت است که اگر این اتفاق رخ دهد هر قدر هم ما در عمل با کاستی و ناکامی روبه رو شده باشیم من احساس می کنم مادامی که آن گفتمان، حی و حاضر و با نشاط هست، این ناکامی ها در مقطعی از زمان پشت سر گذاشته خواهد شد. من بیشتر نگرانی این گفتمان را دارم، تا ناکامی هایی که در عمل شاهد بوده ایم. چون وقتی معیار و محک، تغییر کند، بیانگر این است که خیلی از آسیب هایی را متحمل شده اید و آسیب هایی اتفاق افتاده که گفتمانی، جای خود را به گفتمانی دیگر داده باشد. بنابراین من معتقدم اگر بخواهیم یک آسیب شناسی متناسب با فرهنگ، هویت، جامعه و انقلابمان به دست بدهیم، باید بر اساس گفتمان انقلاب اسلا می باشد چون گفتمان انقلاب اسلامی، ریشه در تاریخ و فرهنگ و آرای فیلسوفان ما دارد. این نکته خیلی برای من مهم است که انقلاب اسلامی، دلالت سیاسی آرای فلسفی ماست. بنابراین با توجه به شناختی که از انقلاب اسلامی دارم می تواند محک نقد قرار بگیرد و ترجیح من این است که این محک نقد قرار بگیرد چون در این صورت، نقد ما بومی، فرهنگی، تاریخی و براساس گفتمانی می شود که براساس آن توانستیم تحولی را در سطح ملی وحتی در سطح جهانی ایجاد کنیم. ما باید این گفتمان را به خوبی درک کنیم، ابعاد فکری - فلسفی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی آن را درک کنیم و به وسیله این تراز، بررسی کنیم در 30 سال گذشته، چه توفیق ها و چه عدم توفیق هایی داشته ایم. شرط این کار هم این است که بین انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی، یک تمایز ذهنی ظریفی برقرار کنیم. اگر این تمایز برقرار نشود، امکان نقد درون گفتمان هم از ما سلب می شود. اگر قرار باشد هر اتفاقی که در جمهوری اسلامی رخ داده به نام انقلاب نوشته شود و به پای انقلاب گذاشته بشود آن وقت دست ما بسته است چون در این صورت اگر کاستی بوده از انقلا ب بوده و اگر قوت بوده آن هم از انقلا ب بوده است.
به نظر من این طور درست نیست. ما به یک معیار نیاز داریم و در عالم معیار باید ذهنی برخورد کنیم و به همین دلیل با وجود آنکه ارتباطی بین انقلا ب اسلا می و جمهوری اسلا می وجود دارد، در مقام نقد باید این هنر را داشته باشیم که انقلا ب را به مثابه معیارهای ذهنی از رفتارها و سیاست های موجود دولتمردان جدا کنیم و عطف به آن معیارها، سیاست ها و رفتارها را به نقد بکشیم. ایدهآل و معیار مطلوب بنده این است. البته در ابتدای عرایض خود عرض کردم که این حق هر کس است که متناسب با شناخت، فکر ، رویکرد و گفتمان خود به نقد بنشیند و عده ای هم باید پاسخ دهند. کما اینکه اگر شما نقد درون گفتمانی هم مطرح کردید باز هم عده ای باید پاسخ بدهند. حالا اینکه پاسخ می دهند یا نمی دهند و چه برخوردی با نقدها دارند، این هم از موارد نقد ماست که می گوییم هیچ ربطی به گفتمان انقلا ب اسلامی ندارد.
ببینید این مساله است. اگر شما به این نقدها اعم از درون گفتمانی و برون گفتمانی بی اعتنا باشید، این بی اعتنایی هیچ ربطی به انقلا ب اسلا می ندارد و این هم یک آسیب است . یعنی بی اعتنایی به نقدها هم یک آسیب است و شاید از یک منظر بزرگترین آسیب باشد و خود، معرف آسیب های دیگری است. یعنی چیزی که در مقام پاسخگویی، خود را به ورطه بی توجهی می اندازد وخود را بی اعتنا نشان می دهد، خودش می تواند مستقیما موضوع تحلیلی باشد که معرف یک سری آسیب های دیگر است که به نظر من، خودش سوژه ای ظریف و عمیق می تواند باشد.
* پس به نظر شما بیاعتنایی به همه نقدها اعم از درون گفتمانی و برون گفتمانی یک آسیب است اما ویژگی های نقد مطلوب، همان ویژگیهایی است که به آن اشاره کردید؟
** بله! ویژگیهای مدنظر من برای نقد همان است چون به نظر من جامعیت دارد. اگر کسی آزادی خواهی را مدنظردارد می تواند به انقلا ب اسلا می و لا یه های چارگانه آن طبق اصل سوم قانون اساسی اشاره کند. اگر دغدغه عدالت دارد، می تواند به ظرفیت های انقلا ب اسلامی از جمله قانون اساسی و لا یه دومی که بنده در تعبیرات خود همیشه از آن به عنوان لا یه آموزه های اسلا می و شیعی از جمله عدالت خواهی یاد کرده ام مراجعه کند. بنابراین هر آرزو، هر مطلوب و بدیلی در نظر دارد، بالا خره یا درگفتمان بالفعل انقلا ب اسلا می قابل فهم است یا در بخش زایش بالقوه آن قابل بسط است. بنابراین از هر حیث، یعنی اگر دغدغه هویت داشته باشیم دغدغه فرهنگ داشته باشیم، دغدغه تاریخ داشته باشیم، به گونه ای تحلیل انقلا ب اسلا می ما همه این موارد را در بر می گیرد و من این را از جهت احساس و عاطفه عرض نمی کنم، بلکه برحسب شناخت و بر حسب درکی که از انقلا ب اسلا می وابعاد تو درتوی آن دارم عرض می کنم . اما ما نمی توانیم برای مردم تعیین تکلیف کنیم و بگوییم شما باید فهم ما را بپذیرید و از این زاویه نقد کنید. خب! این نقد بومی و مطلوب است اما هر کسی می تواند از منظر خود نقد کند و انقلا بیون ما، اعم از رسمی و غیررسمی، اصحاب قدرت واصحاب نقد ما باید علا وه به نقدهای درون گفتمانی پاسخگوی نقدهای برون گفتمانی هم باشند و از کنار این نقدها بی اعتنا عبور نکنند. ببینید! یک وقت می گویند که الباطل یبطل بالترک ذکر. شاید این، در جایی جواب بدهد، به شرط آنکه باطل بودن آن کاملا روشن باشد. اما به خیلی از این مسایل و شبهات نمی توان مارک باطل بودن زد. وقتی برای کسی سوالی ایجاد شود، نمی توان سوال او را زیر سوال برد یا نمی توان نیت سوال کننده را به پرسش او گره زد. ما باید جواب دهیم. یک دستگاه فکری و ایدئولوژیک باید وجود داشته باشد تا به این پرسش ها، ولو برون گفتمانی پاسخ دهد. بی اعتنایی به این پرسش ها، خود می تواند موضوع مستقلی باشد. وقتی بی اعتنا هستید یعنی از هر دغدغه ای آسوده هستید و احساس می کنید در هاله ای از قداست قرار گرفته اید. به نظر می رسد اسیر نوعی توهم هستید. در حالی که باید پاسخگو باشید. چطور وقتی امام خمینی(ره) می فرماید که وقتی احدی از آحاد جامعه تصمیم بگیرد رهبر نظام اسلامی را استیضاح کند حق دارد. او باید پاسخگو باشد و اگر پاسخ ندهد خود به خود معزول است؟ وقتی ولی امر مسلمین چنین سخنی را مطرح می کند و این سخن، هر کسی را شامل می شود که خود را در معرض پاسخگویی قرار می دهد، دیگران که جای خود دارند. این بر حسب یک نگاه عمیق است و من فکر می کنم مبنای این نگاه بر می گردد به حق مردم. کسانی که به پرسش های مردم از اقشار مختلف بی اعتنا هستند، این بدین معناست که برای حق مردم پشیزی ارزش و اعتبار قائل نیستند. این حق مردم است که مطلع باشند و اگر شما این حق را برای مردم قائل نباشید مسلما در برابر خیلی از مقولات و طرح های دیگر واکنش نشان می دهید. من به یاد طرح انتشار و دسترسی آزاد به اطلاعات می افتم که در دولت گذشته مطرح و در کمیسیون فرهنگی مجلس هفتم تصویب شد و در مجلس هفتم به تصویب نهایی رسید که البته بعد به شورای نگهبان رفت و الان کار آن به مجمع تشخیص مصلحت نظام کشیده شده است.
در حالی که اگر این موضوع را در بستر اعتنا به حق مردم بررسی کنیم، در می یابیم که یکی از لوازم توجه به حق مردم، انتشار اطلاعات از یک سو و دسترسی آزاد مردم به این اطلاعات از سوی دیگر است. بنابراین بی اعتنایی به این نقدها و پرسش ها به هر بهانه ای که باشد بی اعتنایی به حق مردم است. نظام هایی که بی توجه به این مقوله هستند، نباید از جمهوریت قابل قبولی برخوردار باشند و توجه زیادی به حق مردم قائل نیستند. در جمهوری اسلامی، هم اسلام توجه ویژه ای به حق مردم دارد و هم جمهوریت. بنابراین بی اعتنایی به سوالات مردم، بی اعتنایی به فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی یعنی جمهوری اسلامی است و به هر بهانه ای که باشد قابل قبول نیست. حالا برخی اوقات، مصلحت اسلام، اقتضای ویژه دارد که آن اقتضای ویژه هم روش و قاعده دارد و قاعده آن را هر کسی نمی تواند تعیین کند و در سلسله مراتب نظام هم بستر خاص خودش را دارد که به ولی امر مسلمین برمی گردد که البته امام فرموده بودند که خدا آن روز را هم نیاورد.
* شما طیف وسیعی از مسایل مربوط به پرسش من را، از شرایط نقد گرفته تا نتایج بی اعتنایی به نقد مطرح کردید که خود، شامل چند شاخه می شود. اگر اجازه بدهید من از یک شاخه بحث را ادامه دهم. از همان شاخه ای که به مرز ظریف بین انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی اشاره کردید و تمایز این دو را ذکر کردید. اینجا مباحث دیگری مطرح می شود. مثلا عده ای برخلاف نظر شما که معتقد به تمایز این دو مقوله هستید، اعتقاد دارند آنچه در شرایط فعلی رخ می دهد - درست یا نادرست - حاصل عملکرد جمهوری اسلامی است چون انقلاب اسلامی رخ داده و به پایان رسیده و حاصل آن جمهوری اسلامی است. در مورد تمایز بین انقلاب اسلامی و جمهوری اسلا می چه پاسخی برای این افراد دارید؟
** این موضوع به تبیین ما از انقلا ب اسلا می بر می گردد. اگر ما انقلا ب اسلا می را یک حادثه سیاسی در نظر بگیریم در این صورت انقلا ب اسلا می در 22 بهمن پیروز شده و به پایان رسیده و پس از آن هر اتفاقی که رخ دهد متکی به حادثه 22 بهمن و انقلا ب اسلا می بوده است، به نظر من، این یک جواب ابتر و ناقص است. ما چند سوال مطرح می کنیم: چرا انقلا ب اسلا می رخ داد؟این انقلا ب چه بود؟ ریشه ها و عوامل پیدایی انقلا ب اسلا می چه بود؟ اهداف و ارزش های انقلا ب چه بود؟ وقتی این مسائل رامطرح می کنیم می بینیم که به راحتی نمی توانیم آن را یک حادثه سیاسی ببینیم که در 22 بهمن تمام شد و نوبت خود را به جمهوری اسلا می داد. این چه چیزی بود که تمام شد؟ آیا تمام اهداف و ارزش های آن محقق شد؟
آن ریشه ها و عوامل پیدایی انقلا ب چه می شود؟ پیام و صبغه فلسفی انقلا ب اسلا می چه می شود؟ آن زمینه فرهنگی وهویتی رخداد انقلا ب اسلا می چه می شود؟ اصلا شما با کدام روش، خود را قانع می کنید که انقلا ب اسلا می را یک پدیده صرف سیاسی رخ داده در یک مقطع تاریخی خاص تعریف و تفسیر کنید؟ دست شما برای چنین نگاهی بسته است و در مورد هیچ پدیده ای حق این کار را ندارید. حالا اگر از روشی بهره مند شوید که این روش معتقد باشد که هر رخدادی و حادثه ای که در عالم اتفاق می افتدمعلول دو دسته عوامل است: عوامل علی و عوامل اعدادی و بیرونی و انضمامی، در این صورت کار پیچیده تر می شود و شما می بینید که پاسخگوی این منطق نخواهید بود و این سوال را نمی توانید پاسخ دهید که انقلا ب سیاسی را صرفا یک حادثه سیاسی جزئی قابل مشاهده 22 بهمنی تفسیر کنید. این نکته ظریفی است اما نکته دوم: اگر بپذیریم که شما یک فهمی از آن حادثه سیاسی به دست دهید، مثل حادثه ای که در 22 بهمن 57 اتفاق افتاده است و شما یک تفسیر خاص از آن دارید، یک سوال مطرح می شود: آیا هر اتفاقی که در جمهوری اسلامی رخ داده منطبق بر همان شناخت اجمالی شما از انقلا ب اسلا می است؟ پس اتفاقات متناقص در جمهوری اسلا می را چگونه تفسیر می کنید که بتوانید با یک شناخت اجمالی از انقلا ب اسلامی انطباق دهید؟ مثلا یک زمانی در این کشور شنیدید درود بر بنی صدر و زمانی دیگر شنیدید مرگ بر بنی صدر. کدام صحیح است؟ با این تغییرها و تنوع ها که شما می بینید چه می کنید؟ انواع و اقسام مثال های اینچنینی را من می توانم مطرح کنم تا انواع و اقسام سیاست های متناقض را بررسی کنیم. خب چه می شود بالاخره این شناختی که شما از انقلاب اسلامی دارید صلابت و استواری دارد یا ندارد؟
با کدام یک از این سیاست های متناقص، ما صلا بت فکری شما را منطبق کنیم؟ من مثال بنی صدر را مطرح کردم. این جا اگر خود رابه دست تند باد حوادث بسپارید نمی توانید به این سوال جواب دهید. اما اگر از ابتدا شناخت قوی و عمیقی از انقلاب به دست دهید، آنگاه هر اتفاقی قابل توجیه نیست. آن وقت مردم چه بگویند درود بر بنی صدر و چه بگویند مرگ بر بنی صدر، از همان ابتدا، موضع انقلا ب اسلا می نسبت به بنی صدر مشخص است که هر چه باشد درود نیست. اخلا ق و ادب به من اجازه نمی دهد که خیلی راحت کلمه مرگ را به کار ببرم، وگرنه می گفتم انقلاب اسلا می نسبت مرگ بر بنی صدر را دارد نه درود بر بنی صدر.
آن وقت عطف به این موضع مستحکم است که شما می توانید هر حادثه ای را در جمهوری اسلامی توجیه کنید، تطهیر کنید، تقدیس کنید و آن را به نام انقلاب اسلامی بنویسید. ما از این توجیه ها و تطهیرها و تقدیس ها فراوان داشته ایم. یعنی سیاست هایی که هیچ انطباقی با انقلاب اسلامی و ظرفیت و جامعیت آن نداشت اما تطهیر شد. به نظر من یکی از عوامل تطهیر و توجیه و سکوت و تقدیس این سیاست هایی که هیچ نسبتی با انقلاب اسلامی ندارد بر می گردد به خلط جمهوری اسلامی به انقلاب اسلامی و یکی پنداشتن آنها. به قول یکی که می گفت برخی افراد، اول نشانه را مشخص نمی کنند که بعد تیر بزنند، بلکه تیر را رها می کنند و هر جا که خورد می گویند نشانه همان جا بود، الان هم همین است. هر اتفاقی که در جمهوری اسلامی رخ دهد برخی می گویند عین حق است. این حکایت از آن دارد که ما درک مبنایی نداریم. این درک مبنایی با تفسیر صحیح از انقلاب اسلامی به دست می آید که باید به آن توجه کرد.
* چه باید کرد که درک مبنایی ما از ابعاد مختلف فکری، فلسفی، سیاسی و فرهنگی کامل شود و نقد ما از انقلا ب ویژگی های نقد مطلوب را پیدا کند؟
** این موضوع به خوبی درک نشده به ویژه ابعاد فلسفی و زمینه های فرهنگی و هویتی و تاریخی آن به خوبی درک نشده است و عطف به دو معیار هم باید این درک صورت گیرد. یکی فعلیت و دیگری بالقوه بودن و انبساط آن. اما نه فعلیت و نه انبساط آن، آنطور که باید و شاید درک نشده است. البته درک های فی الجمله ای به دست داده شده و رگه هایی از درک صحیح موجود است و من فکر می کنم به خاطر همان رگه های صحیح است که ما نقدهایی را می شنویم و در برخی جاها نقاط قوت داریم و به نظر می رسد یک قوت پایدار هم رخ داده است. یکی از این قوت های ما استقلال سیاسی است. این قدر متیقن انقلاب اسلامی است و کسی در این موضوع تردیدی ندارد که ما دارای کشوری عزیز و مستقل هستیم و این بر می گردد به همان رگه های صحیحی که از تبیین انقلاب اسلامی موجود است. اما واقعیت این است که ما در بخش نظریه پردازی به یک معنا و نظارت به معنای دیگر، غفلت بزرگی کرده ایم و باور کنید این غفلت نابخشودنی است. چون باعث وارد شدن آسیب های جدی به جمهوری اسلامی شده است. از یک طرف، خوب آن را فهم نکرده ایم و از طرف دیگر، در همان حدی هم که آن را فهم کرده ایم روی آن نظارت نداشتیم. یعنی سرنوشت انقلاب اسلامی را با سیاست ها و رفتارهای جاری، بدجوری گره زدیم.
این باعث شده، آسیب های ما در جاهایی متراکم و منتج به آسیب های جدید شود. ما از همان ابتدا تکلیف نظریه پردازی و نظارت را معلوم نکردیم. حتی نهادهایی که نقش اساسی در نظریه پردازی داشته اند و به عنوان یک نیروی اجتماعی، سرمایه ای را برای امام(ره) ایجاد کردند تا امام بتواند در برابر شاه صف آرایی کند، آنها هم از نقش نظارت و نظریه پردازی خود دور شدند و آن استقلالی را که در شرف پیروزی انقلاب اسلامی داشتند، ندارند. مثل حوزه های علمیه. حوزه های علمیه به عنوان نیرویی خاص هم در نظریه پردازی و هم در بسیج نیروهای اجتماعی کمک کرد و من برای این موضوع، دو شاخص دارم. تئوری جمهوری اسلامی از طرف امام(ره) مطرح می شود و امام فرزند حوزه است. عقبه فلسفی انقلاب اسلامی هم - که جای بحث آن اینجا نیست - به نگرش فلسفی ملاصدرا و حکمت متعالیه بر می گردد. خب! ملاصدرا هم فرزند حوزه های علمیه است. در مجموع، حوزه های علمیه و روحانیت، علاوه بر نقش نظریه پردازی که از سوی امام مطرح شد در بسیج توده ها هم نقش اساسی داشتند. هم خودشان به صورت یک نیروی فعال اجتماعی و هم به عنوان واسط امام و مردم برای کشاندن مردم به صحنه. بنابراین جایگاه ویژه ای برای حوزه های علمیه و طلاب و روحانیت قائل هستیم. اما این نقش، الان دستخوش یک سری توجیهات قرار گرفته است. به لحاظ ساختاری، آن استقلا ل و آن نظریه پردازی و نظارت دیده نمی شود. چرا؟ من احساس می کنم بر حسب همان نکته است یعنی خلط انقلاب اسلامی با جمهوری اسلا می و تقلیل نقش حوزه از وجه نظارت و نظریه پردازی به وجه تصدی گری. آنها فکر کردند که اگر فقط نقش اجرایی و تصدی گری را برای خود تعریف کنند دیگر کار تمام است.در حالی که این طور نیست. من منکر نقش تصدی گری علما و طلا ب و روحانیون در جاهایی که لا زم است نقشآفرین باشند مثل حوزه قضایی تا حدودی تقنین یا دفاتر نمایندگی ولی فقیه - که تعریف شده است- نیستم. اما احساس می کنم یک بازنگری باید صورت گیرد، حداقل از این زاویه که آیا در کنار این تصدی گری ها، به نظریه پردازی و نظارت هم اهتمام جدی صورت گرفته یا خیر؟ من احساس می کنم ضعف عمده ای که امروز ما داریم این است که نظریه پردازی و نظارت را به دستگاه های رسمی احاله کرده ایم. در حالی که دستگاه های رسمی به دلیل ملا حظات و مصلحت اندیشی ها و محافظه کاری هایی که دارند به هیچ وجه نمی توانند چشمان بیداری برای نظام باشند. چون به هر حال درست یا نادرست به توجیه کشیده می شوند. آنها باید کسانی باشند که با شجاعت هر چه تمام و بی محابا عطف به معیارهای به دست آمده از انقلا ب اسلا می وضعیت موجود را به نقد بکشند. من واقعا این را نمی بینم و حتی بزرگانی که بعضا خاستگاه فلسفی انقلاب اسلا می را به خوبی درک کردند وقتی به پای ارزیابی انقلا ب می رسند ناگهان موضعی می گیرند که ربطی به مبانی فلسفی آنها ندارد.این دلیلی ندارد جز اینکه فکر می کنند آن موضع گیری فلسفی آنها، موجب تضعیف انقلاب اسلا می و جمهوری اسلامی می شود. در حالی که به نظر من این احتیاط های بیش از حدی است که متاسفانه ما شاهد آن هستیم و باید چاره ای برای آن اندیشید.
* این احتیاط ها بیش از حد است یا آسیب ورود به بحث تصدی گری؟
** ببینید! من می گویم سه نقش برای روحانیت قابل تعریف است. نقش نظریه پردازی ، نقش نظارت و نقش اجرا. من می گویم نباید نقش نظریه پردازی و نظارت، به نقش تصدی گری تقلیل پیدا کند. خیلی از آقایانی هم که من اشاره کردم اصلا در اجرا نقشی ندارند و در عرصه نظریه پردازی هستند اما تن به دلالت های عملی نظریه پردازی خود نمی دهند. نظریه پردازی، دلالت های انتقادی دارد اما وقتی به دلالت های عملی می رسند، کمی دست به چراغ حرکت می کنند و من دلیل این امر را نمی فهمم. ما از یک فیلسوف انتظار داریم ملتزم به لوازم کلا مش باشد. یعنی اگر لوازم کلا م شما حق است، به نقد تن بده!
مبنای فلسفی انتقادی مطرح می شود اما موضع گیری انتقادی مطرح نمی شود. آن هم توسط کسانی که در قدرت هم حضور ندارند که بگوییم شبهه حفظ قدرت برای آنها مطرح است. نه! بزرگانی هستند که بیرون از قدرت، مسایل را رصد می کنند و تا پای نظریه پردازی هم میآیند اما در نظارت، اندکی سستی نشان می دهند. در حالی که این نظریه پردازی ، پشتوانه نظارت است و از لوازم و مقدمات نظارت، موضع گیری انتقادی است. من که نمی توانم صورت مساله را پاک کنم. بالا خره من یک نظریه از این انقلا ب داده ام. یک جایی کاستی دیده ام و جایی دیگر قوت دیده ام. من باید ضعف ها وقوت ها را بگویم نه اینکه وقتی از مقام نظریه پردازی به مقام نظارت رسیدم، دیگر تر و خشک را با هم تایید کنم و نگویم قوت کجاست و ضعف کجاست و هر چه را رخ داده نیکو بدانم!
در مجموع، می توانم بگویم نوعا کسانی که دستی در اجرا دارند، نظریه پردازان و ناظران خوبی نیستند. به همین دلیل توصیه می کنیم بخشی از روحانیت که وارد عرصه اجرا نشده، در خصوص نظریه پردازی و نظارت اهتمام جدی داشته باشند، چون کسانی که در اجرا هستند، به لحاظ ساختاری، ملاحظه کارتر می شوند و در این زمینه تفاوتی بین روحانی و غیر روحانی نیست. این گونه نیست که مجریان ما محافظه کار شوند. قرار است همواره نقش نظریه پردازی و نقش انتقادی را در حین اجرا هم ایفا کنند. اما ما خیلی کم سراغ داریم افرادی را که هم نقش روشنفکر را ایفا کنند و هم کارگزار خوبی باشند. بنابراین ما توصیه اخلا قی می کنیم که تمام مجریان ما در کنار مقام اجرایی خود، نقادان خوبی باشند، اما واقعیت ، این موضوع را تایید نمی کند. اغلب مجریان ما- نه صرفا روحانیون- عملا ملاحظه کار و توجیه گر هستند. بنابراین مابر حسب این بحث ساختاری توصیه می کنیم که - همانگونه که اشاره کردم- مجریان ما منتقدان خوبی باشند. اما این یک توصیه شخصی است و توصیه ساختاری، چیز دیگری می گوید . بر حسب ملزومات نگاه ساختاری، توصیه ما این است که بعضی از روحانیون وارد اجرا نشوند و همان نقش نظریه پردازی و نظارت را ایفا کنند. چون با توده ها ارتباط دارند و همواره مورد اعتماد مردم بوده اند. اصلا شروع انقلا ب به دلیل استقلا ل روحانیت از دستگاه رسمی بود. این یک سرمایه است که باید آن را حفظ کرد چرا که هم باعث ارتقای اعتماد مردم نسبت به روحانیت شد و هم باعث ارتقای نظام جمهوری اسلا می شد. وقتی شما قدرت خود را به عنوان یکی از مظاهر قدرت مدنی، نادیده می انگاری و همه تخم مرغ های قدرت خود را در سبد قدرت رسمی جمهوری اسلا می قرار می دهی، هم به مردم و خودت جفا کرده ای و هم به جمهوری اسلا می جفا کرده ای که آن را از نقدهای مبنایی محروم کرده ای. ما باید شاهد این باشیم که مساجد ما نقش نظارتی داشته باشند وبی محابا نقد کنند و اگر نقاط قوت را می گویند نقاط ضعف را هم بگویند. حوزه های علمیه ما کماکان استقلا ل خود را حفظ کنند و اگر در جاهایی وارد عرصه اجرا می شوند تناسبی با آموزش های آنها در حوزه علمیه داشته باشد واگر هم در جاهایی وارد عرصه اجرا شدند که تناسبی با خاستگاه آنها ندارد بازنگری کنند و حتی الا مکان با این فرض که نیروهای انسانی به حد کافی تربیت شده و وضعیت مانند قبل از انقلا ب نیست از آن فاصله بگیرند.
ولی اگر هم به این نتیجه رسیدند که هنوز تربیت های لا زم صورت نگرفته حداقل از نقش نقادی و نظارت و نظریه پردازی خود، غفلت نکنند. این هم براساس مفروض است که قدرت نقد به مراتب از قدرت رسمی، فضیلت و اهمیت بیشتری دارد. از فضیلت قدرت نقد نباید محروم شد. کسی که قدرت نقد را در اختیار دارد مطمئن باشید در نهایت قدرت رسمی را از آن خود خواهد کرد. نباید همه توجه ما در جمهوری اسلا می معطوف به وجه رسمی قدرت باشد و از وجه غیر رسمی قدرت یعنی قدرت نقد و قدرت روشنفکری غافل شویم. کسی که قدرت نقد را در اختیار دارد، بدین معناست که قدرت بدیل را در اختیار دارد. یعنی قدرت آرزوهای جدید و قدرت تحول را در اختیار دارد. نباید از این قدرت محروم شویم و فرصت را فقط به نقدهای برون گفتمانی بدهیم. ببینید! نوع نگاه به قدرت نباید فقط معطوف به قدرت رسمی شود. قدرت را باید فراگیر و به صورت شبکه ای گسترده دید. اگر قدرت را گسترده ببینیم آنگاه جایگاه روشنفکری و فرهنگ و سیاست های فرهنگی و نقد و نظارت و نظریه پردازی پررنگ می شود.
* پس می توانیم از صحبت های شما این گونه نتیجه گیری کنیم که حوزه دینی می تواند در حوزه نظارت در قالب یک نظام سیاسی حضوری فعال داشته باشد ولی به شرط آنکه ورود آن به حوزه اجرا نقش نظریه پردازی آن را کم رنگ نکند؟
** بله!
* خب! حالا ممکن است اینجا در ذهن برخی افراد یک دور ایجاد شود. شما می گویید قدرت در اختیار کسی است که نقد کند. بخش دینی نقد می کند قدرت را به دست می گیرد و ممکن است زمینه ساز ورود او به حوزه اجرا شود. در اینجا منظور شما قدرت رسمی است یا قدرت غیر رسمی؟
** الان هم بخش اجرایی ما معلول همان نظریه پردازی های حوزه است یا نظریه پردازی هایی که حوزه در آن نقش اساسی داشته است. اما همه آسیب شناسی ما هم همین است که حالا که اینها دلالت منطقی آرای خود هستند، هم به انبساط این نظریه پردازی و آرا اهتمام داشته باشید و هم نظارت کنید تا انحرافی صورت نگیرد. در غیر این صورت حادثه ای رقم می خورد که قابل جبران نیست. یا نباید جمهوری اسلامی تشکیل می شد یا الان که تشکیل شده باید نقدی مضاعف را شاهد باشیم. نقدی نسبت به کسب اطمینان از حقانیت آن و نقدی نسبت به کسب اطمینان از مقبولیت آن; خب! این توسط نهادهای نقاد و روشنفکران امکانپذیر است. کسانی که دستی در اجرا دارند، هر چقدر هم که به آنها توصیه کنید از نقش نظریه پردازی خود محروم نشوند، از نظر ساختاری در معرض توجیه هستند. شما باید آن نهادهایی را که خارج از قدرت دولت هستند و از نظر ساختاری قابلیت نقد و نظریه پردازی و نظارت را دارند، به ایفای نقش نظریه پردازی و نقد نظارت دعوت کنید. به نظر من اگر ما با نقد خوبی روبه رو نمی شویم تا حدی حاصل فقدان نظریه پردازی و عدم درک صحیح از جمهوری اسلامی و مبانی و شکل و شیوه تداوم آن است.
* فکر می کنم موضوعات خوبی در مورد شرایط و ویژگی های نقد مطلوب مطرح شد. حالا اگر اجازه بدهید یک پله جلوتر می رویم. شما در صحبت های خود گفتید که گاهی اوقات نقدهای خوبی هم مطرح شده اما چقدر به این نقدهای خوب توجه شده است؟
** این موضوع فراز و فرود داشته است. من معتقدم در دهه اول استقرار جمهوری اسلامی تا پایان جنگ، ما به این نقدها در مجموع اعتنای بیشتری داشته ایم. در آن زمان همه گروه ها حرف ها و نظرات خود را مطرح می کردند و دعواها هم دعواهای درون گروهی بود. حالا یکی تفسیر پویا از فقه داشت و دیگری تفسیر سنتی. یکی تفسیر اقتصاد آزاد از احکام اسلامی داشت و دیگری تفسیر اقتصاد دولتی. ولی همه حرف های خود را می زدند و همه تقریبا در قدرت رسمی، حضور داشتند. در کل، حوزه های علمیه هم درگیر پاسخ به این سوالات بودند. مفاهیمی که در دهه اول انقلاب خلق شد همه ناشی از همین حضور و نظریه پردازی بود.
می دانید که زمانی که حضرت امام(ره) مفهوم زمان و مکان و مصلحت را مطرح کردند، همه، سرمایه ای بود که در 10 سال اول برای ما رقم خورد و به بسیاری از چالش های حکومت و مربوط به شرایط و اوضاع و احوال متغیر پاسخ داده شد. اما بعد از جنگ ما دیگر این تحول و حضور را نمی بینیم. در واقع، انبساط برخوردهای دینی و درون گفتمانی را با مفاهیم شاهد نیستیم. این، دو پاسخ دارد. یا اینکه چالش ها تمام شده و ما دیگر چالشی نداریم، یا اینکه به چالش ها توجهی نشده است. این نکته، خیلی ظریف است. اگر قرار است وجهی از پویایی انقلاب اسلامی به شرایط و اوضاع و احوال متحول برگردد ما نمی توانیم بگوییم یکبار برای همیشه پاسخ ها داده شد. چون یک طرف این پاسخ ها به شرایط و اوضاع متحول بر می گردد . پس باید حداقل شاهد انبساط پاسخ ها و انطباق پاسخ ها با شرایط زمانی و مکانی به صورت قاعده مند و روش مند باشیم و حداقل از وجه قاعده مندی و روش مندی انطباق آن اصولی که امام در اثر شرایط به آن رسیدند با شرایط متغیر و متحول بعد ازجنگ اطمینان داشته باشیم. من روی این مساله حرف دارم و معتقدم به یکی از شاهکارهایی که امام بر اثر توجه به شرایط به آن رسید، یعنی بحث زمانی و مکان و مصلحت- هر چند که ریشه در اسلا م داشت- به صورت قاعده مند و روش مند و کلا ن برخورد نمی شود.
فقط این نکته را بگویم که آنقدر آسیب در مورد مصلحت وجود دارد که مصلحت شخصی و گروهی و جناحی در سایه و زیر پوشش و لعاب مصلحت کلان، کار خودش را انجام می دهد ضمن اینکه ما حسب آن جایگاهی که مصلحت دارد و حسب آن قواعدی که مصلحت باید به آن توجه کند که سه قاعده برای آن ذکر شده که ذیل احکام اسلا م قرار گرفته باشد، یعنی قاعده الا هم فی الا هم را رعایت کرده باشد وحتما خبرویت و مشورت در آن لحاظ شده باشد، من این ها را به صورت قاعده مند و روش مند نمی بینم. احساس می کنم که ساز و کار رسیدن ما به مصلحت، ساز و کار تعریف شده و مطمئنی نیست و اسیر روزمرگی شده است علا وه بر این مساله که خدمتتان عرض کردم به وجه رسمی تشخیص مصلحت بر می گردد، مصلحت تبدیل به یک مقوله رها و آزاد شده که هر کسی به خود اجازه می دهد باب مصلحت را باز کند بدون آنکه در جایگاه رسمی مصلحت - به رغم همه نقدهایی که نسبت به آن داریم - قرار گرفته باشد. مثلا شما می بینید برخی آقایان در مجلس، مرجع تشخیص مصلحت می شوند. در حالی که مجلس جایی برای مصلحت نیست. یا اگر قرار است مصلحت به یک جایگاه تعریف شده در ساختار حکومت اسلا می برگردد، آن مقام معظم رهبری است که باید تشخیص دهد. خیلی اوقات، ایشان، نه نامه ای می نویسد و نه موضع آشکار و روشنی می گیرد، اما عده ای برخی مواضع را به ایشان نسبت می دهند. فضا برای مصلحت سنگین شده در حالی که ما بر حسب شناختی که از انقلا ب اسلا می داریم، می گوییم که همیشه فضا باید برای حقیقت سنگین باشد و اگر شرایط اقتضا کرد به سمت مصلحت می رویم . اما باید روشن باشد که شرایط اقتضا کرده است و به صورتی قاعده مند و روشمند به این مصلحت برسیم و نه به صورت فردی، شخصی، جناحی و گروهی تشخیص های غلط خود را به پای منافع کلا ن نظام نگذاریم. به شدت احساس می کنم که این اتفاق در حال رخ دادن است.
این بر می گردد به این نکته که به صورت قاعده مند به آن پرداخته نشده و کسی هم با این بی قاعدگی ها برخورد نمی کند. بنابراین در دهه اول، من اعتقاد به نقدها را می بینم. اما دفعتا بعد از جنگ، بنا بر ملاحظات و توجیهاتی، اصلا نقد و نظارت پاک می شود. فقدان اصول مورد نیاز برای پاسخگویی از یک طرف و عدم پرسش از طرف دیگر مشکل ساز می شود. من براساس شناختی که از انقلاب اسلامی دارم علیرغم آنکه برای معیارها و ارکان و جایگاه ها یک قداستی قائل هستم اما متوجه نمی شوم چرا باید یک مقام اجرایی را تا حد پیامبر بالا برد؟ چرا باید در حکومت اسلامی شاهد امحای نقد و نظارت باشیم؟ براساس چه منبع و آیه و روایتی؟ اگر سیره عملی حضرت علی(ع) به عنوان یک تجربه موفق حکومت در اسلام برای ما ملاک است باید ببینیم که حضرت علی(ع) چگونه حکومت کرد؟ چه اتفاقاتی در آن زمان رخ داده است؟ زمانی شما از قواعد عقلی استفاده می کنید و می بینید که حضرت امیر چگونه حکومت را اداره می کرد؟ کجا ایشان در مقام احتجاج و استدلال به عصمت خود اشاره کرده است؟ کجا ایشان تصمیمی گرفته که حقی را از مردم سلب کرده باشد؟ توصیه هایی که ایشان به مردم دارد همواره مبتنی بر این اصل است که حضرت امیر را به نقد می کشند. همواره برای مردم حقی قائل است. اجازه بدهید یک نکته جالب را عرض کنم. درآن سال ها که دموکراسی هم نبود، تفکیک قوا هم وجود نداشت، قاضی منصوب حضرت علی (ع)، ایشان را فرا می خواند. یعنی آنقدر جرات داشت که رهبر مسلمین را فرا بخواند. حضرت علی(ع) هم آنقدر تواضع دارد و آنقدر به لحاظ ساختاری، قاضی را ذی حق می داند که در محکمه حضور پیدا کند و حتی محکوم برگردد. آن زمان نه خبری از دموکراسی بوده، نه مشروطه ای و نه انقلاب اسلامی. در صدر اسلام، توجه ویژه به حق را ببینید که رهبر حکومت اسلامی، محکوم بر می گردد و هیچ اعتراضی هم نمی کند. یا می بینیم که از کوچکترین خطای کارگزاران و امرای خودش نمی گذرد، اما به مالک می گوید اگر خطایی از مردم سر زد گذشت کن. از خطای مردم در می گذرد و از کوچکترین خطای امرا نمی گذرد. این حکایت از وجه امر به معروف و نهی از منکر در سطح دولت با دولت دارد. اما ما چه می کنیم؟ ما خطای کوچک مردم را بزرگ می کنیم و خطای بزرگ مسوولان را لاپوشانی می کنیم.
* در این مورد مثالی می زنید؟
** من الی ماشا»الله می توانم مثال بزنم. مثالش مدرک جعلی یکی از وزرای کابینه که بعد از اینکه برملا می شود نه تنها برخوردی صورت نمی گیرد و او عزل نمی شود، بلکه حتی وقتی مجلس او را استیضاح می کند لقب بسیجی می گیرد. واقعا اینها یعنی چه؟ حالا چرا در برابر این موضوع باید سکوت کنیم؟ کدام معیار به ما می گوید سکوت؟ انقلاب؟ حضرت علی(ع)؟ اینجاست که برخی افراد، سرنوشت انقلاب را با سرنوشت اتفاقات موجود گره می زنند و سکوت می کنند. حالا این سکوت می تواند محمل مصلحت داشته باشد یا خدای نکرده محمل حقیقت داشته باشد. اما هر چه باشد غلط است. ما به سمتی رفته ایم که به تدریج نقد درون گفتمانی کنار گذاشته شد و متعاقبا جای خود را به نقد برون گفتمانی داد و نقد برون گفتمانی سکه رایج شد. البته طبیعی هم هست. وقتی شما از قابلیت های انقلاب اسلامی برای نقد استفاده نمی کنید، نقد و نیاز به نقد که روی زمین باقی نمی ماند. نقدهای برون گفتمانی یکی پس از دیگری می آید و فشار می آورد. لیبرالیسم و سکولاریسم مسلط می شود. شما نباید بگویید چرا اینها مسلط شده اند؟ شما باید به این سوال پاسخ دهید که چه شد که اینها مسلط شدند؟ چرا سکوت کردی، چرا توجیه کردی، چرا تطهیر کردی؟ چرا مقام اجرایی را تا حد پیغمبر بالا بردی و گفتی مخالف رئیس جمهور وقت، مخالف پیغمبر است. هر کسی که حرفی می خواست بزند ساکت و صامت شد. چرا این کار را کردی؟ چرا جفا به خودت و به انقلا ب کردی. جلوی منتقدان ایستادی ، نقد هم نکردی، فرصت برای نقد برون گفتمانی فراهم شد. بنابراین توجه به نقدها از سه دهه اخیر فراز و فرود داشته اما به نظر می رسد که بعد از مدتی که یک فرصتی برای نقدهای برون گفتمانی مطرح شد و مواجهه هایی هم توسط روشنفکران با این نقدهای برون گفتمانی ایجاد شد، ما در دوره ای هستیم که بار دیگر سیاست توجیه و سکوت و تطهیر و تقدیس بعد از دوران جنگ، در حال تکرار است. اما با اهرم ها و فرصت های دیگری که تفاوت هایی هم با دوران بعد از جنگ دارد. ولی به هر حال به نظر من به غیر از فرازی که در مجموع، در اول انقلا ب داشتیم، فراز قابل توجهی در حوزه نقد بعد از آن نداشتیم. اما چند صباحی است که به نظر می رسد مقداری، ولو به صورت یک رگه، افرادی هستند که مباحث نقد درون گفتمانی را مطرح می کنند و یک تبیین فلسفی از انقلا ب اسلا می به دست می دهند و سعی می کنند به جایگاه نظریه پردازی و نقد به لحاظ تئوریک اصالتی بدهند.
امیدوارم تلا ش این دسته از افراد به ثمر بنشیند واین موضوعی است که در عرصه عمومی باید جایگاه خود را باز کند. اگر عرصه رسمی ما تساهل لا زم را به خرج بدهد موثر است. چون سطح رصد صدر قدرت رسمی در بسط و گسترش مطالب بر حق عرصه غیر رسمی موثر است. اما اگر این اتفاق نیفتاد از ساحت غیررسمی و مدنی سلب تکلیف نمی کند که روز به روز به بسط و گسترش خود اقدام کنند و به این مهم توجه بیشتری داشته باشند، باعث تضعیف یکدیگر نشوند و به فضیلت و اهمیت نقد درون گفتمانی، بیشتر پی ببرند. ولی الا ن همانگونه که عرض کردم در شرایط قابل قبولی از نظر نقد به سر نمی بریم، هر چندکه رگه هایی از نقد درون گفتمانی مشاهده شده و همان رگه ها ما را نجات می دهد اما همین رگه ها باید تقویت شوند و تبدیل به سد مستحکمی در برابر برخی سیاست ها و رفتارهای ناموجه در جمهوری اسلا می شوند.
* البته گاهی اوقات شاهد به حاشیه رانده شدن برخی منتقدان هم هستیم؟
** به نظر من هیچ اشکالی ندارد. ببینید! بحث من این است حاشیه چیست؟ همان چیزی که اسمش حاشیه است برای من متن است، جامعه، متن است. ولی حیف است چون قدرت رسمی از این نعمت نقد محروم می شود و به مرور زمان لاغر و ناتوان می شودو به مرور زمان لاغر و ناتوان می شود. به هر حال ضمانتی هم وجود ندارد.اگر قدرت رسمی دائما به نقدهای خوب قدرت غیررسمی بی اعتنایی کند، ناگهان ممکن است مردم اعتماد خود را نسبت به قدرت رسمی از دست بدهند، ضمانتی وجود ندارد که اعتماد مردم به حکومت استمرار داشته باشد. مردم وقتی بی اعتنایی ببینند و عملکردهایی را ببینند که مغایر با حرف های خوب مطرح شده از سوی قدرت رسمی است، این شکاف بین حرف های خوب و رفتارهای ناسازگار با آن حرف های خوب، به مردم سرایت می کند و ممکن است مردم واکنشی ازخود نشان دهند که به بحران بی اعتمادی منجر شود.
* شما به مساله استقلال اشاره کردید که یکی از شعارهای عملی شده از دوران انقلا ب است امابه نظر می رسد برخی دیگر از شعارها و آرمان های انقلاب، از مسایل اقتصادی و استقرار عدالت در جامعه گرفته، تا مساله آزادی، تا حد زیادی تحقق نیافته است. تا چه حد بی اعتنایی به نقدها در عدم تحقق این آرمان ها تاثیر داشته و چه باید کرد که این مشکل حل شود؟
** این یکی از مباحث اساسی است که من مایلم به آن بپردازم. اینجا دو بحث مطرح می شود. یکی اینکه تا چه حد، نقدهای خوب و درون گفتمانی مطرح شد و دیگر اینکه تا چه اندازه به این نقدها توجه شد.
عرض کردم که ما، هم یک کاستی در نقد درون گفتمانی - با توجه به جامعیت بالقوه و بالفعل انقلاب اسلامی - مشاهده می کنیم و هم بی اعتنایی به این نقدها. اگر نقدهای درون گفتمانی خوبی آن هم توسط نهادهای متنفذ خواه ناخواه تاثیر بیشتری روی عملکردها می توانست داشته باشد، متاسفانه ما در هر دومورد مشکل داریم که اگر وجه اول یعنی نظریه پردازی و نظارت توسط نهادهای ذیربط انجام شود با توجه به عقبه تاریخی و فرهنگی و نفوذ اجتماعی آنها، به نظر می رسد که اثر خواهد گذاشت و اصحاب قدرت نمی توانند به این نقدها بی توجه باشند. به نظر من، راه حل اصلی قضیه این است که حوزه های علمیه و روحانیون ما، نسبت به عملکرد خود بازنگری داشته باشند، خود را مورد آسیب شناسی قرار دهند، به قابلیت های تاریخی خود توجه بیشتری داشته باشند و مقداری به ساحت نظارت و نظریه پردازی برگردند. من این را به عنوان یک راه حل می دانم. چون بازگشت آنها به حوزه نظارت و نظریه پردازی در کنار توجه روشنفکران غیرحوزوی به این مقوله، می تواند یک قدرت و قابلیت ناقد و ناظری را برای جمهوری اسلامی رقم بزند که باعث اصلاح بسیاری از سیاست ها و رفتارها می شود. هم این نقدها وجود نداشته و هم بی اعتنایی به آن نقدها وجود داشته و حاصل آن این است که ما استقلال سیاسی داریم، اما به برخی از قابلیت های فرهنگی واقتصادی خود به طور عام توجه ویژه ای نشده است. اقتصادی که ما امروز داریم در خور انتظارات مردم ما از انقلاب اسلامی نیست. حتی در عرصه اخلاق و فرهنگ هم علیرغم آنکه در سلسله مراتب و فرهنگی خود می گوییم غایت اصلی اخلاق و معنویت است، اما در اینجا هم چندان توفیقی پیدا نکرده ایم. به نظر من، عامل اصلی آن، درک غلط از جمهوری اسلامی است. یعنی ما احساس کردیم که جمهوری اسلامی را به هر شیوه، طریق و سیاستی، به عظمت برسانیم و عظمت آن را به رخ بکشیم. البته اشکالی ندارد چون جلوی ضرر را هر جا که بگیریم، فایده است. چون رگه هایی از نقد خوب، رسوبات خوبی از خود به جا گذاشته است. ما باید به این معنا برسیم که حق نداریم سیاست واقتصاد را منهای اخلاق پیش ببریم. در جاهایی که توفیقی داشتیم به دلیل نگاه اخلاقی بوده است. اصلا وجه سیاسی و استقلال سیاسی که از دستاوردهای مثال زدنی انقلاب اسلامی است، یک امر و مقوله اخلاقی محسوب می شود. چون ما در سلسله مراتب ارزشی خود، برای تحقق اهداف و ارزش ها و اخلاقیات و معنویات خود، نیاز به یک تحول در ساختار سیاسی داریم. اگر حکومت اسلامی را تشکیل دادیم. هدف ما اخلاقی و فرهنگی بود. ایجاد نظامی برای تحقق احکام شرع بود. گام اول، تشکیل یک دستگاه سیاسی مستقل است. کما اینکه رژیم پهلوی برای اینکه کشور ما را وابسته به نظام سرمایه داری غرب بکند، گام اول را در تشکیل یک نظام سیاسی وابسته داشت. ما هم باید در جهت تامین مصالح و منافع ملی و ایجاد زمینه ای برای تحقق اهداف شرع، نظام سیاسی خود را مستقل می کردیم.
رژیم پهلوی در جهت وابستگی و استثمار و ما در جهت استقلال و تحقق ارزش ها و اهداف شرعی و اخلاقی و معنوی. پس نگاه انقلاب ما نگاه اخلاقی بود. در ادامه هم برای حفظ انقلاب کماکان باید این نگاه را تداوم بخشیم. این نکته، خیلی ظریف است. یعنی ما نمی توانیم خلط هدف و وسیله کنیم. قرار نیست، وسیله فی نفسه هدف تلقی شود. این یک وسیله برای تحقق یک سری اهداف و ارزش هاست و ساده زیستی به معنای تعدیل انتظارات است و این بهترین فرصت برای سرمایه گذاری اقتصادی است که به رشد و توسعه اقتصادی می انجامد. اما اگر اقتصاد منهای اخلا ق دنبال شود، ولع و حرص وافزایش انتظارات و لذت گرایی باب می شود که مغایر رشد و توسعه اقتصاد است. بنابراین توجه به اخلاقیات به عنوان اولویت اصلی همواره باید در سیاست های اقتصادی و سیاسی ما متبلور باشد تا تقدم ارزشی آن حفظ شود.
انباشت سرمایه با قناعت و صرفه جویی و پرهیز از مصرف گرایی حاصل می شود. نباید تقدم ارزشی که ما به اخلا قیات و معنویات می دهیم به تقدم رتبی که به نظام سیاسی مستقل می دهیم خلط شود. سیاست ومعیشت تقدم رتبه دارند، تقدم ارزشی ندارند. یعنی ما استقلال را برای یک امر اخلا قی می خواهیم، رفاه را برای یک امر اخلا قی می خواهیم. هدف ما صرفا تامین معیشت و پر شدن شکم نیست، رفاه نسبی شرط یک زیستن اخلا قی و معنوی است. نکته جالب اینجاست ما نمی توانیم ابتدا اقتصاد منهای اخلا ق را به دلیل تقدم رتبی اش دنبال شکنیم وبعد بگوییم حالا نوبت اخلا ق است. تقدم ارزشی ما همواره باید بر تقدم رتبی ما سایه بیندازد. یعنی زمانی هم که می خواهیم اقتصاد خود را سامان دهیم باید به اخلا ق توجه داشته باشیم. نقد و اخلا ق در اقتصاد به معنای قناعت است.