تاریخ انتشار : ۲۱ خرداد ۱۳۸۸ - ۰۷:۵۲  ، 
کد خبر : ۹۳۴۱۹

بی‌رنگی معادلات دموکراتیک در افغانستان


دکتر حسین دهشیار / استاد دانشگاه کارشناس مسائل سیاست خارجی آمریکا
حضور ده ها هزار نفر نیروی نظامی عمدتاً غربی در افغانستان در قالب دو فعالیت همزمان موسوم به عملیات آزادی پایدار و عملیات نیروی کمکی امنیتی بین المللی از یک سو بیانگر ناتوانی افغانستان در حیات بخشیدن به یک مجموعه یکپارچه مبتنی بر یک نظام ارزشی واحد و از سویی دیگر بیانگر تلاش جامعه بین الملل روی ایجاد و تثبیت نفوذ و اقتدار مستقیم یا غیرمستقیم در این سرزمین بوده است. 34 استانی که امروز تشکیل دهنده افغانستان هستند به شدت از نقطه نظر قومی، زبانی و مذهبی با یکدیگر متفاوت و متعارض هستند و در طول 500 سال اخیر این تمایزات به لحاظ داخلی زمینه ساز به قدرت رسیدن طالبان و به لحاظ خارجی تسهیل گر نفوذ کشورهای بیگانه بوده و مداوم تقویت شده است. چارچوب های محدودکننده قومی و مذهبی از عناصر حیاتی و از اصول بنیادی سازماندهی اجتماعی، قالب بندی رفتارها و جهت دهنده وفاداری ها در افغانستان بوده اند. ماهیت این ترتیبات بوده که ساختار قدرت سیاسی و جهت گیری های منطقه یی و بین المللی را معین کرده است. بنابراین نسبت های جمعیتی و گستردگی مذهبی نقشی اساسی در حیات دادن به میزان نفوذ سیاسی و کنترل و اقتدار محلی داشته است. پشتون ها به جهت اینکه 42 درصد جمعیت را تشکیل می دهند در مقایسه با تاجیک ها که 27 درصد جمعیت و ازبک ها که 9 درصد جمعیت را تشکیل می دهند از موقعیت ویژه و استراتژیکی در هویت بخشیدن به معادلات سیاسی در طول پنج قرن اخیر برخوردار بوده اند.
در همین چارچوب است که مسلمانان سنی با گستردگی 80 درصدی در مقایسه با شیعیان که 19 درصد جمعیت را دربرمی گیرند از اهمیت فزاینده در میان اقوام و چشم اندازهای منطقه یی برخوردار هستند. این ویژگی ها ماهیتی تاریخی دارند و برخاسته از فرآیند شکل گیری جغرافیایی است که افغانستان نام دارد. شخصیت قومی و مذهبی حاکم بر کشور کاملاً خصلتی بومی و ریشه در مناسبات و روابط داخلی دارد. کشورهای مترصد به دست آوردن نفوذ در افغانستان و به شکلی وسیع تر حضور سلطه گرایانه در این کشور در جهت منافع و نیازهای خود این واقعیات بومی را با توجه به سیاست های خود دستمایه قرار داده اند یا اینکه به حاشیه رانده اند. امپراتوری ایران در مرزهای غربی، امپراتوری مغول و امپراتوری ازبک ها با توجه به ویژگی های قومی و مذهبی سرزمین های شکل دهنده افغانستان تلاش کرده اند در حوزه اقتدار این کشور نفوذ کنند. از 1506 به دنبال از بین رفتن سلسله تیموریه که مقر آن در غرب افغانستان در هرات بود، دو پدیده همزمان به صحنه آمد، تفاوت های قومی و قبیله یی و زبانی به شکلی شفاف تر و محرزتر مبنای تقسیمات جغرافیایی قرار گرفت. تلاش برای ایجاد اقتدار و کنترل منجر به این شد که قومیت و قبیله مبنا و شاخصه حیات یافتن سرحدات شد. فئودالیسم در گستره سرزمین با توجه به تفاوت های قومی و قبیله یی نهادینه شد. ازبک ها در مناطق شمالی کنترل را به دست گرفتند. امپراتوری ایران در غرب منطقه نفوذ و حکومت غیرمستقیم خود را بنیان نهاد و جنوب و شرق افغانستان در کنترل مغول ها قرار گرفت.
در بطن رقابت های جغرافیاهای فئودالی برای بسط حیطه اقتدار خود و تلاش سه امپراتوری ازبک در شمال، ایران در غرب و مغول در جنوب و شرق که در حد فاصل بیش از دویست سال در 1500 تا 1747 تداوم یافت، دو خصیصه بسیار مهم شکل گرفت که در سال های ابتدایی قرن بیستم هم دو عنصر برجسته حیات بخش معادلات داخلی افغانستان هستند؛ دو مولفه یی که محققاً به عنوان عوامل داخلی عدم توفیق امریکا در تحقق خواسته ها در افغانستان باید مطرح شوند. در طول 200 سال نهادینه شدن فئودالیته و مبارزه امپراتوری های سه گانه برای بسط نفوذ و کنترل از یک سو خودآگاهی قوم پشتون قوام یافت و تلاش این قوم برای به دست آوردن کنترل در گستره افغانستان و سلطه بر دیگر قومیت ها پا گرفت. جنگ سالاران و فئودال ها برای گسترش حیطه کنترل خود در کنار رقابت ازبک ها، مغول ها و صفویان برای محکم کردن جا پای خود در افغانستان و در صورت امکان گسترش منطقه کنترل خود آنان را به این سو سوق داد که تفاوت مذهبی بین شیعیان به عنوان اقلیت و سنی های اکثریت را پررنگ جلوه دهند و به آن ماهیت سیاسی اعطا کنند. پشتون های مناطق حاصلخیز که شیوه کشاورزی را پیشه ساخته بودند و پشتون های مناطق کوهستانی که سلحشوری را بنیان امرار معاش قرار داده بودند به تدریج ستون های اقتدار پشتون ها را در رابطه با دیگر قومیت ها شکل دادند. پشتون های کشاورز شریان مالی اقتدار حکومت ها را به وجود آوردند و پشتون های سلحشور بازوهای اعمال زور و سرکوبی مخالفان قومی و مذهبی قرار گرفتند.
محوریت یافتن پشتون های ننگ که سلحشور بودند و پشتون های گلنگ که کشاورز بودند سبب شد فرمانده پشتون احمدخان عبدالی که در خدمت نادرشاه بود از فرصت به دست آمده به دنبال مرگ نادرشاه اسباب شکل گرفتن امپراتوری دورانی را در سال 1747 به وجود آورد که تا سال 1800 با اقتدار بر افغانستان حکومت داشت. از زمان مرگ او در سال 1773 امپراتوری دورانی که براساس دو مولفه محوریت قومیت پشتون و مذهب تشکیل شده بود، کمک فراوانی کرد که خویشاوندی و وابستگی های خانوادگی که در دوران نهادینه شدن فئودالیته برجستگی یافته بود به عامل مهمی در بسیج نیروهای انسانی و منابع تبدیل شود. اما این امپراتوری از آغازین قرن نوزدهم رو به زوال رفت تا اینکه در 1880 کاملاً در هم فروریخت و دولت حایل که تا سال 1955 دوام یافت، شکل گرفت. جنگ دوم انگلستان و افغانستان که حد فاصل سال های 1878 تا 1880 دوام داشت ضربه نهایی بر سقوط امپراتوری دورانی بود. البته جنگ اول انگلستان و افغانستان حد فاصل سال های 1839 تا 1842 فرآیند درهم فروریزی را قبلاً تسهیل کرده بود. جنگ های دوگانه انگلستان از یک سو ظرفیت های ملی گرایی را در افغانستان تشدید کرد و به تدریج پشتون گرایی معادل ملی گرایی قرار گرفت و موقعیت پشتون ها در روابط سیاسی، اقتصادی و اجتماعی تقویت شد. تلاش انگلستان به عنوان اولین دولت غربی که در تلاش بسط امپراتوری خود به افغانستان بود به شدت موجب تقویت اقتدار خان ها و جنگ سالارها در سرتاسر جامعه و تضعیف فراوان حکومت شد. وقوف انگلستان به ناتوانی در کنترل مستقیم افغانستان سبب شد این کشور توجه را تنها معطوف به کنترل سیاست خارجی قرار دهد و از این کشور به عنوان یک دولت حائل برای حفظ حضور خود در هندوستان در برابر تلاش های روسیه تزاری استفاده کند.
از سال 1800 تا 1955 عصر افغانستان به عنوان دولت حائل را مشاهده گر هستیم هر چند که در پایان جنگ اول در سال 1919 این کشور به استقلال دست یافت. با آغاز نخست وزیری سردار محمد داود در 1955 که تا سال 1963 ادامه یافت تلاش برای حیات یافتن دولت مدرن شروع شد. اما تلاش محمد داود که به شکست انجامید نشان داد روح دوران نهادینه شدن فئودالیته که کلید آغاز آن در سال 1500 زده شد همچنان با قدرت فراوان در گستره افغانستان از اقتدار برخوردار است. دولت مدرن از این خصیصه برخوردار است که حیات خود را در تضعیف خصلت های حاکم بر جوامع سنتی می یابد. اما سردار محمد داود در تلاش بود که دولت مدرن را در چارچوب قالب حاکم ایدئولوژیک بر افغانستان که عمر 500 ساله داشت، به وجود آورد. قالب ایدئولوژیک در افغانستان بر پایه سه ستون قومیت (تاکید بر قومیت پشتون)، وابستگی های خانوادگی، خویشاوندی و مذهب قرار دارد. سردار محمد داود خواهان این بود که دولت مدرن به وجود آورد و او برای تحقق این خواست این سه ستون را که ویژگی های یک جامعه سنتی و دولت فئودالی است اساس کار قرار داد. هدف داود ایجاد دولت مدرن به معنای تمرکز قدرت در مرکز بود و ماهیت عقلانیت دولت مدرن که تاکید بر نقش وسیع بوروکراسی و حضور گسترده تر مردم در ساختار حکومت است، برای او مطرح نبود.
عدم تقارن بین ابزار مورد استفاده نخست وزیر و ماهیت غربی دولت مدرن منجر به استعفای او در سال 1963 و ترک صحنه قدرت شد. حضور ظاهرشاه در طول یک دهه تا 1973 تنها بستر تداوم ناآرامی ها را فراهم کرد که به کودتای 1973 و تبدیل کشور به جمهوری به وسیله سردار محمد داود انجامید. اما ناکامی حکومت برای شکل دادن دولت مدرن مبتنی بر دموکراسی نهایتاً فرصت را برای دیگر نیروی معارض یعنی کمونیسم فراهم آورد که در سال 1978 در ماه آوریل کمونیست های جناح های خلق و رهبری کمونیست ها را برای اولین بار در افغانستان به وجود آوردند. اما هویت تاریخی افغانستان کمونیست ها را ناکام گذاشت و حتی هجوم تانک های شوروی در سال 1979 که 10 سال دوام آورد نیز نتوانست بر واقعیات اجتماعی و فرهنگی جامعه افغانستان غلبه کند. جنگ داخلی که به دنبال خروج روس ها قوام و شدت گرفت سرانجام طالبان را در سال 1996 با همکاری فزاینده نیروهای امنیتی پاکستان به قدرت رساند. فقدان همان عناصری که مانع شکل گیری دولت مدرن می شد مانند تمرکز قدرت، بسط مشارکت، نفوذ بوروکراسی در تمامی گوشه های کشور و تضعیف پایه های فئودالیته همگی حیات بخش به قدرت رسیدن طالبان شدند. طالبان با تکیه بر سه مولفه غالب ایدئولوژیکی جامعه یعنی قومیت، خویشاوندی و مذهب به قدرت رسیدند و تلاش را بر برقراری حاکمیت خود قرار دادند. طالبان توانستند با تایید ویژگی های سنتی در جامعه که از زمان حیات یافتن فئودالیسم در هر منطقه خاص قومی، قبیله یی و مذهبی در سال 1506 به دنبال سقوط سلسله تیموری ها شکل گرفته بود، قدرت خود را تحمیل کنند.
طالبان با درک اینکه ستون های سه گانه ایدئولوژی حاکم بر کشور کدامین هستند و با به کار گرفتن آنها بی نظمی منطقی ناشی از وجود قبایل، قومیت ها و مذاهب مختلف را در قالب یک نظم سیاسی حاکم مورد احترام و توجه قرار دادند. انگلیس ها بعد از دو جنگ اول (1842 - 1839) و جنگ دوم (1880 - 1878) با افغان ها متوجه شدند با توجه به اینکه آنان درصدد مهار روسیه تزاری به عنوان یک بازیگر بزرگ رقیب برای بسط نفوذ در منطقه هستند نمی توانند در دو جبهه به پیروزی برسند. دولت انگلستان به این نتیجه رسید که نمی تواند هم با چالش امپراتوری تزاری در جنوب آسیا مقابله کند و هم اینکه با افغان ها به جنگ بپردازد. شکل جغرافیای ارضی، جغرافیای مذهبی و جغرافیای قومی در افغانستان به گونه یی است که برای انگلستان آشکار شد به هیچ روی کنترل بر سرزمین افغانستان امکان پذیر نیست، پس این دولت بر هم زدن معادلات قومی، قبیله یی و مذهبی و انسجام در کشور را کنار گذاشت و به جای آن به قرار دادن افغانستان در برابر روسیه اقدام کرد تا از پیچیدگی درونی این کشور برای توقف تزارها در راه رسیدن به هندوستان استفاده کند. متوجه ساختن تمامی منابع برای نبرد در یک جبهه از یک سو انگلستان را موفق به حفظ جواهر سرزمین های استعماری یعنی هندوستان کرد و از سوی دیگر افغانستان را همچنان مستعد برای نفوذ و اعمال قدرت باقی گذاشت. طالبان برخلاف استعمارگران کهن، به جنگ در دو جبهه پرداختند. از یک سو طالبان برای تحکیم پایه های اقتدار خود در کابل درصدد برآمدند تمامی رهبران قبائل، فئودال ها و جنگ سالاران محلی را زیر کنترل و سلطه خود قرار دهند که با مقاومت شدیدی روبه رو شدند.
احمدشاه دورانی که در سال 1747 از طریق متحد ساختن قبایل پشتون درصدد نهادینه ساختن قدرت خود بود در ابتدا تمام قدرت خود را متمرکز بر یکپارچه کردن نیروهای پراکنده و متفاوت کرد. او در ابتدا نگاه را متوجه درون مرزها کرد قبل از اینکه توجه را معطوف به کشورهای همسایه بکند. او با تکیه بر پایگاه قومی، قبیله یی و مذهبی که اساساً پشتون بودند، به تدریج حمایت رهبران مذهبی، قومی و قبیله یی را در گستره کشور از طریق کنترل و سلطه غیرمستقیم به دست آورد. پس از مستحکم ساختن پایگاه داخلی خود با رعایت ملاحظات سنتی و خط کشی های قومی و قبیله یی و دوری جستن از سیاست بسط قدرت از طریق خصلت های تاریخی مختلف در نقاط مختلف کشور توانست مشروعیتی در جامعه مستقل و کشور یکپارچه به وجود آورد. پس از توفیق در این مهم بود که او به بیرون از مرزها توجه کرد و به هندوستان یورش برد. طالبان برخلاف مدل موفق احمدشاه سعی کرد خط کشی های قومی، قبیله یی و مذهبی را نادیده بگیرند و سعی کنند یکپارچگی را در بطن هم شکلی حیات دهند. طالبان در عین حال برخلاف انگیسی ها در قرن نوزدهم نبرد در دو جبهه را در پیش گرفتند. آنها قبل از اینکه موفق شوند در جامعه به مشروعیت دست یابند و انسجام و یکپارچگی را به وجود آورند به رویارویی با امریکا پرداختند و این خطای استراتژیک باعث هجوم هوایی غرب در 17 اکتبر 2001 شد. عدم توفیق آنان در ایجاد مشروعیت در داخل این فرصت را ایجاد کرد که همزمان با امریکا که نابودی طالبان را دنبال می کرد، اتحاد شمال افغانستان هم از طریق عملیات نظامی به اقدام نظامی دست بزند.
سقوط طالبان برای اولین بار امریکا را به عنوان یک قدرت غربی وارد معادلات سیاسی کشور کرد و این کشور جای انگلستان را گرفت که سابقه تاریخی در شکل دادن به حوادث در این کشور داشت. امریکا ابتدا از پشت صحنه جریانات سیاسی افغانستان را نظارت می کرد و حامد کرزی که سال 2004 به قدرت رسید، عملاً مدیریت کشور را در دست داشت، اما به قدرت رسیدن باراک اوباما باعث شده است سیاستمدارانی که افغانستان را مرکز ثقل استراتژی جهانی و به تبع آن منطقه یی امریکا می دانند، نقش قاطع تر امریکا را در این کشور پیگیری کنند. به همین روی اینان تصمیم گرفته اند تعداد نیروهای امریکایی را که بیش از 28 هزار نفر آنها در چارچوب عملیات آزادی پایدار و بیش از 23 هزار نفر آنها در قالب عملیات نیروی کمک امنیتی بین المللی در حال حاضر در افغانستان فعالیت می کنند، افزایش دهند. در اولین اقدام امنیتی- نظامی بین المللی باراک اوباما تصمیم گرفته است 17 هزار نفر نیروی جدید تا نیمه های تابستان سال 2009 به افغانستان گسیل کند. اما آنچه امریکاییان به آن توجه ندارند این واقعیت است که جدا از اینکه چه تعداد نیروهای نظامی به این کشور فرستاده شود تا زمانی که به واقعیات قومی، قبیله یی و مذهبی در این کشور توجه نشود به هیچ روی امکانی برای شکست نیروهای مخالف حکومت مرکزی در کابل وجود ندارد. امروزه طالبان تقریباً نیمی از کشور را عملاً در اختیار خود دارند و حکومت مرکزی در بسیاری از ایالات کلیدی از اعتبار بی بهره است.
دولت باراک اوباما بر این نظر است که حامد کرزی قابلیت اداره کشور را ندارد و افزایش نیروها کمک به این خواهد کرد که شکست طالبان رقم بخورد. اما آنچه درک نمی شود این مهم است که روابط خویشاوندی، معادلات قومی و ملاحظات مذهبی هستند که رفتار افراد و نخبه گان در کشور را شکل می دهد. علت ناکامی امریکا این بوده است که فرصت لازم را به حکومت مرکزی نمی دهد تا به ایجاد امنیت بپردازد. برای اینکه امنیت ایجاد شود حامد کرزی باید در چارچوب الگوهای سنتی به بده و بستان سیاسی با رهبران قبایل، جنگ سالاران و فئودال ها بپردازد که امریکا آن را حمایت نمی کند. فرآیند دموکراتیزه کردن به عنوان یک چارچوب نمی تواند ابزار مناسب برای برقراری صلح و امنیت در افغانستان قلمداد شود. تجربه انگلستان در قرن نوزدهم و تجربه شوروی در قرن بیستم باید برای امریکا در قرن بیست و یکم مشخص کننده این واقعیت باشد که اقتدار مرکزی و امنیت تنها در شرایطی شکل می گیرد که مولفه های سه گانه قالب ایدئولوژی حاکم بر جامعه یعنی قومیت، خویشاوندی و مذهب محترم شمرده و اجازه داده شود حکومت مرکزی بر بستر معادلات سنتی ابتدا یکپارچگی را رقم بزند و بعد ارزش های مدرن و نهادهای نوین را وارد جامعه سازد. افزایش نیروی نظامی در صورتی که به معنای بر هم زدن الگوهای سنتی در جهت دستیابی به تفوق نظامی باشد تنها به تقویت موضع و جایگاه طالبان منجر خواهد شد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات